زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

۱ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

1.

من

در اتاق نشسته بودم و کله‌ام را کرده‌بودم در مانیتور لپ‌تاپ و مشغول بودم به همین امورات کاری و درسی جاری. محسن رفته‌بود سمت خوابگاه‌های متأهلی تا یک امانتی را برساند به مهدی که ساکن آن‌جاست.

یک ساعتی از رفتن محسن گذشته بود و تقریباً دیرکرده‌بود، ولی چون این دیرکردها زیاد ازش سر می‌زد، ما معمولاً نگرانش نمی‌شدیم! خوابگاه‌های متأهلی چسبیده است به دانشگاه و خوابگاه ما هم که داخل دانشگاه است، با این حساب نباید رفت و آمدش زیاد طول می‌کشید، ولی ممکن بود که در این بین دنبال کار دیگری هم رفته باشد.

وقتی آمد، من همین‌طور سرم در لپ‌تاپ بود و طبق معمول خیلی نمی‌فهمیدم دور و برم چه می‌گذرد. محسن آرام وارد شد و به دیوار اتاق تکیه داد. با یک مقایسه‌ی ناخودآگاهِ داخل آمدنش با دفعات پیش، احساس کردم که رفتار و طرز ورودش طبیعی نیست. سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. غمگین بود. چیزی نپرسیدم. منتظر شدم تا خودش بگوید. آهی کشید. نگران شدم. با سکوت، به نشانه‌ی کنجکاوی و نگرانی، چشمم را تنگ کردم و سرم را تکان دادم که یعنی «چی شده؟» محسن هم سرش را پایین انداخت و به این طرف و آن طرف تکان داد. بیش‌تر نگران شدم. پرسیدم: «خب؟» محسن گفت: «علی...»

 

2.

محسن

رفته‌بودم که یک امانتی را برسانم به خانه‌ی مهدی. خانه‌ی مهدی یکی از همین واحدهای خوابگاه متأهلی است. وارد محوطه‌ی مجتمع که شدم محمد را دیدم که تک و تنها در حیاط قدم می‌زد و به نظر پکر می‌آمد. نزدیک رفتم و گرم گرفتم و سلام و احوال‌پرسی. معلوم بود که خیلی حالش خوش نیست. خیلی بی‌حال جواب می‌داد. پرسیدم «چه شده؟»، جواب سربالا داد و چیزی نگفت. شک کردم، ولی دلم نمی‌خواست اصرار کنم. کار هم داشتم و باید زودتر برمی‌گشتم. ازش خداحافظی کردم و رفتم به سمت خانه‌ی مهدی و امانتی را تحویلش دادم. با خودم گفتم حالا که تا این‌جا آمدم، یک سری هم به خانه‌ی احسان بزنم و احوالش را بپرسم. واحد احسان در بلوک بغلی بود. زمانی را که در آسانسور سپری کردم تا به طبقه‌شان برسم، به پریشانی محمد فکر می‌کردم و گزینه‌های احتمالی که می‌توانست منشأ آن باشد، ولی هیچ جواب معقولی به ذهنم نمی‌رسید. رفتارش نگرانم کرده بود. محمد آدمی نبود که به این راحتی‌ها غمش را بتوانی در صورتش ببینی. شاید چیز مهمی بود که داشت از من پنهان می‌کرد. مثلاً‌ شاید...

آسانسور ایستاد و رشته‌ی فکرهایم پاره شد. وارد راهرو شدم و رفتم به سمت واحد احسان. جلوتر که رفتم، درب واحد روبه‌رویی خانه‌ی احسان توجهم را جلب کرد. روی در یک پارچه مشکی زده‌ بودند و یک کاغذ که روی آن نوشته بود «انا لله و انا الیه راجعون». جا خوردم. اشتباه نمی‌کردم، آن‌جا خانه‌ی علی بود. سریع چرخیدم و در خانه‌ی احسان را‌ کوبیدم تا زودتر بفهمم چه اتفاقی افتاده. احسان خیلی زود در را باز کرد و آمد بیرون. خانمش هم پشت سرش بیرون آمد و زود رفت داخل خانه‌ی علی. خانم‌های دیگر مجتمع هم داشتند یکی یکی می‌آمدند. با احسان یک سلام و احوال‌پرسی سریع کردم و ماجرا را پرسیدم. احسان هم دمغ بود و حال قصه گفتن نداشت. خیلی کوتاه تعریف کرد. خیلی کوتاه، و خیلی دردآور.

(برای مشاهده‌ی متن کامل و خواندن ادامه‌ی ماجرا روی دکمه‌ی زیر کلیک کنید)

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۴ ، ۱۱:۰۳
سید طاها