زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

۱۷ مطلب با موضوع «قلم :: داستان و داستان‌واره» ثبت شده است

دکمه‌ی آسانسور را زدم و در آن فاصله‌ی انتظار، دستی به کت و شلوارم کشیدم و مرتبش کردم. دسته‌گل و شرینی‌ را هم گذاشته بودم لب راه‌پله‌ی کنار آسانسور. دستی هم به روی جیبم کشیدم تا مطمئن شوم پاکت، صحیح و سالم، سر جای خودش است. آسانسور رسید و وارد شدم. تا به طبقه‌ی دهم برسم، جعبه و دسته‌گل را گذاشتم کف اتاقک، و شانه را از جیبم در آوردم. به دقت در آینه مو، ریش، یقه و آستین‌های لباسم را وارسی کردم. آسانسور ایستاد. دستپاچه خم شدم تا گل و شیرینی را بردارم. اما شنیدم که طبقه‌ی دوازدهم است. مقصد من طبقه‌ی دهم بود؛ یعنی چه اتفاقی می‌توانست افتاده باشد؟! ایستادم و چند ثانیه منتظر شدم تا اگر کسی آسانسور را زده وارد شود. خبری نشد. دست بردم سمت دکمه‌ها و ده را فشار دادم. احتمالاً موقع ورود، به خاطر عجله و حواس‌پرتی دکمه‌ی بالای ده را زده بودم. از این‌که فقط دو طبقه فاصله داشتم تا بعد از مدت‌ها ببینمش، خوشحالی مرموزی در قلبم دوید. ده را فشار دادم و آسانسور تکانی خورد. تکان خورد اما راه نیفتاد. چند ثانیه، بی هیچ اتفاقی گذشت. دکمه‌ی بازشدن در را چند مرتبه فشردم؛ ولی فایده‌ای نداشت. همه‌ی دکمه‌ها را روشن کردم، همه‌ی طبقه‌ها را. زنگ خطر را چندبار فشار دادم. چند قطره‌ی عرق پشت گردنم می‌لغزید و مرا عصبی‌تر می‌کرد. دکمه‌ی هواکش را روشن کردم و صدای وز وز در اتاقک پیچید. گوشی را از جیبم بیرون کشیدم تا تماسی بگیرم، اما همان لحظه اتاقک دوباره تکانی خورد، و راه افتاد. به سمت پایین، ولی با سر و صدایی گوش‌خراش و سرعتی خیلی بیش‌تر از معمول، به سوی مقصدی دور، که خیلی نزدیک بود!

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۵:۰۱
سید طه

خبر را که تلفنی از محمد گرفتم، بلافاصله رفتم سراغ علیرضا. گوشه‌ی حال نشسته بود. رو به‌رویش نشستم. دست‌های رنگ‌پریده‌اش را گرفتم و خواستم با این خبر خوب خوشحالش کنم. گفتم: «سلام آقا پسرم، یه خبر خوبِ خوب! اگه گفتی؟! اگه گفتی می‌خوایم کجا بریم؟»

علیرضا لب‌خند زد و سر تکان داد که یعنی نمی‌داند. باز هم، مثل هر وقت دیگری، حرکات سر و صورت را بر کلمه‌ها ترجیح ‌داد. انگار با حرف زدن میانه‌ای نداشت. نمی‌فهمیدم دمغ است یا آرام. شاید هم می‌فهمیدم، ولی با خودم رو راست نبودم.

گفتم: «خب حدس بزنه پسرِ مامان...»

لب‌هایش از هم باز شد و خندید، کمی بالا را نگاه کرد که یعنی دارد فکر می‌کند، و بعد گفت: «می‌خوایم بریم پایین؟ لب باغچه؟ پیش گل‌ها؟»

آرام خندیدم. گفتم: «مامان قربون آقا علیرضاش بره..» ولی ادامه ندادم. جوابش کمی حالم را گرفت. چرا بهترین خبر خوب برای یک بچه‌ی هشت-نُه ساله رفتن دوباره و صدباره پیش گل‌های باغچه است؟ با خودم گفتم «بیچاره دل بچه‌ام. چه‌قدر در این چاردیواری تنگ و تاریک بهش سخت می‌گذره. باید ببرمش بیرون. باباش نزدیک غروب می‌آد. اگه بشه ترتیبی می‌دم که امشب بریم پارک. ولی فعلاً نباید به علیرضا چیزی بگم که دل نبنده، شاید نشد.»

این «شاید نشد»، مرا از دست خودم دلخور کرد.

بلند شدم تا حاضر شوم و با هم برویم در حیاط چرخی بزنیم.

*

به آسانسور که رسیدیم، گفتم: «آقا علیرضا؟ گل‌های توی باغچه رو که هر روز می‌بینی، می‌خوایم بریم یه جای خیلی خوب. یه جایی که خیلی خیلی خوبه و دوستش داری...»

صورت علیرضا را نمی‌دیدم. وارد آسانسور که شدیم، آمدم روبه‌رویش. نشستم. دستی به سرش کشیدم. دستی هم روی پاهای نحیفش. چیزی نمی‌گفت. فقط با یک آرامش تکراری لب‌خند می‌زد. مواظبت می‌کردم که گریه‌ام نگیرد. بچه‌ است. دلش می‌شکند. آسانسور که پایین رسید، ناچار دوباره رفتم پشت سرش. اصلاً شاید این‌طوری بهتر بود. شاید آن روز، این‌طوری راحت‌تر می‌توانستیم با هم حرف بزنیم. گفت: «مامان؟ زود بریم پیش گل‌ها... گل‌ها منتظرن. چون تکون نمی‌تونن بخورن. دلشون می‌گیره. باید برم باهاشون حرف بزنم.»

پشت سرش بودم. می‌توانستم کمی بی‌صدا اشک بریزم.

 

رسیدیم دم باغچه، کنار محمدی‌ها. اشک‌هایم را پاک کردم و کنارش، روی زمین نشستم. کمی به گل‌ها خیره خیره نگاه کرد، مثل هر روز. بعد رو کرد سمت من. گفت: «مامان؟ چرا گل‌ها نمی‌تونن راه برن؟»

خدایا، چه سؤال‌هایی می‌پرسد این بچه! هر روز سخت‌تر از روز قبل! دوباره باید جواب‌های تکراری می‌دادم؟ چیزی نگفتم. دو مرتبه پرسید. گفتم: «چون... خب چون این‌طوری حتماً برای گل‌ها بهتر بوده. خدا می‌دونه برای کی چی خوبه، چی خوب نیست. حتماً خدا گل‌ها را بیش‌تر از اندازه‌ای که تو دوست داری دوست داره، همون‌طور که تو رو بیش‌تر از اندازه‌ای که من دوست دارم، دوست داره»

کله‌ام پر از فکر و خیال بود. یعنی دل بچه‌ا‌م به این خوش بود که گل‌ها هم نمی‌توانند راه بروند؟ دلم نمی‌خواست این حرف‌ها ادامه پیدا کند. برگشتم سر همان حرف‌های قبلی. گفتم «ولی نگفتی کجا می‌خوایم بریم‌ها»

صورتش را سمت من گرداند. لب‌خند داشت و با شیطنتی دوست‌داشتنی گفت: «خب، من که نمی‌دونم. شما بگید.»

ویلچیر را کمی چرخاندم و روبه‌رویش، روی زانوها ایستادم. صورتم را بردم نزدیک صورتش. دست‌هایم را روی شانه‌هایش گذاشتم و پیشانیم را روی پیشانیش، و آهسته، با صدای بی‌جوهره‌ای گفتم: «مشهد، حرم امام رضا.»

همان‌طور که من گفته بودم، آهسته؛ ولی با کمی هیجان گفت: «وااای، حرم امام رضا، آخ جون..»

خندیدم. ذوق کردم از ذوق کردنش.

پرسید: «کی می‌ریم؟»

گفتم «خیلی زود، همین چند روز دیگه. با هواپیما می‌ریم. با بابا.»

قدری سکوت بینمان گذشت. دلم به لب‌خندش خوش بود. امیدوار بودم که خوشحالش کرده باشم. کمی دلم آرام شده بود، که یکهو پرسید: «مامان؟ امام رضا من رو شفا نمی‌ده؟»

از سؤالش جا خوردم. یک لحظه دستپاچه شدم. اول چیزی نگفتم. داشتم فکر می‌کردم تا جواب درستی پیدا کنم. کمی گذشت. بالاخره باید جواب می‌دادم. گفتم «من نمی‌دونم مامانی... من که نمی‌دونم. از خود امام رضا بپرس.» نمی‌خواستم جواب‌های گنده گنده بدهم، نمی‌خواستم حرف‌هایم لحنی شبیه نصیحت بگیرد، ولی چیز دیگری گیر نیاوردم. ادامه دادم که «ببین علیرضا، خیلی‌ها پا داشتن و راه رفتن و جاهای بد رفتن. رفتن سمت جهنم و آخرش هم افتادن تو آتیش جهنم. اگر نمی‌تونستن راه برن، می‌رفتن بهشت. پسر خوشگلم، ما که نمی‌دونیم چی برامون خوبه، چی نیست. اگه امام رضا ببینن خوبه که تو هم بتونی راه بری، حتماً شفا می‌دن. ولی خیلی چیزا هست که ما نمی‌دونیم، خب؟»

سرش را به یک طرف کج کرد و چشمی به هم زد و خیلی کوتاه گفت: «خب.»

نمی‌دانستم جواب خوبی داده‌ام یا نه. نمی‌دانستم چه بگویم. حرفم را دنبال کردم: «ولی مهم اینه که چه امام رضا تو رو شفا بده، چه شفا نده؛ چه مشکل‌های ما رو رفع کنه، چه رفع نکنه، ما دوستش داریم، خیلی دوستش داریم، مگه نه؟» علیرضا جوابی نداد. من هم منتظر نماندم. صورتش را بوسیدم و بلند شدم تا ویلچیر را حرکت بدهم و قدری دور حیاط بچرخیم. جواب ندادنش مرا به خاطر حرفی که زده بودم نگران کرده بود.

راه که افتادیم، گفت: «مامان، من و امام رضا خیلی هم‌دیگه رو دوست داریم، برای همینه که اسممون هم مثل هم دیگه‌س.»

پشت سرش بودم. می‌توانستم بی‌صدا اشک بریزم...

*

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۸
سید طه

صبح، حوالی ساعت ده پروازشان بر زمین تهران می‌نشست. زود از خوابگاه بیرون زده بودم که به موقع برسم. از همان دقیقه‌های اولی که در جمعشان بودم، علی توجهم را جلب کرده بود. هم سن و سال خودم بود. یک جوری بود که خیلی به دلم می‌نشست. برای همین، تا قبل از غروب، رفیق شش‌دانگ شده بودیم؛ به همین راحتی!

 

اگر اصرار او نبود، همه‌ی نمازهایمان را در یک مسجد می‌خواندیم، ولی حالا علی باعث شده بود که در همان پنج روز به اندازه‌ی چندسالِ خودم، مساجد مختلف تهران را ببینم! روز اول و دوم می‌بردمش مسجدهای بزرگ و چشم‌پرکن؛ ولی کم‌کم دستم آمد که آن ساده‌های کوچک و دنج را بیش‌تر دوست دارد. همان‌هایی که در کوچه محله‌ها باید پیدایشان می‌کردی. چندبار، سر همین داستانِ مسجد رفتن‌هاش، از برنامه‌ی گروهشان جا ماند و من مجبور بودم به دست‌اندرکاران برنامه‌ها کلی توضیح بدهم. ناهار را هم که همیشه در ماشین می‌خوردیم. وضعی داشتیم، ولی در عوض روز به روز، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه دلم به او نزدیک‌تر می‌شد.

ظهر روز چهارم پنجم بود تقریباً، که در یکی از همین مسجدهایی که می‌رفتیم، تی‌شرت سفیدی با عکس آقا تنِ یکی از بچه‌ها دید و توجهش جلب شد. همین که فهمیدم خوشش آمده، خوشحال شدم که راهی پیدا کرده‌ام تا خوشحالش کنم! پنج‌تا از تی‌شرت‌های این‌شکلی خریدم و روز آخر -بعد از آن‌‌که به مشهد و قم و اصفهان رفته بودند و برگشته‌بودند، و من یک هفته‌ای می‌شد که ندیده بودمش- به او هدیه دادم؛ البته با چند هدیه‌ی دیگر، که به نظرم همین لباس‌ها را از همه بیش‌تر دوست داشت. همان‌جا یکی‌‌شان را باز کرد و عکسش را روی سینه‌اش گذاشت. بعد، از میان وسایلش یک سنگِ شش وجهی سفید و زیبا در آورد و داد دست من و گفت: «قلب من در دست تو!» لب‌خند زدم و گفتم: «حاشا که قلب تو سنگ باشد علی‌!» خندید و گفت: «به سنگ بودنش نگاه نکن؛ به پاک و سفید بودنش نگاه کن!» با هم خندیدیم، ولی من، داشت گریه‌ام می‌گرفت! خیلی دوستش داشتم. دلم برایش تنگ می‌شد.

*

در این چندسال، هفته‌ای نبود که لااقل یک ایمیل نفرستد. چه‌قدر لطف و معرفت داشت! خاطره‌هایش را برایم می‌فرستاد. از بچه شیعه‌های آن‌جا می‌گفت، از مسجدشان هم، از جنبششان، و کلی چیزهای دیگر. من هم از اوضاع و احوال خودم و این‌جا برایش می‌گفتم و گاهی از مساجدی هم که وقت نکرده بودیم با هم برویم عکس می‌گرفتم و برایش می‌فرستادم!

دو ماه پیش، که هنوز تعطیلات شروع نشده بود و تهران بودم، خبر داد که بنا دارد همین امسال یک بار دیگر بیاید ایران، شاید پاییز. عجیب ذوق‌زده شدم وقتی که گفت! چه‌طور خدا قلب‌های دو برادر را در دو گوشه‌ی زمین به هم گره می‌زند!‌ علی یک سنگ داده بود دست من و گفته بود که مثلاً قلب او در دست من. او خودش داد و خودش گفت، ولی قلب مرا بی‌اجازه برده بود!

 

دیشب خوابش را دیدم. نزدیک سحر. از خواب بیدار شدم. به اندازه‌ی صدسال دلم برایش تنگ شده بود. انگار قلبم را فشار می‌دادند. انگار قلبم را پاره می‌کردند. وضع عجیبی داشتم. رفتم سراغ کمدم و سراغ سنگِ علی؛ شاید کمی آرامم می‌کرد. سنگ را گذاشته بودم داخل یک جعبه و لای چند پارچه که محفوظ بماند. جعبه را بیرون آوردم. چراغ اتاق خاموش بود و چشم‌هایم را اشک پوشانده بود و درست نمی‌دیدم. درِ جعبه را برداشتم و به سنگ نگاه کردم. درست نمی‌دیدم! اشک‌هایم را پاک کردم. درست می‌دیدم؟ جعبه را دست گرفتم و رفتم سراغ کلید چراغ. لامپ روشن نشد! گوشی را برداشتم و نورش را داخل جعبه انداختم. باورم نمی‌شد! درست می‌دیدم! سنگ، سفید نبود! قرمز شده بود. سرخِ سرخ. نشستم و سنگ را دو دستی گرفتم و بالا آوردم تا جلوی صورتم. نمی‌فهمیدم! سنگ مگر سفید نبود؟ نکند هنوز بیدار نشده‌ام! پریشان بودم. قلبم تند تند می‌زد، و انگار همراه تپش تپشش درد غریبی در وجودم می‌دوید. بهت‌زده، به سنگ نگاه می‌کردم و زیر لب صدایش می‌زدم. علی... علی...

 

بعد از ماجراهای اخیر کشمیر، دیگر ازش خبری نشده بود. پیام‌هایم را جواب نمی‌‌داد و من هر روز نگران‌تر و نگران‌تر می‌شدم. نگران مسجدی که علی دوستش داشت، نگران درگیری‌هایی که لابد آتشش به مسجد هم می‌رسید، نگران لباسی که عکس روی آن، توجهِ تفنگ‌به‌دستی را جلب کند، و نگران قلبی که پاک بود و سفید بود...

انگار، حالا دیگر راز قلب علی را فهمیده‌ام. راز قلبی که برای همیشه کنار من، و در سرزمین من جا ماند.

چه‌قدر ماندنی است این یادگاری!

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۴
سید طه

داشتم خواب می‌دیدم که کنارش هستم. با هم هستیم. دستش را می‌گرفتم. با هم قدم می‌زدیم. می‌دویدیم در دشت، حرف می‌زدیم، می‌خندیدیم. خوشحال بودم. خیلی خوشحال. در کنارش آرام بودم، آرامش داشتم، سرمست بودم. کیف می‌کردم و هیچ غصه‌ای نداشتم.

همان موقع، یک نفر داشت بیدارم می‌کرد. اصرار داشت که بیدار شوم. ولی من دلم نمی‌خواست از این رؤیای شیرین دل بکنم. دلم نمی‌خواست او را رها کنم، دلم نمی‌خواست از دست بدهمش.

ولی یک نفر اصرار داشت که مرا بیدار کند...

دلم برایش تنگ می‌شد. نمی‌خواستم این رؤیا تمام شود. می‌خواستم برای همیشه در آن بمانم. خیلی خوب بود. خیلی خوب بود، حیف بود که این لحظه‌های رؤیایی از دست بروند، حیف بود...

ولی یک‌ نفر اصرار داشت که مرا بیدار کند. تکانم می‌داد و مدام اسمم را می‌آورد. مقاومت فاید‌ه‌ای نداشت. بالاخره بیدار شدم. چشم‌هایم را باز کردم و دیدم کنارم نشسته. خودش بود! خودش کنارم نشسته بود. کنار من. کنار خودِ من! باورت می‌شود؟

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۰۳:۴۶
سید طه

1.

من

در اتاق نشسته بودم و کله‌ام را کرده‌بودم در مانیتور لپ‌تاپ و مشغول بودم به همین امورات کاری و درسی جاری. محسن رفته‌بود سمت خوابگاه‌های متأهلی تا یک امانتی را برساند به مهدی که ساکن آن‌جاست.

یک ساعتی از رفتن محسن گذشته بود و تقریباً دیرکرده‌بود، ولی چون این دیرکردها زیاد ازش سر می‌زد، ما معمولاً نگرانش نمی‌شدیم! خوابگاه‌های متأهلی چسبیده است به دانشگاه و خوابگاه ما هم که داخل دانشگاه است، با این حساب نباید رفت و آمدش زیاد طول می‌کشید، ولی ممکن بود که در این بین دنبال کار دیگری هم رفته باشد.

وقتی آمد، من همین‌طور سرم در لپ‌تاپ بود و طبق معمول خیلی نمی‌فهمیدم دور و برم چه می‌گذرد. محسن آرام وارد شد و به دیوار اتاق تکیه داد. با یک مقایسه‌ی ناخودآگاهِ داخل آمدنش با دفعات پیش، احساس کردم که رفتار و طرز ورودش طبیعی نیست. سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. غمگین بود. چیزی نپرسیدم. منتظر شدم تا خودش بگوید. آهی کشید. نگران شدم. با سکوت، به نشانه‌ی کنجکاوی و نگرانی، چشمم را تنگ کردم و سرم را تکان دادم که یعنی «چی شده؟» محسن هم سرش را پایین انداخت و به این طرف و آن طرف تکان داد. بیش‌تر نگران شدم. پرسیدم: «خب؟» محسن گفت: «علی...»

 

2.

محسن

رفته‌بودم که یک امانتی را برسانم به خانه‌ی مهدی. خانه‌ی مهدی یکی از همین واحدهای خوابگاه متأهلی است. وارد محوطه‌ی مجتمع که شدم محمد را دیدم که تک و تنها در حیاط قدم می‌زد و به نظر پکر می‌آمد. نزدیک رفتم و گرم گرفتم و سلام و احوال‌پرسی. معلوم بود که خیلی حالش خوش نیست. خیلی بی‌حال جواب می‌داد. پرسیدم «چه شده؟»، جواب سربالا داد و چیزی نگفت. شک کردم، ولی دلم نمی‌خواست اصرار کنم. کار هم داشتم و باید زودتر برمی‌گشتم. ازش خداحافظی کردم و رفتم به سمت خانه‌ی مهدی و امانتی را تحویلش دادم. با خودم گفتم حالا که تا این‌جا آمدم، یک سری هم به خانه‌ی احسان بزنم و احوالش را بپرسم. واحد احسان در بلوک بغلی بود. زمانی را که در آسانسور سپری کردم تا به طبقه‌شان برسم، به پریشانی محمد فکر می‌کردم و گزینه‌های احتمالی که می‌توانست منشأ آن باشد، ولی هیچ جواب معقولی به ذهنم نمی‌رسید. رفتارش نگرانم کرده بود. محمد آدمی نبود که به این راحتی‌ها غمش را بتوانی در صورتش ببینی. شاید چیز مهمی بود که داشت از من پنهان می‌کرد. مثلاً‌ شاید...

آسانسور ایستاد و رشته‌ی فکرهایم پاره شد. وارد راهرو شدم و رفتم به سمت واحد احسان. جلوتر که رفتم، درب واحد روبه‌رویی خانه‌ی احسان توجهم را جلب کرد. روی در یک پارچه مشکی زده‌ بودند و یک کاغذ که روی آن نوشته بود «انا لله و انا الیه راجعون». جا خوردم. اشتباه نمی‌کردم، آن‌جا خانه‌ی علی بود. سریع چرخیدم و در خانه‌ی احسان را‌ کوبیدم تا زودتر بفهمم چه اتفاقی افتاده. احسان خیلی زود در را باز کرد و آمد بیرون. خانمش هم پشت سرش بیرون آمد و زود رفت داخل خانه‌ی علی. خانم‌های دیگر مجتمع هم داشتند یکی یکی می‌آمدند. با احسان یک سلام و احوال‌پرسی سریع کردم و ماجرا را پرسیدم. احسان هم دمغ بود و حال قصه گفتن نداشت. خیلی کوتاه تعریف کرد. خیلی کوتاه، و خیلی دردآور.

(برای مشاهده‌ی متن کامل و خواندن ادامه‌ی ماجرا روی دکمه‌ی زیر کلیک کنید)

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۴ ، ۱۱:۰۳
سید طه

نگاه کن چه‌قدر این‌جا بی‌سروصدا است! تو هم که برخلاف همیشه‌ی دیگر، نه حرفی می‌زنی، نه تقلایی می‌کنی، نه فریادی می‌کشی، نه هیاهویی می‌کنی. حتماً وسط هم‌رزم‌هایت جا خوش کرده‌ای و خیالت راحت شده، هان؟ یادش به خیر همه‌ی آن‌ سروصداهایت که دیگر نمی‌آید، همه‌ی آن شلوغ‌بازی‌هایی که همه را عاصی می‌کرد و حالا دل همه برایش تنگ شده. ناصرجان! یادت می‌آید آن روزی را که از مکه برگشته‌بودم؟ کفنی را که برای خودم خریده بودم، از دستم گرفتی و دور خودت پیچیدی و گفتی «مال من، مال من...»

من کفن را زود از دستت گرفتم. تو حق داشتی که حواست نباشد، که هیچ‌وقت نباید جلوی مادری از مرگ پسرش دم زد یا کاری کرد که به یاد این‌جور چیزها بیفتد. البته من عادت کرده‌بودم که همیشه می‌گفتی: «باید شهید شوم»، ولی دیگر این کفنی که دور خودت می‌پیچیدی برایم معنای خوبی نداشت، خلاصه نتوانستم تحملش کنم. اصلاً دلم نمی‌خواست کفنی در دنیا مال تو باشد! من محکم گفتم مال تو نیست، و ازت گرفتمش. شاید دلت شکست، ولی تو هم کوتاه نیامدی. آن همه روزهای بعد از آن، کفن را از کمد درآوردی و دور خودت پیچیدی و مثل همیشه شروع کردی که «کفن مال من است، باید شهید شوم...»

 

یادت می‌آید آن روزی که گریه می‌کردم و کفن را دو دستی می‌کشیدم و التماست می‌کردم؟ و تو داد می‌کشیدی سر من و قسمم می‌دادی که بگویم این کفن مال توست؟ یادت می‌آید آن‌وقتی که به ستوه آمده بودم و گوشه‌ی اتاق نشسته‌بودم و اشک‌هایم را پاک می‌کردم، و آخر مجبورم کردی که رضایت بدهم؟ و بعدش هم که لابه‌لای بغض‌هایم گفتم: این کفن، مال تو...

ماجرای آن کفن تازه داشت کم‌کم عادی می‌شد. فکر می‌کردم با این حرف‌ها آرام می‌گیری و حالت بهتر می‌شود. هیچ‌وفت فکرش را نمی‌کردم که روزی موج کهنه‌ی آن انفجار نامرد این‌قدر وحشی باشد که کارَت را به این‌جا بکشاند، و دنیا را این‌قدر برایت تلخ و سخت کند، که تاب نیاوری، و شعله‌ها را صدا بزنی، و به آغوش بی‌رحمشان پناه ببری...

شاید دیگر تو یادت نمی‌آید! من صدای «یا حسین، یاحسین» تو را شنیدیم و دویدم. وسط آتش می‌سوختی. من چه می‌دانم چه شده بود؟ شاید دست‌های بی‌اختیار تو، مثل همان‌وقت‌هایی که بی‌اختیار کفن را برمی‌داشت، مثل همان‌ وقت‌هایی که بی‌اختیار این و آن را کتک می‌زد، مثل همان حنجره‌ای که بی‌اختیار سرم داد می‌کشید، مثل همه‌ی آن بی‌اختیاری‌هایی که معصومیت آسمانی تو را از چشم ناپاک این مردم می‌پوشاند، این بار تن نازنینت را میان آتش کشانده بود.

سوختی، و سوختم. کاری از دست آدم‌ها برنمی‌آمد، وقتی خدا می‌خواست آرزویت را برآورد. وقتی اختیاری را که سال‌ها پیش موج‌های کذایی دشمن ربوده بود، نبود تا تو را از این ماجرای وحشتناک نگه دارد. وقتی آتش بی‌ملاحظه‌ای نود درصد بافت‌های بدن پاکت را جزغاله کرده‌بود.. دیگر کاری از دست این آدم‌ها برنمی‌آمد ناصرجان.

رفتی، پرواز کردی. به وسیله‌ی دستانی که دیگر به تو وفادار نبودند خودت را از این دنیا رهاندی، دنیا را به مافیها واگذاشتی و پرکشیدی. پیش خودم می‌گویم: شاید دلت به حال من می‌سوخت، اما دست خودت نبود! مثل همیشه،‌ مثل همه‌ی آن گذشته‌ها با خودم می‌گویم: «دست خودش نبود... دست خودش نبود...» من چندین سال است که خوب می‌‌دانم،‌ و عادت کرده‌ام که بگویم، به خودم و به دیگران، که «دست خودش نبود...»

دست خودش نبود که از آن انفجار بگریزد، دست خودش نبود که یکی از آن شهدای عزیزی باشد که مردم عکسشان را با عزت و احترام به در و دیوار اتاقشان بزنند، دست خودش نبود که بین رنج‌های جان‌بازی آن‌ را که برای خودش و دیگران سهل‌تر است انتخاب کند، اگرچه دست خودش بود که برود و خودش را، و مرا به این‌ بلاها بنشاند، تا مردمی در این روزگار نان رنج‌هایش را بخورند و یادش را در زباله‌دانی‌ فراموش‌خانه‌هایشان چال کنند...

رفتی، در اتفاقی که باورش برایم سخت بود، و هرگز انتظارش را نداشتم. انفجار سال‌ها پیش، حالا خوب بدنت را از هم متلاشی کرده بود! روز غسل و کفن و دفنت، بعد از بارها غسل و شست‌وشوی پیکرت، هر کفنی که آوردند به خون آغشته شد و مجبور شدند عوضش کنند. چندبار این‌کار را کردند تا یادم آمد. رفتم و کفنت را آوردم. همانی که فریادهایت، و قسم‌هایت مجابم کرده‌بود بگویم که مال خود توست. و لابد مال خودت هم بود؛ قبل از این‌که من تصمیم بگیرم به تو ببخشم یا نبخشم، که رضایت بدهم یا ندهم. لابد تو برایشان عزیزتری که این‌طور حرفت را می‌خوانند!

بله، کفن را آوردم، و چه‌قدر آرام در آن خفتی، و هیچ اثری از خون پاک تو، کفن را آلوده نکرد.

آن‌ دم‌های آخری، ناصرم، چه‌قدر مثل فرشته‌ها بودی.

رفتی، و من ماندم. من ماندم و فراق، من ماندم و خاطره‌ها، خاطره‌های شیرین، خاطره‌های تلخ...


این روایت آزاد برگرفته از خاطره‌ی مادرشهید ناصر صابری‌راد بود.

در روایت کاملاً به اصل ماجرا وفادار بودم، گرچه حواشی آن را با خیال خود پرورانده‌ام.

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۳۲
سید طه

هر روز صبح که بلند می‌شدم، پنجره‌ی اتاق را رو به گندمزار باز می‌کردم و نفس می‌کشیدم، باد که لای خوشه‌های گندم می‌رقصید، چنان که گویی شانه بر موهای مزرعه بکشد، دسته دسته آرامش و لطافت زنده‌کننده‌ی صبح‌گاهی هدیه‌ام می‌داد. با چشم باز، با چشم بسته، با دهان باز، با دهان بسته، نفس می‌کشیدم،‌ عمیقِ عمیق. و تصمیم می‌گرفتم بروم و در گندمزار بچرخم و سیر بگردم و روز را به شب برسانم. اما تعلل می‌کردم،‌ می‌گذاشتمش برای یک فرصت خیلی خوب دیگر، دلم نمی‌خواست یک روز دمق و پر از دلهره را ببرم لای گندم‌های پر از امید و نشاط. گندم مرا یاد زندگی می‌انداخت، دلم می‌خواست یک روز پر از سرزندگی را بین خودم و آن‌ها تقسیم کنم، و سخت منتظر بودم چنان روزی را، و سخت امیدوار بودم که دیر یا زود خواهد آمد.

چند روزی گذشت، چند روز دیگر هم گذشت. چندین روز گذشت. شبی در خواب احساس کردم که باد بهاری گرم شده. گرم و سوزان. بیدار شدم، پشت چشمانم نور زردرنگی می‌درخشید. نگران‌کننده بود و خیلی هم نگران‌کننده بود. سایه‌های در رفت و آمد روی سقف اتاق اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد. نمی‌دانستم بین دلهره و ترس و غم کدام را اولویت بدهم. بلند شدم، آن چه پشت پنجره بود،‌ بهتر بود که باورش نمی‌کردم و بنا را بر آن می‌گذاشتم که خواب است. یک کابوس ناجوانمردانه‌ی مسخره. کل گندمزار آن سوی خانه در آتش، تصویری نبود که در طول عمر من و این گندم‌ها،‌ به مخیله‌ام خطور کرده‌باشد. شعله‌ها زرد و سرخ و سیاه، سر به آسمان کشیده، با خروش‌های وحشی،‌ همه‌ی آرزوهایم را می‌سوزاند. من هنوز به امید یک روز پر از سرزندگی، هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌هایم را بدون گندم‌ها زیسته بودم.

حالا چه فایده،‌ که دلم برای گندم‌ها تنگ شود؟ برای آن همه زندگی...

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۴ ، ۰۲:۰۲
سید طه

 

خسته‌شده‌بودم. کمی‌ هم سرم درد گرفته‌بود. حداقل یک‌ساعتی می‌شد که چشم‌هایم نور صفحه‌نمایش لپ‌تاپ را تحمل می‌کرد. ناچار برای امتحان فردا، خواندن فایل چهارصد صفحه‌ای کتاب را به جای نسخه‌ی چاپی انتخاب کرده‌بودم. ساعت حدود پنج بود و الان دیگر باید همسرم از راه می‌رسید. چای را آماده‌کرده‌بودم و کار دیگری هم بلد نبودم که برایش انجام دهم! یک جمله‌ی کوتاه عاشقانه‌ی اختصاصی هم البته با ظرافت روی یک کاغذ رنگی دایره‌ای نوشته‌بودم و چسبانده‌بودم برایش روی در یخچال، و یک گل فلزی کوچک هم به آن ضمیمه کرده‌بودم؛ و پیش خودم فکر می‌کردم که لابد باید خیلی خدا را شکر کند که شوهرش حال و حوصله و شوق و ذوق این‌کارهای دخترانه را دارد! و تازه لابه‌لای درس‌خواندنم دل‌شوره داشتم که اگر آن جمله را نبیند، یا نفهمد، یا خوشش نیاید، یا ابراز احساسی نکند...

 

سرم را از روی مانیتور بلند کردم و از پنجره‌ی روبه‌رو، اتوبان را نگاهی انداختم. از آن طبقه‌ی ششم، می‌شد به خوبی ماشین‌های مضطرب عجول را دید که در همه‌ی شبانه‌روز، و در همه‌ی شبانه‌روزهای دیگر، می‌روند و می‌آیند و این رفتن‌ها و آمدن‌هایشان تمامی ندارد. چند دقیقه به ماشین‌ها نگاه کردم، و بعد همان‌طور که حرف علی را -که چندسال پیش، وقتی شب‌هنگام از تالار مطالعه بیرون آمدیم و باهم در همان طبقه‌ی بالای کتاب‌خانه، از پنجره همان اتوبان را نگاه می‌کردیم گفته‌بود- در ذهنم مرور می‌کردم، از پشت میز بلند شدم تا استراحتی کنم. حرف آن شب علی را اگرچه هیچ‌کدام مزه‌ای ازش نچشیده‌بودیم، ولی به خوبی شیرینی‌اش را می‌توانستیم حدس بزنیم. آن زمان، جفتمان مجرد بودیم.

یادم نمی‌رود، لب پنجره ایستاده‌بودیم و ساکت بودیم، بعد از چندلحظه مکث و سکوت، که همراهش خیره خیره رفت و آمد چراغ‌های زرد و قرمز ماشین‌ها را نگاه می‌کردیم، بدون آن‌که رو از اتوبان بگردانم، از علی پرسیدم «چه آرزویی داری؟»، و بلافاصله حس کردم که سؤالم هیچ‌ربطی به هیچ‌چیزی ندارد و احتمالاً علی باید از ربطش سؤال کند، ولی او جواب داد، بی‌درنگ، آرام و مطمئن: «دوست داشتم در یکی از این ماشین‌ها نشسته‌بودم و خانمم کنار دستم نشسته‌بود و در این اتوبان‌ها می‌راندم و می‌راندم، می‌راندم و با هم گپ می‌زدیم، می‌‌گفتیم، می‌شنیدیم، می‌خندیدیم...» من هم بدون هیچ‌کلمه‌ای، فقط با یک لب‌خند کم‌رنگ پرمعنای بی‌صدا، حرفش را از منظر خودم و برای خودم و به زبان خودم و به نوبه‌ی خودم تأییدکردم.

 

چند دقیقه به ماشین‌ها نگاه کردم، و بعد همان‌طور که حرف چندسال پیش علی را در ذهنم مرور می‌کردم، برای استراحت از پشت میز بلند شدم و به سمت هال محقر خانه رفتم. کم‌کم خورشیدِ غروب آخرین بخشش‌های آن روزش را با خود می‌برد که بقیه‌ش را علی‌الحساب به مردم آن‌طرف زمین هدیه کند. خانه تاریک بود. دل و دماغ نداشتم چراغ‌ها را روشن کنم. منتظر بودم همسرم برسد، بیخودی فکر می‌کردم اگر او چراغ‌ها را روشن کند، نور خانه لذت بیش‌تری دارد! شاید هم یک حس شاعرانه‌ بود که دلم می‌خواست خانه‌ای که خانمم درش نیست، چراغی هم درش روشن نباشد.

گوشه‌ی هال، نزدیک در ورودی، کنار کمد لباس نشستم و زانو بغل گرفتم. تلفن - از آن طرف هال - شروع کرد به زنگ زدن. اصلاً حال و حوصله‌ی تکان خوردن نداشتم. گفتم هرکه باشد دوباره زنگ می‌زند. دمغ بودم. یک‌شنبه‌ها من هیچ کلاسی نداشتم و برعکس، او از صبح تا غروب دانشگاه بود. برای همین بود که میانه‌ام با یک‌شنبه‌ها خیلی خوب نبود. من معمولاً دوست داشتم یک‌شنبه‌‌شب‌ها را برویم بیرون، برویم بگردیم، اما او معمولاً خسته بود و غیرمستقیم مخالفت می‌کرد. خیلی مهربان، و بدون آن که بزند توی ذوقم، بهانه‌ای می‌آورد که هم نرویم، و هم دل من نشکند. حق داشت. من هم اصرار نمی‌کردم. می‌گذاشتیم برای یک شب دیگر، شاید آخر هفته.

فعلاً مسئله چیز دیگری بود. همیشه در آن ساعت‌های یک‌شنبه دیگر رسیده‌بود خانه، آن روز خیلی دیرکرده‌بود. فکرم کار نمی‌کرد. خسته‌شده‌بودم. در دلم به‌ش بدوبی‌راه‌های ملایم می‌گفتم!

«یعنی کجا رفته‌ای دختر؟ بیا دیگه! نگفتی شاید... نکنه...»

 

به تلفنی که پشت‌ سرهم زنگ می‌زد و خسته نمی‌شد، مثل دیوانه‌ها نگاه می‌کردم و هیچ‌کاری نمی‌کردم. انگار دست و پایم را بسته‌بودند. اصلاً نمی‌دانستم که مثلاً کی ممکن است باشد. شاید همان مزاحمی بود که دیروز هشت‌بار زنگ‌زد و هر دفعه مثلاً خیلی محترمانه و مؤدبانه یک سؤال کاملاً تکراری مزخرف را پرسید. به هرحال مطمئن بودم که اگر همسرم بود به گوشی همراهم زنگ می‌زد، مثل همیشه. برای خودم حساب‌کتاب‌های سرسری می‌کردم: «لابد همان مزاحم است، یا یک غریبه‌ای دیگر، یا اشتباه گرفته، مهم نیست، قطعاً کارواجبی ندارد!» خسته‌بودم. در خیالم به حرف علی فکر می‌کردم...

شاید اگر ماشین داشتم می‌رفتم دنبالش، صبح‌ها هم خودم می‌بردمش اصلاً، اما فعلاً این‌طور نبود و امکان هم نداشت که این‌طور باشد. خیالات داشت برم می‌داشت، خسته‌بودم، پلک‌هایم سنگین شده‌بود. صدای خفیف قرآن از بلندگوی مسجد بلندشد. دلم نمی‌خواست در آن ساعت‌ها بخوابم. آن‌موقع که صدای قرآن را شنیدم، پلک‌هایم روی هم آمده‌بودند. صدای تلفن هم خفه شده‌بود. تصمیم برای نخوابیدن بی‌ثمر بود. خانه تقریباً تاریک شده‌بود. سرم را به کمد لباس تکیه داده‌بودم. داشتم به خواب می‌رفتم. انگار هوشیاری‌ام خیلی کم شده‌بود. در همین حال و هوا، گویی یک چیزی یادم آمد. یادم آمد که دو سه ساعت پیش، بعد از آن‌که تلفنی با هم حرف زدیم، دیدم باطری گوشی دارد تمام می‌شود، ولی محل نگذاشتم، گوشی را انداختم گوشه‌ی اتاق و رفتم پشت میز مطالعه.

کم‌کم به خواب رفتم.


تذکر:

1- این نوشته و غالب داستان‌واره‌های دیگر وبلاگم کاملاً و صرفاً زاییده‌ی خیال هستند و هیچ ردی از واقعیت ندارند.

2- داستان‌واره‌ها را معمولاً‌ برای تمرین توصیفات داستانی و فضاسازی و امثال آن می‌نویسم، بنابراین غالباً از حیث محتوایی هدف خاصی را دنبال نمی‌کنند.

 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۴۸
سید طه

 

آن‌قدر سخاوت‌ داشت که از همان دور، همان‌طور که داشت مرا نگاه می‌کرد، لب‌خندهایش را دریغ نکند.

آن‌قدر متواضع بود که گرچه می‌دانست به صورتش زل زده‌ام، نگاهش را ندزدد و مرا از آن غرق‌شدن‌های دوست‌داشتنی محروم نسازد..

آن‌قدر مهربان بود، که در خیالم، وقتی کنارش می‌ایستادم، آرام آرام برایم حرف‌های دلنشین نجوا کند و دلم را آرام کند.

اصلش هم همین بود که از چندین سال پیش، دلم می‌خواست یک‌بار بتوانم از نزدیکِ نزدیک ببینمش، و مزه‌ی نفس‌هایش را بچشم.

و هرگز نمی‌دانستم که نزدیک، این‌قدر دور است، و این‌قدر دور از دسترس...

 

معمولاً دست‌هایش را مشت می‌کرد، می‌بست، نمی‌گذاشت مشتش به همین راحتی‌ها باز شود. برای آن‌که بدانی لای آن انگشت‌های زیبا چه چیزی پنهان کرده، خیلی باید زحمت می‌کشیدی، و خیلی باید زیرکی به خرج می‌دادی.

و من هم همیشه آن‌قدر ساده بودم که این‌کارها را بلد نباشم. یک بار از دور - از خیلی دور، جایی که اصلاً شاید به چشمش هم نیامده‌باشم - آهسته گفتم که من خیلی چیزها را بلد نیستم، این‌قدر به من سخت نگیر؛ و چون می‌دانستم حرفم آن‌قدر آهسته است که شنیده نشود، از نسیمی که می‌وزید کمک خواستم. ولی خودم هم می‌فهمیدم که کمک خواستن از نسیم زیادی شاعرانه است، و گویی قدیمی هم شده! من چاره‌ای نداشتم، اصلاً صدایم در نمی‌آمد. خصوصاً در چنان لحظه‌هایی این‌طوری می‌شوم. داد هم که می‌خواهم بزنم صدایم درنمی‌آید، انگار یک نوع خفگی تدریجی، که به اندازه‌ی کافی وحشتناک هم هست...

 

او - که آن‌ دور دورها ایستاده بود و موهایش را نسیم برای من تکان می‌داد تا بفهمم که سپردن کار به دست نسیم هیچ‌وقت قدیمی نمی‌شود، و هرچیزی که شاعرانه باشد، نه تنها بد نیست که خیلی هم خوب است! و همان‌وقت، در حالی که نسیم می‌آمد و می‌رفت، من از دست خودم ناراحت شده‌بودم، حس می‌کردم فکرهایم را می‌خواند، و حرف‌های دلم را می‌داند. و حس می‌کردم اشتباه کرده‌ام که در دلم از ارزشش کاسته‌ام.. -

 

او - که آن دور دورها ایستاده بود و من در هاله‌ای از خیال آمیخته با واقعیت، از همان دوردست‌ها به وضوح می‌دیدمش، و نگاهش را در چنگال چشمانم نگه می‌داشتم، و مزه‌ی نفسش را می‌چشیدم، و رایحه‌ی مست‌کننده‌ی موهایش را از دست نسیم چنگ می‌زدم و به تنفسم گره می‌زدم، و در لب‌خندش غرق می‌شدم - برایم سخت بود که در آن واپسین لحظاتِ بودن، در بودن یا نبودنش تردید کنم...

 

و تردید، گویی کلیدواژه‌ی مکرّر لحظه‌لحظه‌های دل‌تنگ تنهایی‌ من بود، که خیال را سخت به واقعیت نزدیک می‌کرد، و واقعیت را سخت با خیال می‌آمیخت، و مرا غرق می‌کرد در همهمه‌های مبهم میانِ بودن و نبودن...

 

 


پس‌تأمل: به این می‌اندیشم که خیال را آیا ثمری هم هست یا تنها چیزی که دارد لذت است..!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۵ بهمن ۹۳ ، ۱۱:۵۲
سید طه

آمده‌ام نشسته‌ام این‌جا، این‌جا که مثلاً قرابتی با او دارد و ربط و نسبتی، و لپ‌تاپ را باز کرده‌ام و می‌نویسم. به چشم آدم‌های دور و بر، به دیوانه می‌مانم تا عاشق. و اصلاً هم خودم نمی‌دانم چه حالی دارم! شاید دیوانه، شاید عاشق.

آمده‌ام این‌جا که قرابتی با او دارد و ربط و نسبتی، و اگر کسی جای من باشد از همین‌فاصله می‌تواند خوب بویش را بشنود. دلم بهانه می‌گیرد که عاشق باشم، حتی اگر نخواسته‌باشم، حتی اگر عقلم آشکارا این مسخره‌بازی‌ها را ممنوع بشمارد.

حالا وضع چنین است، برایم مهم نیست که آدم‌ها درباره‌ام چه بگویند. مثلاً آن مردی که آن‌طرف خیابان در پیاده‌رو ایستاده و به شاخه‌ی درخت الکی ور می‌رود و فکر می‌کند که چون من چشمم را کرده‌ام توی مانیتور، دیگر او را نمی‌بینم که کنجکاوانه رفتار مرا وارسی می‌کند و در دلش خدا را شکر می‌گوید که مثل من دیوانه نیست. هیچ‌چیزی مهم نیست، آن اندازه که مرا از کارم منصرف کند. از این نوشتن بی‌وقت بی‌جا، در وضعیتی کاملاً غریب و کاملاً‌ شگفت.

از نوشتن این‌چیزها ابا دارم. یک ابای طولانی و دیرین، یک ابای قدیمی. اصلاً به مذاق رفقای پر از حساب و کتابم خوش نمی‌آید این مسخره‌بازی‌ها، برای همین است که تصمیم‌ می‌گیرم این‌حرف‌ها را جلوی چشم کسی نگذارم، اما چون دلم بهانه می‌گیرد می‌نویسم و اتفاقاً این‌بار به محض رسیدن به خانه می‌گذارمش جایی که در دسترس همه ‌باشد، در دسترس باشد، اما جلوی چشم نباشد. زدن بعضی‌ حرف‌ها هنوز به قدرکافی ترس دارد.

بهنام به من می‌گفت: همه‌ی پسرها در زندگی‌شان عاشق می‌شوند، اما تو...

شاید گفت: «اما تو نه» ولی بعداً خودش پشیمان شد و اقرار کرد که اشتباه کرده‌است.

و حالا که نمی‌دانم خبری شده یا نشده، به حدس‌های دقیق بهنام فکر می‌کنم، و این‌که دقیقاً چه‌قدر درست است، و دقیقاً‌ چه‌قدر غلط است.

 

دوست دارم حالا که زیر آفتاب نشسته‌ام کنار خیابان و واقعاً واقعاً به این آدم‌های تک و توکی که می‌آیند و می‌روند هیچ کاری ندارم و کاری ندارم به این‌که در موردم چه می‌اندیشند، دوست دارم حالا عاشقانه‌هایی بنویسم که بتواند برای اقرار قانعم کند. اقرار به این‌که تغییر کرده‌ام و اقرار به این‌که در برابر بهانه‌گیری‌های دلم تسلیم شده‌ام و رسماً کم آورده‌ام.

حالا شما و آن آقای لاغراندام قد بلند بغل دستت که مدام کتاب‌های جالب دستش می‌گیرد و البته آن‌ها را می‌خواند و البته می‌داند، بیایید مسخره‌ام کنید و بگویید که فلانی، تو دیگه چرا؟ واقعاً زشته، خیلی زشته.

من هم آرام و متین سر تکان می‌دهم و لب‌خند یک‌وری عجیب و غریبی می‌زنم که معنی‌اش را هیچ‌وقت نفهمید، و بعد حرفتان را تأیید می‌کنم و صراحتاً می‌گویم که «کاملاً‌ با شما موافقم آقا»،

اما این‌ برخوردها و این قضاوت‌ها و این دیدگاه‌های شما - با احترام - چیزی را عوض نمی‌کند. چون من تسلیم دلم شده‌ام، تسلیم یک طفل صغیر بازیگوش بی‌حیای اعصاب‌خردکن، حالا تسلیم شده‌ام و اگرچه تسلیم شده‌ام، اما عقلم هنوز کار می‌کند. برای همین خیلی ساده و خیلی صادقانه می‌توانم با شما موافق باشم، و البته هستم. و اما -بازهم می‌گویم که- این هستن‌ها چیزی را عوض نمی‌کند.

 

بلند شدم آمدم این‌سو تر، چون این‌جا سایه‌است و نشستن در آفتاب برای مغز من خیلی خوب نیست. این‌جا زیر سایه‌ی یک درخت بزرگ مهربان، می‌شود لحظه‌های ناب دونفره‌ی بی‌بدیلی را تصور کرد. لحظه‌ی هدیه‌ دادن یک شاخ گل، یا یک بیت شعر، یا یک برگ رنگارنگ پاییزی. و من هدیه‌دادن سومی را از همه بیش‌تر دوست دارم، چون کم‌یاب‌تر است، و فروشی هم نیست. بیت شعر هم می‌گذارم تنگش، این می‌شود قشنگ‌ترین هدیه‌ی دنیا.

زیرسایه، تخیل بهتر کار می‌کند. چون هوا خوب است و نسیم بهتر عرض اندام می‌کند. نسیم را نمی‌شود دید، می‌شود حس کرد و گاهی می‌شود شنید، البته به کمک شاخساران و دیگران. زیر سایه برای خیال‌پردازی‌های یک دیوانه‌ی جوان بهتر است. خیال‌هایی که هیچ ردی از واقع در خود ندارد، و البته بزرگ‌ترها اشاره کرده‌اند که خیال‌ها بالاخره یک ردی از واقع را گرفته‌اند به آن‌جا رسیده‌اند که رسیده‌اند. و من - مثل همیشه - به بزرگ‌ترها حق می‌دهم و سعی می‌کنم حرفشان را درست بدانم، حتی در مواردی که حرفشان کاملاً درست است!

 

امروز چندشنبه است؟

هفت‌شنبه؟ بعید هم نیست، در این اوضاع.


    نکته: به دنبال شبهه‌ای که برای بعضی دوستان پیش آمده‌بود، این پی‌نوشت را اضافه می‌کنم که یادداشت بالا یک روایت خیالی است و البته خوب می‌دانید که در خیال، می‌توان هر زمان و فضایی را و هر حس و حالی را تصور کرد، اعم از آن‌که به راستی تجربه شده‌باشد یا نشده‌باشد.
    از آن‌جا که به نظرم این یادداشت به لحاظ ادبیات نسبتاً قابل اعتنا بود، آن را در وبلاگ درج کردم، و دلیل آن‌که در صفحه‌ی اصلی نیست، فضای نامأنوسش با غالب محتوای وبلاگ است.

    ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۴۲
    سید طه

    نیم‌ساعتی را در آن‌جا گذراندیم. مسخره‌بازی‌مان می‌آمد! لودگی می‌کردیم. کم‌کم به فضای ساکت و کم‌نور عادت کرده‌بودیم. هوا سردتر شده‌بود. بهنام کتاب دعایی از گوشه‌ی گلزار برداشت و آورد و نشست و کتاب را مقابل خودش باز کرد. شروع کرد به خواندن با آهنگ مناجات. صابر اشاره کرد که یواشکی برویم و بهنام را تنها بگذاریم که بترسد. برای شوخی.

    یواش‌یواش قدم برداشتیم که برویم. ناگهان بهنام متوجهمان شد. خواندنش را برید و آمد دنبالمان. خندیدیم و رفتیم پای ماشین. سوار شدیم. بهنام گفت برگردیم و برویم خانه. من هم تأیید کردم و گفتم شب ماندن در قبرستان کراهت دارد؛ و البته کراهت خودم از ماندن در آن‌جا بیش‌تر مرا برای بازگشت مصمم کرده‌بود تا کراهت فعلمان. صابر اما ساز مخالف می‌زد. گفت می‌خواهد برود سر قبر مادر بزرگش. بهنام گفت وقتی کراهت دارد، یعنی مردگان اذیت می‌شوند. صابر می‌پذیرفت ولی بعد کار خودش را می‌کرد. آشکارا حرص ما را در می‌آورد، ولی احتمالا قصدی نداشت. دست خودش نبود! نور بالای ماشین را انداخته‌بود در خیابان‌های تاریک قبرستان و رانندگی می‌کرد. رسید به همان فرعی که آرام‌گاه خانوادگی طایفه‌شان آن‌جا بود. همین‌که پیچید داخل، نور ماشین افتاد روی جمعیتی مقابلمان. بیست‌نفری بودند. جوان بودند. دختر بودند و پسر بودند. اولش حدس زدیم که آمده‌اند سر قبر تازه‌گذشته‌ای که شب اول قبرش را برایش قرآنی دعایی بخوانند. اما زود بهنام حدسمان را فرستاد هوا. راست می‌گفت. شاد بودند و لباس‌های رنگی پوشیده‌بودند. صابر رفت جلوتر و مقابل آرامگاه مادربزرگش پارک کرد. بهنام هنوز می‌گفت که برویم. صابر کار خودش را می‌کرد. بهنام با کنایه خودرأیی صابر را در سرش می‌کوفت. صابر اعتنا نمی‌کرد. من و بهنام در ماشین نشسته‌بودیم و به این آدم‌ها نگاه می‌کردیم. یک خودروی سواری کنارشان به چشم می‌خورد. سؤال اولمان این بود که این‌ها چه‌طوری همه‌شان با همین یک ماشین آمده‌اند، و همین قضیه بهانه‌ای می‌شد برای شک و هراس. صابر فاتحه‌اش را خواند و آمد نشست پشت فرمان. سؤال اول را ازش پرسیدم و بعد سؤال دوم را: این‌ها واقعا این وقت شب در قبرستان چه‌کار می‌کنند؟

    یکی‌شان هی می‌رفت نور موبایلش را می‌انداخت در یک گودالی و نگاه می‌انداخت. انگار یک قبر خالی بود. ما از دور درست نمی‌فهمیدیم چه خبر است. سر و ته کردیم که برگردیم. آن‌جا دیدیم که ماشین‌ها تعدادشان زیاد است. اما در تاریکی به چشممان نیامده بود. سؤال اولمان برطرف شد، ولی سوال دوممان هم‌چنان بی‌پاسخِ بی‌پاسخ ماند.

    رفتیم پیش شهدای گمنام. فاتحه‌ای خواندیم و حرف زدیم. صدای خنده‌ی زنانه از آن دور در قبرستان می‌پیچید. طبیعی‌ترین احتمال آن بود که خنده‌ها را به همان‌هایی که دیده‌بودیم ربط بدهیم، اگر چه حالا خیلی ازشان دور شده‌بودیم. با خودم فکر می‌کردم یعنی چه می‌شود که عده‌ای برای عیش و نوششان نیمه‌شب قبرستان را انتخاب می‌کنند؟! حالا که دیگر در شهر به اندازه‌ی کافی جا هست!!

    صابر مُهری از گوشه‌ی مقبره‌ی شهدای گمنام پیدا کرد و ایستاد نماز. رکعتی را خوانده‌بود که بهنام هم کنارش ایستاد. من وضو نداشتم و آن‌جا هی این ور و آن ور می‌رفتم. صابر که نمازش تمام شد، اشاره کرد برویم و بهنام را اذیت کنیم. نمی‌دانستم دقیقا چه می‌خواهد بکند، اما برای تنوع و مسخره‌بازی پذیرفتم. سریع از پلوهای سکوی مقبره پایین رفتیم و سوار ماشین شدیم. صابر ماشین را روشن کرد. بهنام را دیدیم که به سرعت به سمت ماشین می‌دود. علی‌القاعده نمازش را شکسته‌‌بود. قبل از این‌که راه بیفتیم بهنام رسید به ماشین. وقتی صابر حرکت کرد بهنام دست‌گیره‌ی در را کشید. در باز شد. صابر راه افتاد و گاز داد. بهنام دست‌گیره را ول نمی‌کرد. صابر با سرعت شتاب می‌گرفت. بهنام همراه ماشین می‌دوید. صابر می‌خندید. بهنام داد می‌زد. ماشین سرعت گرفته‌بود و به سمت بیابانی کنار قبرستان - به سمت ناکجا آباد - می‌رفت. بهنام داد می‌زد وایسا وایسا. هنوز چند لحظه بیش‌تر از راه افتادن ماشین نگذشته‌بود. بهنام ماشین را ول کرد، در حالی که داد می‌زد: افتادم، افتادم. سرم را گرداندم و دیدم به سرعت می‌دود. خودش را نمی‌توانست بگیرد. زمین آسفالته تمام شده‌بود و او شیبه مست بی‌اراده روی زمین پر از سنگ و خاک می‌دوید. به وضوح تندتر از آن می‌دوید که بتواند خودش را کنترل کند، لحظه‌ای بعد دیدم که بهنام محکم خورد زمین. به صابر گفتم وایسا. صابر بهنام را ندیده‌بود و فکر می‌کرد که مزخرف گفته. دوباره گفتم. صابر همین‌طور می‌رفت. دیوانه‌وار ترمز دستی را کشیدم. ماشین روی خاک کشیده‌شد و ایستاد. گرد و خاک زیادی بلند شده‌بود. پریدم پایین و رفتم سر بهنام. صدایش زدم. دوباره صدایش زدم. باز هم صدایش زدم. جواب نمی‌داد. سرش روی خاک بود. چرخاندمش. در آن نور کم درست نمی‌توانستم ببینم. دقت کردم. از پیشانی‌ش خون می‌آمد. محکم زدم به صورتش. نمی‌فهمیدم چه می‌کنم. صابر تازه پیاده شده بود و آرام آرام داشت می‌آمد. بهت و هول توأمی در نگاه صابر موج می‌زد. با فریاد بهنام را صدا می‌زدم. جواب نمی‌داد. از آن سوی قبرستان صدای خنده‌ی زنانه در زوزه‌ی باد می‌پیچید و قبرستان را پر می‌کرد.


    1- یادآوری: قسمت قبلی هم دارد.

    2- امیدوارم این داستان، موجب ندیده‌شدن مطلبی که بین دو قسمت آن نوشتم نشود.

    ۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۳۱ فروردين ۹۳ ، ۲۲:۰۲
    سید طه

    من بودم و بهنام و صابر

    من بودم و صابر و بهنام

    صابر بود و من و بهنام

    صابر بود و بهنام و من

    بهنام بود و صابر و من

    بهنام بود و من و صابر

    از هر طرف که نگاه می‌کردی جز ما سه تا کسی دیگر آن‌جا نبود. شاید تصمیم گرفته‌بودیم آخرین شب تعطیلات نوروزی‌مان را خاطره‌انگیزتر از تعطیلی‌های گذشته کنیم. از غروب با هم بودیم، اولش در شهر چرخکی زدیم و بعد هم رفتیم خانه‌ی پدر صابر. پدر و مادر و تنها برادرش رفته‌بودند مهمانی. تنها بودیم. گفتیم و خندیدیم و هرآن‌چه از دستمان برمی‌آمد خوردیم. برای تسلی وجدانمان از این همه اتلاف وقت، شعر هم خواندیم و سعی کردیم حرف‌های حسابی هم بزنیم. آن شب قرار گذاشته‌بودم بروم خانه‌ی برادرم. برای یک دیدار نیم‌ساعته‌ی کوتاه برای خداحافظی. فردا داشتم می‌رفتم تهران. صابر از نبودن پدر و مادرش در خانه احساس راحتی می‌کرد. انگار آن‌جا را به تصرف خودمان درآورده‌بودیم. وقتی آن‌ها از مهمانی برگشتند، برای رفع محدودیت تصمیم گرفتیم بزنیم بیرون. بهانه‌ی رساندن ما به منزل می‌توانست کارساز باشد، خصوصا در آن موقع شب، اما به شرط آن‌که موتورم به چشم پدر و مادر صابر نیامده‌ باشد. من با موتور آمده‌بودم و بهنام را از خانه‌شان برداشته‌بودم و رفته‌بودیم خانه‌ی صابر و از آن‌جا با هم شده‌بودیم. موتورم را نزدیک خانه پارک کرده‌بودم. احتمالا دیده‌بودند. بهنام تماس نیم‌ساعت پیش مادرش را یادآوری کرد. سراغش را گرفته‌بودند و وقتی گفته‌بوده که آن‌جاست و دیروقت برمی‌گردد، سفارش کرده‌بودند که با موتور نیاید؛ به خاطر سردی هوا. هوا انصافا سرد شده‌بود. آن‌شب نمی‌شد با موتور بیش‌تر از بیست‌تا سرعت رفت. مانده‌بودم خانه‌ی داداش را چه کنم. صابر اصرار می‌کرد که کنسل کنم، با هم برویم بیرون و آخر شب هر کسی برود خانه‌ی خودش. من با داداش تماس گرفتم که دیدارمان را عقب بیندازم. داداش فردا می‌رفت سرکار، و بعد از ظهر آن روز هم من مسافر تهران بودم برای دانشگاه. من و من کردم و رساندم که امشب را می‌خواهم لغو کنم. داداش پذیرفت و قرارشد قبل از حرکتِ من جایی هم‌دیگر را ببینیم و خداحافظی کنیم.

    ساعت حدود ده و نیم بود. پدر صابر به اتاق آمد و احوالی از ما گرفت و دقایقی با هم گپ زدیم. صابر به هر بهانه ماشین را تحویل گرفته‌بود. شاید برای این‌که بهنام را و یا حتی مرا هم به خانه‌مان برساند. دیدار سنگین و رسمی من و بهنام و پدر صابر، در غیاب صابر سنگین‌تر و رسمی‌تر شده‌بود. صابر که آمد، زود پدرش از ما خداحافظی کرد و رفت برای استراحت. به جز اتاق کوچک صابر در کنج خانه،‌ همه‌جا در خاموشی ملایمی فرورفت. نا خودآگاه سعی می‌کردیم آرام‌تر حرف بزنیم. قبل از رفتن صابر برایمان سفره‌ی شامی انداخت و بعد از شام هم باز بساط گعده گشودیم و سرگرم شدیم. بعد هم سر کامپیوتر صابر مشغول شدیم و طول کشید.

     

    ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب،‌ از خانه زدیم بیرون. خیلی خیلی دیر شده‌بود. پیش از آن‌که قرارم با داداش کنسل شود به خانه گفته‌بودم که احتمال دارد شب را خانه‌ی داداش بمانم. حالا داداش فکر می‌کرد من خانه‌ی خودمان هستم و پدر و مادرم خیالشان راحت بود که خانه‌ی داداش خوابیده‌ام. خوابیده‌بودم روی صندلی عقب ماشین بابای صابر و به چراغ‌هایی که از بالای سرم رد می‌شدند نگاه می‌کردم. خستگی اذیتم می‌کرد. به صابر پیشنهاد دادم برگردیم خانه‌شان و بخوابیم. صابر اما برعکس من خیلی سرحال و قبراق می‌راند و می‌خواند. بهنام هم مثل همیشه کمی فکر می‌کرد و کمی حرف می‌زد و کمی به چیزهای آن دور و بر ور می‌رفت. بهنام در زاویه‌ی دید من نبود، اما کاملا می‌شد رفتارش را حدس زد! صابر پیشنهاد داد برویم قبرستان! گفت گلزار شهدا. بدم نیامد. بهنام هم قبول کرد. مردد بودم. اکراه داشتم اما پذیرفتم. راهش را کج کرد سمت قبرستان به نیت گلزار شهدا. بلند شدم و روی صندلی نشستم. درست وسط.

     

    جز چراغ‌های کم‌نور سبزرنگ سقف گلزار شهدا،‌ نور چشم‌پرکن دیگری آن دور و بر نبود. چراغ‌های اطراف خیابان‌های قبرستان اگر نبودند، خودمان را در آن بیابان گم می‌کردیم. بادهای سرد و تندی می‌وزید. با هم پیاده شدیم و راه افتادیم. ترس مخفی‌ای در رفتار هر سه‌مان احساس می‌شد. گلزار شهدا روی یک سکوی یک متری بود که وسعت زیادی داشت. پای پله‌هایش ایستادیم. بهنام پرسید: شما نمی‌ترسید؟ صادقانه گفتم که کمی می‌ترسم و زود از این اعتراف بزدلانه پشیمان شدم. رفتیم و زیر نور سبز گلزار نشستیم بین قبر شهدا. کمی ترسم آرام گرفته‌بود. بهنام شروع کرد خواندن. صدایش در فضا می‌پیچید. انگار پای کوه ایستاده است. انگار همه‌ی مردگان همراه او می‌خواندند. صدایش می‌رفت و برمی‌گشت. صدایش در زوزه‌ی باد گم می‌شد. من بلند شدم و ایستادم. چرخی زدم و به اطرافم نگاه کردم. صابر گفته‌بود طوری بنشینیم که هر سه یک‌دیگر را ببینیم و من به راحتی داشتم از حرف صابر سرباز می‌زدم. در آن دور و بر هیچ‌کس را نمی‌دیدم.

    من بودم و بهنام و صابر

    من بودم و صابر و بهنام

    صابر بود و من و بهنام

    صابر بود و بهنام و من

    بهنام بود و صابر و من

    بهنام بود و من و صابر

    از هر طرف که نگاه می‌کردی جز ما سه تا کسی دیگر آن‌جا نبود.


    1- یادآوری: قسمت بعدی هم دارد...

    2- این داستان را کاملاً خیالی و دروغ محض و هرگونه تشابه اسم و زمان و مکان و فلان، همه و همه را تصادفی بدانید. اگرچه ماجرا آمیخته‌ای است از واقعیت و خیال.

    3- همراهان و دوستان عزیز، عذرخواهی که مدتی نبودم. از توجه و نظراتتان سپاسگزارم و امیدوارم تأخیرم را در پاسخگویی نظرات به بزرگواری ببخشید.

    ۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۳ ، ۱۵:۲۷
    سید طه

    محمدحسین که عصر آن‌روز آمد در خانه‌ی ما تا امانتی‌اش را بگیرد، خودت را زده‌بودی به خواب و فکر می‌کردی که من نمی‌فهمم. یادت می‌آید؟ او آمده‌بود و من که نمی‌خواستم امانتی را بدهم، از همان پشت گوشی اف‌اف شروع کردم به بهانه‌تراشی و توجیه و دلیل آوردن که مثلاً الان اگر بیایم دم درِ خانه، ممکن است تو بیدار شوی و ببینی که هیچ‌کس نیست و فکر کنی که بقیه ولت کرده‌اند و رفته‌اند و بعد چه بشود و خلاصه از این اراجیف مسخره‌ی بی‌مصرف کودکانه. ولی اصلاً تو خواب نبودی، خودت را زده‌بودی به خواب و البته من خوب می‌دانستم که تو خواب نیستی. وقتی محمدحسین هی اصرار می‌کرد و کم‌کم داشت عصبانی می‌شد، من دلم‌ می‌خواست برایش همان جُکی را بگویم که تو دیروزش برایم تعریف کرده‌بودی، اما او اصلاً مهلت نداد و شروع کرد به داد و بیداد و ضربه‌زدن به در. او سر و صدا می‌کرد و من می‌خندیدم، بعدش کم‌کم دو تایی می‌خندیدیم. من از داخل خانه و او پشت در، و فقط صدای هم‌دیگر را می‌شنیدیم. عصبانیتش را که با خنده قاطی شده‌بود، هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. سر و صدای در تو را بیدار می‌کرد اگر خواب بودی؛ اما تو خواب نبودی و داشتی به حرف‌های من گوش می‌دادی و احتمالاً نفهمیده‌بودی که محمدحسین است که پشت در است و شاید فکر کرده‌‌بودی من دارم شاید مثلاً با یک نفر دیگر حرف می‌زنم. مثلاً با... حالا فرقی نمی‌کند، اما اگر هم فهمیده‌باشی که او کی بوده که من هی بهانه می‌آوردم و صبحتمان طولانی شده‌بود،‌ نفهمیده‌بودی که آن امانتی چه بوده و شاید خیال می‌کردی من آدم بدی‌ هستم! تو دراز کشیده‌بودی وسط هال و پنکه‌ی سقفی را گذاشته‌بودی روی دور تند تا باد بزند به آن کله‌ات در آن گرما، بلکه خواب بروی، اما همه‌ش داشتی فکر می‌کردی و با خودت کلنجار می‌رفتی و سؤالات پرپوچ از خودت می‌پرسیدی و فکر می‌کردی من دارم با کسی پشت در، سر یک چیز مهم مجادله می‌کنم. و البته همین‌طور هم بود، اما اصلاً آن‌چیز برای تو چه اهمیتی داشت؟ بله، برای من مهم بود، اما برای تو.... اصلاً اگر فرداش آن خواهر دهن‌لق لوسش نیامده‌بود در مدرسه خودش را پیش تو شیرین کند، معلوم نبود کارمان به کجا می‌کشید. عصر همان روز که برای خودت فکرها کرده‌بودی و کارآگاه شده‌بودی و رفته‌بودی به مامان چیزهایی گفته‌بودی، خیال می‌کردی که جلوی یک خیانت بزرگ یا مثلاً گناه مرا گرفته‌ای. اما خیالت خام بود. بالأخره من کار خودم را کردم. فرداش هم که محمدحسین رفت و مرا گذاشت،‌ همان‌وقت که از مدرسه برگشتی و سر و صدا کردی و بابا و مامان و علی را کشاندی تا از من مثلاً بازجویی کنند و چند و چون قضیه را درآورند و به خیال خودشان بفهمند که چه کرده‌ام، من باز هم امانتی را نگه داشتم. الان بیست‌ و چهار سال می‌گذرد. گوش‌ می‌دهی زهرا؟ حالا من می‌خواهم امانتی را به تو هدیه بدهم. فقط بدان که من به این امانتی بیش‌تر محتاج بودم تا محمدحسین. چون من می‌دانستم که وقتی او اعزام شود، حتماً یکی‌دیگر از جایی گیر می‌آورد، ولی من دیگر نمی‌توانستم چفیه‌ای که بوی او را بدهد پیدا کنم.

    ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۵۳
    سید طه

    1.

    لنز دوربین حرفه‌ای‌ش را از لای نرده‌های حفاظ پل عابر پیاده، روبه‌روی میلاد و چند ساختمان بلند اطرافش بیرون فرستاده‌بود و با آرامش دیاف و سرعت شاتر را تنظیم می‌کرد تا نور چراغ‌های ساختمان‌ها در عکسش خوش بنشیند.

    این لابه‌لا، گاهی هم پکی به سیگار می‌زد!

    انگار برای گرفتن این‌ عکس - که عکس خبری نبود - به اندازه‌ی کافی وقت داشت...

    2.

    وقتی رسید، در نرده‌ای جلوی پله‌برقی‌های پل عابرپیاده بسته‌شده و قفل خورده‌بود.

    از پشت نرده‌ها، فقط دو پای مردی را دید که داشت روی تنها پله‌برقی روشن می‌رفت بالا.

    پیرمرد،‌ در حالی‌که هم‌چنان نفس‌نفس‌ می‌زد، آهی کشید و روی عصایش تکیه‌کرد تا نفسی چاق کند.

     

     

     

    ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۴:۳۱
    سید طه

    گفت: این همه جنگ در تاریخ رخ داده، این همه کشته شده‌اند و این‌همه اسیر. حالا مگر چه‌شده که برای حسین و خانواده‌اش این‌قدر بلوا به پا می‌کنید؟

    افسوس خوردم که چه‌قدر از خودش دور است. این کاش یک وقت ملاقات با خودش از خودش می‌گرفت.

    به چشمانش چشم دوختم و بعد از چند لحظه سکوت، گفتم: ما عاشق حسینیم، و عاشق خانواده‌اش. ولی عاشق دیگرانی که در جنگ‌ها نفله شده‌اند نبوده ایم! شاید بدانی عشق یعنی چه؛ و البته شاید هم نه!

    دو سه ثانیه سکوت و بعد:

    ما عاشقیم، به کوری چشم تک تک آن‌هایی که نمی‌توانند ببینند. آن‌ها حسودند، نمی‌توانند ببینند رفیق...


    پی‌نوشت1: این یک استدلال عقلی نیست،‌ چون اساسا استدلال عقلی کمی طول می‌کشد ولی اگر کسی با خودش ملاقات کند خودش می‌بیند که عاشق حسین است، خلاص! حتی بدون این‌که بداند چرا. شنیدن کی بود مانند دیدن؟

    پی‌نوشت2: ما نه منکر استدلال عقلی هستیم و نه حتی به آن کم اهمیت می‌دهیم. سوء تفاهم نشود، خواستیم میان‌بر بزنیم!

    پی‌نوشت3: دو شخصیت ماجرای بالا هر دوتاش خودم هستم!! حالا چه‌طور شده که این‌طور شده، بماند؛ مهم نیست!

    ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۱ ، ۲۳:۵۲
    سید طه

    پسرکوچولو کنار خواهرش نشست و آرام شانه‌هایش را تکان داد.

    زهرا... زهرا... پاشو. پاشو هر بازی‌ای تو دوست داشته باشی می‌کنیم.

    پاشو عروسک بازی کنیم. خاله بازی کنیم... فقط خواهش می‌کنم بیدارشو...

    پسر کوچولو چند لحظه سکوت کرد و به چشمان بسته و صورت رنگ‌پریده‌ی خواهرش نگاهی انداخت. دست کوچکش را روی گونه‌ی خواهرش کشید و آرام ادامه‌داد:

    زهرا... پاشو، قول می‌دم دیگه اسباب‌بازی‌هات رو خراب نکنم...

    کم‌کم اشک در چشمان پسرکوچولو جمع شد.

    بغض کرده‌بود.

    با ناله گفت: زهرا... پاشو باهم بریم نان بخریم.

    بغض پسر کوچولو ترکید.

    خواهرش برای همیشه به دست عده‌ای آدم نجس به خواب‌رفته بود.

    پسرک برای همیشه کینه‌ی مقدسی از صهیونیسم در دلش نشاند.

    ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۱ ، ۰۹:۰۷
    سید طه

    نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر دری وری می‌گوید. گفتم: این فرصت دیگه معلوم نیست دستمون بیاد. امضاش رو داشته باشی کلی کلاس داره. اگر باش عکسم بندازیم که دیگه هیچی! کولاکه. نوک همه رو باش می‌چینم.

    گفت: من به چیز دیگه‌ای دل خوش کردم. اینا دیگه برام رنگی نداره.

    احتمالا دوباره زده‌بود کانال معارف! رو اعصابم راه می‌رفت.

    [این گزیده است. متن کامل را بخوانید.]

    ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۱ ، ۰۹:۰۵
    سید طه