زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

گور بابایت ای‌ دنیا.

به کوری چشم تو،

دل من بزرگ‌تر از آن است که هجوم مشکلات و تشویش‌ها و غم‌ها و زجرهایت، به تسخیرش درآورد.

دل من سهم تو نمی‌شود،

پشتش به خدایی گرم است که صلاح دانست بیافریندم،

خدایی که لیاقتم بخشید برایش سجده کنم.

تو نه ارزش آن را داری که به خاطر آن چه درت می‌گذرد غم بخورم، و نه توان آن که مرا پژمرده‌ی غصه‌های دروغین شب و روزت بکنی.

می‌دانم که ظرف تو کوچک‌تر از آن است که خوشبختیم در آن ریخته شود. تو حقیرتر از آنی که محمل سعادت من باشی.

به هر حال هر چیزی گنجایشی دارد. ظرفیت خوشبختی ما را هم دادند به بهشت، نه به تو!

همان بهتر که تو را به حال خودت واگذاریم و خیال خودمان را از تلاطم امواج دردسرهایت نجات دهیم.

ما بهشت را به قدر وسعمان چشیدیم و دانستیم که خوشبختی نه این است که تو برایمان بیاوری.

خوشبختی ما همان سه‌شنبه شب‌هایی است که اجازه‌مان می‌دهند صدا بزنیم حضرت بی‌کران آسمان را،

خوشبختی ما لذت بی‌کران و وصف‌نشدنی همان قطره‌ اشک‌هایی است که گاهی رزقمان می‌شود.

خوشبختی این است، که قرین آرامش است، و قرین غنا، و قرین همه‌ی آن‌چه که برخی در تو می‌جویند، و می‌جویند،‌ و نمی‌یابند، و نمی‌یابند.

این‌ها،‌ از همه‌ی آن‌چه در تو می‌گذرد بهتر است. عطایت را به لقایت بخشیدیم.

گور بابایت ای دنیا.


فکر: خداییش خوشبختی و سعادت و آرامش با خوشی و خوشحالی دنیایی هیچ ربطی به هم ندارند، دارند؟

مگر نه این‌که ائمه سعادت‌مندترین‌های تاریخ بشریت هستند. آن‌ها دنیا را چگونه تجربه کردند؟

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۷ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۵۶
سید طه

این واقعا خیلی بد است که از صبح تا شب امروز یک آدم با صبح تا شب فردایش و صبح‌ها تا شب‌های فرداهایش هیچ تفاوت خاصی نداشته‌باشد یا تفاوت خیلی کمی. یک زندگی تکراری و تکراری و تکراری و آن‌قدر تکراری که طرف تمام امور روزانه‌اش را از حفظ و بدون پردازش مغزی انجام می‌دهد. مثل یک عادت و ملکه‌ی ذهنی. یعنی مثل یک ماشین!

حالا نه تنها مثلاً آن کارگر بخت برگشته‌ی پیچ سفت‌کن آن کارخانه که دقیقا عین یک فعل را از بدو ورودش به کارگاه تا شب مدام انجام می‌دهد، که مثلا یک دانشجوی خیلی گوش‌به‌حرف‌کن و خیلی بچه مثبت هم، که عیناً برنامه‌ی دانشگاهی را مراعات می‌کند و همه‌ی واحدهایش را گیرم بیست می‌گیرد و اصلاً مورد تشویق دانشکده و دانشگاه و این و آن هم واقع می‌شود، اما جز این هیچ فعالیت و جنبش و حرکتی از او نمی‌بینید مصداق همین قضیه‌ است. وقتی اصطلاحاً مثبت‌بودنش به حدی برسد که درس خواندنش برای پیروی از برنامه‌ی تعیین شده‌باشد و نه برای طلب علم، و طی‌کردن روزانه‌ی مسیرهای بین خوابگاه و دانشگاه او، بدون وقفه‌ و تغییر، هر هفته مطابق گذشته تکرار شود، می‌توان زندگیش را مصداق اسارت در بند روزمرگی دانست. ببینید چه‌قدر این شخصیت حال شما را به هم می‌زند؟!

یا از این واضح‌تر استاد محترمی است که مثل یک رایانه‌ی دارای نرم‌افزار مناسب -با قابلیت سرچ پاسخ در منابع موجود برای سؤالاتی که همین الان توسط دانشجو مطرح می‌شود- عمل می‌کند. صاف می‌آید سر کلاس و عین ضبط صوت درس‌های تکراری می‌دهد و می‌رود و در پایان ترم هم امتحان و نمره مطابق برنامه‌ی نوشته‌شده. درس امروز او همان درس‌هایی است که در ترم پیش و ترم‌های پیش‌تر گفته و همان حرف‌هایی است که در ترم بعد و ترم‌های بعدتر خواهد زد. هیچ تغییری در منابع اطلاعاتی ایشان به وجود نمی‌آید. تفاوت جزوه‌‌ای هم که دانشجوی ده‌سال پیشش نوشته، با جزوه‌ی دانشجوی امروزش فقط در فونت دست‌خط است!

[البته این موارد که خیلی کم‌اند! در این شکی نیست!! چون اساسا سیستم اجازه نمی‌دهد که چنین افرادی در مجموعه‌ی دانشگاه باقی بمانند!!! مگه نه؟!!!!]

روزمرگی در خارج از فضای دانشگاهی از این هم واضح‌تر و دردناک‌تر است. مردم زحمت‌کشی که به اقتضای کارشان از صبح تا شب مجبورند طبق برنامه یک کار روتین تکراری را انجام دهند و امروز امسالشان با چنین روزی در سال بعدشان و سال قبلشان هیچ فرقی نمی‌کند، هیچ رشدی، پیش‌رفتی، تغییری درش رخ نمی‌دهد و اتفاق بی‌روح و کسالت‌آور هر روز در روزهای بعدی تکرار و تکرار می‌شود.

این پدیده‌ی شوم، چه رنگی از انگیزه و امید و هیجان و روحیه‌ی کشف و جست‌وجو و کنج‌کاوی بر زندگی انسان باقی می‌گذارد؟

شوق حضور در عرصه‌های تازه و میل روزافزون به کشف‌های هیجان‌انگیز ارزش‌مند و جسارت تجربه‌های نو و درنوردیدن افق‌های دست‌نایافته‌ی دیروز،‌ باید جزء برنامه‌ی امروز من باشد، و اگرنه، خواسته یا ناخواسته به بیماری روزمرگی تن داده‌ام و باید با کمال تأسف بپذیرم که تعالی و پیش‌روی و یافتن، کم‌کم دارد با زندگیم خداحافظی می‌کند.

می‌دانی؟ شاید بی‌راه نباشد اگر بگویم که زندگی در دوران جدید و خصوصاً و خصوصاً در شهرهای بزرگ و خودباخته‌ای مثل تهران، لاجرم من و تو را اسیر این درد آزاردهنده و رنج‌آور می‌کند، اما بازهم می‌شود گریخت!

در شهرهای بزرگ بچه‌ها تا سن بزرگ‌سالی عرصه‌های زیادی برای توسعه‌ی مخزن تجربه‌های سخت و آسان پیدا نمی‌کنند. عموماً همه‌چیز تکراری است. همه‌چیز از پیش تعیین‌شده و مشخص است، و همه‌چیز طبق یک برنامه‌ی ملال‌آور تا آخر دنبال می‌شود. این اتفاق را در روستاها،‌ در شهرهای کوچک، در زندگی قدیمی‌ترها خیلی کم‌تر می‌بینی. بچه‌های گذشته که بزرگ‌ترهای امروزند، یعنی مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها، اندوخته‌ی بی‌بدیلی از تجربه‌های تلخ و شیرین دارند، مخزن عاطفی غنی و قوی‌ای دارند، چیزهای زیادی را دیده‌اند و شنیده‌اند و در موقعیت‌های دشوار مجبور به تصمیم‌گیری شده‌اند. تصمیم‌گیری‌هایی که گاه درست بوده و گاه خطا، و نتیجه‌اش شده آن‌چه برای نوه‌های امروزشان بازمی‌گویند. همان درس‌های شنیدنی زندگی.

[راستی، من و تو برای فرزندان و نوه‌هایمان چه قصه‌های شنیدنی از زندگی خودمان خواهیم داشت؟ همین که مثلا می‌رفتم مدرسه و می‌رفتم دانشگاه و واحد پاس می‌کردم و ناهار و شام می‌خوردم؟!]

 

البته می‌دانم که بسیاری از شما بزرگواران خود را پیروزمندانه و افتخار آمیز از بند روزمرگی رهانده‌اید و مسیر کشف را با اقتدار پیش گرفته‌اید، اما همه می‌دانیم که حداقل در مورد خیلی از اطرافیانمان این‌طور نیست. اگر تو از این دسته هستی، حتماً می‌توانی به آن‌ها که نیستند کمک‌کنی، پس این فرصت را از دست نده!

تو می‌توانی با بازگفتن خاطرات کشف‌های جذابت و فرارکردن‌هایت از مرزهای روزمرگی، در من هم شوق تکاپو پدیدآوری و این کمک کمی نیست. این لطف تو می‌تواند مرا تا همیشه مدیونت کند.

می‌دانی؟ در عصر ماشین‌ها، نه تنها ماشین جای انسان را گرفته است، بلکه اصلا خود انسان هم به ماشین تبدیل شده‌است، فضای زندگی امروز در نظم‌های ظاهری بی‌روح و در قالب شهرسازی‌های بی‌قواره مدرن، در گرایش ناخواسته‌ی آدم‌ها به پذیرش روزمرگی بی‌تأثیر نیست. این‌ را هم می‌توانی به فهرست ظلم‌های ساختار غربی زندگی اضافه کنی! قبول؟!

به خدا پناه می‌برم از هر آن‌چه نمی‌پسندد و از هرآن‌چه منافات دارد با آن‌چه برایش آفریده‌شده‌ایم.

حتماً برایت دعا می‌کنم، تو هم حتماً برایم دعا کن!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۲ ، ۱۶:۰۴
سید طه

اگرچه خیلی زود پشیمان شده‌ای،

ولی باز هم دیر شده‌است.


پی‌نوشت‌ها:

1- چاره‌ای هست: مشارطه، مراقبه، محاسبه، معاقبه.

2- اشک‌های نیمه‌شب ماشین زمان است، باید به گذشته سفر کنم، به زمان تولد.

3- اگر هوایم را نداشتی...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۲ ، ۱۷:۲۱
سید طه

محمدحسین که عصر آن‌روز آمد در خانه‌ی ما تا امانتی‌اش را بگیرد، خودت را زده‌بودی به خواب و فکر می‌کردی که من نمی‌فهمم. یادت می‌آید؟ او آمده‌بود و من که نمی‌خواستم امانتی را بدهم، از همان پشت گوشی اف‌اف شروع کردم به بهانه‌تراشی و توجیه و دلیل آوردن که مثلاً الان اگر بیایم دم درِ خانه، ممکن است تو بیدار شوی و ببینی که هیچ‌کس نیست و فکر کنی که بقیه ولت کرده‌اند و رفته‌اند و بعد چه بشود و خلاصه از این اراجیف مسخره‌ی بی‌مصرف کودکانه. ولی اصلاً تو خواب نبودی، خودت را زده‌بودی به خواب و البته من خوب می‌دانستم که تو خواب نیستی. وقتی محمدحسین هی اصرار می‌کرد و کم‌کم داشت عصبانی می‌شد، من دلم‌ می‌خواست برایش همان جُکی را بگویم که تو دیروزش برایم تعریف کرده‌بودی، اما او اصلاً مهلت نداد و شروع کرد به داد و بیداد و ضربه‌زدن به در. او سر و صدا می‌کرد و من می‌خندیدم، بعدش کم‌کم دو تایی می‌خندیدیم. من از داخل خانه و او پشت در، و فقط صدای هم‌دیگر را می‌شنیدیم. عصبانیتش را که با خنده قاطی شده‌بود، هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. سر و صدای در تو را بیدار می‌کرد اگر خواب بودی؛ اما تو خواب نبودی و داشتی به حرف‌های من گوش می‌دادی و احتمالاً نفهمیده‌بودی که محمدحسین است که پشت در است و شاید فکر کرده‌‌بودی من دارم شاید مثلاً با یک نفر دیگر حرف می‌زنم. مثلاً با... حالا فرقی نمی‌کند، اما اگر هم فهمیده‌باشی که او کی بوده که من هی بهانه می‌آوردم و صبحتمان طولانی شده‌بود،‌ نفهمیده‌بودی که آن امانتی چه بوده و شاید خیال می‌کردی من آدم بدی‌ هستم! تو دراز کشیده‌بودی وسط هال و پنکه‌ی سقفی را گذاشته‌بودی روی دور تند تا باد بزند به آن کله‌ات در آن گرما، بلکه خواب بروی، اما همه‌ش داشتی فکر می‌کردی و با خودت کلنجار می‌رفتی و سؤالات پرپوچ از خودت می‌پرسیدی و فکر می‌کردی من دارم با کسی پشت در، سر یک چیز مهم مجادله می‌کنم. و البته همین‌طور هم بود، اما اصلاً آن‌چیز برای تو چه اهمیتی داشت؟ بله، برای من مهم بود، اما برای تو.... اصلاً اگر فرداش آن خواهر دهن‌لق لوسش نیامده‌بود در مدرسه خودش را پیش تو شیرین کند، معلوم نبود کارمان به کجا می‌کشید. عصر همان روز که برای خودت فکرها کرده‌بودی و کارآگاه شده‌بودی و رفته‌بودی به مامان چیزهایی گفته‌بودی، خیال می‌کردی که جلوی یک خیانت بزرگ یا مثلاً گناه مرا گرفته‌ای. اما خیالت خام بود. بالأخره من کار خودم را کردم. فرداش هم که محمدحسین رفت و مرا گذاشت،‌ همان‌وقت که از مدرسه برگشتی و سر و صدا کردی و بابا و مامان و علی را کشاندی تا از من مثلاً بازجویی کنند و چند و چون قضیه را درآورند و به خیال خودشان بفهمند که چه کرده‌ام، من باز هم امانتی را نگه داشتم. الان بیست‌ و چهار سال می‌گذرد. گوش‌ می‌دهی زهرا؟ حالا من می‌خواهم امانتی را به تو هدیه بدهم. فقط بدان که من به این امانتی بیش‌تر محتاج بودم تا محمدحسین. چون من می‌دانستم که وقتی او اعزام شود، حتماً یکی‌دیگر از جایی گیر می‌آورد، ولی من دیگر نمی‌توانستم چفیه‌ای که بوی او را بدهد پیدا کنم.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۵۳
سید طه

بعضی‌‌وقت‌ها که خیلی دلم می‌گیرد،

دنبال فرصتی می‌گردم که اشک بریزم و زار بزنم و مثل مرد گریه کنم!

 

در خلوتی زیر آسمان، سرم را بالا می‌گیرم

- بالاتر از همیشه -

و مثل مرد،

در آغوش خدا

سیر گریه می‌کنم...


نکته: مرد که گریه نمی‌کند، جز در آغوش خدا!

توشیح: مخصوصاً پنج‌شنبه‌شب‌ها، وقتی جملاتِ یک مرد را تکرار می‌کنی... و چه‌قدر این جملات بر دل می‌نشیند،، و چه‌قدر تو را بالا می‌برد، و چه‌قدر تو را زمین می‌زند، و چه می‌کند با تو... آیا برایت همین یک نعمت بس نیست که اذن یافته‌ای جمله‌های مولایت را پیش خدا ضجه بزنی...؟ اصلاً از همان اولش بوی رحمت واسعه می‌دهد، صفای بی‌بدیلی دارد دعای کمیل... خدایی!

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۲ ، ۱۹:۴۹
سید طه

گوشی را از جیبم درآوردم و پیامک را باز کردم.

اوه! ناگهان یادم افتاد که چند سال پیش چنین روزی اولین ساعت‌های زندگیم را در این دنیا تجربه می‌کرده‌ام.

و بعد یادم افتاد که روزی هم آخرین ساعت‌های زندگیم را در این دنیا ...

و بعد... خدا کند از آن‌پس هم هر سال برایم پیامک تبریک بیاید!


دیروز، اقوام و رفقا بزرگواری کردند پیامک تبریک فرستادند.

هرکدام به شکلی و با هنرمندی خلاقانه‌ی نهفته در جمله‌بندی‌های بدیع که پیامک‌شان را تبدیل می‌کرد به هدیه‌ای متمایز و ماندنی. اما خلاصه یک مفهوم مشترک بین همه‌شان بود:

تولدت مبارک!

و من مدام به این فکر می‌کردم که راستی تولدم چه‌قدر برای خودم و دیگران اتفاق مبارکی بوده‌است؟

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۲ ، ۱۹:۱۳
سید طه