زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

مثل یک پرنده، ولی...

سه شنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۲۷ ب.ظ

مثل پرنده‌ی بخت‌برگشته‌ای که در یک قفس تنگ گرفتار است ولی...

 

پدرش برایش خریده. یک قفس کوچک خوشگل و یک پرنده‌ی ساده‌ی ساکت توی آن. برای مثلاً تولد بچه‌ش خریده. بچه‌ش مثلاً یک دخترک مهربان خوش‌قلب چهارپنج‌ساله است. دخترک پرنده‌اش را در همان قفس، روزها می‌برد بیرون. مثلاً می‌بردش پارک. می‌بردش سر خیابان. پرنده از این‌که بیرونِ خانه را تماشا می‌کند خوشحال می‌شود. آن‌قدر خوشحال که حواسش از آن‌همه دودی که تنفس می‌کند هم پرت می‌شود.

بعضی روزهای تعطیل که هوا خوب باشد، دخترک، قفس پرنده را بغلش می‌گیرد و می‌نشیند وسط صندلی عقب ماشین و با بابا و مامان می‌روند بیرون شهر برای تفریح و گردش. دخترک با پرنده‌اش حرف می‌زند. برایش قصه می‌گوید. دخترک واقعاً پرنده‌اش را دوست دارد، خیلی دوست دارد، لااقل خودش خیال می‌کند که دوستش دارد، ولی...

 

دخترک هر روز برای پرنده‌اش دانه می‌گذارد، آب می‌گذارد. بهش سرمی‌زند. انگشت کوچکش را روی سرش می‌کشد، که یعنی نوازش.

پرنده خیال می‌کند که خیلی خوشبخت است، چون فکر می‌کند بقیه‌ی پرنده‌ها همیشه توی خانه‌‌های چاردیواری دربسته و تاریک هستند و هیچ‌وقت بیرون نمی‌روند. پرنده وقتی درختان را می‌بیند به وجد می‌آید و حس غرور می‌کند و افسوس می‌خورد به حال بقیه‌ی پرندگان که درختان را نمی‌بینند.

 

مثل پرنده‌ی بخت برگشته‌ای که در یک قفس تنگ گرفتار است ولی...

ولی از اول در آن گرفتار بوده، چون در همان‌جا متولد شده. پرنده‌ی بخت برگشته یک مشکل اساسی دارد. این‌که وقتی با دخترک و بابا و مامانش به صحرا و کوه و دشت و دمن و چمن می‌رود، یادش می‌رود به آسمان‌نگاه کند و آزادی پرنده‌های دیگر را ببیند، یا آن‌که می‌بیند و خیال می‌کند که آن‌ها موجودات دیگری هستند که این‌جور می‌توانند رها باشند، یا آن‌که حتی این‌هم نه، اما جرأت ندارد که تصمیم بگیرد مثل آن‌ها آزاد باشد و رها باشد و از اسارت، خودش را برهاند.

مشکل اساسی پرنده‌ی بخت‌برگشته این است که خیال می‌کند خوشبختی یعنی همان که او دارد.

 

می‌دانی؟

مثل این پرنده‌ی بخت برگشته‌ای که دل‌خوش کرده‌است به... به هیچ...

مثل همین پرنده،

گاهی فکر می‌کنم مثل همین پرنده هستم.

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۱۰/۱۷
سید طه

خودمانی ها

نظرها  (۸)

۱۹ دی ۹۲ ، ۱۱:۱۲ حسین بوذرجمهری
سلام
ناشکری میکنی؟
البته تو مثل او نیستی. چون او احساس خوشبختی میکرد و تو نمیکنی
پاسخ:
سلام
چه ناشکری‌‌ای؟!
من که اصلا از خدا گله‌ای نکردم، اتفاقا از خودم گله دارم که چرا شکرگزار واقعی خدا نیستم. از این‌که خودم را در دام این و آن اسیر کرد‌ه‌ام و چنان که خداوند مرا رها از قیود دنیا آفرید، دل به بی‌کرانگی خودش نسپرده‌ام. من از خودم شاکیم. و هماره شرمنده و ممنون از لطف بی‌حدوحسابی که خدا به من داشته و دارد. و حقیقتا الطافش را می‌بینم. به وضوح.

بعد این‌که من کجا احساس خوشبختی نمی‌کنم؟ البته در این نوشته احساس خوشبختی یک حس مذموم و ناپسنده. حس خوشبختی ناشی از غفلت. کسی که خودش را بدبخت کرده، نباید هم حس خوشبختی داشته باشد. چون در این صورت هیچ‌فکری برای حال خودش نمی‌کند. انسان‌هایی که در دنیا گم می‌شوند و جمع‌کردن اسباب‌بازی‌های دنیایی بهشان حس خوش‌بختی می‌دهد، به راستی بدبخت نیستند؟ حالا که حس خوشبختی دارند، واقعا این خوب است؟

فکر می‌کنم از این نوشته می‌شود برداشت‌های مختلفی داشت. فکر می‌کنم اصلا خوبیش همین است. اصلا شاید خود من هم در ازای چند حس مختلفی که داشتم این یک متن را نوشتم. اصلا خوب نیست که من نوشته‌ی خودم را - خصوصا وقتی که سعی کردم قدری ادبی‌ش کنم! - شرح و تفسیر و تعلیق بزنم. ولی چون فکرکردم ممکنه برای برخی برداشت خطا از حال بنده ایجاد کنه، یکی از برداشت‌ها را می‌گویم. فکر کن که ما چه‌قدر می‌رویم سر قبر شهدا و با شهدا حرف می‌زنیم و به آن‌ها نگاه می‌کنیم (به قبرشان البته) و بعد هی دعا می‌کنیم که فلان کار دنیامان حل شود. یا اصلا دعا می‌کنیم برای آخرتمان. البته این خوب است، ولی چرا کم‌تر به این فکر می‌کنیم که شهدا هم دقیقا آدم‌هایی بوده‌اند مثل ما و ما الان با حال شهدا نزدیک شهادتشان چقدر حالمان تفاوت دارد. ما آن‌ها را موجوداتی متفاوت نسبت به خودمان فرض می‌کنیم شاید گاهی. دلمان خوش است به قفس تنگی که از دنیا دور خودمان درست کرده‌ایم و گاهی به بهانه‌ی نماز و دعا و زیارتی دست و پا شکسته، سری می‌زنیم به عالم بی‌منتهای ملکوتی آسمان...
و خلاصه از این حرف‌ها.
۲۰ دی ۹۲ ، ۰۱:۱۳ من ، بی تو
بده؟
امیدوار بودن؟
پاسخ:
امیدوار بودن؟
نه، فکر نمی‌کنم! امیدوار بودن خیلی خوبه. البته امیدواری به رحمت خدا.
البته به نظرم امید به هرچیز دیگری که غیرخدا باشه بده و خیلی هم بده.
پس امیدوار بودن هم شاید همیشه خوب نباشه.
حلا که اینطوری فکر می کنید بدانید این قفس را خودمون برای خودمون درست کردیم قفسی که از توی اون هیچ جا رو نمیشه دید.
فرق قفس او و ما در اینه که اونو به زور تو قفس کردن اما ما خودمون
می خواهیم در قفس باشیم اگه راست می گفتیم جای این همه ایندر و آندر زدن شبی به درگاه خدا می رفتیم و از او می خواستیم رهایمان کند شاید دوباره زندگی اهل بیت و سیره شونو می دیدیم و مثل اونا زندگی می کردیم. اونا عادتشون احسان به مسیئین بود اونا دوست نداشتند الکی خودشونو تو قفس کنن سعیشون در فکاک رقابشون از نار بود.
در دوستی جفا نمی کردند غیر خودشون بقیه رو هم می دیدند و....
بیا مثل اونا با دوستانشون که مومنین اند انس بگیریم انسان از تنها بودن و زندگی در قفس به جایی نمیرسد.
ضمنا چه بسا پیش خودفکر کنیم اینکارمون درسته در حالیکه ممکنه اعمال خودمون ما رو تو قفس کرده باشه تنها راه همان خداست کسی که از توی قفس دربسته و ایزوله ی به تمام معنی می شود دیدش البته با چشم قلب.
معذرت می خوام از نویسنده محترم وبلاگ فکر می کنم این حرفهایی که با شما زدم برای این بود که قفس من یک روزنه بیشتر نداشت آن هم به وبلاگ شما باز می شد.
۲۴ دی ۹۲ ، ۰۰:۳۴ سیدگمنام

سلام اقا سید..خیلی قشنگ انسان محصور و دست و پازده در تلاطم امواج دنیا رو به تصویر کشیدی...

ذهنت پویا،قلمت مانا،

یاعلی


پاسخ:
سلام سیدجان.
ممنونم.

کاش گمنام نبودی و ما هم می‌شناختیمت.
آخه ما سیدا رو خیلی دوست داریم!!
۲۴ دی ۹۲ ، ۲۳:۳۱ ...:: بخاری ::...
دارم گریه می کنم+
پاسخ:
گریه؟
چرا؟ ناراحتتون کردم؟ حالا این خوبه یا بده؟!

اون +ای که گذاشتید لینک بوده آیا؟ آخه نفهمیدم یعنی‌چی. ببخشید.
۲۶ دی ۹۲ ، ۰۹:۴۶ حسین بوذرجمهری
سلام
جواب قشنگی بود. دوست داشتم
من صورت مسئله را عوض کرده‌ام. در سفرنامه عمره‌ام نوشته‌ام. سعی بین صفا و مروه را اینطور برداشت کردم که نماد روزمرگی و دست و پا زدن در تلاشهای بیهوده ماست که دنبال آب میرویم ولی آبی در کار نیست و همه سراب است. و آب در سعی بین صفا و مروه نیست بلکه آنجایی است که فکرش را هم نمیکردی. کنار کعبه، زیر پای کودک خردسال. اما در نهایت با این وجود، تا سعی پوچ بین صفا و مروه را نکنی، اجازه دسترسی به آب زلال زمزم را نداری.
در واقع به این نتیجه رسیدم که روزمرگی بر ما تکلیف است. خدا میخواهد ما را در سعی پوچ بین صفا و مروه ببیند.
۲۷ دی ۹۲ ، ۱۱:۰۶ ...:: زرافه ::...
این مثالى که حسین در سفرنامه ى زیبایش زده بود را دوست داشتم. خدا دوست دارد که ما را در آن سعى صفا و مروه در کنار سرابها ببیند - درواقع در همان قفس، در همان دل بستگى هاى پوچ - تا ببیند ما چه مى کنیم. بسته به انتخاب خودمان دارد. یا به همان قفس و سراب راضى مى شویم یا نه. 
متن شما هم زیبا بود و تلنگر مى زد. ممنون

۰۳ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۵۲ علیرضا همتی فارسانی

  

  با تــــوام، تا  ته این قصه حواسم به تو بود هدیـــه‌ام یک غزل تازه، حواسم به تو بود

برگرفته شده از hematifarsani.blog.ir
پاسخ:
سلام
خوش آمدید.

به نظرتان اگر به جای «حواسم به تو بود» بگذارید «حواسم به تو هست» بهتر نیست؟
فعل «با توام» مضارعه، من فکر می‌کنم اگر باقی فعل‌ها هم مضارع باشه بهتر می‌شه،‌ خصوصا وقتی که دلیل خاصی برای ماضی بودن «حواسم به تو بود» پیدا نمی‌کنم.

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

متاسفانه به علت عملیات بروزرسانی، موقتا امکان ارسال نظر و نظرسنجی مطالب غیر فعال می باشد.
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">