زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

آن‌چه گذشت
تازه‌ترین نظرها

نکته‌ این جاست که ما راست‌گو و صادق و درست‌کاریم و دیگران خطاکارند.

نکته این جاست که اگر پسرکی در سرمای سوزان زمستان در پیاده‌رو اسکاج می‌فروشد یا دخترکی محجب در مترو فال به دست مردم می‌دهد، حتما جزئی از یک باند مخوف خلاف‌کار میلیاردر است که دارند خون مردم را می‌مکند و نباید گول ظاهرشان را خورد.

بگذارید کمی به قبل‌تر برگردم.

گفته‌بودند مؤسساتی هست که به این افراد رسیدگی می‌کند، پس شما برای این‌که به اقتصاد این مملکت ضربه نخورد به این افراد کمک نکنید تا مانعی بر سر چرخ اقتصاد به وجود نیاید. ما هم آن زمان همین سادگی‌ای را داشتیم که الآن و هر زمان دیگر!

حرف‌ را روی چشم گذاشتیم و هر موقع کسی دست طلب جلومان دراز کرد و سر التماس خم نمود که کمکی کن، دست به سرش کردیم و فرستادیمش رفت، چرا که مؤسساتی هستند که به این افراد رسیدگی می‌کنند و کار ما در چرخ اقتصاد این مملکت خلل ایجاد می‌کند. و دیدیم که دستان یخ زده‌ی طفلکی که متعلق به آن باند مخوف بود چه ‌طور کار خودش را کرد و قیمت پراید و مرغ و پنیر را به کجا رساند!!! و دیدیم که مؤسسات چه قدر دل‌سوز این بدبخت‌ها هستند. زمانی که با چشمان خودم گریختن گل‌فروش سر چهارراه را از ماشین شهرداری و گریه‌های پسرک معصومی که مأموران پلیس دستمال‌کاغذی‌هایش را در ایستگاه مترو ازش گرفته بودند، دیدم؛ دل‌سوزی و فداکاری و پیگیری و چاره‌اندیشی درستشان را برای حل اساسی این‌ مسئله دانستم و برایم همه‌چیز ثابت شد.

[من الآن هم همان سادگی‌ای را دارم که آن موقع و هر زمان دیگر!]

چرا باید یک کارمند فلان مؤسسه دلش به حال این بدبخت‌ها بسوزد؟ آن مؤسسه و رئیسش و کارمندش، از بالا تا پایین تنها دغدغه‌اش‌ حقوق آخر ماه و اضافه‌کار و میز و جایگاهش هست و بس، نه دغدغه‌ی شکم گرسنه‌ی هم‌وطنش یا این اراجیف.

من نمی‌خواهم نقش این مؤسسات را انکار کنم، اما تصور می‌کنم اگر کار این‌ها بی نقص بود نتیجه قدری با آن چه امروز می‌بینیم فرق داشت. 

من دیگر از این که در این شهر شلوغ، این‌همه با فقر و بدبختی و گرسنگی و آه و اشک و فحشاء و فساد شاخ‌به‌شاخ باشم، خسته شده‌ام. کلافه‌ام، در شگفتی و حیرت و تحیر و نمی‌دانم‌ها غوطه می‌خورم. این‌جا واقعیت تلخ، واضح‌تر از هر زمانی در چشمان خیره می‌شود و آن‌چیزهایی که در دو دهه‌ی قبلی زندگیم حداکثر چند خطی درموردشان شنیده بودم، بی پرده و پیرایه، به رخم می‌کشد.

من به آن احتمال به قول شما یک درصدی که این بچه را گرسنه فرض می‌کند بیش‌تر احترام می‌گذارم تا احتمال آن باند مخوف. من می‌خواهم آن بچه لب‌خند بزند،‌حتی اگر دروغ می گوید. البته انکار نمی‌کنم که اگر دروغش ثابت شود مسئله رنگ دیگری دارد، ولی قضیه آن جاست که زمانی ما از کمک چند صد تومانی‌مان به این بدبخت‌ها دریغ می‌کردیم که مسئولانی که قرار بود به مشکلات این‌ها رسیدگی کنند داشتند کار دیگر می‌کردند...

چرا آن دست فروش در پیاده رو و گل‌فروش سر چهارراه و فال‌فروش در مترو، لباس کولی به تن نمی‌کند و دست گدایی دراز نمی‌کند تا التماس کند؟ چرا لباس‌های پاره پاره نمی‌پوشد و خودش را به مریضی نمی‌زند؟، که البته اگر لباس پاره هم بپوشد، و خودش را مریض بنمایاند، به کدام حجتی می‌خواهم ثابت کنم که دروغ می‌گوید، و وقی می‌دانم که اگر آن دم که دست حاجتش را به سمت من دراز کرده و کمک می‌خواهد،‌ من درحالی ردش کنم که واقعا محتاج باشد خشم خدا را خریده‌ام، چگونه جرأت کنم که بی‌اعتنا باشم و ردش کنم؟

من شب‌ها با شکم سیر می‌خوابم. تنقلات می‌خورم، به تفریح می‌روم، لباس‌های خوب می‌پوشم. من می‌خواهم آن‌ها را هم در شادی‌هایم شریک کنم، من می‌خواهم سهم خودم را از این همه نعمت با او هم تقسیم کنم، می‌خواهم ساعت‌ها با آن کودک حرف بزنم، دست بر سرش بکشم، به خانه‌شان بروم، از غذای خودم بگذرم و به او غذا بدهم. دوست دارم لب‌خندش را ببینم، و دیگر به چرخ اقتصادی که گندش درآمده وقعی نخواهم نهاد و به آن مؤسساتی که از عهده‌ی کارمندشان هم برنمی‌آیند اطمینانی ندارم. من دلم احساس نیاز می‌کند به لب‌خند فقیر یتیمی که هم‌راهی ناچیز من کمی دلش را گرم می‌کند.

من همیشه همان سادگی‌ای را داشته‌ام که الآن و پیش از این، و احتمالا آن را تا همیشه نگاه خواهم داشت، خوب یا بد!

باز هم اگر نصیحتی دارید، من حرف شنوی دارم، سراپا گوشم، بفرمایید!

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۲۱:۳۱
سید طاها

من، همه‌ی حرف‌هایم را می‌زنم؛

همه‌ی همه‌ی حرف‌هایم را؛

و همه، همه‌ی حرف‌هایم را می‌شنوند...

                                  [آن‌هم به بین‌المللی‌ترین زبان دنیا!!]

آخر، سکوت زبانی است که هیچ‌وقت و برای هیچ‌کس نیاز به ترجمه ندارد...!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۱ ، ۱۰:۱۸
سید طاها

به آینه زل می‌زنم و به چشم‌هایم خیره می‌شوم. یک نگاه عاقل اندر سفیه! از خودم خجالت می‌کشم، از خودم عصبانی می‌شوم، از خودم خوشم می‌آید، از خودم بدم می‌آید، کمی با عکس در آینه درددل می‌کنم، آیا زبان مرا می‌فهمد؟!

با خودم هنوز خیلی کار ها دارم که مانده است. خیلی حساب‌هاست که هنوز راست و ریس نشده. باید هفته‌ای چند جلسه با خودم ملاقات خصوصی داشته باشم، و البته برخی جلسه‌ها در حضور خداوند! خدا غریبه نیست، از خودمان است!!!

به چشم‌هایم خیره می‌شوم، بلکه بتوانم از ورای آن تصویر دقیق‌تری برای خودم بیابم تا بی‌پرده تر گفت و گو کنیم، به دور از کلک و نیرنگ و فریب... و فریب، چه واژه‌ی دردناکی است! یاد‌آور فریب‌خوردگی‌هایم از خود، فریب‌های نفس که تمامی ندارد... یادآور ضعف‌های شرم‌آوری که مانع می‌شود سرم را جلوی خدا بالا بیاورم و با افتخار حرف بزنم.

... احساس می‌کنم گاهی مذاکره هم جواب نمی‌دهد. باید علیه‌ خودم شمشیر بکشم. نفس را باید کشت تا دل آزاد شود. و این یک پیکار سخت است. جهادی است که مرد جنگی می‌طلبد، شوخی‌بردار هم نیست. باید شمشیر بکشم. به خودم اخم می‌کنم. و به چشم‌هایم خیره می‌شوم. ساعتی است در سکوت خلوت سرد زمستان، با خودم تنها شده‌ام. شاید در آینه جز به چشمان خودم،‌ چیز دیگری را ننگریسته‌باشم. باز هم  خیره‌خیره نگاه را ادامه می‌دهم، یک نگاه عاقل اندر سفیه، و شاید سفیه اندر سفیه... و باز هم این نگاه ادامه می‌یابد، تا چراغ خاموش می‌شود... دیگر در آینه چیزی پیدا نیست، دوباره خودم را گم می‌کنم...

شب؛ کی به پایان می‌رسد؟!

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۱ ، ۰۰:۲۳
سید طاها

وقتی کسی می‌آید و می‌گوید که دهانت بوی خرما می‌دهد و منع خرما می‌کنی، دردی در استخوان‌هایم می‌دود. این جرم بزرگی است که با خودم قرار گذاشته بودم مرتکبش نشوم، و حالا اگر ناخواسته چنین شده، باید از خودم حساب بکشم.

در دادگاه وکیل مدافع می‌گوید: این وبلاگ را پیش از همه برای خودش ساخته است. مخاطب اول خود اوست، اگر حرف‌هایش را منتشر می‌کند، برای این است که چنان‌چه کسی دیگر هم بود که دوست داشت، خودش را مخاطب قرار دهد.

من کمی تأمل می‌کنم و در دلم حرف وکیل را تأیید می‌کنم، من اگر هم منع خرما کردم، پیش از همه و پس از همه، روی سخن با خویش داشتم که خرما خورده‌بودم.

دادگاه کمی غریب است، خودم هستم و خودم، جایگاه شاکی و مجرم و وکیل و قاضی را همه و همه خودم گرفته‌ام!

نوبت به قضاوت که می‌رسد کمی کار سخت می‌شود. ترجیح می‌دهم خودم را محکوم کنم...

اللهم اغفر و ارحم و تجاوز عما تعلم، انک انت الأعز الاجل الاکرم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۱ ، ۱۵:۴۱
سید طاها

بسیاری از مردم را در طلب آن‌چه ندارند دیدم و در شکایت از آن‌چه نزدشان است.

عموماً، خوبی‌ها و خوشی‌های آن‌چه را در آن نیستیم می‌بینیم و رنج‌ها و بدی‌های آن‌چه در آنیم،

که اگر عکس این بود، زندگی به کام همه‌مان، همیشه شیرین می‌آمد.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۱ ، ۱۶:۱۷
سید طاها

میان این همه احمدی، تو روشن بودی،

و این روشنی‌های زمین بود که برای آسمانی‌ها چون ستاره می‌درخشید،

و لاجرم دل‌شان را می‌برد...

آیا آسمانی‌ها به ما رشک می‌بردند که تو را داریم؟!

 

***

احمق‌ها چراغ کورکن‌های زمین هستند.

این‌ها مرض ظلمت‌خواهی دارند.

این‌ها روشن را تاب نمی‌آورند، خصوصا اگر احمدی هم باشد!

 

چشمشان کور. بدان اگر آن‌ها هم نخواسته باشند، چراغ‌ها روشن خواهند ماند.

نور خدا تاریک نمی‌شود، پیش از تو روشن‌های زیادی را قصد کردند و شمشیر کشیدند و...

اما کور خوانده‌اند. رسم، چیز دیگری است مصطفای عزیز:

یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ
[قرآن کریم، سوره صف، آیه8]

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۱ ، ۱۰:۵۶
سید طاها

وقتی هوا آلوده می‌شود، همه انتظار باران می‌کشند.
وقتی هوا خیلی آلوده می‌شود، ضرورت باران بیش‌تر حس می‌شود.
وقتی هوای دلم خیلی آلوده می‌شود...
باران... باران...
باران با رایحه‌ی توبه ضروری می‌شود!


حاشیه مهم‌تر از متن: در تهران اول هوا آلوده می‌شود بعد شهر تعطیل، اما در دل بعد از آن که شهر تعطیل شد کم‌کم هوا آلوده می‌شود!

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۵ آذر ۹۱ ، ۱۰:۵۷
سید طاها

صاف،

صادق،

صیقلی،

بدون هیچ شائبه‌ی نیرنگ،

و با دلی شیشه‌ای و شفاف،

ای کاش شهر پر از آینه‌ بود!

 

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۱ ، ۱۰:۲۰
سید طاها

سیدعلی -پسر کوچولوی برادرم- تازه شش‌ماهه شده‌است.

سیدعلی، نمکین و دوست داشتنی است.

هیچ‌کس دلش نمی‌آید به او آزاری برسد.

ضمناً؛

زمان‌هایی که تشنه است قشنگ آب می‌خورد! شیرین است و پر هیاهو.

هنوز حرف نمی‌زند ولی از نگاهش می‌شود واژه‌هایی را شنید:

بابا... آب...

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۱ ، ۱۲:۰۹
سید طاها

داشتیم در پیاده رو قدم می‌زدیم که چشممان به یک گروه فیلم‌سازی در حال کار آن طرف خیابان افتاد.

 

بازی‌گر محبوبم را در بینشان دیدم.

به همراهیم گفتم: فلانی هم اون‌جاست، بریم ازش امضا بگیریم. شاید تونستیم یه عکسی هم بندازیم.

گفت: که چی بشه؟

گفتم: یعنی چه که چی بشه؟ خب بابا اون رو همه می‌شناسن.

گفت: خب، بعدش؟ امضاش رو می‌خوای چه کنی؟

نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر دری وری می‌گوید. گفتم: این فرصت دیگه معلوم نیست دستمون بیاد. امضاش رو داشته باشی کلی کلاس داره. اگر باش عکسم بندازیم که دیگه هیچی! کولاکه. نوک همه رو باش می‌چینم.

گفت: من به چیز دیگه‌ای دل خوش کردم. اینا دیگه برام رنگی نداره.

احتمالا دوباره زده‌بود کانال معارف! رو اعصابم راه می‌رفت.

ادامه داد: وقتی جوانی به خاطر خدا گناهی را ترک کنه یا خودش را به سختی بندازه تا خدا را راضی نگه داره می دونی چی می‌شه؟

گفتم: بله می‌دونم. میره بهشت. اون‌جا هم خیلی خوش‌ می‌گذره. حاج‌آقا، ما هم درس خوندیم. معارف 1 و 2 پاس کردیم. دیگه این‌قدر سرمون میشه.

چند لحظه ساکت شد و بعد وایساد و گفت:

اون موقع خدا اون جوون رو به ملائکه‌‌ش نشون می‌ده و می‌گه ببینید چه بنده‌ای دارم. خدا جلوی ملائکه‌ش به اون جوون افتخار می‌کنه. بعد احتمالا ملائکه خیره خیره به جوونه نگاه می‌اندازن که ببینن این‌دیگه کیه که معبودشون بهش نظر داره.

گفتم: چرته.

گفت: حدیث را که قبول داری. با سند معتبر. فکرش‌ رو بکن تو روز قیامت جلوی خیلی‌ها که شاید همین‌بازی‌گره‌ هم جزئشون باشه پز می‌دی که من نظرکرده‌ی صاحب و پادشاه کل عالم بودم. همونی که تو و همه‌چیز دیگه را آفرید. اون‌جاس که نوکشون چیده می‌شه. فکرش رو بکن که ملائکه‌ی خدا به تو غبطه بخورند. اینه که کلاس  داره...

نمی‌خواستم کم بیارم. شروع کردم باش بحث و جدل کردن و شاید گاهی مسخره‌ش هم کردم. ولی باید اعتراف کنم. من هم دلم می‌خواست. خیلی دلم می‌خواست که خدای عالم بهم افتخار کنه...!

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۲ آذر ۹۱ ، ۰۹:۰۵
سید طاها

خداوند،

حسین را،

آفرید.

 

نظام احسن خلقت،

درست است.

کامل است.

تمام است.

فتبارک الله احسن الخالقین.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۱ ، ۰۹:۲۷
سید طاها

دلم برای قصه‌های مادر بزرگ تنگ شده است.

کاش تلویزیون،

و بازی‌های کامپیوتر،

 دل مادر بزرگ را نشکسته بود!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۱ ، ۱۱:۲۱
سید طاها

کوچ خواهیم کرد.

بال خواهیم گشود.

خواهیم شکست در این قفس را.

ما خورشید را دیده‌ایم و به صبح دل‌بسته‌ایم.

ألیس الصبح بقریب؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۱ ، ۱۱:۱۸
سید طاها

روز چهارشنبه‌ی هفته‌ی گذشته یعنی دقیقاً دوازدهم بهمن ماه بود و یک روز بعد از آخرین امتحان پایان ترم سوم دانشگاهی ما.

 

برای گشت و گذاری و کاری تنها زده‌بودم بیرون.

دم یکی از ایستگاه‌های یکی از خطوط سامانه‌ی اتوبوس‌های به ‌اصطلاح تندرو ایستاده بودم و مثل آدم‌های این‌طرف و آن‌طرفم، منتظر رسیدن یکی از همین تندروها.

هوای جالبی بود و اندک اندک و هراز گاهی قطره‌آی باران از دست آسمان بر زمین می‌چکید.

پیرمردی به دیگری گفت: «نگاه کن چه وضعیه! نه درست باران می‌بارد، نه درست بند می‌آید!»

آن مرد که همان دیگری بود جواب داد: «بالا مال خود اوست، پایین هم مال خودش! اختیار هر دو هم به دست خودش است و ما هم هیچ‌کاره‌ایم. ما فقط باید شکر کنیم. خودش بهتر می‌داند چه باید بکند.»

لب‌خندی زدم و از این طرز نگاه خیلی خوشم آمد. برگشتم و به چهره‌اش نگاهی‌کردم. آرام بود و لب‌خند می‌زد. لباس ساده و چروک‌های صورتش نشان‌می‌داد خیلی هم مرفه نیست و وضع زندگی‌ معمولی‌ای دارد.

بالأخره اتوبوس آمد و نوبت به ما رسید تا توانایی‌مان را در چپاندن خودمان میان جمعی انسان فشرده‌شده نشان دهیم. به هر سختی و زور و ضربی بود سوار شدیم. پیرمرد هم سوار شد. آن دیگری خوش‌بین هم سوار شد.

در اتوبوس مردی از این وضع اتوبوس‌ها گله می‌کرد و می‌گفت: «این‌قدر که باید معطل بمانیم، بعدش هم این‌جور جای تنگ و سختی...»

مرد خوش ‌بین لب‌خندی زد و گفت: «این‌جوریش هم خوبه. اگر زود به زود اتوبوس‌ بیاد و خلوت هم باشه، دیگه خیالت راحته. هیچ نگرانی و جنب و جوشی نداری. اون وقت دیگه زندگی بی معنی می‌شه. ولی حالا یه خرده صبر می‌کنی، انتظار می‌کشی، بعد اتوبوس شلوغ که می‌آد سعی و تلاش می‌کنی تا سوار بشی؛ این‌ها کمک می‌کنه که تنبل نشی و از پا نیفتی. اون وقت زندگیت نشاط پیدا می‌کنه.»

مرد دقیقا مقابل من ایستاده بود.

با لب‌خندی به چهره‌اش نگاه می‌کردم و با تأیید سر زیبا نگری‌اش را آفرین می‌گفتم.

مرد نگاهی به من کرد و گفت: «الآن اوضاع خیلی خوب شده. من زمان جوانی که سرکار می رفتم، با وجود آن که خیلی هم خلوت بود از این‌همه ترافیک خبری نبود، دو ساعت طول می‌کشید تا به محل کارم برسم، وقتی هم که می‌رسیدم ده دقیقه یه ربع دیر شده بود. روم نمی‌شد تو صورت صاحب‌کارم نگاه کنم. در عوض آخر ساعت کاری، اگه ده دقیقه دیر کرده‌بودم، یه ربع اضافه وا می‌ستادم، اگه یه ربع دیر شده بود، بیست‌دقیقه اضافه‌تر کار می‌کردم.

ولی الان با این بزرگ‌راه‌ها و اتوبان‌ها دیگه خیلی خوب شده. همین اتوبوس و مترو هم اگه نبود نمی‌شد تحمل کرد. همین اتوبوس خیلی مشکلات رو کم تر کرده.»

دیگه اتوبوس به ایستگاهی که باید پیاده می‌شدم رسیده بود. از مرد عذرخواهی کردم و پیاده شدم.

با خودم گفتم چه‌قدر آرام و خوش زندگی کردن آسان است. فقط کافی است به جای آن که بدی های دیگران را ببیینی و خوبی‌های خودت را، خوبی‌های دیگران را ببینی و بدی‌ها و کوتاهی‌های خودت را، هرچند مثل همان ده دقیقه، سهوا باشد، هرچند کم و کوچک باشد. مهم این است که کوتاهی کرده‌ایم و باید جبران کنیم و به خاطر این‌کوتاهی خجالت بکشیم به صورت صاحب‌کارمان نگاه‌کنیم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۱ ، ۱۵:۴۹
سید طاها

ما زبالاییم و بالا می‌رویم، آن‌هم باسرعت هفت متر بر ثانیه، یعنی خیلی تند. و در حین بالارفتن از شیشه‌های ستون برج بیرون را تماشا می کردیم. همان شیشه‌هایی که می‌توانید با کمی دقت در تصاویر منتشرشده از برج ببینید. همان شیشه‌هایی که بر چهارطرف ستون برج از پایین تا بالا کشیده‌شده‌است.


[این گزیده‌ی خاطره‌ای است. متن کامل را کلیک کنید.]

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۱ ، ۱۵:۴۶
سید طاها

...تند تند می‌رفتم و شاید بهتر باشد بگویم آهسته می‌دویدم. باران شورش را در آورده بود. شیرینش را هم در آورده بود. فقط خداخدا می‌کردم که تلخش را درنیاورد. تا آن‌جای آن‌شب را هنوز لای پرونده‌ی خاطرات شیرین زندگی‌ام می‌گذاشتم و امید داشتم که آخرش به جایی ختم نشود که مجبور شوم پرونده را عوض کنم!

...

 

[این گزیده‌ی خاطره‌است. اصلش را در متن کامل بخوانید.]

 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۱ ، ۱۶:۴۵
سید طاها

بسمه الحق

سلام

سلامی به زلالی با صفای بندگی و عشق!

زلال، مثل آینه، مثل چشمه، مثل بی‌کران آسمان...

زلال، مثل خروش موج، مثل پرواز در اوج، مثل نشستن کنار رود دم طلوع روز نو.

کلبه‌ای برافراشته‌ام، به اذن و یاری خدا.

کلبه‌ای برای روزهای پردغدغه؛

و برای شب‌های دلتنگی.

مجالی برای سردادن فریاد بیدارباش، و سرکشیدن جام تلخ آهی فسرده.

همه‌چیز را در اتاق مجازیم جمع می‌کنم.

این‌جا هم برای درد جا دارد هم برای دل.

درد می‌گویم و دل می‌سرایم.

شاید دردها و دل‌هایم و نیز درددل‌هایم برایتان سنگین و سخت باشد.

شاید ناخواسته حرفی از زیر دستم در رود و خاطری را بیازارد.

پیش‌پیش سر تواضع فرو‌می‌اندازم و در کمال ادب عذرخواهی می‌کنم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۱ ، ۱۶:۲۷
سید طاها