زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

۱۶ مطلب با موضوع «دغدغه» ثبت شده است

خانواده‌شان خیلی پرجمعیت بود و ده دوازده‌تا پسر و دختر قد و نیم‌قد داشتند. برای آن‌که دست بچه‌ها به پذیرایی‌های ویژه‌ی مهمانی‌های مهم نرسد، بزرگ‌ترهای خانواده همیشه جعبه‌ی شیرینی‌های خوشمزه را بالای کمد یا جایی که در دسترس بچه‌ها نباشد می‌گذاشتند، اما بچه‌ها محل جعبه را کشف می‌کردند. از بین آن‌ها فقط یکی بود که وقتی می‌فهمید دستش به جعبه نمی‌رسد، بی‌خیال می‌شد و می‌رفت پی بازی و کار خودش، اما بقیه هر بار ترفندی برای دسترسی به جعبه‌ی شیرینی‌های خوشمزه پیدا می‌کردند و چندتایی از شیرینی‌ها را قبل از مهمانی می‌خوردند. کم‌کم موضوع برای بزرگ‌ترها روشن و حتی عادی شد و خودشان هم با این وضع کنار آمدند، و در عین آن‌که باز هم جعبه را دور از دسترس قرار می‌دادند، اما دست‌برد بچه‌ها را نادیده می‌گرفتند و انگار نه انگار. برای جبران شیرینی‌هایی هم که بچه‌ها برمی‌داشتند، معمولاً مقداری شیرینی ذخیره جای دیگری کنار می‌گذاشتند. کم‌کم کار به جایی رسیده بود که بزرگ‌ترها با خودشان می‌گفتند «بچه‌ها اگر شیرینی خواستند از همان بالا برمی‌دارند...» گویی شکل طبیعی به دست آوردن شیرینی برای بچه‌ها همان بود که آن را از دسترسشان دور قرار دهند و بچه‌ها دزدکی سراغ شیرینی‌ها بروند!
در این بین، هیچ‌کس به فکر آن‌بچه‌ی خوب خانواده نبود! کسی که دور بودن ظرف شیرینی را برای خودش یک حد اخلاقی مهم می‌دانست، همیشه سرش بی‌کلاه می‌ماند؛ چون، اگرچه قادر بود راهی برای دست‌رسی به شیرینی‌ها پیدا کند، با سرسختی جلوی خودش را می‌گرفت و از آن اجتناب می‌کرد؛ و آن‌چه از خوب بودن عاید این بچه‌ می‌شد، تنها و تنها بی‌نصیب‌ماندن از شیرینی‌ها و نادیده‌گرفته‌شدن خواسته‌هایش بود. انگار نه انگار که او هم مثل بقیه یا حتی شاید بیش‌تر از بعضی‌شان شیرینی دوست دارد؛ و در این میان، همیشه و همیشه، سهم بچه‌ی خوب و ملتزم به حد و مرزهای بزرگ‌ترها، رنج بود و ناکامی و ناکامی و ناکامی.

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۱۶:۲۱
سید طه

در کشور ما مدرسه‌ی خوب تقریباً همین یک تعریف را دارد: مدرسه‌ای که نمره‌ی دانش‌آموزان آن و یا قبولی کنکورش بیش‌ترین باشد! از خود مجموعه‌ی نظام آموزشی گرفته تا خانواده‌هایی که فقط از مدرسه می‌خواهند فرزندشان را بکند شاگرد اول درس‌خوان و رتبه‌ی تک‌رقمی، همه دست در دست هم به این تعریف سخیف دامن می‌زنند و -به نظر من از همین طریق- بسیاری از استعدادهای برتر را هم به فنا می‌دهند. محتوای آموزشی هم که اجباراً همه جا یکسان است و فقط بعضی در چپاندن نکات تستی از مباحث این کتاب‌ها در مغز بچه‌ها موفق‌ترند و بازارشان گرم‌تر است، وگرنه هیچ ایده‌ی برتر یاخلاقیت یا اصلاحی در محتواها نمی‌تواند راه پیدا کند، و اگر هم راه پیدا کند، به دلیل این‌که با نتیجه‌ی مطلوب در کنکور جور در نمی‌آید، مطلوب خانواده‌ها هم قرار نمی‌گیرد. غیر از این مورد هم که ملاک دیگری برای خوب بودن مدرسه -عرض کردم- وجود ندارد.

 

اما گویند که در برخی بلاد این‌طوری است که هر مدرسه‌ای برای خودش روش آموزشی خاص خودش را دارد، و حتی محتوای درسی و کتاب‌ها را هم خود مدرسه انتخاب یا تألیف می‌کند. هر مدرسه‌ای برای خودش تصمیم می‌گیرد که روی چه مباحثی بیش‌تر سرمایه‌گذاری کند و چه روش‌هایی را برای آموزش به کار گیرد، چه مهارت‌هایی را بیش‌تر آموزش دهد و از خیر چه چیزهای بگذرد. مثلاً هر مدرسه‌ای به انتخاب خودش یک یا دو زبان خارجی را برای آموزش انتخاب می‌کند و قاعده‌ی یکسانی برای همه وجود ندارد.

در این فضا مدرسه‌ی خوب برای فرزند شما می‌شود مدرسه‌ای که خروجی‌هایش آدم‌های هم‌‌منش با سبک تربیتی و فرهنگی مطلوب شما باشند. شاید شما به سطح علمی بیش‌تر اهمیت دهید و یا شاید شکوفایی استعدادهای دیگر برای شما اولویت داشته باشد. شاید برای شما قبولی در دانشگاه هیچ اهمیتی نداشته باشد، و یا شاید جهان‌بینی و نظام تربیتی‌ای که بچه‌ی شما در آن بار می‌آید برایتان خیلی مهم باشد. خب، در آن فضا مدرسه‌ی خوب را با توجه به ملاک‌های خاص خودتان پیدا می‌کنید، می‌بینید هر مدرسه‌ای به چه چیز خودش می‌نازد، و روی چه اصولی بیش‌تر تأکید می‌کند، و تلاش می‌کنید تا انتخابی داشته باشید که همه جانبه با روحیات فرزند شما و فرهنگ خانواده‌ی شما سازگار باشد.

 

اما خب، به نظر می‌رسد برای قضاوت هنوز زود باشد! به همین سادگی نمی‌توان یک شیوه را سراسر نادرست و شیوه‌ی دیگری را کاملاً بی‌عیب و مفید به حساب آوریم و به‌به و چه‌چه کنیم. به نظر شما فضای آموزشی و پرورشی به سبکی که در بند دوم به آن اشاره کردم، چه خوبی‌ها و بدی‌هایی می‌تواند داشته باشد؟ آیا حاصل آن برای جامعه‌ای که در نگاه شما خوب و متعالی و رو به رشد است، مطلوب خواهد بود یا آن هم آسیب‌های جدی‌ای خواهد داشت؟ اگر دانش و اطلاعات یا تخمین و پیش‌بینی‌ای در این‌باره دارید، بفرمایید. (نظرات دیگر دوستان را هم حتماً بخوانید و اگر درباره‌شان نکته‌ای داشتید، در نظر خودتان اشاره کنید.)

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۶ ، ۱۶:۵۵
سید طه

دبیرستان که بودم، یک آزمون هماهنگ سراسری استانی بین دانش‌آموزان همه‌ی مدارس برگزار می‌شد که حیثیت مدرسه به آن وابسته بود، و حفظ این حیثیت هم به عهده‌ی دانش‌آموزهای بی‌زبان. مشاور مدرسه از همان روز اول، با بچه‌ها در مورد این آزمون «مهم» که در دی‌ماه برگزار می‌شد با توصیه‌های شدید و اکید‌ حرف می‌زد و گاه به صورت انفرادی و گاه در جمع بچه‌ها، چنان درباره‌اش یادآوری و تأکید می‌کرد و خطابه می‌راند که گویی مهم‌ترین مسئله‌ی زندگی ما در آن برهه، تنها همین آزمون است و بس. آن‌قدر نام آن آزمون را همه‌ی کادر مدرسه از جمله این مشاور بزرگوار، با دلسوزی‌های فراوان برای ما گفتند و تکرار کردند و بر سرمان کوفتند که هنوز هم بعد از چندین سال، در سالروز برگزاری آن آزمون به یادش می‌افتم و حتی مضطرب می‌شوم!

 

گذشت و دانشجو شدم. یک‌بار که برای سر زدن و ادای احترام به آموزگاران و کادر مدرسه و مرور خاطرات و احوال‌پرسی از بچه‌های سال‌پایین‌تر به مدرسه سر زده بودم، همان مشاور دل‌سوز را دیدم و سلام و احوال‌پرسی کردیم و ایشان از من در مورد ازدواج پرسید و این‌که چرا هنوز مجردم. خیلی متعجب شده بودم که مسائل اصلی و واقعی زندگی ما هم -ولو در همین حد که چیزی درموردش بپرسد- برای یک مشاور متعلق به آموزش و پرورش می‌تواند اهمیت داشته باشد!

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۶ ، ۱۸:۰۹
سید طه

از دیرباز، ستارگان در زندگانی انسان‌ها نقش بسیار مهمی را ایفا می‌کرده‌اند. نجوم از پدیده‌های جالب و شگفتی‌برانگیز برای همه‌ی نسل‌های بشر بوده و انسان‌های فرهیخته و کنجکاو به تمام چیزهایی که به نجوم مربوط می‌شده هماره علاقه نشان داده‌اند. همین امر موجب شد تا در سالیان دراز، کم‌کم علوم و اشیا و موضوعات مختلفی پیرامون نجوم شکل بگیرد و سامان یابد. تقویم‌های نجومی، و ابزارآلات رصد نجومی، از جمله‌ چیزهای نجومی‌ای بودند که در گذشته‌های دور به وجود آمدند. چیزهای نجومی در دوران اخیر هم هم‌چنان جذابیت و اهمیت خودشان را با قوت تمام دارا هستند. اگرچه عموم مردم به چیزهای نجومی علاقه‌مندند، ولی دست همه به آن‌ها نمی‌رسد و ناگزیر، فقط عده‌ی معدودی که می‌توانند، فداکاری می‌کنند و به نمایندگی از مردم این مهم را به انجام می‌رسانند. چیزهای نجومی به خاطر این‌که به نجوم مربوطند و نجوم هم در سرنوشت انسان‌ها و عالم نقش اساسی دارند، بسیار مهم هستند و اصلاً نمی‌شود به آن‌ها هیچ خرده‌ای گرفت. حالا زمانی که قانونی هم باشند که دیگر هیچ، دیگر هیچ اشکالی ندارند؛ دلیلش هم که واضح است و عرض شد: چون هم نجومی هستند و هم قانونی.

اگر عشق و علاقه‌ی وافر به این عرصه وجود نداشت، و عده‌ای ایثارگرانه خود را وقف نمی‌کردند تا به جای همه‌ی مردم به تنهایی بار گرفتن این حقوق‌های نجومی را متحمل شوند، معلوم نبود سرنوشت نجوم به کجا می‌انجامید. نجوم، در سال‌های اخیر، مورد کم‌لطفی‌های بسیاری واقع شده بود، و حالا دیده می‌شود که در خفا کسانی بوده‌اند که بی‌هیچ شائبه و ریایی، به این دست مسائل با هوشیاری و درایت توجه داشته‌اند و نگذاشته‌اند که چنین عرصه‌ی پرمخاطره و اهمیتی به فراموشی سپرده شود.

بی‌تردید لازم است همه قدردان این خدمت‌گزاران صدیق باشیم. باشد که خداوند آن‌ها را به نتیجه‌ی این خیرخواهی‌های بی‌شائبه‌شان، در دنیا و آخرت نائل بفرماید.

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۰۸:۵۹
سید طه

از یک کودک بخواهید تا با مقوا و چسب و ماژیک، یک کاردستی گوشی تلفن همراه هوشمند درست کند. به احتمال زیاد از نظر طراحی محصول یادشده شباهت قابل توجهی به گوشی‌های اپل خواهد داشت! خب، حالا می‌توانید از شرکت اپل شکایت کنید که طرح آی‌فون را از کاردستی کودک یادشده تقلید کرده است!

باور نمی‌کنید؟ حالا عرض می‌کنم خدمتتان...

گویا دادگاه پکن، اپل را به خاطر کپی‌برداری از طراحی ظاهری یک گوشی زپرتی چینی که نام و نشانش را احتمالاً هرگز نشنیده‌اید، محکوم کرده و فروش آی‌فون را در چین ممنوع نموده، که ظاهر iPhone 6 را یک شرکت چینی قبلاً طراحی کرده بوده است!

واقعیت این است که اپل همواره به طراحی بسیار ساده و در عین حال زیبا اهمیت می‌داده و سادگی از اصول طراحی او بوده است؛ دقیقاً همان نکته‌ای که اغلب طراحان صنعتی از آن می‌گریزند تا محصولات چشم‌گیرتری طراحی و تولید کنند. شاید اصلاً یکی از رازهای جذابیت اپل همین طراحی ساده و موقرش باشد. در هر صورت طرح ظاهری آن، هیچ پیچیدگی خاصی ندارد، و هیچ‌وقت هم نداشته است. به راستی این طراحی ساده‌ی ساده، این تخته‌ی بی‌هیچ‌ آرایه‌ و خم و قوس، اَپل مثلاً چه چیزش را خواسته باشد از دیگری تقلید کند؟! (اصلاً شما اگر ببینید، شباهت آن گوشی چینی به اپل همان‌قدر است که شباهت همه‌ی گوشی‌های همراه دیگر به هم‌دیگر!)

 

احتمالاً نکته را گرفته‌اید! توجه دارید که چین برای اَپل -صرفاً- در خود چین تعیین تکلیف کرده و این‌طور نبوده که به دادگاه جهانی شکایت کرده باشد.
بله، به نظر می‌رسد مسئله آن‌جاست که -هرچه باشد- اَپل سومین فروشنده‌ی گوشی تلفن همراه در چین بوده، و یک برند خارجی است، و -اگرچه در خود چین مونتاژ می‌شود- به هر تقدیر عرصه را بر طراحان صنعتی و مهندسان کشورش تنگ می‌کند، و مشتی ارز را نیز از آن کشور خارج می‌سازد.

و چین مثل ایران نیست که وقتی تولیدکننده‌ی داخلیش دست و پا می‌زند، هم‌چنان بیلبوردهای شهرهایش پر از طرح‌های تبلیغاتی برند1های بیگانه باشد2؛ و تعرفه‌های واردات در مناطق آزاد و عدم کنترل درست و درمان ورود کالا؛ گوشی‌های قاچاقی و محصولات خارجی را به مصاف دسترنج مردم کشورش بکشاند، و تولیدکننده‌ی داخلی را به خاک سیاه بنشاند.

 


1- «بنده از این کلمه‌ی برند هم خیلی بدم می‌آید.» رهبر معظم انقلاب.

2- ولو برندهایی که در داخل مونتاژ می‌شوند! طراحی بومی و تولید داخلی -هرچند حداقلی باشد- از مونتاژ محصولی که همه چیزش وابستگی است بهتر است. عرض کردم که چین خودش مونتاژ کننده‌ی آی‌فون است. فتأمل جیّداً.

* فکر نمی‌کنم عنوان نیازی به توضیح داشته باشد. این‌بار هم که مال همسایه واقعا غاز است، آمده‌اند که همسایه غاز را از روی مرغ آن‌ها کپی برداری کرده!

+ پیوند این خبر در خبرآنلاین

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۵ ، ۱۴:۵۷
سید طه

دیداری داشتیم با محمدحسین باطنی. دانش‌‌آموخته‌ی کارشناسی مهندسی کامپیوتر از دانشگاه صنعتی شریف و دکتری علوم کامپیوتر از دانشگاه پرینستون، که هم اکنون پژوهشگر ارشد دفتر نیویورک گوگل است.

از میان انبوه حرف‌های شنیدنی و تأمل‌برانگیزش، دو نکته‌ی جالب را درباره‌ی دانشگاه پرینستون نقل می‌کنم:

 

اول این‌که در پرینستون حضور هرگونه مراقبی سر جلسات امتحان ممنوع و خلاف مقررات است.  دانشجوها موظفند یک عبارت خاص را بالای برگه‌ی هر امتحان، با دست‌خط خود بنویسند و امضا کنند، عبارتی که در آن به شرفشان قسم می‌خورند که هرچه در این برگه نوشته‌اند آموخته‌ها و دانسته‌های خود آن‌هاست. اگر نوشتن این عبارت را فراموش کنند، برگه‌ی امتحانی‌شان به هیچ‌وجه تصحیح نخواهد شد. این، تنها اقدامی است که دانشگاه برای جلوگیری از تقلب انجام می‌دهد.

جالب است که حتی استاد هم اجازه‌ی حضور سر جلسه‌ی امتحان را ندارد؛ چون اگر باشد، به هرحال نوعی مراقب به حساب می‌آید. حال اگر برای دانشجویی در برگه‌ی سؤال ابهامی وجود داشته باشد، می‌تواند در حین برگزاری امتحان به دفتر استاد مراجعه کند و سؤالش را بپرسد و بازگردد، و اگر برای کار ضروری دیگری هم نیاز به خروج پیدا کند، می‌رود و برمی‌گردد. اصلاً هیچ مراقبی وجود ندارد که بخواهد به دانشجو برای رفتن یا نرفتن اجازه بدهد.

حال اگر به هر طریقی -به رغم عدم مراقبت و سخت‌گیری دانشگاه- تخلفی از سوی دانشجویی ثابت شود، برخوردهایی جدی -هم‌چون اخراج از دانشگاه- را در پی خواهد داشت.

 

این روش، مرا به یاد منش قضایی شریعت اسلامی می‌اندازد. به نظرم شبیه است به مصادیق متعددی که در سیره‌ی معصومین شنیده‌ایم، حاکی از این‌که اسلام در مواردی که آسیب خطای فرد متوجه جامعه نیست، هیچ اصراری به تجسس و اتها‌م‌زنی و کشف فسق پنهان ندارد. برای مثال احکام زناکار را نگاه کنید، اصلاً وضعیت طوری است که انگار می‌خواهد نتیجه به نفع زناکار تمام شود! یعنی شرایط اثبات جرم و احکام مربوط به شاهدان و دیگر موارد، در وهله‌ی اول -به جای مچ‌گیری و اصرار بر تنبیه- همه در جهت کتمان مسئله است؛ اما اگر با وجود این اغماض، خطای کسی اثبات شود، لازم است مجازات اسلامی در موردش اجرا شود، که بسیار هم جدی است و شوخی هم برنمی‌دارد.

 

به دانشگاه برگردیم. من فکر می‌کنم برخورد این‌چنینی پرینستون یک روش کاملاً اسلامی، تقوا محور و مبتنی بر اعتماد است، که بازدارندگی درونی ایجاد می‌کند. به دانشجو می‌گوید قسم خودت را بیش‌تر از گزارش‌های هر مراقبی و تصویرهای هر دوربینی قبول دارم. دانشگاه از اول این را به دانشجویش القا می‌کند که مثلاً «یک پرینستونی دروغ نمی‌گوید، یک پرینستونی تقلب نمی‌کند، یک پرینستونی به مراقب نیازی ندارد، چون یک پرینستونی خودش مراقب خودش هست».

 

حالا به راستی این روش بیش‌تر در کاهش تقلب‌ها و افزایش حس مسئولیت تأثیر دارد یا روش‌های مچ‌گیرانه و بچه‌گانه‌ی دانشگاه‌های کشور ما؟ واقعاً کدام برازنده‌ی دانشگاه‌های اسلامی است؟ نه، انصافاً؟! به نظر من که پاسخ واضح است!

 

اما نکته‌ی دوم مربوط می‌شود به هویت‌بخشی دانشگاه به دانشجوها و تلاش برای ایجاد علقه‌ای در دل دانشجویان نسبت به دانشگاه. پرینستون با دانشجویش طوری رفتار می‌کند که پس از پایان تحصیلات، خود را مدیون دانشگاه بداند و همه‌جا از دانشگاه به خاطر خوبی‌هایش به نیکی یاد کند. اصلاً -به قول محمدحسین باطنی- بخشی از هزینه‌های دانشگاه از طریق کمک‌های فارغ التحصیلان گذشته تأمین می‌شود. برای نمونه، یک هنگ‌کنگی هر سال مبلغ قابل توجهی به این دانشگاه آمریکایی کمک مالی می‌کند. چرا؟ چون وقتی دانشجوی آن‌جا بوده، دوره‌ای خاطره‌انگیز و به یادماندنی از تحصیل در خاطرش به جای مانده و حالا خودش را مدیون می‌داند. دانشجویان دانشگاه‌های آمریکا، به واسطه‌ی نام و نمادها هم که شده، دانشگاهشان بخشی از هویت آن‌هاست. دوستش دارند و حتی نسبت به آن عِرق پیدا می‌کنند، و در نتیجه با افتخار برای سربلندی‌اش زحمت می‌کشند.

 

کافی است! بی‌هیچ حرف اضافه‌ای، این‌ها را می‌گذارم کنار انبوه واگویه‌ها و دردل‌هایی که از دانشجوهای بهترین دانشگاه‌های تهران شنیده‌ام، که گویی می‌خواهند از دانشگاه‌هایشان فرار کنند و هرگز به آن بازنگردند، تا مبادا تلخی‌های خاطرات بی‌توجهی‌ها و سهل‌انگاری‌ها و گیر و گورهای بیهوده و نادیده‌گرفتن‌های چیزهای مهم و اهمیت‌دادن به چیزهای پیش‌ پا افتاده و امثال آن برایشان تازه شود.

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۰۷:۲۴
سید طه

3- اصلاً به خودم می‌بالم که از کودکی، همیشه خریدن و داشتن جنس تولید خارج برایم عار بوده و از پوشیدن لباس‌های دور از فرهنگمان می‌گریختم؛ و همیشه به داشتن کالاهای ایرانی افتخار می‌کردم، و از همان کودکی بارها با افتخار به دوستانم گفته‌ام و نشان داده‌ام که در خانه‌مان، تا منتها الیه آن‌جایی که راه داشته، همه چیز ایرانی است.

خدا روح پدر بزرگوارم را قرین رحمت کند و سایه‌ی مادرم را بر سرمان نگه دارد؛ که چنین بارمان آوردند...

 

2- بدین وسیله از همه‌ی کسانی که کالای خارجی می‌خرند در حالی که نمونه‌ی با کیفیت داخلی دارد - مثل پوشاک، گوشی تلفن همراه و تبلت، لوازم خانگی، محصولات کشاورزی و... - برائت می‌جویم،

و از همه‌ی کسانی که کالای کیفیت‌پایین داخلی می‌خرند در حالی که نمونه‌ی باکیفیت‌تر خارجی دارد، از صمیم قلب سپاسگزارم و به‌ فهم چنین هم‌وطنانی افتخار می‌کنم.

و به شدت عصبانی‌ و متنفرم از کسانی که از ولایت‌مداری فقط عکس‌ بر در و دیوار زدن و جملات عاشقانه و احساسات بچه‌گانه و شعارهای بی‌اساس را بلدند...

 

1- «یک نکته‌ی دیگری که این بیش‌تر به مردم مربوط می‌شود، مصرف محصولات داخلی است که من بارها در سخنرانی‌های اوّل سال و غیر آن تکرار کردم، الان هم به شما عرض می‌کنم: محصولات داخلی را مردم مصرف کنند؛ نروند دنبال این نشانه‌ها. حالا مُد شده است بگویند «بِرَند» است، بِرَند فلان؛ بِرَند چیست؟! بروید سراغ مصرف تولیدات داخلی. آن چیزهایی که مشابه داخلی دارد، متعصّبانه و با تعصّبِ تمام، ملّت ایران، خارجیِ آن را مصرف نکنند. این را من فقط برای یک عدّه‌ی خاص نمی‌گویم؛ خب بله، وقتی ما می‌گوییم، یک عدّه متدیّنین فوراً گوش می‌کنند حرف را، پیغام هم می‌دهند فلان چیز راکه خارجی است بخریم؟ فلان چیز را نخریم؟ من فقط برای متدیّنین و افرادی که برای حرف ما حجّیّت شرعی قائلند، این را نمی‌گویم؛ من این حرف را برای هرکسی می‌گویم که به ایران علاقه‌مند است، به آینده‌ی کشور علاقه‌مند است، به فکر بچّه‌های خودش است که بنا است فردا در این کشور زندگی کنند. شما مصنوعات خارجی را که مصرف می‌کنید، در واقع کمک می‌کنید به این‌که حجم آن بنگاه خارجی، آن کارگر خارجی، آن سرمایه‌دار خارجی، مدام بیش‌تر بشود و تولید داخلی ضربه بخورد، شکست بخورد. این را به همه‌ی مردم، به‌خصوص آن‌کسانی‌که مصارف زیادی دارند[میگویم‌]...»

[بخشی از بیانات حضرت آقا - 29 بهمن 93]

+ متن کامل سخنرانی
 

 

 

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۷ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۳۴
سید طه

می‌گویم، با صدایی رسا و لحنی کوبنده و قاطع، چنان که هیچ‌وقت یادم نرود:

خواهی نشوی رسوا، جماعت را هم‌رنگ خودت کن، نه آن‌که خودت را مثل موش ببازی و رنگ جماعتی شوی که خودشان هم خود را نمی‌شناسند.

و البته اگر هم می‌ترسی، لیاقتت همان است که جماعت تو را به هر سو بکشاند و شعورت را عملاً به سخره بگیرد.

بدان، بدان و بفهم که ما نمی‌ترسیم، نمی‌ترسیم رفیق!

و این‌کار را می‌کنیم، جماعت را هم‌رنگ خودمان می‌کنیم، می‌شود و می‌توانیم. و تازه اگر هم نشد، رسوا می‌شویم اصلاً؛ رسوایی هزاران بار بهتر از خودباختگی است. رسوایی ابداً برایمان عار نیست، بل بی‌دلیل و بی‌هدف هم‌رنگ جماعت‌شدن است که ازش شرممان می‌آید.

لطفا خوب خوب توجه کن؛ دقت کن، بدان، و بفهم که بنده‌ی مردم نیستیم!

آقا، خانم، برادر، خواهر، من بنده‌ی مردم نیستم!

این‌قدر در گوش من نخوان عرفْ فلان است، عرف بهمان است، عرف نمی‌پسندد، عرف بدش می‌آید، عرف ناراحت می‌شود. بله، عرف هم ممکن است اهمیت داشته‌باشد، اما نه ذاتاً؛ عرف زمانی ارزش دارد که یا شرع برایش جایی قائل باشد یا عقل، و الّا فلا.

واقعیت آن است که ما ارزش‌هایمان قبلاً‌ تعیین شده‌اند؛ به واسطه‌ی شرع، و به واسطه‌ی عقل. ببخشید که دیگر فرصتی باقی نمانده برای عرفِ عوام، آن‌هایی‌شان که به مشتی عمل پوچ بی‌ارزش بها بخشیده‌اند و بسا خوبی‌هایی که بهایش را به فراموشی سپرده‌اند.

این‌که این دسته از مردم محترم، از ما یا من خوششان نیاید، برایم هیچ اهمیتی ندارد دوست عزیز! این‌که مرا کنار بگذارند یا نپسندند یا هرچه.

ما شاخص داریم؛ ارزش‌ داریم؛ تصمیم می‌گیریم، آن‌طوری که درست می‌دانیم، آن‌طور که درست است، درست و غلط هم برایمان معیار دارد، معیارش هم «خوش‌آیند این و آن» نیست. ما چشممان پیِ پسند مردم نیست، نیست که نیست. ما کارمان را انجام می‌دهیم، جماعت را هم - تا بشود - هم‌رنگ خودمان می‌کنیم، و از هیچ‌کسی هم نمی‌ترسیم.

با احترام

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۴ آذر ۹۳ ، ۱۰:۰۴
سید طه

شعرهای پارسی زیباترین اشعار دنیا هستند. عَروض فارسی حداقل برای منِ فارسی زبان از عروض عربی هم ساخت‌یافته‌تر به نظر می‌رسد. خوبان پارسی‌گو بخشندگان عمرند، به قول حافظ. ارزش شعر فارسی را نمی‌شود در سه خط وصف کرد، پس ازش می‌گذرم.

در این مرز و بوم و خصوصاً زیر سایه‌ی اسلام هنرهای دیگری نیز پرورش یافته که ارزش و قیمت زیادی دارد و البته امروز قدر بسیاری از آن‌ها، آن‌چنان که شاید و باید دانسته نمی‌شود.

اصلاً از خود شما می‌پرسم. شما برای یک تابلو‌ی نستعلیق فارسی با شعر حافظ یا فردوسی چه‌ قدر و شأن و منزلتی قائلید؟ به نظر شما، آیا اصلاً اهمیتی دارد که مثلاً بر خوشنویسی بومی ایرانی-اسلامی ما ارجی نهاده شود، یا هر حفظ و حراستی برای آن را اسراف می‌دانید و هر صرف هزینه‌ای را دور ریختن منابع؟

 

مهدی -هم‌اتاقی من- خط ثلث را بسیار زیبا می‌نویسد. چند روز پیش برای اتاق یک جعبه دستمال کاغذی خریدیم که طرح روی آن سیاه‌مشق نستعلیق بود. یک‌بار دیدم مهدی جعبه را در دستش گرفته‌ و با دقت به آن نگاه می‌کند. دقیقه‌ای گذشت که سرش را بالا آورد و گفت: انصافاً چه خط زیبایی اختراع کرده‌اند این ایرانی‌ها، چه‌طور توانستند چنین چیزی بیافرینند...؟!

 

نستعلیق خط ارزش‌مندی است. به آن می‌گویند عروس خط‌ها. یک خوشنویس مشهور می‌گفت خط خوش از نعمات ارزشمند خداست که به هرکسی داده نمی‌شود. یک بار که رفته‌بودم فرهنگ‌سرای خاوران،‌ سری هم به یک کارگاه کوچک خوشنویسی زدم. با استاد هم‌کلام شدم. در میانه‌ی حرف‌هایش می‌گفت: خوشنویسی هنر چهل‌ساله‌است. یعنی باید چهل‌سال تمرین کنی تا استاد شوی.

 

امروزه می‌توانید نستعلیق را با رایانه حروفچینی کنید. ترکیبی که رایانه می‌زند،‌ به مقدار قابل توجهی مسخره و مزخرف است. اگر ترکیب‌بندی نستعلیق را خوب بلد باشید، می‌توانید با کمک نرم‌افزارهای مناسب، خودتان اصلاحاتی انجام دهید و ترکیب نسبتاً‌ خوبی از آب درآورید. بنابراین نیازی ندارد بروید سراغ یک خوشنویس تا برایتان یک عنوان را با خط خوب بنویسد. اگرچه تفاوت آشکار خط رایانه‌ای و خط دست‌نویس را اهلش به خوبی تشخیص می‌دهند.

 

ترکیب‌بندی خط ثلث از نستعلیق دشوارتر است. کتیبه‌های مساجد و حسینیه‌ها را -متأسفانه- فقط با خط ثلث می‌نویسند. مهدی می‌گفت شایسته آن است که در ایران در کتیبه‌ها و کاشی‌کاری‌ها از نستعلیق نفیس ایرانی‌ هم استفاده شود. مهدی از یک استاد خوشنویس نقل می‌کرد که «خیلی حیف است در ایران امیرخانی1 را داشته‌باشیم و حتی یک مورد هم کتیبه به خط او نباشد.» برای خوشنویسی ثلثی که قرار است بعداً روی کاشی کار شود و در کتبیه نصب گردد،‌ به یک استاد ثلث‌نویس حرفه‌ای به ازای هر متر کتبیه حدود دویست - سیصد هزارتومان می‌دهند. بنابراین اگر یک خوشنویس ثلث بتواند کار خیره‌کننده‌ای ارائه دهد، هم یادگار خوبی از خودش در اماکن متبرکه و مساجد به جا می‌گذارد و هم حق‌الزحمه‌ قابل اعتنایی می‌گیرد.

 

نستعلیق، اما ماجرایش فرق دارد. شاید زمانی مردم کوچه و بازار هم خط نستعلیق میرخانی و امیرخانی را می‌شناختند و می‌ستودند. اما امروز مردم همان نستعلیق مفتضحی را که وُرد2 حروفچینی می‌کند می‌پسندند و اتفاقاً خوشحال هم می‌شوند که به‌به، متنشان نستعلیق نوشته شده است! من هرگز مخالف فناوری‌های جدید و گشوده‌شدن عرصه‌های نو در هنرها نیستم. لابد خوشنویسی باید خودش را با این اوضاع وفق دهد. اما نستعلیقِ وُرد به اندازه‌ی کافی غیرهنرمندانه و نارضایت‌بخش هست که مخاطب خوش‌ذوق اصلاً آن را نپذیرد. نستعلیق وُردی هرگز نمی‌تواند حتی جایگزینی برای یک کتابت سطح متوسط دست‌نویس باشد. برای همین، گزاف نیست اگر رواج این رویه‌‌ی تازه را خطری جدی بر سر راه پیشرفت هنر بومی خوشنویسی بدانیم. از این گذشته، چنان‌که می‌بینیم در طرح‌های گرافیکی ظلمی نیست که بر ترکیب‌های زیبای اصیل خوشنویسی روا داشته‌نشود. اگر این بدعت‌ها راهی برای پیشرفت خوشنویسی بگشاید گله‌ای نیست، اما به نظر می‌رسد گرافیست ناآشنا با خوشنویسی، ناتوانی‌ خودش را لابه‌لای رنگ و لعاب طرح گرافیکی‌اش می‌پوشاند و ترکیب نامناسب خوشنویسی را برای مخاطبش قابل قبول جلوه می‌دهد، اما از آن‌سو به مرور، ذائقه‌ی‌ ایرانیِ خط‌ آشنا و دوستدار آثار خوشنویسی را تنزل می‌دهد.

 

با رفیقم در یکی از پیاده‌روهای بالای تهران قدم می‌زدیم. کنار خیابان مردی نشسته‌بود و روی کاغذهای گلاسه‌ی ابر و باد با خط نستعلیق خوبی اشعار زیبای پارسی را خطاطی می‌کرد. کنار خودش تعداد زیادی از تابلوهای تازه‌نوشته‌اش را چیده‌بود. ایستادیم و نگاه کردیم.  قدر مسلم، آن‌قدر زیبا می‌نوشت که به ضرس قاطع بگویی پیاده‌رو جایش نیست! قیمت یکی از لوح‌هایی را که نوشته‌بود ازش پرسیدیم. ده‌هزارتومان می‌فروخت.  شعرهای حافظ و سعدی و فردوسی و دیگران، با خط زیبای نستعلیق فارسی، جایشان کنار خیابان بود، و ارزش هر کدام حدود ده هزار تومان. مردم ولی وقت و حوصله و اعصاب نداشتند تا این چیزها به چشمشان بیاید، تا بایستند و از زیبایی رقص قلم خوشنویس لذت ببرند. به نظر شما اگر این آدم کنار خیابانی در اروپا می‌نشست، چه اتفاقی می‌افتاد؟


1- غلامحسین امیرخانی، استاد بزرگ نستعلیق ایران که در قید حیات است. +

2- Microsoft Office® Word

۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۴۹
سید طه

می‌خواهم خدمت بانوان مکرم محجب مسلمان عرض کنم،

اگر تا الان غفلت کرده‌ایم دیگر کافی است!

به خانم‌های بدحجاب‌ دور و برتان، با احترام و محبت و رعایت اصولی که خودتان بهتر بلدید بگویید که

«علی خلیلی 21 سالش بود. فقط 21 سال.

به خاطر شرف زن مسلمان، جوانی‌اش را داد.

شاهرگش را زدند چون نمی‌توانست خواری تو را تحمل کند. چون برایش مهم بود نگاه ناروا به زن مسلمان را کور کند.

او به خاطر تو، عزت تو، شرافت تو، انسانیت تو، ارزش حقیقی تو، خون‌هایش را ریخت کف آسفالت. وجداناً فکر کن. به خدا دیوانه نبود. دلت به حال شرفت بسوزد خانم...»

این حرف‌ها را برسانید لطفاً. بهترش کنید و برسانید. درستش کنید، با زبان مؤثرتر بگویید. هرکاری درست است انجام دهید، ولی معطل نمانید. کاری کنید. قیامت از خون شهید می‌پرسندتان. نگذارید خونش هدر برود.

 

آقایان به همسرانشان، و برادران به خواهرانشان، و همه به همه برسانند.

خیلی بی‌عرضه‌ و بی‌خاصیتیم اگر خبر شهادت علی، به گوش زن بدحجابی نرسد یا درست در جریان ماجرا قرار نگیرد.

خجالت دارد اگر در استمرار رسالتش کم بگذاریم.

عزت زیاد.


1- حالم خوب نیست، انگار برادرم را از دست داده‌ام...

2- مهم: قاتل علی خلیلی به سه‌سال زندان محکوم شد و بعد با قید وثیقه آزاد. به آن بیست و شش بیمارستانی هم که در شب اتفاق از پذیرشش ممانعت کردند هنوز هیچ‌کسی یک کلمه هم چیزی نگفته. این دستگاه قضایی ما با مشکلات زیادی مواجه است که یک شبه درست نمی‌شود. این دستگاه به صدها قاضی مجتهد نیاز دارد. شاید قاضی مجتهد در احکام قضایی اسلام شدن، الان واجب کفایی باشد. حالا آقایان طلبه بروند تقوا پیشه کنند و تواضع بفرمایند و از قضاوت دوری کنند...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۳ ، ۰۲:۳۲
سید طه

تصور کن کسی را که عزیزش سکته‌ی مغزی کرده و به کما رفته و در بخش مراقبت‌های ویژه، به زور چند دستگاه زنده نگه‌ش داشته‌اند. مثلاً می‌تواند پسری باشد که مادرش در چنین حالی است. برای این پسر فراهم‌کردن هزینه‌های سنگین بیمارستان سهل‌تر است از آن امضایی که باید پای برگ رضایت بزند تا دستگاه‌ها را از مادرش جدا کنند. این پسر برای بهبود مادرش دعا می‌کند، هزینه می‌کند، سختی می‌کشد، امید دارد...

حالا تصور کن این پسر، برادر بزرگ‌تری داشته‌باشد که مدتی گذاشته‌بوده و رفته‌بوده و حالا دوباره در این شرایط به یاد مادر و برادرش افتاده باشد و از راه رسیده‌باشد. برادر بزرگ‌تر طرز فکرهای خاص خودش را دارد. برای او این هزینه‌های بیمارستان بی‌معنی و غیرمنطقی است و هیچ توجیهی ندارد. برای او، بود و نبود این‌ دستگاه‌ها تفاوتی نمی‌کند. او مثل برادرش نیست که فرق زنده‌بودن و نبودن مادر را در این شرایط درک کند. پس می‌رود و راست امضا می‌زند پای برگ رضایت‌نامه و مقدمات جداکردن دستگاه‌ها از پیکر مادر فراهم می‌شود.

و حالا تصور کن که برادر کوچک - که دیگر کاری از دستش برنمی‌آید - دمی که دارند دستگاه‌ها را جدا می‌کنند پشت‌ شیشه‌ی بخش مراقبت‌های ویژه ایستاده و لحظه‌لحظه امیدهایش را تک‌تک از قلبش می‌کَند و به کناری می‌اندازد. از پشت شیشه نگاه می‌کند که یکی‌یکی، آرام‌آرام دستگاه‌ها را جدا می‌کنند. نگاه می‌کند و در سکوت فریاد می‌کشد و در خودش می‌سوزد. نگاه می‌کند با حسرت، نگاه می‌کند با اشک، نگاه می‌کند با آه،‌ نگاه می‌کند و با بغضی که دارد خفه‌اش می‌کند کلنجار می‌رود، نگاه می‌کند و دل می‌کَند،‌ دل می‌کند از آن‌همه امید، از آن همه خاطرات خوب، از آن‌همه عشق، از آن‌همه زندگی...

 

می‌دانی؟ وقتی داشتم عکس‌هایش را می‌دیدم، که آمده‌اند و دارند پلمپ1 می‌کنند، یک حس مشابهی داشتم. با حسرتی مشابه، با آهی مشابه، با بغضی مشابه، با احساسی مشابه.


تذکر: این صرفاً ابراز صادقانه‌ی یک احساس است، نه اظهار نظر سیاسی و از این‌حرف‌ها. امیدوارم واگویه‌ی آن‌چه در قلبم می‌گذرد کسی را نرنجاند.

نیمه‌مرتبط: اگرچه این یک تشبیهی بود برای تداعی بهتر یک احساس، اما می‌تواند بهانه‌ای هم باشد برای یک دعای خوب: خدا سایه‌ی ‌عزیزانمان را بر سرمان حفظ کند. آن‌هایمان که هنوز از نعمت مادر برخورداریم، خدا کمکمان کند که قدرشان را بدانیم. مادر آفریده‌ی شگفت‌آوری است، از شکوه‌مند‌ترین مخلوقات خداوند مادر است. صفات متعددی از خدا را می‌توان در مادر متجلی دید. حق مادری مادرها هرگز توسط فرزندان ادا نمی‌شود. چون اصلا توان چنین‌ چیزی از عهده‌ی بشر خارج است. کوتاه کنم؛ به قول میلاد2: مظلوم‌ترین عاشق دنیا، مادر...


[در پی تذکر دوستان برای روشن‌تربودن مطلب پاورقی‌‌ها اضافه شد:]

1- پلمپ دستگاه‌های سانتریفیوژ در تأسیسات هسته‌ای برای جلوگیری از غنی‌سازی بیش از پنج درصد مطابق توافق‌نامه‌ی ژنو.

2- همان میلاد عرفان‌پور خودمان

۲۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۲ ، ۰۸:۰۲
سید طه

دیروز که داشتم از نمایشگاه کتاب دفاع مقدس برمی‌گشتم، در ایستگام مترو شهید بهشتی، مواجه شدم با تصویری از آن‌چه خیلی پیش‌تر نمونه‌اش را در بیوتن امیرخانی خوانده‌بودم، یا مشابهش را از کرخه تا راین حاتمی‌کیا نشانم داده‌بود. همان سیلورمن، یا چیزی در همین مایه‌ها.

دو آدم بخت‌برگشته‌ی سرتاپا نقره‌ای که مثل مجسمه ایستاده‌بودند و مردم تماشایشان می‌کردند و آن‌ها که دوربین داشتند ازشان عکس می‌گرفتند و گاهی هم می‌رفتند بیخ صورتشان و فلاش می‌زدند در چشمانشان تا ببینند چه‌قدر در ادای یک مجسمه درآوردن مرد هستند!

حالا از اینش که بگذریم، جالبش این‌جا بود که یک نفر می‌رفت و در دست این دو مجسمه‌نما، برگه‌های لمینت‌شده‌ای قرار می‌داد و آن دو شبیه یک ربات با کم‌ترین حرکت ممکن دستانشان را دو طرف یا بالاوپایین برگه‌ها قفل می‌کردند و آن‌ها را نگه می‌داشتند. حدس می‌زنید روی برگه‌ها چه نوشته‌بود؟ نوشته‌بود: مرگ بر آمریکا، و جملاتی و عباراتی با این مضمون.

نمی‌فهمیدم! علی‌القاعده در آستانه‌ی روز مبارزه با استکبار جهانی یا همان سیزدهم آبان، این حرکت را از خودشان ابداع کرده‌بودند و خلاقیت به خرج داده‌بودند. ولی یک سؤال اساسی در چرایی این رفتار کاملا متناقض‌نما وجود دارد. یک المان غربی، یک نمادی که انسان را بی‌بروبرگشت یاد غرب می‌اندازد، چرا با شعارهای اصیل انقلاب تلفیق شود؟ نچسبی این دو با هم‌دیگر کار را بیش‌تر شبیه یک مسخره‌بازی می‌کند تا اثرگذاری فرهنگی.

نکته‌ی دیگری هم این‌جا هست. این آدم‌های نقره‌ای در کشورهای غربی، در واقع چه‌کاره‌اند؟ اگر اشتباه نکنم، متکدیانی هستند که در این لباس خودشان را مورد توجه قرار می‌دهند و بهانه‌ای برای پول خرد از این و آن گرفتن فراهم می‌کنند. حالا آن گدایان غربی را آورده‌ایم این‌جا که برایمان شعار مرگ بر آمریکا بدهند؟

دردناکی قضیه آن‌جایی بیش‌تر می‌شود که جایگزین بسیار مناسبی برای چنین کاری داشتیم و باز هم رفته‌ایم از آن‌جا نماد فرهنگی وارد کرده‌ایم، جایگزینی کاملا ایرانی و ریشه‌دار در فرهنگ اصیل خودمان.

یک‌بار در شبکه‌ی مستند با پیرمرد هنرمندی مصاحبه می‌کرد که به نظرم یه هشتادوپنج‌سالی داشت. استاد نقاشی قهوه‌خانه‌ای بود. گلایه می‌کرد که کسی برای تداوم و ترویج این هنر ایرانی که بعداً با آموزه‌های اسلامی‌ هم ترکیب شده، تلاش نمی‌کند و اصلا کسی به فکر این‌ها نیست. می‌گفت که اگر او بمیرد، دیگر هیچ‌کسی نیست که نقاشی قهوه‌خانه‌ای بلد باشد، هیچ‌زمینه‌‌ای برای آموزش و انتقال این هنر و یا معرفی آن فراهم نشده‌است.

خب، چرا به جای پیوند زدن یک شعار انقلاب اسلامی به یک موجود غربی مسخره، آن را به پیشینه‌ی فرهنگی و هنری ایرانی خودمان مرتبط نکنیم؟ یعنی دقیقاً چرا به جای کاشتن دو آدم سرتاپا رنگ‌شده شبیه مجسمه، از یک نقال در ایستگاه‌های مترو استفاده نکنیم؟ آیا مرگ بر آمریکا شعار مجسمه‌های ساکت و بی‌روح است؟

از همه‌ی آن‌چه گفته‌شد گذشته، این سیلورمن‌ها و مشابه‌های آن با روحیه‌ی بانشاط و گرم و صمیمی ایرانی جور در نمی‌آید. این آدم نقره‌ای، موجودی ساکت و بی‌روح و سرد است که نه به هیچ‌کدام از این‌آدم‌ها نگاه می‌کند و نه با آن‌ها حرف می‌زند. صرفا جلب توجه می‌کند. اما نقال یک پدیده‌ی کاملا ایرانی است. با همان نشاط و با همان صمیمیت. بلندبلند با تو حرف می‌زند، به چشمانتان نگاه می‌کند، می‌خندد و اخم می‌کند و روی تو اثر می‌گذارد، حتی ممکن است روی سرت دست بکشد. لباس‌هایش به رنگ‌های گرم است و شور و صمیمت ایجاد می‌کند. به نظر من شعار مرگ‌برآمریکا و قصه‌ی آن‌ را و هرآن‌چه را در این رابطه و در رابطه با تقابل حق و باطل در انقلاب اسلامی با هنر دیرین نقالی پیوند دهیم، بسیار سازگار خواهد بود و اتفاقا تطور و استمرار این هنر مردمی دوست‌داشتنی از همین طریق شدنی است.

مخلص کلام، هنوز هم از داشته‌های خودمان غافلیم و فکر می‌کنیم مرغ همسایه غاز است، تا آن‌جا که برای مرگ بر آمریکا هم از خود آمریکا الگو وارد می‌کنیم.

فتأمل...

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۲ ، ۲۲:۳۴
سید طه

این واقعا خیلی بد است که از صبح تا شب امروز یک آدم با صبح تا شب فردایش و صبح‌ها تا شب‌های فرداهایش هیچ تفاوت خاصی نداشته‌باشد یا تفاوت خیلی کمی. یک زندگی تکراری و تکراری و تکراری و آن‌قدر تکراری که طرف تمام امور روزانه‌اش را از حفظ و بدون پردازش مغزی انجام می‌دهد. مثل یک عادت و ملکه‌ی ذهنی. یعنی مثل یک ماشین!

حالا نه تنها مثلاً آن کارگر بخت برگشته‌ی پیچ سفت‌کن آن کارخانه که دقیقا عین یک فعل را از بدو ورودش به کارگاه تا شب مدام انجام می‌دهد، که مثلا یک دانشجوی خیلی گوش‌به‌حرف‌کن و خیلی بچه مثبت هم، که عیناً برنامه‌ی دانشگاهی را مراعات می‌کند و همه‌ی واحدهایش را گیرم بیست می‌گیرد و اصلاً مورد تشویق دانشکده و دانشگاه و این و آن هم واقع می‌شود، اما جز این هیچ فعالیت و جنبش و حرکتی از او نمی‌بینید مصداق همین قضیه‌ است. وقتی اصطلاحاً مثبت‌بودنش به حدی برسد که درس خواندنش برای پیروی از برنامه‌ی تعیین شده‌باشد و نه برای طلب علم، و طی‌کردن روزانه‌ی مسیرهای بین خوابگاه و دانشگاه او، بدون وقفه‌ و تغییر، هر هفته مطابق گذشته تکرار شود، می‌توان زندگیش را مصداق اسارت در بند روزمرگی دانست. ببینید چه‌قدر این شخصیت حال شما را به هم می‌زند؟!

یا از این واضح‌تر استاد محترمی است که مثل یک رایانه‌ی دارای نرم‌افزار مناسب -با قابلیت سرچ پاسخ در منابع موجود برای سؤالاتی که همین الان توسط دانشجو مطرح می‌شود- عمل می‌کند. صاف می‌آید سر کلاس و عین ضبط صوت درس‌های تکراری می‌دهد و می‌رود و در پایان ترم هم امتحان و نمره مطابق برنامه‌ی نوشته‌شده. درس امروز او همان درس‌هایی است که در ترم پیش و ترم‌های پیش‌تر گفته و همان حرف‌هایی است که در ترم بعد و ترم‌های بعدتر خواهد زد. هیچ تغییری در منابع اطلاعاتی ایشان به وجود نمی‌آید. تفاوت جزوه‌‌ای هم که دانشجوی ده‌سال پیشش نوشته، با جزوه‌ی دانشجوی امروزش فقط در فونت دست‌خط است!

[البته این موارد که خیلی کم‌اند! در این شکی نیست!! چون اساسا سیستم اجازه نمی‌دهد که چنین افرادی در مجموعه‌ی دانشگاه باقی بمانند!!! مگه نه؟!!!!]

روزمرگی در خارج از فضای دانشگاهی از این هم واضح‌تر و دردناک‌تر است. مردم زحمت‌کشی که به اقتضای کارشان از صبح تا شب مجبورند طبق برنامه یک کار روتین تکراری را انجام دهند و امروز امسالشان با چنین روزی در سال بعدشان و سال قبلشان هیچ فرقی نمی‌کند، هیچ رشدی، پیش‌رفتی، تغییری درش رخ نمی‌دهد و اتفاق بی‌روح و کسالت‌آور هر روز در روزهای بعدی تکرار و تکرار می‌شود.

این پدیده‌ی شوم، چه رنگی از انگیزه و امید و هیجان و روحیه‌ی کشف و جست‌وجو و کنج‌کاوی بر زندگی انسان باقی می‌گذارد؟

شوق حضور در عرصه‌های تازه و میل روزافزون به کشف‌های هیجان‌انگیز ارزش‌مند و جسارت تجربه‌های نو و درنوردیدن افق‌های دست‌نایافته‌ی دیروز،‌ باید جزء برنامه‌ی امروز من باشد، و اگرنه، خواسته یا ناخواسته به بیماری روزمرگی تن داده‌ام و باید با کمال تأسف بپذیرم که تعالی و پیش‌روی و یافتن، کم‌کم دارد با زندگیم خداحافظی می‌کند.

می‌دانی؟ شاید بی‌راه نباشد اگر بگویم که زندگی در دوران جدید و خصوصاً و خصوصاً در شهرهای بزرگ و خودباخته‌ای مثل تهران، لاجرم من و تو را اسیر این درد آزاردهنده و رنج‌آور می‌کند، اما بازهم می‌شود گریخت!

در شهرهای بزرگ بچه‌ها تا سن بزرگ‌سالی عرصه‌های زیادی برای توسعه‌ی مخزن تجربه‌های سخت و آسان پیدا نمی‌کنند. عموماً همه‌چیز تکراری است. همه‌چیز از پیش تعیین‌شده و مشخص است، و همه‌چیز طبق یک برنامه‌ی ملال‌آور تا آخر دنبال می‌شود. این اتفاق را در روستاها،‌ در شهرهای کوچک، در زندگی قدیمی‌ترها خیلی کم‌تر می‌بینی. بچه‌های گذشته که بزرگ‌ترهای امروزند، یعنی مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها، اندوخته‌ی بی‌بدیلی از تجربه‌های تلخ و شیرین دارند، مخزن عاطفی غنی و قوی‌ای دارند، چیزهای زیادی را دیده‌اند و شنیده‌اند و در موقعیت‌های دشوار مجبور به تصمیم‌گیری شده‌اند. تصمیم‌گیری‌هایی که گاه درست بوده و گاه خطا، و نتیجه‌اش شده آن‌چه برای نوه‌های امروزشان بازمی‌گویند. همان درس‌های شنیدنی زندگی.

[راستی، من و تو برای فرزندان و نوه‌هایمان چه قصه‌های شنیدنی از زندگی خودمان خواهیم داشت؟ همین که مثلا می‌رفتم مدرسه و می‌رفتم دانشگاه و واحد پاس می‌کردم و ناهار و شام می‌خوردم؟!]

 

البته می‌دانم که بسیاری از شما بزرگواران خود را پیروزمندانه و افتخار آمیز از بند روزمرگی رهانده‌اید و مسیر کشف را با اقتدار پیش گرفته‌اید، اما همه می‌دانیم که حداقل در مورد خیلی از اطرافیانمان این‌طور نیست. اگر تو از این دسته هستی، حتماً می‌توانی به آن‌ها که نیستند کمک‌کنی، پس این فرصت را از دست نده!

تو می‌توانی با بازگفتن خاطرات کشف‌های جذابت و فرارکردن‌هایت از مرزهای روزمرگی، در من هم شوق تکاپو پدیدآوری و این کمک کمی نیست. این لطف تو می‌تواند مرا تا همیشه مدیونت کند.

می‌دانی؟ در عصر ماشین‌ها، نه تنها ماشین جای انسان را گرفته است، بلکه اصلا خود انسان هم به ماشین تبدیل شده‌است، فضای زندگی امروز در نظم‌های ظاهری بی‌روح و در قالب شهرسازی‌های بی‌قواره مدرن، در گرایش ناخواسته‌ی آدم‌ها به پذیرش روزمرگی بی‌تأثیر نیست. این‌ را هم می‌توانی به فهرست ظلم‌های ساختار غربی زندگی اضافه کنی! قبول؟!

به خدا پناه می‌برم از هر آن‌چه نمی‌پسندد و از هرآن‌چه منافات دارد با آن‌چه برایش آفریده‌شده‌ایم.

حتماً برایت دعا می‌کنم، تو هم حتماً برایم دعا کن!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۲ ، ۱۶:۰۴
سید طه

نکته‌ این جاست که ما راست‌گو و صادق و درست‌کاریم و دیگران خطاکارند.

نکته این جاست که اگر پسرکی در سرمای سوزان زمستان در پیاده‌رو اسکاج می‌فروشد یا دخترکی محجب در مترو فال به دست مردم می‌دهد، حتما جزئی از یک باند مخوف خلاف‌کار میلیاردر است که دارند خون مردم را می‌مکند و نباید گول ظاهرشان را خورد.

بگذارید کمی به قبل‌تر برگردم.

گفته‌بودند مؤسساتی هست که به این افراد رسیدگی می‌کند، پس شما برای این‌که به اقتصاد این مملکت ضربه نخورد به این افراد کمک نکنید تا مانعی بر سر چرخ اقتصاد به وجود نیاید. ما هم آن زمان همین سادگی‌ای را داشتیم که الآن و هر زمان دیگر!

حرف‌ را روی چشم گذاشتیم و هر موقع کسی دست طلب جلومان دراز کرد و سر التماس خم نمود که کمکی کن، دست به سرش کردیم و فرستادیمش رفت، چرا که مؤسساتی هستند که به این افراد رسیدگی می‌کنند و کار ما در چرخ اقتصاد این مملکت خلل ایجاد می‌کند. و دیدیم که دستان یخ زده‌ی طفلکی که متعلق به آن باند مخوف بود چه ‌طور کار خودش را کرد و قیمت پراید و مرغ و پنیر را به کجا رساند!!! و دیدیم که مؤسسات چه قدر دل‌سوز این بدبخت‌ها هستند. زمانی که با چشمان خودم گریختن گل‌فروش سر چهارراه را از ماشین شهرداری و گریه‌های پسرک معصومی که مأموران پلیس دستمال‌کاغذی‌هایش را در ایستگاه مترو ازش گرفته بودند، دیدم؛ دل‌سوزی و فداکاری و پیگیری و چاره‌اندیشی درستشان را برای حل اساسی این‌ مسئله دانستم و برایم همه‌چیز ثابت شد.

[من الآن هم همان سادگی‌ای را دارم که آن موقع و هر زمان دیگر!]

چرا باید یک کارمند فلان مؤسسه دلش به حال این بدبخت‌ها بسوزد؟ آن مؤسسه و رئیسش و کارمندش، از بالا تا پایین تنها دغدغه‌اش‌ حقوق آخر ماه و اضافه‌کار و میز و جایگاهش هست و بس، نه دغدغه‌ی شکم گرسنه‌ی هم‌وطنش یا این اراجیف.

من نمی‌خواهم نقش این مؤسسات را انکار کنم، اما تصور می‌کنم اگر کار این‌ها بی نقص بود نتیجه قدری با آن چه امروز می‌بینیم فرق داشت. 

من دیگر از این که در این شهر شلوغ، این‌همه با فقر و بدبختی و گرسنگی و آه و اشک و فحشاء و فساد شاخ‌به‌شاخ باشم، خسته شده‌ام. کلافه‌ام، در شگفتی و حیرت و تحیر و نمی‌دانم‌ها غوطه می‌خورم. این‌جا واقعیت تلخ، واضح‌تر از هر زمانی در چشمان خیره می‌شود و آن‌چیزهایی که در دو دهه‌ی قبلی زندگیم حداکثر چند خطی درموردشان شنیده بودم، بی پرده و پیرایه، به رخم می‌کشد.

من به آن احتمال به قول شما یک درصدی که این بچه را گرسنه فرض می‌کند بیش‌تر احترام می‌گذارم تا احتمال آن باند مخوف. من می‌خواهم آن بچه لب‌خند بزند،‌حتی اگر دروغ می گوید. البته انکار نمی‌کنم که اگر دروغش ثابت شود مسئله رنگ دیگری دارد، ولی قضیه آن جاست که زمانی ما از کمک چند صد تومانی‌مان به این بدبخت‌ها دریغ می‌کردیم که مسئولانی که قرار بود به مشکلات این‌ها رسیدگی کنند داشتند کار دیگر می‌کردند...

چرا آن دست فروش در پیاده رو و گل‌فروش سر چهارراه و فال‌فروش در مترو، لباس کولی به تن نمی‌کند و دست گدایی دراز نمی‌کند تا التماس کند؟ چرا لباس‌های پاره پاره نمی‌پوشد و خودش را به مریضی نمی‌زند؟، که البته اگر لباس پاره هم بپوشد، و خودش را مریض بنمایاند، به کدام حجتی می‌خواهم ثابت کنم که دروغ می‌گوید، و وقی می‌دانم که اگر آن دم که دست حاجتش را به سمت من دراز کرده و کمک می‌خواهد،‌ من درحالی ردش کنم که واقعا محتاج باشد خشم خدا را خریده‌ام، چگونه جرأت کنم که بی‌اعتنا باشم و ردش کنم؟

من شب‌ها با شکم سیر می‌خوابم. تنقلات می‌خورم، به تفریح می‌روم، لباس‌های خوب می‌پوشم. من می‌خواهم آن‌ها را هم در شادی‌هایم شریک کنم، من می‌خواهم سهم خودم را از این همه نعمت با او هم تقسیم کنم، می‌خواهم ساعت‌ها با آن کودک حرف بزنم، دست بر سرش بکشم، به خانه‌شان بروم، از غذای خودم بگذرم و به او غذا بدهم. دوست دارم لب‌خندش را ببینم، و دیگر به چرخ اقتصادی که گندش درآمده وقعی نخواهم نهاد و به آن مؤسساتی که از عهده‌ی کارمندشان هم برنمی‌آیند اطمینانی ندارم. من دلم احساس نیاز می‌کند به لب‌خند فقیر یتیمی که هم‌راهی ناچیز من کمی دلش را گرم می‌کند.

من همیشه همان سادگی‌ای را داشته‌ام که الآن و پیش از این، و احتمالا آن را تا همیشه نگاه خواهم داشت، خوب یا بد!

باز هم اگر نصیحتی دارید، من حرف شنوی دارم، سراپا گوشم، بفرمایید!

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۲۱:۳۱
سید طه

هیچ‌وقت این حرف‌ را به اندازه‌ای که شنیدم، نفهمیدم،

- و نمی‌دانم اشکال کجاست -

و هیچ‌وقت ملازمه‌ی بخش اول و دومش را درک نکردم.

و آن‌جمله:

«می‌خواهم بروم خارج درس بخوانم.»

شاید لازم باشد کمی‌بیش‌تر بشناسم؛

جامعه را و اطرافیان را و اطراف را و نظام و سیستم‌های دردآور را و دانشجو را و دانشگاه‌ را و دانش را و نخبه را و مردم را و خودم را... و البته خارج را و البته درس را...

یک کتاب خوب و یک فیلم مستند نیز نتوانست مرا آن‌ چنان که به نظر می‌رسد قصد کرده بوده، درگیر این مسئله‌ی خاص کند، اگر چه به خوبی دغدغه‌هایم را به دردی گریبان‌گیر که قلبم را می‌فشارد تبدیل نموده‌است.

و البته قدرت میراث آلبرتا را به اندازه‌ی نشت نشا نمی‌دانم و گاهی می‌اندیشم که چرا این‌قدر دیر این یادداشت رضای امیرخانی را مُهرگشودم و چرا نشت‌نشا باید آخرین اثر منتشر شده‌ی امیرخانی باشد که می‌خوانمش و چراهای دردناک دیگر...

و البته‌تر هردوی این‌ها خوب توانستند به مقصود و غایت قصوایشان برسند و وظایفی را که از پیش برای خودمان روی کاغذ تعیین کرده‌بودیم - و کاری شبیه اسم و فامیل بازی کرده‌بودیم و هر از چندی برای مرور خاطرات برشان می‌داشتیم و خاک‌هایش را فوت می‌کردیم و می‌خندیدیم و دوباره به آن‌سو پرت می‌کردیم - مثل پتک گرانی بر فرقمان بکوبند.

دیروز، وقت عبارات امیرخانی زیر نگاهم می‌لغزید و شعار‌هایی را که وقتی بچه‌تر بودم، آنان که دردش را داشتند برایم ساخته‌بودند و برای‌ آن‌ها هیچ‌گاه معنای اصطلاحی شعار را نداشت؛...  جمله طولانی شد، برگردم از اول: دیروز، وقتی عبارات امیرخانی زیر نگاهم می‌لغزید و شعارهایی را که وقتی بچه‌تر بودم، اهلش به خوبی در ذهنم گنجانده بودند، بار دیگر بر سرم فریاد می‌کشید و انگار آن اتفاق مهم، یعنی تبدیل نهادینه‌ی شعارهای دردگونه به دردهای شعار گونه، داشت قدم‌های آخرش را برمی‌داشت.

اما اشکال دیگر، خواب‌آلودگی من است. من وقتی می‌روم دانشگاه پس از چند روزی به خواب می‌روم، و فکر می‌کنم اکثریت دانشجویان اگر بدتر از این نباشند - و اساسا از اولش در خواب عمیق نباشند - بهتر از این نیستند. اگر چه اقلیت محترمی هستند که انصافا هماره بیدارند و حتی جوان‌مردانه و مجاهدانه برای بیدار کردن اطرافیانشان نیز تلاش می‌کنند.

در میان درس‌ها و واحد‌ها و قاعده‌ها و برو و بیاها و تحقیق‌ها و تمرین‌ها،‌ خواب می‌روم، لالایی  دانشگاهی ظاهرش دویدن و درگیری است. اتفاقا ملازم نخوابیدن است! و بدترین و خطرناک‌ترین آفتش - ای بسا - همین است که می‌پنداری اهل جنب و جوشی...

مشکل این است که خواب می‌رویم، زود! با لالایی فعالیت‌های دانشگاهی، و تا درد‌آفرینی صورت نپذیرد، هزاران دستگاه و انجمن و تشکل هم نمی‌توانند به تو انتقال دغدغه کنند...

بگذریم.

و پایان این که مخاطب این نقد‌های دل‌نوشت‌گونه پیش از همه و پس از همه خودم هستم و خودم. اما اگر تو هم مصداقی از آنی، به خودت بگیر و نترس از این که به گوشه‌ی قبایت بر بخورد.

به دوستان عزیزی که دانشجو هستند و به خاطر علاقه‌شان به ادبیات رمان می‌خوانند و به خاطر علاقه‌شان به جوانان و نخبه‌ها رضای امیرخانی می‌‌خوانند و به خاطر علاقه‌شان به دین و میهن و آینده‌شان دغدغه دارند، چنان‌چه نشت نشا را نخوانده‌اند،‌ خواهش می‌کنم آن را بر داستان‌ها و سفرنامه‌های امیرخانی - بلکه به هرکار دیگری! - مقدم دارند و چند ساعتی را به مطالعه‌اش بپردازند. و این حرف جنبه‌ی درخواست یا پیشنهاد دارد. و ما کوچک‌تر از آنیم که نصیحتی کنیم یا توصیه‌ای...

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۱ ، ۰۷:۱۸
سید طه

یک طاووس فسقلی فلزی است، خداهزارتومان!

یک پلاک کوچک که بزنی روی یقه‌ی کتت، قیمتش نصف قیمت خود کت!

یک دفتر به قول خودشان نفیس، به قیمت همه‌ی دفترهایی که یک بچه‌مدرسه ای راهنمایی برای سه‌سال تحصیلش می‌خرد.

حالا مگر چه چیز می‌خواهی در این دفتر بنویسی که این قدر نفیس باشد.

می‌خواهی بدهی خدا برایت در آن امضا بزند؟

 [این گزیده‌ی دغدغه است. متن کامل را بخوانید.]

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۱ ، ۲۳:۲۹
سید طه