زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

آن‌چه گذشت
تازه‌ترین نظرها

۲۶ مطلب با موضوع «زندگی» ثبت شده است

علیرضا، پسردایی مادرم، راننده‌ی اتوبوس شرکت واحد کرج است. خودش یک دستگاه اتوبوس دارد و در بخش خصوصی کار می‌کند. یک شب که مهمانش بودیم، وقتی راننده ماشین را از سر کار بازگرداند، علیرضا دعوت کرد تا ساعتی را با اتوبوس در شهر به دور دور بگذرانیم. و‌ چنین کردیم. و آن‌قدر چنین کردیم که پاسی از شب گذشت و شهر خلوت شد، و آن‌گاه علیرضا -چنان که گویی بخواهد حلاوتی بی‌بدیل را به کامم بچشاند- پیشنهادی هیجان‌انگیز داد که همانا رانندگی اتوبوسش بود. بی‌درنگ پذیرفتم و راندن آن خودروی دوازده‌متری را در سابقه‌ام ثبت کردم. باشد که در تاریخ بماند.

اتوبوس، یکی از باشکوه‌ترین جاذبه‌های خلقت در نگاه علیرضاست! گمان می‌کنم اگر علیرضا وب‌سایت ارزشمند گوگل را باز کند، گوگلِ بی‌نوا بی‌درنگ و قبل از نوشتن هر چیزی، به او انواع و اقسام جستجوهای مربوط به انواع و اقسام اتوبوس‌ها را پیشنهاد می‌دهد! همسرش گلایه می‌کند که هوو دارد، اما سپس سخنش را اصلاح می‌کند: او هوویی است که سر اتوبوس آمده!

علیرضا با جدیت تمام، لحنی مطمئن و حرکات تأکیدکننده‌ی انگشتِ اشاره می‌گوید:

«هیـــــــــــــــــچ لذتی در دنیا بالاتر از رانندگی با اتوبوس نیست، هیچ لذتی!»

من که ساعت‌های زیادی را پای درددل‌های علیرضا نشسته‌ام، می‌دانم که رانندگان اتوبوس‌های شرکت واحد کرج یکی از اقشار مظلومی هستند که شاید مثل خیلی از اصناف دیگر کلی از حقوقشان خورده شده، اما این بخش قضیه که علیرضا بیش‌ترین ساعات زندگی‌اش را صرف کاری می‌کند که از نظرش لذت‌بخش‌ترین کار دنیاست، غبطه‌برانگیز است. نیست؟

۱۸ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۴۸
سید طه

یک بار نمی‌دانم کجا یک ویدیوی کوتاه درباره‌ی اختلال احتکار دیدم. یک‌جور رفتار وسواس‌گونه برای مقاومت در برابر دورانداختن هر چیزی. روان‌شناس‌ها به‌ش می‌گویند اختلال احتکار. این‌که آدم بخواهد یک چیزهایی -یا خیلی چیزها- را نگه‌دارد برای روز مبادا. چیزش هم می‌تواند انواع و اقسام داشته باشد. از اسباب و وسایل گرفته تا فایل و عکس و از این قبیل اقلام. طرف می‌خواهد نگه‌شان دارد برای این‌که صرفاً «شاید» یک روزی به دردی بخورد، یک شاید با احتمال نه‌چندان بالا. مثلاً بعضی‌ها هستند که اختلال احتکارِ دامنه و نشانی دارند. دقت کردی؟! صد و هشتاد تا ایمیل و بلاگ و پیج اینستا و کانال توی صدتا پیام‌رسان ثبت کرده، فقط برای این‌که آن آی‌دی و آدرس‌ها را داشته باشد، برای روز مبادا. بعضی‌ها که دامنه‌ هم می‌خرند. شصت هفتادتا دامنه می‌خرند و سر موعد هم تمدیدش می‌کنند، حتی قبول نمی‌کنند به قیمت دو سه برابر بفروشند. به قیمت هشتصد برابر شاید قبول کنند، ولی کسی نمی‌خرد و آن‌ها هم احتکار می‌کنند. برای روز مبادا. برای یک پیشنهاد هشتصد برابری.

 

چند روز پیش برخوردم به یک وب‌سایت فروشگاه‌ساز. یک‌هو یک هم‌چین حسی در من گل کرد و گفتم بالأخره من هم شاید در روز مبادا بخواهم یک فروشگاه داشته باشم و روی بیاورم به فروشندگی اینترنتی. خب از الان باید حساب آن روز مبادا را می‌کردم. نباید؟ رفتم و یک آدرس شیک در زیردامنه‌ی سایت آن فروشگاه ثبت کردم و بعد هم دست به سیاه و سپیدش نزدم تا بعد. تا دست کم چند وقت دیگر، تا یک روز که هوس کنم فروشگاه بزنم. خب شاید هوس کنم. اصلاً شاید مجبور شوم. یک زیردامنه‌ی خشک و خالی در یکی از این سایت‌های فروشگاه‌ساز سهم من نمی‌شود که برای خودم بگذارم در گنجه؟! آخر می‌دانی؟ امروز به من زنگ زدند. زنگ زدند از فروشگاه‌ساز که چرا دکانتان را تکمیل نکرده‌اید. البته خیلی تعجب نکردم؛ خب قرار است که از هر دکانی، چند درصد از فروشش سهم فروشگاه‌ساز بشود. خودش پولی است برای خودش. وقتی بخواهم فروشگاه بدون خریدار در سامانه‌شان ثبت داشته باشم، شاید به مذاقشان خوش نیاید. ولی فکرش را نمی‌کردم که این‌قدر پایه باشند که زنگ بزنند و احوال بپرسند! البته الان که نگاه می‌کنم، به نظرم نیتشان خیر بود. بنده‌ی خدا پرسید مشکل کجاست، که من هم گفتم مشکلی نیست! می‌خواست کمک و راهنمایی کند که دکان را سرپا کنم. به نظرم واقعاً نیتشان خیر بود. من هم گفتم «باشد، بعداً اگر کمک خواستم می‌آیم سراغتان. تماس می‌گیرم.» یک هم‌چین چیزی. نگفتم که احتمالاً می‌شود همان روز مبادا. بعد هم تشکر و خداحافظی کردیم و قطع کردیم. و این‌چنین بود که من به این نتیجه رسیدم که این احتکارها به ما نیامده! یک‌جا هم که بخواهیم یک نیم‌چه آدرس در آب‌نمک بخوابانیم، ممکن است زنگ بزنند و بپرسند که قصه چیست، گرچه این‌ها -گفتم صدبار- به نظرم نیتشان خیر بود!

 


* به این وسیله بعداً این نکته‌ی مهم‌تر از متن را اضافه می‌کنم: صحبت از «اختلال» شد، من حس می‌کنم با این معیارهای روان‌شناسی هر کسی به یک نحوی مختل است! در هر انسانی یک اختلال رفتاری پیدا می‌کنی که باید درمان کند. از بیخ همه مریضند و باید خودشان را درمان کنند. به نظر من به این سادگی‌ها نیست. سؤال من این است که ملاک آدم نرمال چیست که هر کسی مثل او نباشد دچار اختلال است؟! من خوش ندارم زود به آدم‌ها از این برچسب‌ها زده بشود. هر کسی ویژگی‌هایی دارد که به نظرم در مرتبه‌ی اول باید آن‌ها را به رسمیت شناخت، و بعد به شکل منطقی و منصفانه‌ای مورد بررسی قرارش داد. حالا کار به رفتارهایی که آشکارا نا‌به‌هنجار یا وحشت‌ناک هستند ندارم، ولی مثلاً این‌که یک نفر بخواهد یک سری چیزها را نگاه‌داری کند برای روز مبادا، گرچه به نظر من هم می‌تواند در کیفیت زندگی‌ش اثر منفی داشته باشد یا کار درستی نباشد، ولی اختلال نیست! یعنی روان‌شناس می‌تواند در این‌باره بگوید «به نظر می‌رسد اگر به جای این مدل، آن مدل رفتار کنید، زندگی بهتری خواهید داشت»، ولی نمی‌تواند بگوید «شما بیمارید، اختلال دارید و باید درمان شوید.» من لجم می‌گیرد از پای‌فشاری بر این حرف‌ها! نه تنها لجم می‌گیرد که مواردی دیده‌ام که فرضیه‌ی اثبات نشده‌ی فلان روان‌شناسِ اسم‌درکرده، ملاک درمان‌گری روان‌شناسان در سال‌های متمادی شده، و چه گندها که به بار آورده. یک نمونه‌اش مسئله‌ی مشاوران سوگ است. تقِ قضیه درآمده، ولی باز هم سر قصه‌ی زلزله‌ی کرمانشاه روان‌شناسان کشورمان همین رویه را داشتند دنبال می‌کردند...

۱۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۶
سید طه

چند روزی بود که هر صبح، یک ابرپروژه داشتم با عنوان یافتن عینک. خیلی برایم عجیب بود که شب قبلش، پیش از خواب این عینک را کجا گذاشته‌ام که الان نه یادم می‌آید کجا بوده و نه هرچه می‌گردم پیدایش می‌کنم. البته حواستان باشد که یک فرد عینکی، زمانی که به دنبال عینکش می‌گردد، تصاویر واضحی از اطراف خود نمی‌بیند، و چون عینک شیء ظریفی است -به سختی در میان اشیاء پس‌زمینه- به چشم فرد عینکی می‌آید. بنابراین کار سختی است! بعضی صبح‌ها هم کلاً قید عینک را می‌زدم و سعی می‌کردم به همان حال خو بگیرم. ولی مگر می‌شد؟ یک خواهرزاده دارم که الان حدوداً پانزده ساله‌ است. (دقیق نمی‌دانم، حالا پنج‌سال این‌طرف آن‌طرف!) وقتی خیلی بچه بود، مثلاً پنج ساله بود، یکهو عینک من اساسی گم شد. دو سه شبانه روز عینک نداشتم. گرفتاری‌ای داشتم، خصوصاً در مدرسه. کلاً کلافه بودم. هر جای دنیا را که به ذهنم می‌رسید ممکن است آن عینک رفته باشد، گشته بودم و پیدا نکرده بودم. بعد از سه روز، نهایتاً یک‌طوری شد که خواهرزاده‌ی گرامی مرا برد کنج اتاق کنجی خانه و کنج یکی از کنج‌های اتاق، کمدی بود که از کنج یکی از کنج‌های آن عینکم را بیرون آورد و داد دستم. مبهوت نگاهش می‌کردم و به آن لب‌خند ملیح دخترانه‌اش زل زده بودم. حس کسی را داشتم که یک‌نفر داشته با احترام تنبیهش می‌کرده. ولی نفهمیدم واقعاً چرا. ازش پرسیدم و جواب درست و حسابی‌ای نداد. انگار داشته باشد چیزی را آزمایش کند. چه می‌دانم. آن‌وقت گفتم که باشد وقتی بزرگ شد ازش می‌پرسم که انگیزه‌اش چه بوده. همین چند وقت پیش ازش پرسیدم که انگیزه‌اش چه بوده. ماجرا را درست یادش نمی‌آمد. وقتی برایش تعریف کردم زد زیر خنده. بعدش هم گفت که یادش نیست. به همین راحتی پرونده‌ی به آن سنگینی را بست! این موضوع باعث شد سعی کنم تا انتهای آن‌جایی که راه دارد، بررسی انگیزه‌ی هیچ کار کودکانه‌ای را به زمانی که کودک مزبور بزرگ شود وانگذارم!

۱۴ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۲ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۱۴
سید طه

می‌دانم. می‌دانم که به تو ربطی ندارد که امشب دمغ هستم. مثل دیشب و پریشب و شب‌های قبلش. مثل آن شبی که ساعت یازده و نیم به حسین پیام دادم که «همین الان می‌خوام بیام پیشت» و طوری گفتم که بعد از یکی دو جمله تعلل، گفت «بیا»! آن شب هم دمغ بودنم از یک جهت به حسین ربطی نداشت. از همان جهتی که به تو هم مرتبط نیست و لزومی ندارد که اوقات خوشت را با آن درگیر شوی، با من درگیر شوی، با حال من درگیر شوی! حسین البته آن شب مردانگی کرد و گفت «بیا». اولش گفت «یک خرده دیر نیست؟» و من گفتم «برای تو که متأهل هستی و آدم‌های مرتب و منظم، چرا دیره؛ ولی برای یک تنهای سربه‌هوا هیچ‌وقت دیر نیست!»، و خودم با این «هیچ‌وقت دیر نیست»ش خیلی حال کردم، و بعد هم رفتم و تا چند ساعت بعد از نیمه‌شب، در کوچه‌ها قدم‌زنان گرداندمش، تا از بهار تنفس کنیم و گام‌هایمان را با هم شریک شویم، بلکه حال من بهتر شود! که شد! می‌دانی؟ این معجزه‌ی رفاقت است! دوستان حتی بدون هیچ کنش خاصی، وجودشان می‌تواند حال آدم را بهتر کند. البته کم و زیاد دارد، ولی اگر واقعاً دوست باشند، همین که هستند مفید هستند. لذاست که می‌فرماید «مرسی که هستی!»

 

علی می‌گوید هر وقت دمغ بودی، با دمغ بودن خودت درگیر نشو! یک هم‌چین حرفی می‌زند. می‌گوید تماشا کن حال خودت را. بیا بیرون از خودت بایست و به طاهای دمغ نگاه کن. سعی کن آن دمغ بودن تو را درگیر نکند، خفه نکند، اسیر نکند. سعی کن بر آن مسلط باشی. خوب می‌گوید. حالا امشب که دمغ هستم، فارغ از این‌که دلیلش را می‌دانم یا نمی‌دانم؛ هی دارم تلاش می‌کنم بروم آن طرف اتاق و به این بچه‌ی دمغ نگاه کنم. رفتارش را کمی تا قسمتی مورد مشاهده و مطالعه و دقت و تحلیل قرار بدهم و فکر کنم که چرا این‌طوری شده، حالا خوب است که این‌طوری شده یا بد است که این‌طوری شده، حالا چه‌کارش بکنیم یا چه‌کارش نکنیم! و سعی می‌کنم که تمرین کنم تا دمغ بودن یک چیزی باشد بیرون از من، حتی اگر برای من است. مثل هر چیز دیگری که برای من است، ولی در من نیست، خود من نیست، چیز دیگری است که می‌شود ازش دور شد، فاصله گرفت و نگاهش کرد.

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۲ ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۰۲
سید طه

بهار است، و من از وقتی این‌قدر بودم [تصویر متأسفانه موجود نیست!] بهار را خیلی دوست داشتم. در بهار هیچ‌جوره دلم نمی‌خواهد بپذیرم که حالم خوب نیست. حتی اگر فلان بیماری مختصر یا بهمان درد روحی هم داشته باشم، دلم می‌خواهد تمام‌قد روحیه‌ام را به مصافش ببرم که چون بهار است، حال من خیلی هم خوب است!

چه‌قدر خوبند آدم‌هایی که شبیه بهار هستند، حضور پرقدرتشان حالت را مجبور می‌کند که خوب باشد. در کنارشان بدی‌ها غلاف می‌کنند و بی‌جنگ و خون‌ریزی، حال خوب فاتح می‌شود. از این آدم‌ها دارید توی زندگی‌تان؟

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۰۷
سید طه

وقتی آن نمایش‌نامه‌نویس پرافتخار یونانی که دیالوگ‌های عاشقانه‌ی نوشته‌هایش کپشن‌های اینستاگرام را پر از لایک می‌کند -همان آقای سوفوکلس (496-406 ق.م.) را می‌گویم- وقتی جوانی‌اش را پشت سر گذاشته بود و رمق اعضا و جوارحش به سستی گراییده بود؛ روزی یکی آمد ازش پرسید که حالا در این سن پیری‌ آیا هنوز هم می‌تواند رابطه‌ا‌ی جنسی داشته باشد یا نه. سوفوکلس جواب خیلی خوب و باحالی داد. گفت که «خیلی خوشحالم که از چنگ این میل [کوفتی] خلاص شده‌ام، حس برده‌ای [مفلوک] را دارم که از دست یک ارباب ظالم و دیوانه [و زبان‌نفهم و خر] فرار کرده باشد.» [عبارات داخل کروشه را طبعاً من افزوده‌ام، برای این‌که -نمی‌دانم چرا- دلم می‌خواهد سوفوکلس در اصل این‌طوری جواب داده باشد!] خب، حالایی‌ها که خیلی‌هاشان مثل سوفوکلس فکر نمی‌کنند به نظرم. البته شاید اصلاً فکر نمی‌کنند! بی‌دلیل دلشان می‌خواهد وضعیت را به شکل مطلوب سابق نگه دارند، حتی اگر وضعیت بعدی بهتر باشد! بیش‌تر از آن‌که فکر کنند هم تقلید می‌کنند. راحت‌تر است، هزینه‌ش هم کم‌تر است! برای همین تا پا به سن می‌گذارند به انواع و اقسام دارو و درمان و گیاه و علف و چه و چه متوسل می‌شوند که توان جنسی‌شان هم‌چنان استوار بماند. حالا کار ندارم. شاید دلیل موجهی داشته باشند. شاید شرایط فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی‌شان با زمان سوفوکلس فرق دارد یا وضع مالی باباشان مثل وضع مالی بابای سوفوکلس توپ نیست (گرچه نمی‌دانم آن زمان وضع توپ بابا در این زمینه چه‌قدر تأثیر داشته!) و خلاصه طوری است که در جوانی هم نتوانسته‌اند برای میل جنسی‌شان طرفی ببندند و حالا می‌خواهند جبران کنند. شاید هم طرفی بسته‌اند و می‌خواهند تا ابد همین‌جور طرفی ببندند! چه می‌دانیم؟!

 


چند روز است که گوشی تلفن همراهم پُکیده و از کار افتاده. داغان شده و لاجرم خاموش است. گوشیِ جایگزینِ موقتی هم برایش پیدا نکرده‌ام و برای همین از قیدش رهیده‌ام. هر وقت می‌خواهم برای قدم زدن یا خریدی چیزی از خانه بیرون بروم، طبق عادت یک لحظه به این فکر می‌کنم که گوشی کجاست تا برش دارم، بعد سریع یادم می‌آید که لاشه‌ی خدابیامرز افتاده گوشه‌ی اتاق، لب‌خندی می‌زنم و سبکبار می‌زنم از خانه بیرون. هر کسی هم ازم می‌پرسد «خب چرا نمی‌روی درستش کنی؟» ناخودآگاه به یاد تلاش امروزی‌ها برای درست کردن ضعف قوای جنسی در کهن‌سالی و آن حرف سوفوکلس می‌افتم، نمی‌دانم چرا!

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۴
سید طه

توی بروشورهایی که در حرم امام رضا می‌دادند، یک صفحه‌ای داشت در مورد برخی مشاهیر مدفون در حرم. آن صفحه را که دیدم، راست چشمم افتاد به عکس ملاصدرا و شگفتی زیاد در شکل دهان و چشم من نمایان شد. خواهرم که از تعجب من تعجب کرده بود، دلیل را پرسید. من هم در همان حال که داشتم جواب می‌دادم، بروشور را به کله‌ام نزدیک کردم تا ببینم دور و بر عکس چه نوشته. دیدم نوشته «بهاءالدین محمد عاملی، معروف به شیخ بهایی». بلافاصله در ادامه‌ی پاسخم این نکته را هم برای خواهرم گفتم؛ که کنارش نوشته شیخ بهایی، در حالی که عکس ملاصدرا است. خواهرم پرسید «از کجا می‌دانی ملاصدرا است؟» گفتم در جاهای دیگری دیده‌ام که این نقاشی به چهره‌ی ملاصدرا نسبت داده شده. گفت «شاید آن‌ها اشتباه بوده!» به همین راحتی! چیزی نگفتم و شانه‌ای بالا انداختم و ادامه‌ی بروشور را ورق زدم. به این فکر می‌کردم که آیا ممکن است یک چیز پرتکرار اشتباه باشد و اتفاقاً یک مورد نادر درست باشد؟ و دیدم که بله! از قضا خیلی ممکن است و خیلی هم اتفاق می‌افتد. مثلاً خرافاتی که جزء فرهنگ عمومی مردم بوده یا باورهایی که رایج بوده ولی درست نبوده. در چنین شرایطی اگر کسی خلاف فرهنگ عمومی رفتار کند، شاید خیلی شگفتی‌برانگیز باشد، گرچه رفتار درست همانی است که او انجام می‌دهد. حالا در مورد عکس شیخ بهایی به نظر نمی‌رسید این‌طوری باشد و به نظر می‌رسید یک سهو و سهل‌انگاری در طراحی باعث این مسئله شده باشد، اما در کل نکته‌ی ساده‌ای که خواهرم گفته بود، نکته‌ی ارزشمندی بود، حتی اگر خودش هم نمی‌دانست که نکته‌اش این‌طور ارزشمند است!

 

بله. من آخر پارسال تا اول امسال را مشهد بودم. یکی دو روزی از آن و یکی دو روزی از این. قبل از رفتن دوستی بهم گفت «خوش به حالت که سال جدیدت رو کنار امام رضا شروع می‌کنی». من هم بهش گفتم که «تو هم می‌تونی کنار امام رضا شروع کنی! امام اگر امام است، با یک سلام می‌آید کنار قلب تو و سال جدیدت کنار او آغاز می‌شود.» ای بسا کسی که موقع تحویل سال در حرم امام نشسته باشد و دلش پی آرزوهای خودش باشد. کنار بودن به چه معنی است؟ مثلاً فکر کن مردی که همسرش را در آغوش گرفته، اما دلش پی کار و گرفتاری خودش باشد؛ و یک مرد دیگری را که دنبال کار و گرفتاری خودش باشد، اما دلش پی معشوقه‌ای. به نظر تو زن و مرد کدام یک از این دو قصه بیش‌تر کنار هم هستند؟! حالا دور از تشبیه. منظور این‌که، من کنار هم بودن را آن‌طوری می‌فهمم، که دلت کنارش باشد، که یادش در دلت باشد. حالا اگر جسمت هم کنارش باشد که چه بهتر. خیلی بهتر! هم کنارش باشی و هم حواست بهش باشد. اما حواس جمع خیلی مهم است. مهم‌تر است. من این‌طور فکر می‌کنم. صحبت از امام هم که می‌شود، من فکر می‌کنم اگر دلت به یاد امامی که دوستش داری گرم است، خیلی غصه‌ی نبودن در بارگاهش را نخور. سعی کن تا جایی که می‌توانی شکل و شمایل رفتار و زندگی‌ات به خوبی‌ها و قشنگی‌های رفتار و زندگی آن امامِ خوب، شبیه شود. آن‌وقت تو از همه‌ی مردم، حتی از خود مشهدی‌ها و خود خادمان حرم هم به امام نزدیک‌تری. آن‌وقت قلب تو می‌شود ضریح امام و پنجره‌ی حاجت. می‌نشینی کنار دل خودت و دعای تحویل سال می‌خوانی. «حوّل حالنا إلی أحسن الحال» می‌خوانی. ای بسا بیش‌تر مقبول بیفتد.

سال جدیدتان پر باشد از حال خوب. سال جدیدتان مبارک باشد.

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۰۸:۰۲
سید طه

یک بیماری خیلی خطرناک وجود دارد و آن این است که وسیله جایش را بدهد به هدف؛ به عبارت دقیق‌تر، هدف جایش را بدهد به وسیله. یعنی چیزی که قرار است وسیله‌ای باشد و خودش موضوعیت ندارد، خودش بشود خیلی مهم و بشود هدف و بشود همان خیلی مهم. مثلاً بچه می‌رود مدرسه که مشق بنویسد و الفبا یاد بگیرد، خب حالا اگر فرض بگیریم که این الفبا یادگرفتن هدف باشد (که نیست، بلکه آن هم خودش وسیله است، ولی حالا فرض بگیریم هدف باشد) مداد و خودکار و دفتر و نوشت‌افزار وسیله‌اند برای این هدف، ولی بچه کم‌کم حواسش را می‌دهد به این نوشت‌افزار. هی دنبال نوشت‌افزار خوب و خوشگل می‌رود و این چیزهایش را با این چیزهای دوست‌هایش مقایسه می‌کند و با این‌چیزهایش ور می‌رود و از این‌کارها. خب، او بچه‌ است و ممکن است هم‌چین خبطی بکند، ولی من و شما که بزرگ شده‌ایم خیر سرمان، نباید در ابعاد بزرگ‌تر، مرتکب خطاهایی بشویم که جنسش همین است. مثال بزنم؟ خب مثال فت و فراوان است. مثلاً ماشین برای جابه‌جایی شما است، وسیله است. به‌ش می‌گویند وسیله‌ی نقلیه. اما برای بعضی‌ها ماشین می‌شود هدف. اصلاً می‌شود خود زندگی. طرف سی‌سال فکر می‌کند چه ماشینی خوب است، بعد ده سال پول جمع می‌کند تا آن را بخرد، بعد چهل سال فقط از ماشینش مواظبت می‌کند و دل در گرو آن ماشین دارد. خب اصلاً قرار نبود ماشین این‌قدر مهم باشد. ماشین برای این خوب است که بنشینی تنگش و لذتش را ببری و با آن نقل مکان کنی. وسیله باشد برای نقلیه، نه آن‌که خودش موضوعیت پیدا کند. تو باید سوار ماشین بشوی، نه ماشین سوار تو بشود. نمونه‌ی دیگر درس خواندن است. یا مدرک گرفتن. یا قبول شدن در دانشگاه، یا فارغ شدن از تحصیل در دانشگاه. یا اصلاً کل دانشگاه. حالا از وسیله بودن دانشگاه که نباید خودش بشود هدف غایی، بگذریم؛ کنکور که رسماً وسیله‌ است برای رسیدن به دانشگاه، ولی برای بعضی بچه‌ها و خانواده‌هایشان این کنکور می‌شود هدف، می‌شود مایه‌ی حیثیت کل دودمان. غیر از این‌ها هم مثال زیاد است. انواع و اقسام دارد. برای هر کسی می‌تواند به شکل خاصی وجود داشته باشد. خطری است در کمین همه. به نظرم گریبان خیلی‌ها را می‌گیرد. حواسمان بهش باشد.

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۴۰
سید طه

خانواده‌شان خیلی پرجمعیت بود و ده دوازده‌تا پسر و دختر قد و نیم‌قد داشتند. برای آن‌که دست بچه‌ها به پذیرایی‌های ویژه‌ی مهمانی‌های مهم نرسد، بزرگ‌ترهای خانواده همیشه جعبه‌ی شیرینی‌های خوشمزه را بالای کمد یا جایی که در دسترس بچه‌ها نباشد می‌گذاشتند، اما بچه‌ها محل جعبه را کشف می‌کردند. از بین آن‌ها فقط یکی بود که وقتی می‌فهمید دستش به جعبه نمی‌رسد، بی‌خیال می‌شد و می‌رفت پی بازی و کار خودش، اما بقیه هر بار ترفندی برای دسترسی به جعبه‌ی شیرینی‌های خوشمزه پیدا می‌کردند و چندتایی از شیرینی‌ها را قبل از مهمانی می‌خوردند. کم‌کم موضوع برای بزرگ‌ترها روشن و حتی عادی شد و خودشان هم با این وضع کنار آمدند، و در عین آن‌که باز هم جعبه را دور از دسترس قرار می‌دادند، اما دست‌برد بچه‌ها را نادیده می‌گرفتند و انگار نه انگار. برای جبران شیرینی‌هایی هم که بچه‌ها برمی‌داشتند، معمولاً مقداری شیرینی ذخیره جای دیگری کنار می‌گذاشتند. کم‌کم کار به جایی رسیده بود که بزرگ‌ترها با خودشان می‌گفتند «بچه‌ها اگر شیرینی خواستند از همان بالا برمی‌دارند...» گویی شکل طبیعی به دست آوردن شیرینی برای بچه‌ها همان بود که آن را از دسترسشان دور قرار دهند و بچه‌ها دزدکی سراغ شیرینی‌ها بروند!
در این بین، هیچ‌کس به فکر آن‌بچه‌ی خوب خانواده نبود! کسی که دور بودن ظرف شیرینی را برای خودش یک حد اخلاقی مهم می‌دانست، همیشه سرش بی‌کلاه می‌ماند؛ چون، اگرچه قادر بود راهی برای دست‌رسی به شیرینی‌ها پیدا کند، با سرسختی جلوی خودش را می‌گرفت و از آن اجتناب می‌کرد؛ و آن‌چه از خوب بودن عاید این بچه‌ می‌شد، تنها و تنها بی‌نصیب‌ماندن از شیرینی‌ها و نادیده‌گرفته‌شدن خواسته‌هایش بود. انگار نه انگار که او هم مثل بقیه یا حتی شاید بیش‌تر از بعضی‌شان شیرینی دوست دارد؛ و در این میان، همیشه و همیشه، سهم بچه‌ی خوب و ملتزم به حد و مرزهای بزرگ‌ترها، رنج بود و ناکامی و ناکامی و ناکامی.

۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۱۶:۲۱
سید طه

در این سفر، حاج هدایت به همراه همسر و دو پسر و دختر و دو عروس و هشت نوه‌اش، دو سه روز مهمان خانه‌ی ما شده‌اند. خانواده‌ی دوست‌داشتنی‌ای هستند و بین خانواده‌ی ما و آن‌ها -فراتر از رابطه‌ی خویشی‌ای که داریم- از قدیم صمیمیت بوده و رفت‌وآمد جریان داشته.

دیشب، غیر از مهمان‌ها و من و مادر و مادربزرگم، خواهرها و برادرم نیز این‌جا بودند، و مجموع پنج فرزندشان بر جمع بچه‌ها اضافه شده بود. جمعاً سیزده فروند بچه در رده‌های سنی خردسال، کودک و نسبتاً نوجوان، هر کدام در حلقه‌ها و گروه‌های اختصاصی خودشان مشغول بازی و شادی بودند. بزرگ‌ترها هم گروه‌های خودشان را داشتند. گروه‌ها الزاماً یک‌جا نشین نبودند، بلکه بعضاً خیلی هم حرکت داشتند! به عنوان مثال، گروهی از پسرها جیغ‌کشان و دوان، خانه را بر سرهای مبارک گذاشته بودند. گروه‌های دیگر هم هر کدام به نوبه‌ی خود به کارهای خودشان مشغول بودند. مثلاً گروهی جلوی تلویزیون نشسته بودند و صدای سریال یوزارسیف را به مصاف داد و فریادهای پسرهای در حال بازی می‌بردند. بچه‌های کوچک‌تر -که شاید حق داشتند در این سر و صدا اندکی کلافه شده باشند، هر از گاه جیغ می‌کشیدند و گریه می‌کردند. گروهی از خانم‌های جوان هم در آشپزخانه مشغول شست‌وشوی ظروف شام بودند، و سعی می‌کردند تا با صدای بلند -یا به عبارت مناسب‌تر فریاد زدن- صدایشان را از میان سر و صدای تلویزیون، پسرهای دوان و دادکشان، جیغ و گریه‌ی بچه‌های کوچک‌تر، و نیز ظرف و کاسه‌هایی که جابه‌جا می‌شدند، به همدیگر برسانند. مردها هم در گوشه‌ی پذیرایی مشغول گفت‌وگو بودند. در همین میانه‌ها بود که سینی چای را از درِ آشپزخانه تحویل گرفتم و به ناحیه‌ی آقایان بردم، و آخر از همه به برادرم تعارف کردم و بعد هم کنارش نشستم، و تلاش کردم تا با اشاره پیامی را به او منتقل کنم، چون به نظرم حنجره‌ام ظرفیت تولید صدایی را نداشت که در آن فضا به گوش برادرم واضح برسد! پیامم این بود که نگرانم تا دو روز دیگر دیوانه شوم!

 

سه تا از بچه‌ها سه قلو، و دوتا از نوجوان‌ها دوقلو هستند؛ به ترتیب سه فرزند پسر کوچک حاج هدایت، و دوتا از فرزند‌های دخترش. دوقلوها بزرگ شده‌اند، اما سه‌قلوها هنوز چند قدمی با دو سالگی فاصله دارند. سر سفره، مادرشان از هر چهارلقمه‌ای که می‌گیرد، یکی سهم خودش می‌شود. پدرشان هم گاهی مسئولیتی مشابه مسئول برج مراقبت پرترافیک‌ترین خطوط هوایی بر عهده می‌گیرد، یعنی کنترل رفتارهای ناگهانی کوجولوها. هر لحظه ممکن است اتفاق غیرمترقبه‌ای به دست یکی‌شان رقم بخورد! گرچه هنوز دو ساله نشده‌اند، اما به اندازه‌ی یک زلزله‌ی ده ریشتری توان تخریب دارند. امروز صبح شیشه‌ی یکی از میزها شکست، و من به جای ناراحتی یا عصبانیت یا هر چیز بیهوده‌ی دیگری، به شدت خنده‌ام گرفته بود!

به لطف حضور بچه‌ها، به شکل خودجوشی دکور خانه مدام تغییر می‌کند، نه تنها خودشان دوست ندارند که هیچ‌چیزی سر جای خودش باشد، بلکه بقیه هم برای مهار خطرات احتمالی، مدام اسباب و وسایل را این‌طرف و آن‌طرف می‌گذارند. من از این رکورد بالای میزان تغییراتِ چینشِ اسبابِ منزل در واحد زمان، حس خیلی خوبی دارم! هر لحظه خانه به شکل دیگری شده است! خیلی باحال است! نیست؟!

 

امروز چند ساعتی مهمان‌ها برای گشت و گذار رفته بودند بیرون. گرچه در این میان من هم کم و بیش درگیر امورات خرید و رُفت‌وروب زلزله‌ها و پس‌لرزه‌ها و کارهای این‌شکلی شده بودم، اما دست‌کم وقت‌هایی که در خانه بودم، نسبتاً سکوت و آرامشی برقرار شده بود. دلم می‌خواست فرصتی گیر بیاورم و کمی تمرکز کنم و آرامش ذخیره کنم برای ساعت‌های بعدی! به این فکر می‌کردم که تا چندساعت دیگر دوباره هیجانی شبیه موقعیت‌های عملیاتی خانه را فرا می‌گیرد. فکر کن! کسی مرا بلند بلند صدا می‌زند، و سعی می‌کند در آن هیاهو صدایش را به گوش من برساند که «بدو بیا برو فلان‌کار رو انجام بده»، بعد تا می‌آیم به دستور عمل کنم، دستور دیگری صادر می‌شود و من لابد باید بی‌سیم بزنم که «حاجی حاجی نیروی کمکی بفرست!» خیلی هیجان‌انگیز است و خوش می‌گذرد! این‌جور مهمانی‌ای را به شکل خاصی دوست دارم. اصلاً تجربه‌ی ناب و قشنگی است از زندگی. از زمانی که بچه بوده‌ام، از این مهمانی‌های چند روزه زیاد در خانه‌مان اتفاق افتاده، اما چندان با دقت به آن‌ها نگاه نمی‌کرده‌ام و آن‌چنان تلاشی برای درک قشنگی‌هایش نداشته‌ام. حالا سعی می‌کنم خوب ببینم و احساس کنم و از کف ندهم. وقتی جلوی چشمانم، چهار-پنج نسل، گروه گروه، گرد هم‌گروهی‌های خودشان جمع می‌شوند و به امور متناسب با حال و هوای خودشان مشغول می‌شوند، انگار کل عمر خودم را -از گذشته و آینده- ساعاتی مقابل نگاهم می‌گذرانم، و اگر قدرشناس باشم، قدری می‌اندیشم.

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶ ، ۱۸:۳۴
سید طه

می‌گفت: طرف هنوز در پیش‌گیری یا حل تنش میان همسر و مادرش راه به جایی نمی‌برد، هنوز بلد نیست با هم‌نوعش درست ارتباط برقرار کند، بلد نیست به دوست و خانواده‌اش به شکل مقبولی توجه و ابراز محبت کند، از این‌که هر از گاهی احوالی از در و همسایه و خویش و قوم و دوست و آشنا بپرسد، غفلت می‌کند؛ بعد وقتی ازش می‌پرسی دغدغه‌هایت چیست، می‌گوید «پیچ تاریخی نظام و برپایی تمدن با شکوه اسلامی»!

 

می‌گفت: اگر راست می‌گویی، پیش از همه، راه‌حلِّ درست‌‌وحسابیِ مشکلات خودت را پیدا کن. وقتی توانستی گرفتاری‌های خودت را درست بشناسی، بفهمی، چاره کنی و از پسش بربیایی، آن‌وقت به حل مشکلات دیگران هم فکر کن. وقتی چاره‌ی گرفتاری‌های خُردِ شخصی خودت را بلد نیستی، بیخود به حل کلان‌مشکلات بزرگ اجتماعی و اقتصادی و سیاسی فکر نکن، که در آن صورت فقط داری یک مشت شعارِ مفت می‌دهی و جهان را بیهوده از سر و صداهای بی‌خاصیت پر می‌کنی! اما وقتی فهمیدی درد خودت چه‌طور دوا می‌شود، در گام بعدی به بغل‌دستیِ دچار همین مسئله هم راه‌کارِ مؤثر پیشنهاد می‌دهی، و کم‌کم روش حل مسئله و چاره‌ی مشکلات بزرگ‌تر و همه‌گیرتر را به شکلی می‌آموزی که شعارهای غرّا و آتشین ولی توخالی نباشد، و راستی‌راستی راهی بگشاید...

 

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۹:۵۱
سید طه

قدم می‌زنم خیابان‌ را. مثلاً از همان اول انقلاب، تا ولی‌عصر. قدم می‌زنم و خیال می‌کنم که همراهم هستی، همراهت هستم... دم یکی از مغازه‌ها بستنی می‌خرم. دو تا می‌خرم. یکی برای خودم، یکی هم برای تو. ای کاش خودت بودی...

 

می‌روم سینما. وقت‌هایی که تنها سینما می‌روم، صندلی کناری‌ام معمولاً خالی است! حتماً جای توست. من فیلم را به جای تو هم تماشا می‌کنم، و به جای تو هم در موردش فکر می‌کنم و به جای تو از ساخته‌شدنش خوشحال یا نگران می‌شوم... ولی... ای کاش خودت بودی...

 

می‌روم پارک لاله، مثلاً پارک لاله که بزرگ باشد و چمن‌های وسیع و دل‌گشا داشته باشد. وِلو می‌شوم روی چمن‌ها، وسط محوطه‌ای که با درخت‌های بلند محصور شده، انگار که کلبه‌ی بزرگی باشد با دیواره‌هایی از برگ‌ها و شاخه‌ها؛ آسمان را تماشا می‌کنم. به ابرهایی نگاه می‌کنم که آبی را یک‌دست نمی‌پسندند... هم خودم نگاه می‌کنم، هم به جای تو نگاه می‌کنم. ای کاش خودت بودی...

 

می‌روم یکی از این کافه‌ها‌ی معمولی. نوشیدنی سفارش می‌دهم. برای خودم که مهم نیست چه باشد، ولی برای تو چندبار فهرست را بالا و پایین می‌کنم؛ من نمی‌دانم کدام را بیش‌تر دوست داری. کلافه‌ام. ای کاش خودت بودی...

 

می‌روم شهر کتاب. روی نیم‌کت‌هایش می‌نشینم. نیم‌کت‌ها دو نفره است. حداقل دو نفر! رسماً جای تو خالی است. مثل هر هفته دو کتاب انتخاب می‌کنم. یکی برای خودم، یکی هم برای تو. قرار این است که تا وسط هفته هر کدام کتاب خودمان را بخوانیم و بعد با هم عوض کنیم. ولی الان هر دو کتاب را باید خودم ببرم. ای کاش تو، خودت بودی...

 

سال‌های تهرانم را با تو گذراندم، اگر چه نبودی. با خیال تو، با آرزوی تو، با امید تو... تو در همه‌ی خاطرات خوبم بودی، در خستگی‌هایم بودی، در دل‌تنگی‌هایم بودی، در تفریح‌هایم بودی، در حماسه‌هایم بودی، در موفقیت‌هایم بودی، در شکست‌هایم بودی.
اگرچه همیشه جایت خالی بوده و هست؛ ولی در خیال من، هیچ خاطره‌ای بی‌تو تکمیل نمی‌شود. بعد از این هم در همه‌ی خاطرات من جای تو خالی هست و نیست.

 

در راه برگشت، یک گل سرخ خریده‌ام برای تو.


چند روز بعد

هم اتاقی‌ام

گل سرخ خشک‌شده‌ی جلوی قفسه‌ام را

-دور از چشم من-

دور می‌اندازد...

 

 

 

 

 

۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۵۶
سید طه

اگر از من در مورد مستحبات روز عید غدیر -و نیز دیگر ایام خجسته‌ی این‌چنینی- بپرسید، اصرار دارم به یکی از اعمال پرفضیلت و مهم اعیاد سعید اشاره و بر آن تأکید کنم که غالباً هم در منابع از قلم افتاده و یا -شاید هم- به خاطر شدت وضوح از بیانش صرف نظر شده، و آن، شاد بودن است :)

بله؛ شادی، خوشحالی! شاد و با نشاط بودن، و انتقال این شادی و نشاط به دیگرانی که در این روز می‌بینیدشان. فکر می‌کنید که کم کار بزرگ و با ارزشی است؟ من که فکر می‌کنم خیلی بزرگ و با ارزش باشد! فکر هم نمی‌کنم خیلی طاقت‌فرسا باشد! با قصد قربت خوشحالی کنید، و به نیت خیرات و مبرّات دیگران را هم بخندانید و شاد بگردانید.
آقا، شاااد باشید و خوشحااال، و دیگران را هم شاااد کنید و چی؟ بله! خوشحااااال!
شاد کردن دل مؤمن و زدودن زنگار خستگی و غم از دل و رویش، کار کمی نیست. در کار خیر پیش‌قدم باشیم. لطفاً.

 

مهم: البته این را هم بگویم که، در عین این شادی، نمی‌شود چشم پوشید از دردهایی که این روزها، فاجعه‌ها و جنایت‌های بزرگ، بر دل آدم‌ می‌نشاند. اما نکته‌ی مهم این‌جاست که اگر کسی توانایی شاد بودن در فرصت‌های شادی را نداشته باشد، گمان نمی‌کنم تکاپویی هم داشته باشد برای چاره‌کردن دردهایی که رنجش می‌دهند. دردمند پرنشاط به پا می‌خیزد، ولی افسرده‌ای که دل به حزن سپرده باشد و فجایع، قدرتش را برای ابراز هیجانات زایل کرده باشد، چندان امیدی نیست که کاری هم از دستش برآید. دردها نباید نشاط را یک‌سره براندازد و همه‌‌ی وجود انسان را گرد فسردگی بپراکند. البته که شادی و نشاط با دردمند بودن قابل جمع است، و در شرایط کنونی، این تلفیق ارزشمند، مهم و ضروری به نظر می‌رسد.

 


+ دوستان عزیز! در مورد عیدی، لطفا به عنوان و پانوشت پست قبلی (یعنی این) مراجعه، و اگر هم نظری داشتید، بفرمایید. عید همه مبارک :)

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۳۰
سید طه

شاخه گل آویزان به دیوار را برداشت و نگاهی کرد و نشانم داد و گفت: «ببین چقدر خوب خشک شده!»
قبلاً، لابه‌لای حرف‌ها گفته بود که به مناسبتی به خانمش هدیه داده بوده و خانمش همه‌ی گل‌ها را این‌طوری خشک می‌کند تا شکلش حفظ شود و خراب نشود. وقتی آن حرف را زده بود، در دلم گفته بودم «چه‌قدر خوب است که یک نفر تلاش کند خاطره‌ی محبت‌کردن‌های تو را تا همیشه مقابل چشمش نگه‌ دارد...»

شاخه گل آویزان به دیوار را برداشت و نگاهی کرد و نشانم داد که چقدر خوب خشک شده و بعد به گلدان روی پیش‌خوان آشپزخانه اشاره کرد و گفت: «دیگر باید برود کنار آن‌ها». گلدان پر بود از گل‌های خشک‌شده. غنچه‌های آبی و سرخ، و شاخه‌های نرگس. و من به شاخه‌های نرگس بیش‌تر نگاه می‌کردم، و به گرمی عشقی می‌اندیشیدم که در یک روز یا شب سرد زمستانی، روی گلبرگ‌های لطیف آن گل‌ها نشسته و از مردی به محبوبه‌ی زندگیش هدیه شده.

شاخه گل تازه خشک‌شده را کنار گلدان گذاشت و گلدان را بالا آورد. به من نشان داد و گفت «خانمم، خودش درست کرده». خودِ آن گلدان کوچک را می‌گفت. لب‌خند زدم. گفتم «چه‌قدر خوب» و در ذهنم ادامه دادم «خوش به حال خانه‌ای که ذوق و هنر خانم خانه شده باشد رنگ و لعاب زیبایی‌هایش...»


به گلدان نگاه کردم. به گل‌هایی که برای هر کدامش یک قصه در ذهنم شکل می‌دادم. ازش پرسیدم «همه‌ی این گل‌ها را تو به خانمت هدیه کردی؟»
گفت «بله»
گفتم «خوش به حالت که کسی را داری، که برایش گل بخری، گل هدیه کنی...»


و راستی که خوش به حال همه‌ی دل‌هایی که محبتشان آواره نیست؛ پناه دارد، و کسی هست که آن‌ را بپذیرد و در آغوش بگیرد؛
و خوش به حال همه‌ی محبت‌هایی که در دل باقی نمی‌ماند؛ جاری می‌شود روی زبان، روی دست، روی نگاه، و روی گلبرگ‌های شاخه‌گل‌ها...

 

+ خدا را شکر، و هزاران بار خدا را شکر که عزیزانی را داریم که دوستشان بداریم smiley

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۰
سید طه

اگر شما از آن بچه‌مثبت‌های درس‌خوانی بوده‌اید که تابستان و تعطیلی مدارس برایتان یک عزای بزرگ به حساب می‌آمده، گذشته از آن‌که قدری برایم عجیب است، و گذشته از آن که به نظرم درس‌خوان بودن هیچ منافاتی با خوشحال شدن به خاطر تعطیلات کلاس و مدرسه ندارد؛ من شخصاً هیچ‌وقت مثل شما نبوده‌ام!
من -مثل تقریباً همه‌ی بچه‌های دیگر- از آغاز تابستان و حتی چند روز قبل از شروع تعطیلات، یک عالمه هیجان و خوشحالی داشتم، و روزهای آخر امتحانات مدرسه را با شوق و ذوق آن‌که در تابستان چه‌کارها بکنم و چه کارها نکنم سپری می‌کردم. حتی حال و هوای روزهای گرم امتحانی آخر سال هم، چون مقدمه‌ی روزهای شیرین تابستان بود، برایم لذت و هیجان خاصی داشت. انگار نقطه‌ی اوجی که بعد از آن دوران خوشی آغاز شود.
حالا کار نداشته باشیم به آن‌که از برنامه‌هایی که برای تابستانم می‌ریختم، تقریباً هیچ‌کدامش را انجام نمی‌دادم! به هرحال تابستان‌ها بسیار برایم خاطره‌انگیز و خوش بودند، و به خاطرشان از خدا ممنونم.

همیشه تابستان که می‌شود، انگار زندگی وارد فاز متفاوتی می‌شود. هم هوا -خصوصاً در این منطقه‌ی ما- گرمای خاصی به زندگی‌هامان می‌بخشد، و هم روزهای طولانی وقت بیش‌تری را برای هر جور کار غیراجباری دوست‌داشتنی برایمان فراهم می‌کند. البته این وضعیت برای بچه مدرسه‌ای‌ها معنای پررنگ‌تر و ویژه‌ای دارد. خصوصاً ما که در زمانمان از کلاس‌های اجباری تابستانی مدرسه خبری نبود و تابستان برایمان یک فرصت عالی بود تا مدتی دقیقاً شکل خودمان زندگی کنیم!

حالا فکرش را بکن که آن همه خاطره و حال و هوای خوب، پیوست شده باشد به یک چیز باحال خاطره‌انگیز و چپیده باشد داخل آن، و آن چیز خاطره‌انگیز را -که به طور شگفت‌آوری توانایی همراه‌کردن طعم همه‌ی آن خاطره‌ها را در درون خودش دارد- بعد از چندین سال دوباره پیدا کنی، و با ملاقاتش، یک‌هو بپری میان آن‌همه خاطره. خیلی عالی است! نیست؟!

واقعاً که چه‌قدر بعضی چیزها ظرفیت‌های عجیبی برای انباشتن خاطره‌ها در دلشان دارند! باور نمی‌کنید؟! پس بشنوید تا -اگر هم‌سن‌وسال من هستید- باور کنید:

 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۰
سید طه

یک ویژگی جالبِ ممتازِ محمدحسین کتاب‌بازی است. او رسماً کتاب‌باز است! اصلاً کتاب‌ها را که می‌بیند حالش دگرگون می‌شود. هر چند شب یک‌بار که می‌روم اتاقشان می‌گوید «سید، یک کتاب جدید خریدم بیا ببین!» بعد کتاب را با احترام از قفسه‌اش می‌آورد و می‌گذارد جلوی من. مثلاً با یک شوق و ذوق و لب‌خند خاصی کتاب را نشان می‌دهد و به من نگاه می‌کند و می‌گوید «ببین چه جلد قشنگی دارد!» دست می‌کشد روی جلد آن، مثلاً از آن‌هایی که روکش سلفون مات دارد با UV موضعی، چنان لمسش می‌کند که انگار لطافت دست یار را نوازش می‌کند!

با همین خریدن کتاب‌های جدید خیلی حال می‌کند. به ظاهرِ کتاب هم هم‌سنگِ باطن کتاب اهمیت می‌دهد. یک دفعه یک کتابی را می‌خواست که در کتاب‌فروشی دیده بود و نخریده بود. می‌گفت: «صفحه‌آرایی و صحافی‌اش خوب نبود، به دلم ننشست، نخریدم.» مثلاً ظاهرش دل‌چسب نباشد به دلش نمی‌نشیند. با کتاب‌ها این‌طوری زندگی می‌کند. کنار بالشتش همیشه هفت‌هشت‌تا کتاب روی هم گذاشته. مرتب و منظم، کنار دیوار، روی هم چیده. به نظرم می‌رسد هر شب یکی‌شان را در آغوش می‌کشد و می‌خوابد! شاید هم صبح که بیدار می‌شود، لای یکی از کتاب‌ها را باز می‌کند و بو می‌کشد و مست می‌شود! این‌ها را حدس می‌زنم، این در آغوش گرفتن و بوییدن و این‌ها را، احتمالاً واقعی نباشد، ولی می‌خواهم بگویم یک هم‌چین آدمی است؛ یعنی یک آدمی است که مثلاً من در موردش می‌توانم هم‌چین حدس‌هایی بزنم. وقتی از کتاب‌ها حرف می‌زند خیلی ذوق‌زده می‌شود. با شخصیت‌های داستان‌هایی که می‌خواند رسماً زندگی می‌کند. بله، من هم زندگی می‌کنم، شاید بیش‌ترِ آدم‌ها زندگی می‌کنند، ولی او بیش‌ترْ زندگی می‌کند! شخصیت‌ها برایش واقعی هستند انگار. یعنی کتاب‌ها این‌قدر برایش جدی هستند. چند شب پیش ازش پرسیدم «تا به حال هیچ‌کسی بوده که خواسته باشی او باشی؟!» گفت: «باید فکر کنم.» چند لحظه بعد اسم شخصیت اصلی یکی از رمان‌ها را گفت. منظور من آدم‌های واقعی بود، منظورم این بود که مثلاً از بین آدم‌های واقعی دور و بر، یا حتی در تاریخ، کسی هست که غبطه‌ی او باشد؛ ولی او انگار فکرش صاف می‌رفت توی کتاب‌ها! قبل از جهان واقعی، می‌رفت سمت جهان‌های کتاب‌ها. شاید برای او آدم‌های توی کتاب‌ها همان‌قدر واقعی‌اند که برای ما آدم‌های توی خیابان‌ها. دنیای کتاب‌بازها دنیای عجیبی است!

یک‌بار کتابی خریده بود که نویسنده‌اش را نمی‌شناخت، ولی در عوض به موضوعش هم علاقه‌ی چندانی نداشت! می‌گفت به خاطر طرح جلدش خریده، از طرح جلدش خوشش آمده بود و آن را خریده بود. به چه قیمتی! یک جلد گالینگور با پوسته داشت، از همان ها که سلفون مات دارد و موضعی براق شده. به نظرم با طرح جلدهای خوب و ابتکاری خیلی خرکیف می‌شود. اصلاً شاید بخش قابل توجهی از قیمت کتاب مال همین جلدش بوده. خلاصه همان شب که با ذوق کتاب را آورد و به من نشان داد و گفت که فقط به خاطر جلدش خریده، به‌ش گفتم «کتاب‌باز هستی دیگه!» خندید و چیزی نگفت. به نظرم داشت با رفتارش حرفم را تأیید می‌کرد. کمی بعد، وقتی داشت کتاب را با احترام و دقت به سرجایش در قفسه بازمی‌گرداند، گفت: «کتاب‌باز هستم، ولی کتاب‌خوان نیستم». نمی دانم صادقانه می‌گفت یا داشت تواضع می‌کرد؛ ولی من یاد حرف یک بنده‌خدایی افتادم که می‌گفت فلانی خیلی کتاب‌خوان و خیلی کتاب‌فهم است! همین محمدحسین را می‌گفت. یاد آن حرف که افتادم، به محمدحسین در جواب چیزی که گفته بود، آهسته گفتم «نه، این‌طوری‌هام نیست!» نمی‌دانم صدایم را شنید یا نه. بعید است شنیده باشد. به نظرم آن وقت –که سر قفسه بود- دوباره مسحور کتاب‌هایش شده بود و هیچ نمی‌فهمید. دنیای کتاب‌بازها دنیای عجیبی است!

 

 

🔹

دور و برم، در همین ساختمان خوابگاه، چند طبقه پایین‌تر یا بالاتر، یا در ساختمان بغلی، یا بلوک مجاور، یا کمی آن‌طرف‌تر، باز هم آدم‌هایی هستند که این‌چنین با حال و اهل خواندن و اهل ذوق و اهل فکر هستند. چند نفری را هم تازگی فهمیده‌ام که هستند. هستند و من هنوز با آن‌ها رفیق نشده‌ام، یا آن‌طور که باید، رفیق نشده‌ام. من چه‌قدر دیر رفیق می‌شوم، رفیق! خدا نکند حسرت این رفاقت‌ها بر دلم بماند...!

 

 


+ وبلاگ کتاب‌باز یادشده.

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۰۷
سید طه

یک |

یک نفر دوچرخه‌اش را آورده بود و با چرخ‌های جلو و عقب تک‌چرخ می‌زد. یک حقله آدم دورش جمع شده بودند و تماشا می‌کردند. کمی آن‌طرف‌تر جوان دیگری حرکات متعدد جذابی با توپ انجام می‌داد. رو پایی و رو کله‌ای و پشت‌گردنی و این‌چیزها. یک حقله آدم هم دور او را گرفته بودند. قبل از این‌ها هم یک نفر را دیدیم که لباس آتش‌نشانی پوشیده بود و آمده بود. اولش فکر کردم آتش‌نشان است، اما بعد دیدم دو تا بال بزرگ هم به پشتش آویزان کرده. حرکت نمادین اجرا کرده بود! جالب بود، ولی وقتی راه می‌رفت بالَش به سر و کله‌ی بغل‌دستی‌ها می‌خورد. یک جنس سفتی هم داشت!

 

به محمدحسین گفتم «ببین هر کسی هر استعدادی داشته در خدمت به انقلاب به کار گرفته، ما چه کرده‌ایم ولی؟! خودم را عرض می‌کنم!»

 

دو |

چهارنفری روی چمن‌های میدان آزادی نشستیم. دو به دو روبه‌روی هم. محمدحسین یکی از کاغذهایی را که در مسیر گرفته بود لوله کرد و به شکل مخروط در آورد و انداخت وسط و چرخاند. سر تیزی روبه‌روی آقای عین ایستاد. محمدحسین ازش پرسید «جرأت یا حقیقت؟» عین گفت «جرأت». به نظر من هم انتخاب هوشمندانه‌ای کرده بود! محمدحسین نگاهی به سمت برج انداخت و کمی فکر کرد. می‌دانستم همین‌کار را می‌کند! با خنده به عین گفت: «برو پای برج، لا اقل تلاش کن که بری بالا!» به نظرم محمدحسین خیلی دوست داشت یک نفر از دیوار برج برود بالا! قبل از این‌که بنشینیم هم داشت از آن بنده‌خدایی حرف می‌زد که آن‌سال‌ها رفته بود بالا و عکس امام راچسبانده‌ بود به جداره‌ی برج. می‌گفت دوست دارد برود طرف را پیدا کند و باش حرف بزند. می‌گفت می‌خواهد بپرسد که وقتی بچه بوده از چه چیزهایی بالا می‌رفته!

 

عین سریع گفت: «بی‌خیال! حقیقت را انتخاب می‌کنم.»
من توصیه کردم چنین اشتباهی نکند! ولی یک پیشنهاد جرأتی بهتر به او دادم. گفتم همین‌جا پا شو بایست و ده بار بلند بگو مرگ بر آمریکا و ده بار هم بلند مرگ بر اسرائیل!
عین خندید و انجام نداد.
یعنی پسر به این خوبی جرأت نداشت بایستد و فقط فریاد مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل را یک‌تنه برآورد؟! چرا آخر؟!

 

سه |

یک خانم و آقایی بودند که وقتی داشتیم برمی‌گشتیم، داشتند می‌رفتند سمت آزادی. خانم یک مانتوی تنگِ زردِ جیغ پوشیده بود. سرش را ندیدم، ولی به تیپش نمی‌خورد که حجاب چندانی برای سرش در نظر گرفته باشد. اگر اشتباه نکنم ساق پاهایش را هم یک پوشش چسبان سفید رنگ پوشانده بود. به مردی که کنارش بود، بیش‌تر دقت کردم. یک کت و شلوار و پیراهن سفید پوشیده بود و یک کراوات زرد جیغ، هم‌رنگ مانتوی خانم. عینک دودی هم زده بود و مدل موهایش هم نسبتاً یک‌جوری بود! یک آن مرا به یاد فیلم‌های خارجی قدیمی انداخت. به دست مرد یک عکس بود. یک عکس درون یک قاب ساده‌ی شیک. انصافاً در انتخاب عکس و سبک اجرایش سلیقه خرج شده بود. قاب، ساده و زیبا بود و عکس کیفیت بالایی داشت، اگرچه خیلی بزرگ نبود. عکس آقا بود. عکس را یک‌دستی جلوی سینه‌اش گرفته بود و با صلابت پیش می‌آمد. همراه خانم، دو تایی، چشم به بلندای آزادی دوخته بودند و پیش می‌آمدند. قد جفتشان هم نسبتاً بلند بود.

 

محمدحسین گفت: «اینا دیگه چه جالبن! اقلیت‌های مذهبی هستند؟»
سری تکان دادم و گفتم: «شاید. شاید هم طالب شهرت! تو دوربین داشتی هم‌چین چیزی را از دست می‌دادی؟!»

ولی به هرحال جالب بود، حتی اگر عجیب نباشد!

 

[ محمدحسین این قسمت را خوانده و می‌گوید: «کاش با گوشی ازشان عکس گرفته بودیم. این‌طوری هرچه‌قدر هم توصیف کنی معلوم نمی‌شود چه بوده...»

راست می‌گوید. ]

 

چهار |

بادکنک‌ها را که از بالای آزادی رها کردند، گوشی‌ام -همین گوشی ساخت ایران- را درآوردم و یک عکس گرفتم :)
 

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۱۱
سید طه

با خودم فکر می‌کنم چه‌قدر خوشبختیِ آن گل‌فروش آس و پاس سر چهارراه غبطه‌برانگیز است، وقتی از صبح تا شب دست‌هایش پر است از دسته‌های نرگس. وقتی از صبح تا شب دست دور کمر نرگس‌ها حلقه می‌کند، و هر وقت دلش بخواهد می‌تواند گلبرگی از آن‌ها را ببوسد، یا جرعه‌ای رایحه‌شان را ببوید، یا سیر به زرد و سپید ظریف و لطیفشان زل بزند و تماشایشان کند... زندگی کنار نرگس‌ها، زندگی به بهانه‌ی نرگس‌ها، زندگی با بوی نرگس‌ها، و زندگیِ تنیده با لب‌خند نرگس‌ها کم رشک‌برانگیز است؟!

 

اما کمی بعد، کمی بیش‌تر که نگاه می‌کنم، نظرم برمی‌گردد! با خودم فکر می‌کنم که نه تنها وضع آن گل‌فروش سر چهارراه، که وضع صاحب گل‌فروشی با کلاسِ بالاشهر هم، چه‌قدر تأسف‌انگیز است وقتی این همه زیبایی را دیگر نمی‌بیند، و لذتی را که چنان در آغوش دارد و محکم در دست فشرده، دیگر نمی‌چشد؛ و رنگ‌های لطیف و مهربان نرگس، دیگر به چشمش نمی‌آید؛ و مشامش بوی دود خفه‌کننده‌ی ماشین‌ها را از عطر مست‌کننده‌ی نرگس فرق نمی‌گذارد؛ و تکرار، در یک تراژدی غم‌‌بار و حزن‌انگیز، او را به دردِ همه‌گیرِ «عادت‌کردن» دچار کرده..

 

●●●

شاخه‌ای نرگس می‌خرم، جلوی صورتم می‌گیرم، می‌بویمش، و خوب نگاهش می‌کنم..

«نرگس! خوش به حال تنفسی که معطر شود به بوی تو؛

حیف باشد بوی تو عادی شود..»

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۴۴
سید طه

آیا در دنیا کاری به اهمیت و بزرگی شاد‌کردن قلب کوچک و پاک بچه‌ها داریم؟

کاری آن‌قدر مهم که پیامبر خدا در کوچه‌ها برایش وقت صرف کند،

و آن‌قدر بزرگ که امیر مؤمنان به خاطرش بر زمین زانو بزند و ادای چارپایان را درآورد؟!

 

 

خدایا، این توفیق‌های بزرگ را از ما دریغ نکن!

۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۳:۱۴
سید طه

دیروز برای تعمیر یکی از شیرهای خانه، به یک پیچ خاص نیاز داشتم. کوچک بود و خیلی چیز عجیبی نبود، ولی مشابهش را نداشتیم. رفتم سراغ یک مغازه‌ی بورس پوچ و مهره. توضیح دادم و برایم پیچ مد نظرم را آورد. قیمت را پرسیدم که حساب کنم. گفت: «می‌شود ده تومن، ده تا تک تومنی! که به جایش صلوات بفرست یا صدقه بده.» من هم گفتم که «اشکالی ندارد، مبلغ بیش‌تری را پرداخت می‌کنم، به هرحال شما فروشنده هستید.»  گفت: «نه؛ صلوات بفرست و برو، یا علی» تشکر کردم و از مغازه خارج شدم. در راه بازگشت به این فکر می‌کردم که در موقعیت‌های مشابه، واقعاً چند درصد فروشنده‌ها راضی به اقدام مشابهی می‌شوند و مثلاً نمی‌گویند «صد تومان بده»؛ صد تومان بابت کالایی که در مجموع برای خودش یک دهم این قیمت هم در نیامده. به نظرم معمولاً این‌طور حساب می‌کنند که خریدار نباید چیزی را مفت از مغازه ببرد! و مبلغ کم‌تر از -مثلاً- صدتومان هم که معنا ندارد!

این نتیجه‌گیری البته صرفاً یک حدس خام نیست و استقرا هم تأییدش می‌کند، یعنی چنین مواردی زیاد اتفاق افتاده و مشابهش را دیده‌ایم؛ خصوصاً در شهرهای بزرگ‌تر. بله؛ شاید بگویید این یک پیچ ده‌تومانی واقعاً ارزش این حرف‌ها را نداشته؛ ولی باید توجه کرد که این مغازه به جز پیچ و مهره چیز دیگری نمی‌فروخت که حالا مثلاً ارزشش را داشته باشد! بله، باز شاید بگویید که مشتری‌های کلان و عمده هم دارد، اما باز باید توجه کرد که اگر با چند ده مشتری مثل من همین‌گونه برخورد کند، از مبلغ قابل توجهی چشم پوشیده است. چشم‌پوشی از این مبلغ هزینه‌ای است که مغازه‌دار پرداخت می‌کند برای چه چیزی؟ معلوم هم نیست! شاید ثواب، شاید محبت به خلق خدا، شاید تمرین سهل‌گیری در امور مالی وقتی که پای بخشش و گذشت به میان می‌آید، و شاید هم خاطره‌ای خوش از خودش در ذهن یک هم‌شهری یا هم‌وطن. هر کدام این‌ها که باشد، ارزش بیش‌تری دارد تا سود مالی اندکی که خیلی‌ها ازش نمی‌گذرند، که به هیچ‌چیز هم بند نیست،‌ و واقعاً هم نمی‌شود حساب و کتاب جدی و برنامه‌ی لایتخلّفی برایش چید؛ چون نه دخلش کاملاً به دست ماست، و نه البته خرجش؛ أعنی مواردی که برای خرج پیش رویمان قرار می‌گیرد و پیش‌بینی نمی‌کنیم.

 

*

 

همان دیروز که به شب رسیده بود، همراه خواهرم در پیاده‌روی خیابانی راه می‌رفتیم که دست خواهرم به چیزی کشیده و زخم شد. لازم بود که سریع چسب زخمی تهیه کنم. آن طرف خیابان، کمی آن‌سوتر یک مغازه‌ی کوچک مواد غذایی به چشمم آمد. سریع پریدم و دویدم و از مغازه‌دار چسب زخم خواستم، گفت: «ما نداریم، چسب زخم را از داروخانه باید بگیری!» دمغ شدم و داشتم فکر می‌کردم که حالا داروخانه کجاست! کم‌تر از یک ثانیه گذشت، که فروشنده ازم پرسید: «چندتا چسب می‌خواهی؟» گفتم: «یکی». رفت و از جعبه‌ی کمک‌های اولیه‌اش یک چسب زخم برایم آورد؛ و هیچ پولی هم حاضر نشد به خاطرش بگیرد.

موقع برگشت، همان طور که عرض خیابان را می‌دویدم، لب‌خند گشوده‌ای هم روی صورتم بود و خدا را شکر می‌کردم که «مهر» هنوز هم بر دست و زبان مردم این شهر ردپایی دارد...

 

+ ای کاش، این اتفاق‌ها به جای آن‌که نادر باشد و شگفت باشد، بشود قاعده‌ی رفتارهایمان...

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۳۲
سید طه