زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

آن‌چه گذشت
تازه‌ترین نظرها

۳۸ مطلب با موضوع «درنگ» ثبت شده است

شباهنگ در خلال تازه‌ترین پست وبلاگش این‌طور نوشته که:

«[خبرنگار رادیو از ما دوتا که دانش‌آموز بودیم] پرسید کی می‌دونه دعا چیه؟ برای چی دعا می‌کنیم ما؟ دستمو بلند کردم که جواب بدم. جواب دادم. جواب خوبی هم دادم. جوابی که سال‌ها بعد وقتی پای یکی از سؤالات امتحان درس‌های معارف دورهٔ کارشناسیم هم نوشتمش نمرهٔ کاملو گرفتم. دعا، آرزو، خواسته، حاجت و هر جمله‌ای که با امیدوارم و ایشالا شروع بشه. سال‌ها می‌گذره از اون روز، از اون سؤال، از اون جواب، از اون مصاحبه، از اون امتحان، از اون پست و از آرزوهای برآورده نشده و دعاهای مستجاب نشده‌م. و من همهٔ این سال‌ها، هنوز و همچنان دارم به این سؤال و جوابی که دادم فکر می‌کنم.»

و احتمالاً عنوان مطلب هم جواب سؤال دومه. این‌که «دعا می‌کنم که اجابت شه. دعا می‌کنم چون دلم روشنه»

وقتی پست را خواندم، خواستم درباره‌اش چیزی بنویسم، ولی هر چی گشتم دیدم هیچ‌کجای وبلاگ محلی برای کامنت‌گذاشتن پای آن مطلب تعبیه نشده! خب البته مطلب ستاره‌دار بوده و مطابق ضوابط کامنت‌گذاری شباهنگی، شباهنگ نمی‌خواسته کسی درباره‌اش کامنت بگذارد. ولی به هرحال این مطلب به صورت عمومی و جلوی چشم همه منتشر شده بوده و حرفی که به یک عالمه نفر گفته می‌شود دیگر حرف خصوصی به حساب نمی‌آید، و من هم راجع به‌ش حرف‌هایی داشتم که به نظرم با توجه به محتوای پست، می‌تواند حائز اهمیت باشد یا به درد کسی بخورد. (تأکید می‌کنم که کاری به احوالات شخصی نویسنده نداریم، صرفاً ناظر به نوشته‌ای که با آن مواجه هستیم حرف می‌زنیم.)

خلاصه تصمیم گرفتم حرفم را با تمثیلی -که باز امیدوارم شباهنگ بزرگوار را ناراحت نکند- در وبلاگ خودم مطرح کنم.

 

 

بیایید یک سفر کوتاه برویم! در یکی از منظومه‌های یکی دیگر از کهکشان‌ها، کره‌ای وجود دارد خیلی شبیه به زمین. در آن‌جا اکثر چیزها شبیه همین زمین و زندگی ماست، ولی تفاوت‌های کمی هم وجود دارد. مثلاً یکی از تفاوت‌ها این است که اشیاء فیزیکی را هر کسی باید برای خودش بسازد و ساخت اشیاء مورد نیاز امری است که در دست خود اشخاص است. شاید شبیه امور معنوی ما.

در آن کره یک شباهنگی هست که وبلاگ دارد و در پست آخر وبلاگش تعریف کرده که یک روز در مدرسه او و دوستش را صدا زدند و رفتند در اتاق مدیر تا در مصاحبه‌ای رادیویی شرکت کنند. بقیه‌ش را از زبان همین پست آن شباهنگ می‌نویسم:

«پرسید کی می‌دونه ماشین چیه؟ برای چی ماشین می‌سازیم؟ دستمو بلند کردم که جواب بدم. جواب دادم. جواب خوبی هم دادم. جوابی که سال‌ها بعد وقتی پای یکی از سؤالات امتحان فناوری‌های جدید دوره‌ی کارشناسیم هم نوشتمش نمره‌ی کاملو گرفتم. ماشین، یک جعبه‌ی آهنیه که یک شکل قشنگی داره و شیشه هم داره و رنگ متالیک می‌زننش روش. سال‌ها می‌گذره از اون روز، از اون سؤال، از اون جواب، از اون مصاحبه، از اون امتحان و ماشین‌های این‌شکلی که هرچی می‌سازمشون و سوارشون میشم راه نمیرن. و من همه‌ی این سال‌ها، هنوز و هم‌چنان دارم به این سؤال و جوابی که دادم فکر می‌کنم.»

عنوان مطلبش هم جواب سؤال دومه. این‌که

«ماشین می‌سازیم که راه بره. ماشین می‌سازیم چون دلمون می‌خواد سوار بشیم و زودتر برسیم!»

 

قطعاً در این کره‌ای که اشاره کردم، لازم است در مورد استاد درس فناوری‌های جدید جداً بازنگری بشود! حالا این دخلی به ما ندارد. اما دست‌کم کاش یک نفر به آن شباهنگ بگوید که ماشین به خاطر بدنه‌ی آهنی و رنگ متالیک و شیشه و حتی صندلی و فرمانش نیست که راه می‌رود. و وقتی می‌توانی توقع داشته باشی ماشین راه برود که ماشینی که می‌سازی اولاً اجزای اصلی و قوه‌ی محرکش درست کار کند،‌ وگرنه این پوسته‌ای که می‌بینی دلیل راه رفتن ماشین نیست. بله! هر ماشینی که تا به حال دیده‌ای این شکلی بوده، ولی ماشین‌هایی که راه می‌روند به خاطر شکلشان نبوده که راه می‌رفته‌اند.

 

خب. از سفر برگردیم و حالا که سر این صحبت باز شد، دوتا کلمه هم خیلی خلاصه درباره‌ی دعا هم‌فکری کنیم؛ و حرف‌های مفصل در این‌باره هم باشد برای وقتی دیگر.

می‌گویند مخّ عبادت دعاست. گویی حقیقت عبادت پروردگار دعاست یا دعا بخشی مهم و اصلی از آن است. می‌گویند بافضیلت‌ترین عرض بندگی‌ها در شب‌های قدر دعا کردن است. می‌گویند فضیلت دعا از خواندن قرآن برای نزدیک شدن به پروردگار بیش‌تر نباشد، کم‌تر نیست! آیا «دعا» را درست شناخته‌ایم؟! آیا به دعایی که شناخته‌ایم می‌خورد که هم‌چین حرف‌هایی راجع‌به‌ش درست باشد؟

من فکر می‌کنم دعا یک «سخن» نیست، یک «عمل» است، آن هم نه یک عملی که مثلاً با حرکات و دست و پا انجامش بدهیم، یک عمل برخاسته از همه‌ی همه‌ی همه‌ی ابعاد وجودی انسانی تو. دعا یک اتفاق است، یک رویداد مهم برای انسان، که باید در لحظه‌ی انجامش رخ بدهد. فکر می‌کنم اصل دعا آن است که در قلب انسان روی می‌دهد، گرچه نمودش بر زبانش و گاهش چشمانش هم جاری می‌شود. در دعا یک چیزی که خیلی مهم است «ارتباط» است. حتی اگر به معنی لغویِ بین‌ِانسانیِ «دعا» هم توجه کنیم، ارتباط یک شرط است. بدون تماس‌گرفتن با کسی نمی‌توانی باهاش حرف بزنی یا ازش چیزی بخواهی. این خواستن معنا ندارد! ارتباط با پروردگار هم ارتباطی است که در قلب انسان اتفاق می‌افتد و احساس می‌شود. گرچه دعاهای من به این مرتبه از کیفیت نرسیده باشد، ولی دست‌کم از نظر تئوری باید متوجهش باشم!

حتی فکر می‌کنم یک دعای خوب، خیلی وقت‌ها خودش اجابت است! گاهی بی‌فاصله بعد از دعا یا در زمان آن، حس می‌کنی که به هر چی می‌خواسته‌ای رسیده‌ای. حس می‌کنی هیچ‌چیزی نیست که خواسته باشی و نداشته باشی! حالا شاید یک چنین ماشینی دنده اتومات کلاس A باشد، ولی بالاخره به پراید هم بخواهی بسنده کنی، باید در جریان باشی که راه رفتنش به موتور است، نه رنگ بدنه.

۱۸ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۳:۴۵
سید طاها

مدتی بود که فکر و خیال‌های شاید نه چندان مهم درگیرم می‌کرد و یک‌جورهایی دمغ بودم. یکی از دوستانم گفت که آن‌قدر سر خودت را شلوغ کن که دیگر فرصت برای فکر‌های بی‌اهمیت نداشته باشی، آن‌قدر که مرز اهمیت امور برایت جابه‌جا شود!

من دست‌به‌کار شدم و سرم را خیلی شلوغ کردم. اگر مرا به کاری یا کمکی فرامی‌خواندند، زود قبول می‌کردم و آن‌ها را به انبان کارهای شخصی خودم می‌افزودم، و کم‌کم کار به جایی رسید که این روزها فهرست کم‌وبیش شلوغی از کارهایی که خودم برای خودم می‌خواسته‌ام انجام دهم و کارهایی که به این و آن وعده داده‌ام پیش رو دارم و به طور موازی باید همه را پیش ببرم، و هر روز که از خواب بیدار می‌شوم، ناخودآگاه شروع می‌کنم به حساب و کتاب، و فکر می‌کنم به این‌که کدام‌ها بیش‌تر پیش رفته‌اند و کدام‌ها کم‌تر، و البته گاهی به مواردی که تقریباً از دست رفته‌اند! مثلاً شاید موضوعی که چندماه پیش خیلی برایم مهم بود، در این شلوغی‌ها ناخواسته از کنترلم خارج شد و به فنا رفت! آیا به خاطر این‌که دیگر برایم اهمیتی نداشت؟! ابداً، بلکه به خاطر این‌که کارهایی که یک نفر دیگر به آدم می‌سپارد و می‌خواهد سر وقت تحویل بگیرد، با شدت بیش‌تری پیگیری و مطالبه می‌شود تا مسائلی که برای خود آدم مهم است. البته به آدمش هم بستگی دارد.

فکر می‌کنم مهم‌ترین و جدی‌ترین کارفرمای هر کسی، باید خود او باشد؛ کارهایی را که خودش با خودش قرارداد کرده، یا به بیان درست‌تر برایش اهمیت شخصی دارند، با دقت و جدیت بالایی از خودش پیگیری و مطالبه کند؛ یک جدول داشته باشد، مشابه همانی که در اتاق کارفرما یا مدیر مربوط به شغلش نصب شده، و هر روز به خودش زنگ بزند و بپرسد «فلان کارَت در چه وضعیتی است، کارهای موردعلاقه‌ات را چه‌قدر دنبال کردی، کارهایی که وظیفه‌ی فردی‌ات بود -مثل احوال‌پرسی از دوستانت و تماس با خانواده‌ات- را امروز به بهترین شکل انجام دادی یا نه؟» و از این قبیل.

خلاصه گفتم شما هم حواستان باشد. خودتان برای کارهای خودتان، از کارفرمایتان کارفرمای سخت‌گیرتری باشید.

 

+ نه چندان بی‌ربط: وقتی نمی‌خواهیم کارهایمان را انجام دهیم!

۱۱ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۷ ، ۱۵:۴۶
سید طاها

فضای خالی درایوِ سیستم عامل کامپیوترم که از یک حدی کم‌تر می‌شود، کامپیوتر خیلی مظلومانه قابلیت هایبرنیت شدنش را از دست می‌دهد. در این شرایط اگر باتری‌اش به پنج درصد برسد، به جای هایبرنیت شدن، خیلی قاطع و بی‌رودربایستی خاموش می‌شود و خلاص. یک «شاتینگ داون» می‌چسباند تنگ مانیتور و در پناه خدا! امروز هم همین‌طور شد. وسط یک عالمه کار مهم -در حالی که من به هشدارهای ویندوز طفلی وقعی نمی‌نهادم و با خودم می‌گفتم فوقِ نهایتش هایبرنیت می‌شود و بعد دوباره روشن می‌کنم و ادامه می‌دهم- آب یخ را ریخت روی کله‌ام و همه‌ی کارهای نیمه‌کاره یک‌جا بسته شد و تمام. حتی دریغ از فرصتی یا سؤالی در ارتباط با ذخیره کردن فایل‌های باز. شبیه مرگ بود. مرگی که به هشدارهای قبلش غالباً وقعی نمی‌نهیم؛ مرگی که فکر می‌کنیم فقط برای دیگران است؛ مرگی که نمی‌آید، مگر یهویی؛ و همه‌ی کارهای درحال انجام و نقشه‌ها و برنامه‌ها و آرزوهای دور و دراز را قاطع و بی‌رودربایستی می‌بندد و خلاص.

۱۸ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۶:۱۴
سید طاها

صفر. در پانوشت پست قبلی حرف‌هایی گذرا و خودمانی درباره‌ی مواجهه‌ی روان‌شناسی با مردم نوشتم. در پی آن نوشته و نظراتی که درموردش درج شد، در این مطلب چند نکته عرض می‌کنم. پیش از خواندن این مطلب می‌توانید سری به آن پانوشت و کامنت‌های مربوط به‌ش بزنید.

 

یک. پیشنهادات مؤکد: اگر فیلم Stonehearst Asylum (تیمارستان استون‌هرست) را ندیده‌اید، پیش از خواندن این مطلب یا با فاصله‌ی کوتاهی بعد از آن، حتماً حتماً ببینید. تماشای فیلم خیلی راحت‌تر از خواندن کتاب است، اما بالأخره «تاریخ جنون» میشل فوکو را هم بخوانید.

 

دو. این‌که برخی رفتارها طبق عقل سالم انسانی غیر متعارف، نابه‌هنجار یا آسیب‌زا هستند؛ قبول. فعلاً خطابم در مورد این رفتارها نیست، گرچه در مورد مرتکبان این رفتارها هم به نظرم باید «رفتار» را واجد نابه‌هنجاری یا چیزی شبیه به این بدانیم، نه این‌که «کسی» را که دچار چنین رفتاری است، دیوانه یا بیمار یا دچار «اختلال» خطاب کنیم و این‌گونه، انزوا یا افسردگی را هم به دردهایش بیفزاییم!

پس در این موارد حاد نیز، نابه‌هنجاری «رفتار» فرد را توصیف می‌کند و نه خودش را. رفتار او نادرست و نیازمند کنترل یا اصلاح است، اما شاید خودش نه گناه‌کار باشد و نه روانی و نه هیچ‌چیز دیگری!

 

سه. اما درباره‌ی رفتارهایی که نمود بارزی در غیرمتعارف‌بودن ندارند، گویا معیارهای کمّیِ روان‌شناسان تعیین می‌کند که فرد دچار اختلال هست یا نیست. به نظر من این روش کمّی برای چنین موضوعاتی به شدت ناکارآمد است. نه تنها در مواجهه با رفتار و روان انسان، بلکه در پزشکی هم متد کمّی‌گرا مورد نقد است. این متد رایج در پزشکی، تنها یکی از دیدگاه‌هایی است که در فلسفه‌ی پزشکی برای بیماری و درمان مطرح شده است، و منتقدان آن حرف‌هایی برای گفتن دارند. دکتر احمدرضا همتی‌مقدم، پزشک و پژوهشگر فلسفه‌ی پزشکی، در این باره می‌گفت که در کشور خود ما همین نگاه و روش باعث شده که بسیاری از بیماران، زنده از بیمارستان ترخیص نشوند! در این نگاه، انسان به مثابه‌ی یک ماشین یا برنامه‌ی کامپیوتری است که در تمامی نمونه‌هایش از یک دستورالعمل واحد پیروی می‌کند و هر چیزی که در محدوده‌ی تعیین‌شده‌ی آن نباشد، نادرست است. جالب است که این معیارها مدام در حال تغییر هستند و هر سال مرز آن جابه‌جا می‌شود! به هرحال، بحث‌های مربوط به پزشکی را فعلاً وامی‌گذاریم. به نظر می‌رسد که ناکارآمدی این نگاه درباره‌ی نفس و روان انسان خیلی بیش‌تر از پزشکی باشد، زیرا در رفتار و روان انسان، عواملی هم‌چون فرهنگ، جغرافیا، پیشینه، اطرافیان و مسائل پیرامونیِ این‌چنینی بسیار مؤثر هستند، که شاید تا این حد در مورد جسم و فیزیولوژی مؤثر نباشد. ثابتات در مورد سلامت روانی انسان به سختی قابل تعیین هستند، مگر این‌که تأثیر شدید زمینه‌های فرهنگی و پیرامونی را به کلی نادیده بگیریم. مثلاً در روان‌شناسی تجربی، آزمایشی که یک روان‌شناس در یک زمان و مکان مشخصی بر روی تعداد محدودی از انسان‌ها انجام داده، ملاک عمل برای همه‌ی روان‌شناس‌ها می‌شود و به عنوان یک نظریه در همه‌ی مکان‌ها و زمان‌ها مورد استناد قرار می‌گیرد، در حالی که -دست کم برای مسائل روانی و رفتاری- چنین مواجهه‌ای چندان قابل پذیرش نیست. در درستی همه‌ی معیارهای کمّی روان‌شناسان برای تعیین حد و مرزها، می‌توان چون و چرا کرد، و منشأ تعیین حد و مرزها را به چالش کشید. به طور کلی، به نظر می‌رسد که روگرفت از روش پزشکیِ کمّی‌گرا در روان‌شناسی، روان‌شناسان را از دیرباز تا کنون با اشتباهات زیادی مواجه کرده است.

 

چهار. چرا باید پی اختلال باشیم؟! در این مورد هم احتمالاً روان‌شناسی از روش پزشکی الگو گرفته است! اما اگر سیری در تاریخ پزشکی داشته باشیم، می‌بینیم که در همان پزشکی نیز، در دوره‌هایی دغدغه‌ی پزشکان بیش از درمان بیماران، افزایش سطح سلامت در مردم بوده است. خانواده‌هایی پزشک استخدام می‌کردند و تا زمانی که کسی بیمار نمی‌شد، به پزشک ماهانه می‌پرداختند، ولی در صورت بروز بیماری در خانواده، او را اخراج می‌کردند. وظیفه‌ی پزشک درمان بیماران نبود، بلکه حفظ سلامتی بود. این ادعا که همه‌ی آدم‌ها در طول زندگی‌شان مریض می‌شوند هم نیازمند اثبات است! در شرایطی که ما زندگی می‌کنیم عواملی که سلامت را به خطر می‌اندازد خیلی زیاد است، اما در نبود عوامل منفی، و به شرط یک سبک زندگی سالم و درست، شاید بیماری به صفر کاهش پیدا کند. حال، به نظر می‌رسد روان‌شناسی هم مشابه پزشکی امروزی در پی یافتن اختلال‌ها و افراد دچار اختلال است. به نظر من همین رویکرد، یکی از خطاهای بزرگ روان‌شناسی تجربی است. در فلسفه‌های شرقی (مثل چین و ژاپن) و غرب باستان مکاتبی را می‌بینیم (مثل تائوئیسم در چین و استویسیزم در یونان و روم) که تلاش می‌کردند سلامت روانی و آرامش را در همراهانشان تثبیت کنند و چنین فضای روانی‌ای را برای همه‌ی افراد جامعه نیز فراهم سازند. آن‌ها به دنبال اختلال نمی‌گردند و دغدغه‌ی آن را هم ندارند. بلکه به دنبال زیستِ بهتر هستند. به همه‌ی آدم‌ها از کودکی توصیه‌هایی دارند، جهان‌بینی و سبکی را برای زندگی تبلیغ می‌کنند که اساساً ابتلا به مواردی که امروزه اختلال روانی شمرده می‌شود، بسیار کاهش پیدا می‌کند. انسان‌ها در نگاه آن‌ها به مثابه‌ی نمونه‌های قابل آزمایش و تعمیم نیستند، بلکه به معنای واقعی‌تری «روان» دارند و ملزومات شأن انسانی‌شان بیش‌تر ملاحظه می‌شود. من چنین نگاهی را بیش‌تر دوست دارم؛ که دغدغه‌ی انسان متعالی (فیلسوف یا روان‌شناس به معنای عام) حفظ سلامت و آرامش مردم باشد، نه صرفاً یافتن موارد نقض، با معیارهای خطاپذیر کمّی و امثال آن.

 

پنج. فوکو در تاریخ جنون می‌گوید «تفاوت ما با دیوانه‌ها صرفاً در این است که آن‌ها در اقلیت‌اند.» البته در حال حاضر، به لطف روان‌شناسی و پزشکی معاصر، سالم‌ها هستند که در اقلیت‌اند! شاید به این خاطر که معیارها را نه عقل عرفی و نظر عمومی، بلکه عده‌ی خاص، و با معیارهایی که اساساً نمی‌تواند جهان‌شمول باشد تعیین می‌کنند. من فکر می‌کنم وقتی معیارها به شکلی تعیین می‌شود که اکثر اعضای یک مجموعه در عین زندگی متعارفی که در کنار هم دارند، نا‌متعارف شناخته می‌شوند، اعتبار معیارها خیلی قابل مناقشه و تردیدبرانگیز است.

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۸
سید طاها

اگر بخشی از کلمه‌هایت را بگیرند، حتماً حرف‌زدن برایت سخت‌تر می‌شود. فرض کن که یک پیام‌رسان درست کنند که بعضی کلمه‌ها را ارسال نکند، مثلاً کلمه‌های بیگانه‌ی دخیل در زبان را یا هر گروه دیگری از کلمه‌ها را؛ آن‌وقت ارتباط گرفتن با دیگران از راه آن پیام‌رسان کار دشواری است. قبول؟ خیلی وقت‌ها عبارت مناسب را برای انتقال منظورت پیدا نمی‌کنی. گاهی از واژه‌های نارسا استفاده می‌کنی و باعث سوء تفاهم می‌شود. روشن‌کردن برخی منظورها زمان بیش‌تری می‌برد، چون تک‌کلمه‌هایی که برای آن منظور به کار می‌آمده و در یک لحظه معنای زیادی را منتقل می‌کرده، دیگر وجود ندارند. باید زیاد توضیح بدهی و آخرش هم معلوم نیست چیزی که می‌خواستی درست منتقل شده باشد یا نه. قبول؟

خب، حالا می‌خواهم در مورد زبان خودم حرف بزنم -دست‌کم زبان من! بگویم چه زبانی دارم و بگویم که وقتی مجبور باشم بخشی از زبانم را کنار بگذارم و استفاده نکنم، چه بر سرم می‌آید. شاید برای تو هم همین‌طور باشد! من با سرسختی معتقدم که حرکات دست، صورت، طرز نگاه، میزان مکث بین کلمات، سطح صدا، لحن، سرعت حرف زدن و چیزهایی از این دست، بخش خیلی خیلی مهمی از زبانم هستند. حتی شاید مهم‌تر از کلمه‌ها، یا دست‌کم به اندازه‌ی کلمه‌ها مهم. بعضی وقت‌ها هیچ‌جوره نمی‌توانم از پشت این پیام‌رسان‌های مکتوب یا حتی تلفن حرفم را بزنم. یا باید مقابلت بنشینم و با تمام این چیزهایی که گفتم منظورم را برسانم، یا آن‌که اصلاً بی‌خیال حرف‌زدن شوم. یک مکث پیش از پاسخ یک سؤال، یا میزان بلندی صدایم وقتی در مورد موضوعی حرف می‌زنم، یا نقطه‌ای که موقع گفتن مطلبی به آن خیره می‌شوم، یا حتی شکل نشستنم مقابلت، همه معنا دارند، معناهای مهم و ژرف، معناهای مؤثر در مفهوم. این معناها هرگز برایم ارزش کم‌تری نسبت به معنای کلمه‌های زبان ندارند. بدون آن‌ها نمی‌توانم درست حرف بزنم. اگر نباشند، احساس می‌کنم یک‌جای کار حسابی می‌لنگد. دست‌وپایم بسته است و حرف‌هایم ذبح می‌شوند! تلفن، و پیام‌رسان‌های مکتوب، بخشی از زبان مرا ازم می‌گیرند! حرف زدن که فقط با زبان نیست، فقط با کلمه‌ها نیست. ارتباط را می‌توان تنها با کلمه‌ها برقرار کرد، اما با چه کیفیتی؟ البته این موضوع، زمانی که بخواهیم در مورد یک مسئله‌ی شخصی، یک امر برون آمده از دل، یک حقیقت تجربه شده با وجود، یا یک درد نهفته در سینه حرف بزنیم، خیلی خیلی مهم‌تر می‌شود. بله، برای یک گپ علمی، شاید چندان ضرورت این چیزها احساس نشود، ولی وقتی قرار است «خود»م را برای تو شرح کنم، به همه‌ی این ابزارها به شدت نیاز دارم. این‌ها همه جزء زبان من هستند. وقتی نتوانم ازشان استفاده کنم، گاهی ناچار حرف‌هایم را فرومی‌خورم، چون به سختیِ تلاشِ جانکاهی که برای زدن آن‌حرف‌ها از راه‌های بی‌کیفیت دیگر باید خرج کنم، نمی‌ارزد.

 

 

تازه این‌که چیزی نیست.

حتماً شنیده‌ای که سایه1 می‌گوید «گوش کن! با لب خاموش سخن می‌گویم؛ پاسخم ده به «نگاهی» که زبان من و توست!»

 


1- هوشنگ ابتهاج (سایه)؛ متولد 1306

۱۸ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۱ ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۵۴
سید طاها

لابد حالا دیگر باید بدانم که ناشکیبایی و هیجان‌زدگی در برابر سختی فلان شرایط یا بی‌معرفتی فلان دوست یا ستم فلان مجموعه یا چه و چه، واکنشی است که دنیا دلش می‌خواهد از ما ببیند، اما ما باید او را در خماری بگذاریم و آرزویش را بر دلش بنشانیم. کلاً چشم دنیا نباید از بعضی انگشت‌هایمان دور بماند. دنیا را کلاً به دل نگیریم، وقتی غیر از دل، این همه چیز دیگر هم هست! ارزش دل بیش از این‌هاست.

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۳۵
سید طاها

توی بروشورهایی که در حرم امام رضا می‌دادند، یک صفحه‌ای داشت در مورد برخی مشاهیر مدفون در حرم. آن صفحه را که دیدم، راست چشمم افتاد به عکس ملاصدرا و شگفتی زیاد در شکل دهان و چشم من نمایان شد. خواهرم که از تعجب من تعجب کرده بود، دلیل را پرسید. من هم در همان حال که داشتم جواب می‌دادم، بروشور را به کله‌ام نزدیک کردم تا ببینم دور و بر عکس چه نوشته. دیدم نوشته «بهاءالدین محمد عاملی، معروف به شیخ بهایی». بلافاصله در ادامه‌ی پاسخم این نکته را هم برای خواهرم گفتم؛ که کنارش نوشته شیخ بهایی، در حالی که عکس ملاصدرا است. خواهرم پرسید «از کجا می‌دانی ملاصدرا است؟» گفتم در جاهای دیگری دیده‌ام که این نقاشی به چهره‌ی ملاصدرا نسبت داده شده. گفت «شاید آن‌ها اشتباه بوده!» به همین راحتی! چیزی نگفتم و شانه‌ای بالا انداختم و ادامه‌ی بروشور را ورق زدم. به این فکر می‌کردم که آیا ممکن است یک چیز پرتکرار اشتباه باشد و اتفاقاً یک مورد نادر درست باشد؟ و دیدم که بله! از قضا خیلی ممکن است و خیلی هم اتفاق می‌افتد. مثلاً خرافاتی که جزء فرهنگ عمومی مردم بوده یا باورهایی که رایج بوده ولی درست نبوده. در چنین شرایطی اگر کسی خلاف فرهنگ عمومی رفتار کند، شاید خیلی شگفتی‌برانگیز باشد، گرچه رفتار درست همانی است که او انجام می‌دهد. حالا در مورد عکس شیخ بهایی به نظر نمی‌رسید این‌طوری باشد و به نظر می‌رسید یک سهو و سهل‌انگاری در طراحی باعث این مسئله شده باشد، اما در کل نکته‌ی ساده‌ای که خواهرم گفته بود، نکته‌ی ارزشمندی بود، حتی اگر خودش هم نمی‌دانست که نکته‌اش این‌طور ارزشمند است!

 

بله. من آخر پارسال تا اول امسال را مشهد بودم. یکی دو روزی از آن و یکی دو روزی از این. قبل از رفتن دوستی بهم گفت «خوش به حالت که سال جدیدت رو کنار امام رضا شروع می‌کنی». من هم بهش گفتم که «تو هم می‌تونی کنار امام رضا شروع کنی! امام اگر امام است، با یک سلام می‌آید کنار قلب تو و سال جدیدت کنار او آغاز می‌شود.» ای بسا کسی که موقع تحویل سال در حرم امام نشسته باشد و دلش پی آرزوهای خودش باشد. کنار بودن به چه معنی است؟ مثلاً فکر کن مردی که همسرش را در آغوش گرفته، اما دلش پی کار و گرفتاری خودش باشد؛ و یک مرد دیگری را که دنبال کار و گرفتاری خودش باشد، اما دلش پی معشوقه‌ای. به نظر تو زن و مرد کدام یک از این دو قصه بیش‌تر کنار هم هستند؟! حالا دور از تشبیه. منظور این‌که، من کنار هم بودن را آن‌طوری می‌فهمم، که دلت کنارش باشد، که یادش در دلت باشد. حالا اگر جسمت هم کنارش باشد که چه بهتر. خیلی بهتر! هم کنارش باشی و هم حواست بهش باشد. اما حواس جمع خیلی مهم است. مهم‌تر است. من این‌طور فکر می‌کنم. صحبت از امام هم که می‌شود، من فکر می‌کنم اگر دلت به یاد امامی که دوستش داری گرم است، خیلی غصه‌ی نبودن در بارگاهش را نخور. سعی کن تا جایی که می‌توانی شکل و شمایل رفتار و زندگی‌ات به خوبی‌ها و قشنگی‌های رفتار و زندگی آن امامِ خوب، شبیه شود. آن‌وقت تو از همه‌ی مردم، حتی از خود مشهدی‌ها و خود خادمان حرم هم به امام نزدیک‌تری. آن‌وقت قلب تو می‌شود ضریح امام و پنجره‌ی حاجت. می‌نشینی کنار دل خودت و دعای تحویل سال می‌خوانی. «حوّل حالنا إلی أحسن الحال» می‌خوانی. ای بسا بیش‌تر مقبول بیفتد.

سال جدیدتان پر باشد از حال خوب. سال جدیدتان مبارک باشد.

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۰۸:۰۲
سید طاها

در کشور ما مدرسه‌ی خوب تقریباً همین یک تعریف را دارد: مدرسه‌ای که نمره‌ی دانش‌آموزان آن و یا قبولی کنکورش بیش‌ترین باشد! از خود مجموعه‌ی نظام آموزشی گرفته تا خانواده‌هایی که فقط از مدرسه می‌خواهند فرزندشان را بکند شاگرد اول درس‌خوان و رتبه‌ی تک‌رقمی، همه دست در دست هم به این تعریف سخیف دامن می‌زنند و -به نظر من از همین طریق- بسیاری از استعدادهای برتر را هم به فنا می‌دهند. محتوای آموزشی هم که اجباراً همه جا یکسان است و فقط بعضی در چپاندن نکات تستی از مباحث این کتاب‌ها در مغز بچه‌ها موفق‌ترند و بازارشان گرم‌تر است، وگرنه هیچ ایده‌ی برتر یاخلاقیت یا اصلاحی در محتواها نمی‌تواند راه پیدا کند، و اگر هم راه پیدا کند، به دلیل این‌که با نتیجه‌ی مطلوب در کنکور جور در نمی‌آید، مطلوب خانواده‌ها هم قرار نمی‌گیرد. غیر از این مورد هم که ملاک دیگری برای خوب بودن مدرسه -عرض کردم- وجود ندارد.

 

اما گویند که در برخی بلاد این‌طوری است که هر مدرسه‌ای برای خودش روش آموزشی خاص خودش را دارد، و حتی محتوای درسی و کتاب‌ها را هم خود مدرسه انتخاب یا تألیف می‌کند. هر مدرسه‌ای برای خودش تصمیم می‌گیرد که روی چه مباحثی بیش‌تر سرمایه‌گذاری کند و چه روش‌هایی را برای آموزش به کار گیرد، چه مهارت‌هایی را بیش‌تر آموزش دهد و از خیر چه چیزهای بگذرد. مثلاً هر مدرسه‌ای به انتخاب خودش یک یا دو زبان خارجی را برای آموزش انتخاب می‌کند و قاعده‌ی یکسانی برای همه وجود ندارد.

در این فضا مدرسه‌ی خوب برای فرزند شما می‌شود مدرسه‌ای که خروجی‌هایش آدم‌های هم‌‌منش با سبک تربیتی و فرهنگی مطلوب شما باشند. شاید شما به سطح علمی بیش‌تر اهمیت دهید و یا شاید شکوفایی استعدادهای دیگر برای شما اولویت داشته باشد. شاید برای شما قبولی در دانشگاه هیچ اهمیتی نداشته باشد، و یا شاید جهان‌بینی و نظام تربیتی‌ای که بچه‌ی شما در آن بار می‌آید برایتان خیلی مهم باشد. خب، در آن فضا مدرسه‌ی خوب را با توجه به ملاک‌های خاص خودتان پیدا می‌کنید، می‌بینید هر مدرسه‌ای به چه چیز خودش می‌نازد، و روی چه اصولی بیش‌تر تأکید می‌کند، و تلاش می‌کنید تا انتخابی داشته باشید که همه جانبه با روحیات فرزند شما و فرهنگ خانواده‌ی شما سازگار باشد.

 

اما خب، به نظر می‌رسد برای قضاوت هنوز زود باشد! به همین سادگی نمی‌توان یک شیوه را سراسر نادرست و شیوه‌ی دیگری را کاملاً بی‌عیب و مفید به حساب آوریم و به‌به و چه‌چه کنیم. به نظر شما فضای آموزشی و پرورشی به سبکی که در بند دوم به آن اشاره کردم، چه خوبی‌ها و بدی‌هایی می‌تواند داشته باشد؟ آیا حاصل آن برای جامعه‌ای که در نگاه شما خوب و متعالی و رو به رشد است، مطلوب خواهد بود یا آن هم آسیب‌های جدی‌ای خواهد داشت؟ اگر دانش و اطلاعات یا تخمین و پیش‌بینی‌ای در این‌باره دارید، بفرمایید. (نظرات دیگر دوستان را هم حتماً بخوانید و اگر درباره‌شان نکته‌ای داشتید، در نظر خودتان اشاره کنید.)

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۶ ، ۱۶:۵۵
سید طاها

می‌گفت: طرف هنوز در پیش‌گیری یا حل تنش میان همسر و مادرش راه به جایی نمی‌برد، هنوز بلد نیست با هم‌نوعش درست ارتباط برقرار کند، بلد نیست به دوست و خانواده‌اش به شکل مقبولی توجه و ابراز محبت کند، از این‌که هر از گاهی احوالی از در و همسایه و خویش و قوم و دوست و آشنا بپرسد، غفلت می‌کند؛ بعد وقتی ازش می‌پرسی دغدغه‌هایت چیست، می‌گوید «پیچ تاریخی نظام و برپایی تمدن با شکوه اسلامی»!

 

می‌گفت: اگر راست می‌گویی، پیش از همه، راه‌حلِّ درست‌‌وحسابیِ مشکلات خودت را پیدا کن. وقتی توانستی گرفتاری‌های خودت را درست بشناسی، بفهمی، چاره کنی و از پسش بربیایی، آن‌وقت به حل مشکلات دیگران هم فکر کن. وقتی چاره‌ی گرفتاری‌های خُردِ شخصی خودت را بلد نیستی، بیخود به حل کلان‌مشکلات بزرگ اجتماعی و اقتصادی و سیاسی فکر نکن، که در آن صورت فقط داری یک مشت شعارِ مفت می‌دهی و جهان را بیهوده از سر و صداهای بی‌خاصیت پر می‌کنی! اما وقتی فهمیدی درد خودت چه‌طور دوا می‌شود، در گام بعدی به بغل‌دستیِ دچار همین مسئله هم راه‌کارِ مؤثر پیشنهاد می‌دهی، و کم‌کم روش حل مسئله و چاره‌ی مشکلات بزرگ‌تر و همه‌گیرتر را به شکلی می‌آموزی که شعارهای غرّا و آتشین ولی توخالی نباشد، و راستی‌راستی راهی بگشاید...

 

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۹:۵۱
سید طاها

برخی از آن‌چه تا کنون در وبلاگم نوشته‌ام -از جمله همین مطلب گذشته- دلنوشته‌هایی است که شاید در فایده‌ی انتشارش بشود چون و چرا کرد. یکی از دوستان بارها به من توصیه کرده که این دل‌نوشته‌های شخصی را برای خودم نگه دارم، و این چیزها برای انتشار و در معرض خواندن همه‌گان قراردادن نیست، و دلایلی هم برای حرفش می‌آورد، اما با این حال من گاهی با او موافق نبودم و قانع نمی‌شدم، و فکر می‌کردم که این حرف‌های خصوصی و دل‌نوشته‌ها -خصوصاً اگر ارزش‌های افزوده‌ای هم‌چون روایت خوب یا ادبیات زیبا داشته باشد- می‌تواند فوایدی داشته باشد و برای هر مخاطبی، به شکلی قابل استفاده باشد.

آن‌چه را از این فواید فعلاً به ذهنم می‌رسد، خیلی خلاصه عرض می‌کنم:


خب، تردیدی نیست که این تعابیر و شرح‌حال‌ها، بروزهای حالات انسانی است. گزارش‌هایی است از آن‌چه در یک انسان رخ می‌دهد یا می‌تواند رخ دهد.

اولاً این گزارش‌ها -که به صورت دل‌نوشته ابراز می‌شود- خودش داده‌های ارزشمندی از وضعیت‌های افراد بشر است. هم برای کسانی که به حال و روز اجتماعی و فردی مردم اهمیت می‌دهند، قابل توجه است؛ و هم برای کسانی که به بهبود عوامل درونی و بیرونی اثرگذار بر روحیه‌ی انسان‌ها می‌اندیشند. مثلا پست قبلی وبلاگ من برای مخاطب نکته‌سنج می‌تواند حاوی پیام‌هایی از این دست باشد که یک جوان مذهبی با بیش از ربع‌قرن سن در این جامعه هنوز در رفع یکی از بدیهی‌ترین نیازهایش دچار مشکل است، و مثلاً اوضاع معیشتی یا هنجارها و ارزش‌های رفتاریِ -دست کم- یک قشر خاص از جامعه، به همراه باورهای فرهنگیِ پیوند خورده با قرائتی که از مذهب وجود دارد، نتوانسته چاره‌ای برای مسائل این نسل از این قشر فراهم آورد.

 

ثانیاً، وقتی یک حال شخصیِ انسانی بیان می‌شود، مخاطبانش دو دسته خواهند بود: عده‌ای که با آن هم‌ذات‌پنداری می‌کنند، و عده‌ای دیگر که این حرف‌ها حرف دلشان نیست.

برای دسته‌ی اول، کم‌ترین خاصیت چنین دل‌نوشته‌هایی می‌تواند تسلی‌دادن و آرامش‌بخشی باشد. همیشه پیدا کردن یک هم‌درد تسکین می‌دهد. نقل این عواطف شخصی و حرف‌های خصوصی به شکلی که آمیخته با تعابیر ادبی و خیال شاعرانه باشد، در ادبیات ما تازگی ندارد و جایگاه و ارزش آن هم برای عام و خاص، کم و بیش شناخته شده است. در میان آثار شاعران معاصر، اشعار زیادی هستند که همین کارایی را دارند و مخاطب معمولی، آن‌ها را به خاطر این ویژگی‌شان دوست دارد. اصلا چرا راه دور برویم؟! همین دوستی که ازش یاد کردم، بارها از اشعاری استفاده می‌کرد که در واقع حرف خصوصی است، ولی برای بازگویی حال خود او به کارش می‌آمده و ازش استفاده می‌کرده.

مثلا مطلب قبلی وبلاگ هم درد دلی است که -به نظرم متأسفانه- جمع زیادی از جوانان مشابه من آن را درک می‌کنند و واگویه‌ی خواسته‌های برآورده نشده‌ی خودشان را در آن می‌یابند، و یافتن همدردی که سعی کرده حس و حالشان را در بیانی نسبتاً خوب و دلنشین ابراز کند -فکر می‌کنم که- برایشان خوشایند است.

دسته‌ی دیگر هم، که در مواجهه‌ با چنین نوشته‌ای یا سخنی -اگر این سخن همچون مطلب گذشته‌ی وبلاگ، واگویه‌ای از یک وضعیت نسبتاً غم انگیز باشد- دست کم آن است که به حال بهتر خودشان فکر می‌کنند و قدر وضعیتشان را بهتر می‌دانند. به داشته‌هایشان یادآورده می‌شوند و رضایتشان از آن‌چه دارند بیش‌تر می‌شود. مثلا دوستی که بخت یارش بوده و یارش را در همان سال اول دانشجویی در تهران، از میان یکی از دانشجویان خوب همین تهران پیدا کرده و این واگویه‌های غم‌انگیز نویسنده‌ی هم‌سن و سالش را با خاطرات خوش ایام گذشته در کنار همسرش مقایسه می‌کند، از این‌که چنین نعمتی را سال‌ها در اختیار داشته و مزه‌اش را چشیده، خوشحال می‌شود، و اگر نسبت به آن بی‌اعتنا بوده، حالا بیش‌تر قدرش را می‌داند. خب، در خوب بودن این تأثیر هم که شکی نیست.

 

بنابراین در انتشار این دلنوشته‌ها و حرف‌های شخصی، فواید زیادی نهفته و می‌تواند از جهات مختلف کار ثمر بخشی باشد.

شما با این نگاه موافقید یا مخالف؟ نظر شما چیست؟

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۰:۰۵
سید طاها

اگر از من در مورد مستحبات روز عید غدیر -و نیز دیگر ایام خجسته‌ی این‌چنینی- بپرسید، اصرار دارم به یکی از اعمال پرفضیلت و مهم اعیاد سعید اشاره و بر آن تأکید کنم که غالباً هم در منابع از قلم افتاده و یا -شاید هم- به خاطر شدت وضوح از بیانش صرف نظر شده، و آن، شاد بودن است :)

بله؛ شادی، خوشحالی! شاد و با نشاط بودن، و انتقال این شادی و نشاط به دیگرانی که در این روز می‌بینیدشان. فکر می‌کنید که کم کار بزرگ و با ارزشی است؟ من که فکر می‌کنم خیلی بزرگ و با ارزش باشد! فکر هم نمی‌کنم خیلی طاقت‌فرسا باشد! با قصد قربت خوشحالی کنید، و به نیت خیرات و مبرّات دیگران را هم بخندانید و شاد بگردانید.
آقا، شاااد باشید و خوشحااال، و دیگران را هم شاااد کنید و چی؟ بله! خوشحااااال!
شاد کردن دل مؤمن و زدودن زنگار خستگی و غم از دل و رویش، کار کمی نیست. در کار خیر پیش‌قدم باشیم. لطفاً.

 

مهم: البته این را هم بگویم که، در عین این شادی، نمی‌شود چشم پوشید از دردهایی که این روزها، فاجعه‌ها و جنایت‌های بزرگ، بر دل آدم‌ می‌نشاند. اما نکته‌ی مهم این‌جاست که اگر کسی توانایی شاد بودن در فرصت‌های شادی را نداشته باشد، گمان نمی‌کنم تکاپویی هم داشته باشد برای چاره‌کردن دردهایی که رنجش می‌دهند. دردمند پرنشاط به پا می‌خیزد، ولی افسرده‌ای که دل به حزن سپرده باشد و فجایع، قدرتش را برای ابراز هیجانات زایل کرده باشد، چندان امیدی نیست که کاری هم از دستش برآید. دردها نباید نشاط را یک‌سره براندازد و همه‌‌ی وجود انسان را گرد فسردگی بپراکند. البته که شادی و نشاط با دردمند بودن قابل جمع است، و در شرایط کنونی، این تلفیق ارزشمند، مهم و ضروری به نظر می‌رسد.

 


+ دوستان عزیز! در مورد عیدی، لطفا به عنوان و پانوشت پست قبلی (یعنی این) مراجعه، و اگر هم نظری داشتید، بفرمایید. عید همه مبارک :)

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۳۰
سید طاها

«حیف، و صد حیف! این ماه عزیز هم به پایان رسید. چه‌قدر حسرت‌بار است وقتی نگاه می‌کنم و می‌بینم از چه چیز ارزشمندی چه‌قدر غافل بوده‌ام! گویی در یک چشم بر هم زدن گذشت و حالا فقط چند ساعت تا برچیده شدن این سفره‌ی بی‌بدیل باقی مانده. حیف، و صد حیف! چه فرصت‌ها که در این ماه از دست دادم. چه شب‌ها و سحرهایی که مفت از کفم رفت و قدر ندانستم. چه معلوم است که سال بعد زنده باشم یا نباشم؟!...»

وجداناً یک دقیقه فرض بگیر روز آخر ماه رمضان است.
احتمالا جمگلی داریم از این‌جور حرف‌ها می‌زنیم. نه؟!

خب چه کاری است؟ چرا از همین اول جوری در این ماه عمل نکنیم که آخرش در دلمان این حرف‌ها نباشد؟!
بله،‌ قبول دارم که بعضی فرصت‌ها آن‌قدر خوب است که هرچه‌قدر هم استفاده کنی باز حسرت به دل داری، اما بالاخره اگر حواسمان جمع باشد، می‌شود لااقل این حسرت و کوتاهی‌ها را تا جایی که ممکن است کاهش داد.

پس بیا خدایی مواظب باشیم و کاری کنیم که روزهای آخر ماه مبارک، به جای آن حرف‌ها، حرف دلمان از این جنس باشد:
«الحمدلله که ماه رمضان امسال را بیش از سال‌های قبل قدر دانستم، و بیش‌تر بر خودم مراقبت کردم،‌ و بیش‌تر هوای قلبم را داشتم و کم‌تر هوای نفسم را محل گذاشتم. خدا را شکر که با قرآن بیش‌تر انس گرفتم و از شب‌های کم‌نظیرش در حد توانم استفاده کردم. خدا را شکر که به هرچیزی که وظیفه‌ام می‌دانستم، عمل کردم و کوتاهی نکردم...»

 

+ برای هم‌دیگر دعا کنیم.

 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۷
سید طاها

نمی‌خواهم از همین اول سرِ سخت‌گیری بگذارم و حال شما را بگیرم، ولی احتمالاً اگر بخواهی خیلی حواست جمع باشد، باید بدانی که وقتی بعد از یک سال، موقع خواندن «یا علیُّ یا عظیم» و «اللهم أدخل علی أهل القبور السرور» بغضی در گلوت و اشکی پای چشمت می‌نشیند، شاید صرفاً یک حس نوستالوژیک طبیعی نسبت به جو خاطره‌انگیز این ماه باشد و هیچ ارزش معنوی‌ای نداشته باشد.


أیضا زمانی که چشمت به گنبد طلایی می‌افتد و أمثال ذلک.

 

 

 

+ ماه خوبِ خدا برای همه‌مان مبارک باشد ان‌شاءالله. دعا برای هم‌دیگر را فراموش نکنیم.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۶
سید طاها

امروز سیزدهم فروردین است و مثل هر سال ما در خانه‌ایم. تا آن‌جا که به یاد دارم تمام سیزدهم فروردین‌ها را در خانه بوده‌ایم. زمانی که مدرسه‌ای بودیم سیزدهم را آماده می‌شدیم برای مدرسه، و وقتی هم دانشجو شدیم آماده می‌شدیم برای سفر به تهران. البته چنین نبوده که هدف از در خانه ماندن کسب این آمادگی‌ها باشد. روز سیزدهم همه‌جا شلوغ است و اصلاً نمی‌شود از طبیعت بهره گرفت. ما برای این‌که لذت حضور در طبیعت تازه‌ی بهار را هم از دست نداده باشیم، معمولاً دوازدهم فروردین را -که تعطیل رسمی بود- با خانواده می‌رفتیم بیرون، و البته این امر، هرگز یک واجب غیرقابل تخلف هم تلقی نمی‌شد که مثلاً ترکش موجب خسران باشد و اگر انجام نشود چنان شود! معمولاً می‌رفتیم، اگر دسته‌جمعی حالش را داشتیم یا شوقش را. وگرنه، در خانه می‌نشستیم و یک‌دیگر را تماشا می‌کردیم، که خودش لطف بزرگی بود. اما دوازدهم فروردین همیشه برای رفتن به طبیعت بهار بهتر است. طبیعت خلوت‌تر است و خیلی بیش‌تر می‌توان بهره برد.

هیچ‌وقت هم روز سیزدهم سبزه گره‌ نزدیم! یعنی اگر یک‌بار در زندگیم این حرکت پوچ و بی‌معنی را انجام داده بودم، تا ابد به خاطرش خجالت می‌کشیدم! در واقع ما اصلاً هیچ‌وقت سبزه نداشتیم در خانه! بچه‌تر که بودم، وقتی از مادرم می‌پرسیدم چرا ما سبزه نمی‌کاریم، مادر می‌گفتند: «گندم نعمت بزرگی است، اگر آن را سبزه کنیم و بعد بیندازیم دور اسراف است،‌ و اسراف کفران نعمت است.»

هیچ‌وقت ماهی قرمز شب عید هم نخریدیم. شاید به این دلیل که نمی‌خواستیم ماهی‌های بی‌زبان در خانه‌ی ما اسیرِ تنگ باشند و در خانه‌ی ما بمیرند، چون ماهی‌ها را دوست داشتیم! آن‌ها را به خاطر خودشان دوست داشتیم، نه به خاطر این‌که برای ما باشند. (جالب است که می‌شود محبت واقعی را این‌طوری هم به بچه‌ها یاد داد، نه؟)

ما در طول سال تقریباً هر هفته سبزی‌پلو با ماهی می‌خوردیم، ولی هیچ‌وقت روز اول سال ناهارمان این نبود! شاید مادرم عمداً این‌کار را می‌کردند که بفهمیم رسم‌هایی که دلیل عقلی ندارند، انجامشان بر عدم انجامشان هیچ ترجیحی ندارد.

همیشه هم خریدهای مفصل سالمان را شب عید غدیر انجام می‌دادیم. روز عید غدیر هر سال، روزی بود که ما لباس‌های نوی سالمان را به تن می‌کردیم. البته برای خرید لباس و چیزهایی که لازم داشتیم، هیچ‌وقت لازم نبود که شب عید غدیر فرا برسد، اما خرید شب عید ما، شب عید غدیر انجام می‌شد. همیشه هم خوشحال بودیم که توصیه‌ی امام معصوم را بر عرف و سنت گذشتگان ترجیح داده‌ایم.

ما هیچ‌وقت سفره‌ی هفت‌سین هم نداشتیم. اصلاً هوسش را هم نکردیم! من که از همان بچگی توجیه بودم که وقتی نمی‌فهمیم سرکه و سماق و سیر و سیب و چند چیز دیگر را سر سفره گذاشتن و نشستن پای آن به چه دردی می‌خورد، هیچ لزومی ندارد که انجام بدهیم؛ به جایش معمولاً می‌رفتیم لحظه‌های تازه‌ی سال را در مسجد می‌نشستیم یا در هر جایی که بودیم دعا می‌کردیم و نماز می‌خواندیم، کارهایی که اقل‌کم می‌دانستیم به‌دردبخور هستند!

 

باید بروم از مادرم بپرسم دقیقاً چه‌طور این روحیه‌ را در ما به وجود می‌آوردند که چشممان دنبال این‌چیزها نبود! خدا حفظ کند و رحمت کند همه‌ی پدر و مادرهایی -و خصوصا مادرهایی- را که خرافه‌ستیزند و همیشه برای کارها سعی می‌کنند به معیارهای عقلی و اخلاقی و شرعی توجه کنند و آن‌ها را به فرزندانشان هم انتقال دهند، و از همان کودکی روحیه‌ی اعتماد به نفس و عدم خودباختگی را، در ضمن همان خرافه‌ستیزی و نفی این‌که باورهای عمومی الزاماً درست هستند، در ذهن آن‌ها تقویت کنند. چه‌قدر خوب است ارزش‌هایمان را درست تعیین کنیم و به همان ارزش‌های خودمان متکی باشیم، نه این‌که چشممان دنبال دیگران باشد یا بدون فکر، از هر کاری که گذشتگان می‌کردند تقلید کنیم.

من فکر می‌کنم اگر همین یک صفت در همه‌ی مردم وجود داشته باشد، اکثر معضلات فرهنگی و سبک زندگی و این چیزها درست می‌شود. شاید بعداً یک مطلب مفصل در این رابطه بنویسم. فعلاً می‌خواهم بروم دست مادرم را ببوسم و فاتحه‌ای برای پدرم بخوانم. شما هم اگر تربیت‌شده‌ی چنین والدینی هستید، قدرشان را بدانید و خدا را به خاطر وجودشان شکر کنید.

 

هم‌چنین، به این هم فکر کنید که چه‌طور ما پدر و مادری باشیم برای فرزندانمان، که وقتی بزرگ شدند تربیتشان باقیات‌الصالحاتی باشد برای ما.

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۳۲
سید طاها

سلام
سال نو بر شما مبارک.
به بیان رساتر، سال نو برایتان «پر برکت» باشد ان‌شاءالله.

می‌گویند دم تحویل سال به هر حالی و کاری که مشغول باشی، تا آخر سال به همان حال و همان کار می‌گذرد! شنیده‌اید؟! از آن حرف‌هاست! نمی‌دانم این باورها را مردم از کجایشان در می‌آورند. سال 1395 برای من سال پر خیر و برکتی بود. سال خوبی بود در مجموع. دست‌کم از سال‌های قبلش بدتر نبود! اما به عکس همه‌ی سال‌های گذشته‌اش، که من به همراه خانواده می‌رفتم در مسجد چسبیده به امامزاده‌ی بزرگ شهر یا به همراه دوستان به فضا یا منطقه‌ای که حس و حال معنوی داشته باشد، و لحظات متصل به سال‌تحویل را به عبادت و دعا مشغول می‌شدم، لحظه‌ی تحویل سال 1395 را در اعماق خواب به سر می‌بردم. وقتی بیدار شدم دیدم دفعه‌ی قبلی که بیدار بودم پارسال به حساب می‌آمده. اولش دمغ شدم. به نظر خودم این دمغ‌شدن صرفاً ناشی از ترک عادت بود و نه حاصل یک مواجهه‌ی عقلانی و فکر شده با موضوع! پس سعی کردم قدری به موضوع فکر کنم و با آن مواجهه‌ای عقلانی‌تر داشته باشم! گفتم خب، حالا که لحظه‌ی تحویل سال را در خواب بودم، باید کاری کنم که -لا اقل- به خودم ثابت شود که اگر لحطه‌ی سال تحویل خواب باشیم، آن سال می‌تواند سالی پر از بندگی خدا و موفقیت باشد! پس -جدی‌تر از سال‌های قبلش- «تصمیم» گرفتم که «تلاش» کنم تا سال بهتری را برای خودم رقم بزنم.

بله. چیزی که مهم است این است که تو چه کار می‌کنی! لحظه‌ی تحویل سال هم صرفاً یکی از لحظات عمر تو و یکی از لحظات سال پیش روی توست، شبیه بقیه‌ی لحظه‌هایش. تک‌تک این لحظات به اندازه‌ی همان لحظه‌ی تحویل سال ارزش دارند. لحظه‌ی تحویل سال ارزش بیش‌تری ندارد. باید تک تک لحظه‌ها را قدر دانست. لحظه‌ی تحویل سال از این جهت که بهانه دست تو بدهد برای یاد خدا، خیلی خوب است. اما این‌که یاد خدا منحصر شود به همان لحظه‌هایی که بهانه دستت می‌دهد، خیلی بد است! این که تعطیلات نوروز بهانه برای دید و بازدید باشد چیز بدی نیست. بد این است که برای بعضی‌ها اگر هفته‌ی بعد از تعطیلات نوروز طایفه دور هم جمع شوند، همه‌شان شگفت‌زده می‌شوند!

اگر لحظه‌ی تحویل سال را به کار خوبی مشغول بوده‌اید، این لحظه به صورت خودکار در تمام سال شما تکثیر نخواهد شد، و اگر هم به کار خوبی مشغول نبوده‌اید، باز هم هیچ اثری در بقیه‌ی سال شما نخواهد داشت. لحظه‌های عمر ما در کف خود ماست. خودمان باید تک‌تکشان را قدر بدانیم و تک‌تکشان را به بهترین کارهایی که می‌توانیم اختصاص دهیم. هر لحظه‌ای را که برای تحول حالمان به احسن الحال غنیمت بشماریم، و از خدا بخواهیم که آن لحظه را برایمان لحظه‌ی یک دگرگونی مثبت در ما قرار دهد، آن لحظه می‌تواند برایمان لحظه‌ی تحویل سال یا یک لحظه‌ی طلایی در زندگی باشد.

پس،

سالتان پر از لحظه‌‌‌های تحویل سال! wink

 

در پایان این را هم بگویم که به نظرم برای یک مسلمان، شب قدر به تحویل سال شباهت بیش‌تری دارد تا موعد سررسید یک دور گردش زمین دور خورشید. اگرچه -باز هم می‌گویم- بهانه برای کار خیر و بندگی و بهتر شدن، هر چیز و هر جا که باشد خوب است. فقط هیچ‌وقت نباید جای چیزها را با هم عوضی گرفت. نباید وسیله و هدف جایشان عوض شود. نباید راه‌ها با مقصدها اشتباه گرفته شوند و اصل‌ها جایشان را به حواشی بدهند. اگر این‌طور باشد به لحظه‌ی تحویل سال نه بیش از آن چه که باید، اهمیت می‌دهیم و نه کم‌تر از آن.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۰۵
سید طاها

با خودم فکر می‌کنم چه‌قدر خوشبختیِ آن گل‌فروش آس و پاس سر چهارراه غبطه‌برانگیز است، وقتی از صبح تا شب دست‌هایش پر است از دسته‌های نرگس. وقتی از صبح تا شب دست دور کمر نرگس‌ها حلقه می‌کند، و هر وقت دلش بخواهد می‌تواند گلبرگی از آن‌ها را ببوسد، یا جرعه‌ای رایحه‌شان را ببوید، یا سیر به زرد و سپید ظریف و لطیفشان زل بزند و تماشایشان کند... زندگی کنار نرگس‌ها، زندگی به بهانه‌ی نرگس‌ها، زندگی با بوی نرگس‌ها، و زندگیِ تنیده با لب‌خند نرگس‌ها کم رشک‌برانگیز است؟!

 

اما کمی بعد، کمی بیش‌تر که نگاه می‌کنم، نظرم برمی‌گردد! با خودم فکر می‌کنم که نه تنها وضع آن گل‌فروش سر چهارراه، که وضع صاحب گل‌فروشی با کلاسِ بالاشهر هم، چه‌قدر تأسف‌انگیز است وقتی این همه زیبایی را دیگر نمی‌بیند، و لذتی را که چنان در آغوش دارد و محکم در دست فشرده، دیگر نمی‌چشد؛ و رنگ‌های لطیف و مهربان نرگس، دیگر به چشمش نمی‌آید؛ و مشامش بوی دود خفه‌کننده‌ی ماشین‌ها را از عطر مست‌کننده‌ی نرگس فرق نمی‌گذارد؛ و تکرار، در یک تراژدی غم‌‌بار و حزن‌انگیز، او را به دردِ همه‌گیرِ «عادت‌کردن» دچار کرده..

 

●●●

شاخه‌ای نرگس می‌خرم، جلوی صورتم می‌گیرم، می‌بویمش، و خوب نگاهش می‌کنم..

«نرگس! خوش به حال تنفسی که معطر شود به بوی تو؛

حیف باشد بوی تو عادی شود..»

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۴۴
سید طاها

وای! نمی‌دانی چه‌قدر زیبا و خفن بود! عالی بود! این‌قدر دل‌ربا و هیجان‌انگیز بود که نمی‌دانم چه‌طور می‌خواهم چهارتا کلمه کنار هم بگذارم و توصیفش کنم! اصلاً مگر می‌شود توصیفش کرد؟ باید خودت بودی و می‌دیدی. از بس پر شده بودم از شعف و شور، می‌خواستم شصت‌متر بالا بپرم! می‌خواستم فریاد بزنم، داد بزنم و از شدت خوش‌حالی(یعنی خوشیِ‌حال)، اصلاً روی دست‌هایم راه بروم! اما آرامش غلیظی در فضا بود که باعث می‌شد ساکت باشم و با تحیر و ذوق‌زدگی فقط نگاه کنم و نگاه کنم. نگاه کنم و حظ کنم و کیف کنم و لذت ببرم...

می‌دانی؟ نمی‌دانی که!

برگ‌های سرخ و زرد چنار، از آن بالا، از شاخه جدا می‌شدند، بعد همین‌طور یکی‌یکی روی دست‌های باد می‌رقصیدند و آرام‌آرام بر فرش باران‌خورده‌ی زمین فرود می‌آمدند. وای! خدای من! انگار داشتند از آسمان نازل می‌شدند! انگار زمین دست به سویشان دراز کرده و منتظر بود تا بعد از مدت‌ها محکم در آغوششان بکشد. حالا فکر کن، این وسط گاهی هم یک نسیمی می‌وزید و چندتایشان را که هنوز نم نکشیده بودند و سبک‌تر بودند، از زمین بلند می‌کرد و در هوا پرواز می‌داد. می‌چرخیدند و بالا و پایین می‌رفتند. هم‌دیگر را صدا می‌کردند و از آن بالا، پروازشان را به رخ دوستانشان می‌کشیدند. ولی آن‌ها هم که خیس شده‌بودند صفایی داشتند برای خودشان، سفت چسبیده بودند به بغل زمین و داشتند با زمین خوش و بش می‌کردند. انگاری که زمین ماه‌هاست چشم دوخته به آن‌ها و برایشان دست تکان داده و هی چشمک زده و هی آن‌ها ناز کرده‌اند، تا بالاخره پاییز آمده و فصل وصالشان فرا رسیده و حالا هم‌آغوش شده‌اند...

خیلی حال همه‌شان خوب بود. هم درخت‌ها خوشحال بودند، هم برگ‌ها. شاید حس خوشایند درخت‌ها، سرِ سبک‌باری‌شان بود پس از ادای امانتشان به زمین؛ و حالا کم‌کم بین خودشان زمزمه‌های استقبال از زمستان را پچ‌پچ می‌کردند و هیجان روزهای برفی پیشِ رو را به یاد هم‌دیگر می‌آوردند. خلاصه همه شاد بودند و سرمستانه با هم بازی می‌کردند. شور و غلغله‌ای به پا بود در آن سکوت و سرما...

می‌بینی؟ درخت وقتی معرفت داشته باشد، پاییز هم برایش -عین بهار- پر از خوشی و شادی است. برگ، وقتی معرفت داشته باشد، هر اتفاقی که بیفتد برایش شیرین است. خدای من! چه‌طوری بگویم از موج‌موج و گلوله‌گلوله حالِ خوبی که از این همه خوشحالی باد و باران و برگ و شاخه‌ها به قلبم سرازیر می‌شد...؟!


نبودی ببینی که! حالا من هی بگویم، چه فایده‌ دارد؟!

چی؟ تا به حال شانصدبار از این چیزها دیده‌ای؟ خب، که چی حالا مثلاً؟ یک اتفاق عادی بوده؟ یعنی چه عادی بوده؟ مگر هر چیزی پرتکرار باشد عادی هم هست؟ مگر هر چیزی همه‌جای زمین باشد، دیگر نمی‌تواند پُر باشد از زیبایی و عظمت و هیجان؟ این‌ها چه حرف‌های مسخره‌ای است که می‌زنی؟! اصلاً به‌م  برخورد! یعنی واقعاً فکر می‌کنی این صحنه‌ی عجیب، این نمایش بی‌نظیر با‌شکوه، این همه زیبایی در هم تنیده، این‌ها همه ساده و معمولی و پیش‌ پا افتاده هستند؟ واقعاً این‌طور فکر کنی و من هم عمیقاً برایت متأسف نباشم؟! مگر می‌شود؟!

رفیق، خوشبختی یعنی دیدن همین‌ها، یعنی لذت‌بردن از همین‌ها؛ که البته همین‌ها خیلی چیزهای بزرگی هستند. چشم‌هایت را باز کن! نگاه کن به آیه‌ها. نگاه کن به زیبایی بی‌همتای این آیه‌های دیدنی، و آیه‌ها را هزار بار برای قلبت مرور کن و زمزمه کن...

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۴:۱۴
سید طاها

یا گرفتار سرگرمی‌ها،

یا سرگرم گرفتاری‌ها؛

 

چه سرگذشت اندوه‌باری!

۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۶:۰۰
سید طاها

دختر جوان به حرف‌های همسرش گوش نمی‌داد، و لابد همه به او حق می‌دادند؛ چون که همسرش در حق او به قدر کافی محبت نمی‌کرد.

پسر جوان در حق همسرش به قدر کافی محبت نمی‌کرد، و لابد همه به او حق می‌دادند؛ چون که همسرش به حرف‌های او گوش نمی‌داد.

 

این دور باطل ادامه پیدا کرد؛ و پس از اندکی، خط قرمز بطلان کشید بر خوشبختیِ نهان‌شده پشت فداکاری‌هایی که زیر دست و پای غرور و خودخواهیِ ناشی از بی‌عقلی جان‌باخته بودند.

و تمام.

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۵ ، ۰۷:۱۹
سید طاها

نخستین اصلی که در هر پژوهش بنیادین باید دانست

-حتی پیش از بداهت امتناع اجتماع نقیضین-

این است که «فاقد شیء مُعطی شیء نمی‌شود».

 

بله. بی‌مایه فطیر است آقا.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۲۲:۴۴
سید طاها