زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

۴ مطلب در دی ۱۳۹۱ ثبت شده است

میان این همه احمدی، تو روشن بودی،

و این روشنی‌های زمین بود که برای آسمانی‌ها چون ستاره می‌درخشید،

و لاجرم دل‌شان را می‌برد...

آیا آسمانی‌ها به ما رشک می‌بردند که تو را داریم؟!

 

***

احمق‌ها چراغ کورکن‌های زمین هستند.

این‌ها مرض ظلمت‌خواهی دارند.

این‌ها روشن را تاب نمی‌آورند، خصوصا اگر احمدی هم باشد!

 

چشمشان کور. بدان اگر آن‌ها هم نخواسته باشند، چراغ‌ها روشن خواهند ماند.

نور خدا تاریک نمی‌شود، پیش از تو روشن‌های زیادی را قصد کردند و شمشیر کشیدند و...

اما کور خوانده‌اند. رسم، چیز دیگری است مصطفای عزیز:

یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ
[قرآن کریم، سوره صف، آیه8]

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۱ ، ۱۰:۵۶
سید طاها

از خواب پریدم و به اطرافم نگاه کردم. اولش نمی‌فهمیدم کجاست و چه‌خبر است. صدای زوزه‌ی باد فن هنوز در سرم پیچ‌ می‌‌خورد. در همان حال گیجی دستانم را نگاه کردم و کاملا به یاد دارم که اصلا قادر نبودم انگشتانم را تکان دهم. انگشتانم تکان نمی‌خوردند. دستم یخ کرده بود و خواب رفته بود. سرما نوک انگشتان پاهایم را بی‌حس کرده‌بود. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. جسد صابر کمی آن‌طرف تر افتاده بود و لای موکت گم شده بود. تکانی به خودم دادم و سعی کردم که از بودنش لای موکت مطمئن شوم. هر چه تکانش می دادم فایده نداشت. کلافه بودم و قدرت زیادی برای حرکت کردن نداشتم. با صدای مرده‌ای صابر را صدا می‌زدم و او هیچ جوابی نمی‌داد. سقف اتاق بسیار بلند بود و حالتی طاق مانند داشت. کف آن به جز قسمتی که صابر موکت انداخته‌بود و روی آن خوابیده بود، کف پوش کهنه‌ای داشت که وقتی پا روی آن می‌گذاشتی، التماس می‌کرد!

سعی می‌کردم نا امید نشوم! باز هم صابر را صدا زدم و باز هم جوابی نداد. گوشی موبایلم باطری خالی کرده بود و خاموش بود. نمی‌دانستم ساعت چند است و چه قدر خوابیده‌ام. گاهی شک می کردم که در دنیاییم یا برزخی خوف‌ناک از نتیجه ی گناهانمان را تجربه می‌کنیم. ناگاه به یاد زمهریری می‌افتادم که می‌گفتند جزای گناهان عده‌ای خواهد بود!

صبرم داشت به سر می‌آمد. شاید اگر می‌ماندیم یخ می‌زدیم و عکسمان را چند روز بعدش می‌زدند کنار عکس شهدای دیگری که در اتاق نصب شده بود! و شاید زیر عکسمان به حق می‌نوشتند: "شهدای حماقت"

*

این دفعه صابر بیدار شد و خیالم را راحت کرد که زنده است! گفتم سرد است، بیا برویم. سریع خودش راجمع کرد و بلند شد و نشست. کمی بین خواب و بیداری چرت و پرت گفت و بعد که کاملا هوشیار شد تأیید کرد و پاشد که برویم. اول ساعت را ازش پرسیدم و او بعد از آن ‌که گوشیش را پیدا کرد، جوابم را داد و بعد از محاسبه فهمیدم که حدود چهل و پنج‌دقیقه‌ای خوابیدیم و چیزی تا نماز صبح نمانده است. برخواستم و چند کتابی را که با خودم آورده بودم برداشتم و از آن جا زدیم بیرون.

بیرون وحشت‌ناک بود. هیچ وقت تصور نمی‌کردم نیمه‌شب این‌قدر سرد باشد. مدام به فکر آ‌ن‌هایی بودم که شب ها در خیابان می‌خوابند و به جای آن‌موکتی که صابر خودش را لای آن پیچیده بود از کارتن استفاده می‌کنند. از صابر پرسیدم از این‌جا تا خوابگاهتان راه زیادی است؟ و یادم نیست چه پاسخی داد. اصلا احتمالا پاسخش را نشنیده باشم. سعی می‌کردم بالا و پایین بپرم تا بلکه به این طریق کمی خودم را گرم کنم.

چند دقیقه‌ای طول کشید تا تاریکی نیمه‌شبِ محوطه‌ی دانشگاه علم و صنعت را تا خواب‌گاه‌ها پیاده روی یا پیاده‌دوی کنیم. ساختمان خوابگاه‌ها حس خوبی به آدم می‌داد، خصوصا زمانی که مطمئن می‌شدی، عده‌ای در اتاق‌هایش، در آسایش گرمایی مطبوع، آرام خوابیده‌اند.

می‌خواستم نماز صبح بخوانم و بروم. اما برای از آن پسش هم گویا تقدیرات دیگری برایمان نوشته‌بودند.

وارد سالن خوابگاه‌ها شدیم و گرمایی باورنکردنی به صورتم خورد. پوست صورتم بی حس شده بود و به نظرم، درک درستی از دمای بیرون نداشتم. شاید اصلا آن گرما تصوری حاصل از تلقین بوده باشد...

باز هم ادامه دارد...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۱ ، ۱۰:۴۰
سید طاها

 

به سمت ایستگاه اتوبوس‌ها راه افتادیم. صابر به راحتی احساس گرسنگی‌اش را ابراز می‌کرد و من به رغم این‌که تا آن لحظه متوجه گشنگی نبودم کم‌کم داشتم با صابر به یک حس مشترک می‌رسیدم.

در حاشیه‌ی یک خیابان سرد با مغازه‌های سرتاسر تعطیل دیدن نور لامپ یک کبابی که نیمه شب منقلش را در پیاده رو علم کرده بود و کباب و جوجه و جگر باد می‌زد مرا یاد دخترک کبریت فروش می‌انداخت! اما واقعیت داشت. یک واقعیت شیرین و خوردنی! راه افتادیم و با کمی مشورت و اقدامات اجرایی ساده هرکدام یک ساندویچ از کباب کوبیده درست کردیم و گوشه‌ی پیاده‌رو مثل کسانی که نمی‌خواهم اسمشان را ببرم سر سفره‌ی خیالی نشستیم و برای صفحه‌های دفتر خاطراتمان نقاشی‌های زیبا ساختیم. یک خاطره‌ی ماندنی نبش تقاطع شهید نواب و آزادی.

خلاصه اتوبوس آمد و سوار شدیم. در راه قدری با صابر حرف می‌زدم تا رسیدیم به ایستگاه مد نظر و خط عوض کردیم. مقصدمان دانشگاه علم و صنعت بود. دانشگاهی که نامش بیش‌تر مرا مشغول می‌کرد تا آن‌چه عوارض ذاتی‌اش محسوب می‌شد. درگیری در معنای علم! بگذریم...

در اتوبوس دوم گاهی به این فکر می‌کردم که اگر جز ما آن دو سه نفر دیگر هم نبودند، این راننده‌ی عزیز با چه انگیزه و امیدی این خط را تا آخر می‌رفت و باز می‌گشت و بعد به خودم جواب می‌دادم که شاید همین جوابی باشد به آن سؤال که چرا شب ها این‌قدر اتوبوس‌ها دیر به دیر می‌‌آیند...

من که از شدت سرما خیلی نمی‌فهمیدم کجا هستم و کجا می‌روم. صابر می‌رفت و من همراهش. لابه‌لای حرف‌ها‌،‌ فهمیدم که قرار است به‌جای اتاق رفقایش برویم دفتر فرهنگی دانشگاه و آن‌جا بخوابیم. چون رفتن به اتاق همان و ایجاد مزاحمت برای هم‌اتاقی‌های صابر همان. بالاخره درهای یک جای مسقف به رویمان گشوده شد. وقتی محیط گرم آن اتاق کوچک را از پشت سر تصور می‌کردم قدری لرزش اندامم کم‌تر می‌شد. صابر در را به عقب هل داد و کلید چراغ را روشن کرد. وارد شدم و کمی تأمل کردم. شاید دوباره به یاد دخترک کبریت فروش افتادم. چشمتان روز بد نبیند. دوستان دفتر فرهنگی برای جهادی بودن کارشان هیچ کم نگذاشته بودند. یک موکت زیرانداز و پتو بود. پتویی که قرار بود جور سیستم گرمایشی را هم بکشد. یک فن‌کوئل در گوشه‌ی اتاق زیر یک پنجره‌ خودی نشان می‌داد. صابر فن‌کوئل را روشن کرد. بعد از چند دقیقه احساس کردم این فن ازعهده‌ی خودش هم بر نمی‌آید چه رسد به اتاق و اهالی آن. کمی‌ دقت کردم و متوجه شدم که اگر پنجره‌ی بالایش را تماما باز کنیم چنان توفیری با وضع فعلی نمی‌کند!

چاره نبود. من چسبیدم به فن و کاپشن صابر را هم پوشیدم. صابر قبل از آن خودش را لای موکت پیچیده بود و به خواب رفته بود. خوابی که این‌بار بیش‌تر مرا به یاد مرگ می‌انداخت! سرم را گذاشتم روی خروجی هوای گرم دستگاه و دستانم را بالشتک سرم قرار دادم. در آمیزه‌ی نا متناسبی از سرما و گرما، دیری نپایید که به خواب رفتم...

هنوز ادامه دارد! ادامه‌های مهم...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۱ ، ۱۹:۳۹
سید طاها

حکایت غریبی است این حکایت جوانی، کارهایی می‌کنیم که حتی خودمان هم به ذهنمان خطور نمی‌کند! اولش را که برای خودمان برنامه ریخته‌بودیم آخر هفته بچسبیم به درس و بحث، نمی‌گویم و گذر می‌کنم تا بعدا شرمنده‌ی خدا و خودم نشوم!

خلاصه‌اش این است که پنج‌شنبه شب را به قصد قربت رفتیم زیارت فیلم‌های ارسال‌شده به سومین جشنواره مردمی فیلم عمار در سینما فلسطین و بنایم این بود که پس از تماشای یک فیلم نیم‌ساعته با رفیق و برادرم قرار بگذارم و برویم هیئت شهدای‌گمنام قهرود. اما وقتی خبر سخنرانی مسعود اخراجی‌ها مشهور به ده‌نمکی در مراسم آن شب جشنواره اعلام شد، آن رفیق و برادر را دعوت کردم تا باهم مراسم و فیلم‌ها را دنبال کنیم. پذیرفت و آمد.

فیلم خوبی قسمتش شد و بار دیگر فهمیدم که الله یرزق من‌ یشاء بغیر حساب. روزی آن شب من و رفیقم، یک فیلم مستند پیرامون مبلغ اصالتا لبنانی اهل آرژانتین بود که برای نقل معارف جهانی شیعه حدود بیست کشور را رفت و آمد داشت. در حوزه‌و دانشگاه هم درس می‌داد. فیلم تکان‌دهنده‌ و تأثیرگذاری بود. حداقل تلنگری عمیق و تشری بیدارکننده برای مدعیان تبلیغ دینی به حساب می‌‌آمد که جای کار چه‌قدر زیاد است. یادم می‌آید رفیقم بلندبلند گریه می‌کرد. تا به حال این‌چنین صدای گریه‌اش را حتی در هیئت هم نشنیده بودم. در مورد خودم هم حرفی نمی‌زنم. آن‌شب خود ادگاردو (سهیل) اسعد در سالن حضور یافت و توانستم بعد از فیلم چند کلمه‌ای با او حرف بزنم. شاید روزی آ‌ن‌حرف‌ها را بنویسم.

خلاصه چند فیلم دیگر هم در دنباله دیدیم، از جمله انیمشن افتخار آمیز و امیدوارکننده‌ی نبرد خلیج فارس که باور به قدرت هنری مسلمان ایرانی را بیش‌از پیش برایم ثابت کرد. از نظر تکنیک و فن انیمشن بسیار قوی بود و اصلا بی‌جا نیست اگر بگویم از این نظر بهترین و قدرت‌مندترین و زیباترین انیمیشن ایرانی‌ای بود که دیده‌بودم. دستشان در یاری جبهه‌ی هنری و فرهنگی انقلاب اسلامی روزبه روز تواناتر. بچه‌های گروه انیمیشن فاطمه‌الزهرا سلام‌الله‌علیها بودند که با حمایت مرکز فرهنگی ام ابیها سلام‌الله علیها کارشان را تولید کرده‌بودند. در فیلمشان جایگاه توسل به مادر دو عالم زیبا به تصویر کشیده شده‌بود. کاری که برای حضرت زهرا ساخته می‌شود باید هم بهترین باشد. بهترین! ما خیلی شرمنده‌ی مادرمان هستیم و از بهترین کم‌تر را لیاقت تقدیم به ساحت مقدسشان نمی‌دانیم.

بگذریم.

فیلم تمام شد و از سینما رفتیم بیرون. شروع کردیم به مترکردن خیابان‌های تهران که البته فرصت مناسبی برای گپ‌زدن با برادر برایم فراهم کرده بود. صابر را مدت زیادی بود ندیده بودم و احتمالا این حرف زدن تا پاسی از شب به طول می‌انجامید.

این حرف زدن در خیابان‌های تهران تا پاسی از شب به طول انجامید. تا نزدیک صبح. در پناه سرمای استخوان‌سوز اولین شب‌های زمستان تهران. هوا خشک بود و تحمل سرمای نیمه‌شب غیرقابل وصف دشوار. دیگر فکرمان هم درست کار نمی‌کرد که چه کنیم و کجا برویم. مترو که خیلی وقت بود تمام شده بود و بهتر است بگویم چیزی نمانده بود که دوباره شروع به کار کند! اما اتوبوس‌های سامانه‌ی تندرو (البته ارواح کله‌شان تندرو!) شبانه روزی ( باز هم ارواح کله‌شان) کار می‌کردند. گاهی اگر نیمه شب پیاده برویم زودتر به مقصد می‌رسیم تا این‌که منتظر اتوبوس‌های بیست‌وچارساعته‌ی سامانه‌های تندرو اتوبوس‌رانی تهران بمانیم.

به هر حال، مدتی منتظر اتوبوس ماندیم و هیچ نمی‌دانستم که پس از این چه ماجرایی انتظارم را می‌کشد. یک ادامه‌ی کاملا متفاوت از آن‌چه برنامه ریزی کرده‌بودم یا حتی فکرش را می‌کردم!

حکایت غریبی است این حکایت جوانی!

به زودی ادامه‌اش را خواهم نوشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۱ ، ۱۲:۵۳
سید طاها