زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

تازه‌ترین نظرها

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۲ ثبت شده است

تا آن‌جا که یادم می‌آید، جلسه‌ی کنکور تنها جایی بود که حداقل صدوهشتاد دقیقه به صورت مداوم، فقط روی یک‌کار تمرکز کردم!

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۲ ، ۰۹:۳۱
سید طه

دیالوگی که در ادامه می‌آید کاملا واقعی است و دقایقی پیش بین من و یک کودک هشت ساله به وقوع پیوست.

لطفا توجه فرمایید:

 

من: سلام پسر خوب، حالت چه طوره؟

او: سلام، خوبم...

من: ...

او: ...

[دو سطر بالا یعنی چند سؤال جواب دیگر هم بینمان رد و بدل شد که مهم نیست.]

من: می‌خوای وقتی بزرگ شدی چه‌کاره بشی؟

او: سه تا کار می‌خوام داشته‌باشم. سه‌تا.

من: آفرین، چه کارایی؟

او: می‌خوام ورزشکار بشم و...

من: آفرین، خب...

او: دیگه دکتر بشم و    یکی دیگه‌ هم این‌که    برم تو بیمارستان!

من: بارک‌الله! خب، می‌خوای دکتر بشی که مریض‌ها بیان پیشت؟!

[البته بعدا خودم هم تردید کردم که این سؤال محلی از اعراب داشته‌ یا نه، ولی احتمالا می‌خواستم از طریقی سر بحث را باز کنم و ببینم که از سر جوگیری این حرف را می‌زند یا مثلا علاقه‌ای دارد واقعا، که احتمالا از اساس باز کردن این بحث برای کودک هشت ساله خیلی زود است، بگذریم...]

او: بله.

من: مریض‌ها را خیلی دوست داری؟!

او: نه، می‌خوام بکشمشون!

من: چی؟

او: [با حرکت دست صورتی از بریدن سر خودش توسط چاقو را به بنده نشان می‌دهد] می‌خوام بکشمشون... [یک لب‌خند ملیح می‌زند!]

 

خب، آن‌چه خواندید یک اتفاق واقعی است! شما چه نظری دارید؟!

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۲ ، ۰۰:۲۵
سید طه

اللهم صل علی فاطمة و ابیها

و بعلها و بنیها

بعدد ما أحاط به علمک

غمی در چهره‌ی دریایی آسمان پراکنده شده‌بود. گویی این‌روزها بی‌کرانگیش در صحنه‌ی حزن‌آلود غروب متوقف مانده‌‌است.

اسماء هم روی آسمان را که ‌دید، دلش ‌گرفت؛ بیش‌تر از گذشته. آرام پیش آمد و کنار آسمان نشست و خواست منشأ این اندوه تازه را سؤال کند.

آسمان، آرام و آهسته سخن می‌گفت: «ناراحتم، مردم مدینه، جسد مرده‌هاشان - حتی زنان - را روی تخته‌ای می‌گذارند و تشییع می‌کنند. فقط پارچه‌ای روی آن می‌اندازند. این‌طور حجم بدن مرده مشخص است...»

اندوه آسمان دل او را هم مجروح می‌کرد. در لابه‌لای آهی که از سنگینی غم دلش بر می‌آمد، حضرت آسمان را با ادب صدا زد: «بانوی من! سرور من! در حبشه دیدم مردگانشان را برای تشییع در تابوت می‌گذارند. تابوت چنین شکلی دارد... با چوب نخل درست می‌شود... پارچه‌ای هم روی آن می‌اندازند. این‌طور دیگر جسم او پیدا نیست.»

حضرت آسمان، این‌ را که شنید، در زمینه‌ای از زیبایی وصف نشدنی، حال چهر‌ه‌اش دگرگون شد؛ نسیمی از خوشحالی بر پهنه‌ی بی‌کرانش وزید و لب‌خند دل‌ربایی بر رخساره‌اش نشست.

بعد از رحلت رسول خدا، این تنها تبسمی بود که در نورانیت چهر‌ه‌ی بانوی دو عالم رخ می‌نمود؛

اولین بار،‌ و آخرین بار؛

اولین بار،

و آخرین بار.

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۲ ، ۰۸:۳۶
سید طه

نوروز آمد،

و فصل جدید داستان هم خوب شروع شد،

اما من بیش‌تر نگران پایان‌بندی هستم...

 


فصل تازه‌تان پر از برکت!

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۲ ، ۱۳:۲۴
سید طه