زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

آن‌چه گذشت
تازه‌ترین نظرها

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

گور بابایت ای‌ دنیا.

به کوری چشم تو،

دل من بزرگ‌تر از آن است که هجوم مشکلات و تشویش‌ها و غم‌ها و زجرهایت، به تسخیرش درآورد.

دل من سهم تو نمی‌شود،

پشتش به خدایی گرم است که صلاح دانست بیافریندم،

خدایی که لیاقتم بخشید برایش سجده کنم.

تو نه ارزش آن را داری که به خاطر آن چه درت می‌گذرد غم بخورم، و نه توان آن که مرا پژمرده‌ی غصه‌های دروغین شب و روزت بکنی.

می‌دانم که ظرف تو کوچک‌تر از آن است که خوشبختیم در آن ریخته شود. تو حقیرتر از آنی که محمل سعادت من باشی.

به هر حال هر چیزی گنجایشی دارد. ظرفیت خوشبختی ما را هم دادند به بهشت، نه به تو!

همان بهتر که تو را به حال خودت واگذاریم و خیال خودمان را از تلاطم امواج دردسرهایت نجات دهیم.

ما بهشت را به قدر وسعمان چشیدیم و دانستیم که خوشبختی نه این است که تو برایمان بیاوری.

خوشبختی ما همان سه‌شنبه شب‌هایی است که اجازه‌مان می‌دهند صدا بزنیم حضرت بی‌کران آسمان را،

خوشبختی ما لذت بی‌کران و وصف‌نشدنی همان قطره‌ اشک‌هایی است که گاهی رزقمان می‌شود.

خوشبختی این است، که قرین آرامش است، و قرین غنا، و قرین همه‌ی آن‌چه که برخی در تو می‌جویند، و می‌جویند،‌ و نمی‌یابند، و نمی‌یابند.

این‌ها،‌ از همه‌ی آن‌چه در تو می‌گذرد بهتر است. عطایت را به لقایت بخشیدیم.

گور بابایت ای دنیا.


فکر: خداییش خوشبختی و سعادت و آرامش با خوشی و خوشحالی دنیایی هیچ ربطی به هم ندارند، دارند؟

مگر نه این‌که ائمه سعادت‌مندترین‌های تاریخ بشریت هستند. آن‌ها دنیا را چگونه تجربه کردند؟

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۷ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۵۶
سید طاها

بعضی‌‌وقت‌ها که خیلی دلم می‌گیرد،

دنبال فرصتی می‌گردم که اشک بریزم و زار بزنم و مثل مرد گریه کنم!

 

در خلوتی زیر آسمان، سرم را بالا می‌گیرم

- بالاتر از همیشه -

و مثل مرد،

در آغوش خدا

سیر گریه می‌کنم...

 


نکته: مرد که گریه نمی‌کند، جز در آغوش خدا!

توشیح: مخصوصاً پنج‌شنبه‌شب‌ها، وقتی جملاتِ یک مرد را تکرار می‌کنی... و چه‌قدر این جملات بر دل می‌نشیند،، و چه‌قدر تو را بالا می‌برد، و چه‌قدر تو را زمین می‌زند، و چه می‌کند با تو... آیا برایت همین یک نعمت بس نیست که اذن یافته‌ای جمله‌های مولایت را پیش خدا ضجه بزنی...؟ اصلاً از همان اولش بوی رحمت واسعه می‌دهد، صفای بی‌بدیلی دارد دعای کمیل... خدایی!

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۲ ، ۱۹:۴۹
سید طاها

گوشی را از جیبم درآوردم و پیامک را باز کردم.

اوه! ناگهان یادم افتاد که چند سال پیش چنین روزی اولین ساعت‌های زندگیم را در این دنیا تجربه می‌کرده‌ام.

و بعد یادم افتاد که روزی هم آخرین ساعت‌های زندگیم را در این دنیا ...

و بعد... خدا کند از آن‌پس هم هر سال برایم پیامک تبریک بیاید!


دیروز، اقوام و رفقا بزرگواری کردند پیامک تبریک فرستادند.

هرکدام به شکلی و با هنرمندی خلاقانه‌ی نهفته در جمله‌بندی‌های بدیع که پیامک‌شان را تبدیل می‌کرد به هدیه‌ای متمایز و ماندنی. اما خلاصه یک مفهوم مشترک بین همه‌شان بود:

تولدت مبارک!

و من مدام به این فکر می‌کردم که راستی تولدم چه‌قدر برای خودم و دیگران اتفاق مبارکی بوده‌است؟

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۲ ، ۱۹:۱۳
سید طاها