زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

گورستان - قسمت اول

شنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۳، ۰۳:۲۷ ب.ظ

من بودم و بهنام و صابر

من بودم و صابر و بهنام

صابر بود و من و بهنام

صابر بود و بهنام و من

بهنام بود و صابر و من

بهنام بود و من و صابر

از هر طرف که نگاه می‌کردی جز ما سه تا کسی دیگر آن‌جا نبود. شاید تصمیم گرفته‌بودیم آخرین شب تعطیلات نوروزی‌مان را خاطره‌انگیزتر از تعطیلی‌های گذشته کنیم. از غروب با هم بودیم، اولش در شهر چرخکی زدیم و بعد هم رفتیم خانه‌ی پدر صابر. پدر و مادر و تنها برادرش رفته‌بودند مهمانی. تنها بودیم. گفتیم و خندیدیم و هرآن‌چه از دستمان برمی‌آمد خوردیم. برای تسلی وجدانمان از این همه اتلاف وقت، شعر هم خواندیم و سعی کردیم حرف‌های حسابی هم بزنیم. آن شب قرار گذاشته‌بودم بروم خانه‌ی برادرم. برای یک دیدار نیم‌ساعته‌ی کوتاه برای خداحافظی. فردا داشتم می‌رفتم تهران. صابر از نبودن پدر و مادرش در خانه احساس راحتی می‌کرد. انگار آن‌جا را به تصرف خودمان درآورده‌بودیم. وقتی آن‌ها از مهمانی برگشتند، برای رفع محدودیت تصمیم گرفتیم بزنیم بیرون. بهانه‌ی رساندن ما به منزل می‌توانست کارساز باشد، خصوصا در آن موقع شب، اما به شرط آن‌که موتورم به چشم پدر و مادر صابر نیامده‌ باشد. من با موتور آمده‌بودم و بهنام را از خانه‌شان برداشته‌بودم و رفته‌بودیم خانه‌ی صابر و از آن‌جا با هم شده‌بودیم. موتورم را نزدیک خانه پارک کرده‌بودم. احتمالا دیده‌بودند. بهنام تماس نیم‌ساعت پیش مادرش را یادآوری کرد. سراغش را گرفته‌بودند و وقتی گفته‌بوده که آن‌جاست و دیروقت برمی‌گردد، سفارش کرده‌بودند که با موتور نیاید؛ به خاطر سردی هوا. هوا انصافا سرد شده‌بود. آن‌شب نمی‌شد با موتور بیش‌تر از بیست‌تا سرعت رفت. مانده‌بودم خانه‌ی داداش را چه کنم. صابر اصرار می‌کرد که کنسل کنم، با هم برویم بیرون و آخر شب هر کسی برود خانه‌ی خودش. من با داداش تماس گرفتم که دیدارمان را عقب بیندازم. داداش فردا می‌رفت سرکار، و بعد از ظهر آن روز هم من مسافر تهران بودم برای دانشگاه. من و من کردم و رساندم که امشب را می‌خواهم لغو کنم. داداش پذیرفت و قرارشد قبل از حرکتِ من جایی هم‌دیگر را ببینیم و خداحافظی کنیم.

ساعت حدود ده و نیم بود. پدر صابر به اتاق آمد و احوالی از ما گرفت و دقایقی با هم گپ زدیم. صابر به هر بهانه ماشین را تحویل گرفته‌بود. شاید برای این‌که بهنام را و یا حتی مرا هم به خانه‌مان برساند. دیدار سنگین و رسمی من و بهنام و پدر صابر، در غیاب صابر سنگین‌تر و رسمی‌تر شده‌بود. صابر که آمد، زود پدرش از ما خداحافظی کرد و رفت برای استراحت. به جز اتاق کوچک صابر در کنج خانه،‌ همه‌جا در خاموشی ملایمی فرورفت. نا خودآگاه سعی می‌کردیم آرام‌تر حرف بزنیم. قبل از رفتن صابر برایمان سفره‌ی شامی انداخت و بعد از شام هم باز بساط گعده گشودیم و سرگرم شدیم. بعد هم سر کامپیوتر صابر مشغول شدیم و طول کشید.

 

ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب،‌ از خانه زدیم بیرون. خیلی خیلی دیر شده‌بود. پیش از آن‌که قرارم با داداش کنسل شود به خانه گفته‌بودم که احتمال دارد شب را خانه‌ی داداش بمانم. حالا داداش فکر می‌کرد من خانه‌ی خودمان هستم و پدر و مادرم خیالشان راحت بود که خانه‌ی داداش خوابیده‌ام. خوابیده‌بودم روی صندلی عقب ماشین بابای صابر و به چراغ‌هایی که از بالای سرم رد می‌شدند نگاه می‌کردم. خستگی اذیتم می‌کرد. به صابر پیشنهاد دادم برگردیم خانه‌شان و بخوابیم. صابر اما برعکس من خیلی سرحال و قبراق می‌راند و می‌خواند. بهنام هم مثل همیشه کمی فکر می‌کرد و کمی حرف می‌زد و کمی به چیزهای آن دور و بر ور می‌رفت. بهنام در زاویه‌ی دید من نبود، اما کاملا می‌شد رفتارش را حدس زد! صابر پیشنهاد داد برویم قبرستان! گفت گلزار شهدا. بدم نیامد. بهنام هم قبول کرد. مردد بودم. اکراه داشتم اما پذیرفتم. راهش را کج کرد سمت قبرستان به نیت گلزار شهدا. بلند شدم و روی صندلی نشستم. درست وسط.

 

جز چراغ‌های کم‌نور سبزرنگ سقف گلزار شهدا،‌ نور چشم‌پرکن دیگری آن دور و بر نبود. چراغ‌های اطراف خیابان‌های قبرستان اگر نبودند، خودمان را در آن بیابان گم می‌کردیم. بادهای سرد و تندی می‌وزید. با هم پیاده شدیم و راه افتادیم. ترس مخفی‌ای در رفتار هر سه‌مان احساس می‌شد. گلزار شهدا روی یک سکوی یک متری بود که وسعت زیادی داشت. پای پله‌هایش ایستادیم. بهنام پرسید: شما نمی‌ترسید؟ صادقانه گفتم که کمی می‌ترسم و زود از این اعتراف بزدلانه پشیمان شدم. رفتیم و زیر نور سبز گلزار نشستیم بین قبر شهدا. کمی ترسم آرام گرفته‌بود. بهنام شروع کرد خواندن. صدایش در فضا می‌پیچید. انگار پای کوه ایستاده است. انگار همه‌ی مردگان همراه او می‌خواندند. صدایش می‌رفت و برمی‌گشت. صدایش در زوزه‌ی باد گم می‌شد. من بلند شدم و ایستادم. چرخی زدم و به اطرافم نگاه کردم. صابر گفته‌بود طوری بنشینیم که هر سه یک‌دیگر را ببینیم و من به راحتی داشتم از حرف صابر سرباز می‌زدم. در آن دور و بر هیچ‌کس را نمی‌دیدم.

من بودم و بهنام و صابر

من بودم و صابر و بهنام

صابر بود و من و بهنام

صابر بود و بهنام و من

بهنام بود و صابر و من

بهنام بود و من و صابر

از هر طرف که نگاه می‌کردی جز ما سه تا کسی دیگر آن‌جا نبود.


1- یادآوری: قسمت بعدی هم دارد...

2- این داستان را کاملاً خیالی و دروغ محض و هرگونه تشابه اسم و زمان و مکان و فلان، همه و همه را تصادفی بدانید. اگرچه ماجرا آمیخته‌ای است از واقعیت و خیال.

3- همراهان و دوستان عزیز، عذرخواهی که مدتی نبودم. از توجه و نظراتتان سپاسگزارم و امیدوارم تأخیرم را در پاسخگویی نظرات به بزرگواری ببخشید.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۳/۰۱/۲۳
سید طه

نظرها  (۹)

سلام 
قلمتان بسی جذاب وزیباست ..
به نظر بنده حقیر عناصر داستانی به خوبی پرورانده شده
با ارزوی موفقیت  

اللهم عجل. لولیک الفرج
پاسخ:
سلام
لطف دارید.
شما بزرگوارید و نظرتان برای من اهمیت بسیار دارد.
خدا را شکر.

آمین.
یاعلی

سلام


داستان خیالی و دروغ محض زیبایی بود:دی


ادامه بده ببینیم چی میشه:دی

پاسخ:
سلام

ادامه‌ش احتمالا خیالی‌تر، دروغ محض‌تر و زیباتر می‌شود.
۲۴ فروردين ۹۳ ، ۱۲:۲۸ خادمه ی حرم شاه عبدالعظیم ع
سلام علیکم
تمنا میکنم اسم بنده رو تو اد لیست هاتون اگه دارید، تغییر بدید
بنا به دلیلی که در پست ثابتم گذاشتم عذر بنده رو از این اسم بپذیرید و بزارید:
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد
ممنونم از محبتتون
و التماس دعا دارم
پاسخ:
سلام علیکم و رحمة الله.

پست ثابتتان را خواندم.
خادمی افتحاری است که به شما داده‌اند. می‌توانید به خاطر آن خوشحال باشید و این مدال افتخار را به همه نشان دهید. مثل کودکی که از یک بزرگ‌تر یک هدیه‌ی ارزشمند می‌گیرد و مرتب به همه نشان می‌دهد. من فکر نمی‌کنم نام شما اشکالی داشته‌باشد. خیلی هم زیباست. قطعا لیاقتش را دارید، ولی بازهم سعی کنید روز به روز بیش‌تر شایسته‌ی این عنوان باشید.
من می‌گویم بهتر است به جای آن که عناوین خوب را از خودمان دور کنیم، خودمان را به پای عناوین خوبی بگذاریم که خدا نصیبمان کرده‌است. بهتر است تقوای قوت داشته‌باشیم، نه تقوای ضعف. صورت مسئله را پاک نکنیم، بلکه مقتدرانه مسئله را حل کنیم.

محتاجم به دعا
یاعلی
سلام
خیلی جالب بود...
منو یاد گذشته های نه چندان دورم انداختی.
داداش گلم!آدم که مزدوج میشه،تفکراتش توی زندگی عوض میشه!


پاسخ:
سلام
سلامت باشی.
امیدوارم گذشته‌های بدی نباشه.

مزدوج؟! مزدوج یعنی‌چه؟ حالا کی مزدوج شده این وسط؟ منظورت چه تفکراتیه؟ تفکرات کی؟
جــلـیلـی زبــان شـــمـا را نمیفـهمـد،
ســّید محـمّـد خــاتمـی میفـهمیـد کــه...

جــلـیلـی یک دیکــتاتور است..

دست خــودشــان نیســت، حـق دارنـد!
بـاور کــنیـد...

سلام علیکم
تربت بـروز شــد
عاقبتتون ختم بشهادت ان شاءالله..

=======
میام میخونم 
گویا جالبه
: )
پاسخ:
سلام
امیدوارم این‌طور باشه.
ممنون
امیدوارم مثل (24 ساعت من و صابر) بدون ادامه رها نشه!
پاسخ:
خیالتون راحت!
این‌دفعه تا آخرش رو نوشتم.
حقیقتا هنگامی گه داشتم می خوندم دلم خواست بازم وقت می شد مثل قدیم با شما و بقیه دوستان می نشستیم و هم دل بودیم با هم صحبت می کردیم...
بعضی وقتا می گم خدایا یکی رو فرست دم محمدی داشته باشه ما رو به کریمه ی فاصبحتم بنعمته اخوانا،اخوان واقعی بکنه
اللهم ارزقنا
پاسخ:
ما همه برادر هستیم، همه‌ی مسلمانان با هم برادرند، شیعیان که دیگر واقعا با هم برادرند، البته به شرط آن‌که خودشان این برادری را خراب نکنند.
اگر ما چیزی را خودمان خراب می‌کنیم، چرا باید منتظر باشیم تا خدا کسی را بفرستد تا آن را درست کند؟
با آمدن پیامبر ما همه برادر شدیم، این‌که یک‌دیگر را برادر هم نگه‌داریم دیگر به خودمان مربوط است. البته باید از خدا هم کمک بخواهیم.
خدا برادری را روزی همه‌ی ما کرده‌است. حال اگر شکر نعمت به جای آوریم، برایمان می‌ماند، و اگرنه...
سلام
خواندیم
بسی جالب بود
لطفا ادامه مطلب رو گذاشتید به ما خبر میدید؟!

پاسخ:
سلام
لطف دارید، ممنونم
ان‌شاءالله خبر میدم، یکی دو روز دیگه می‌گذارم.
۲۵ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۴۶ محمد علی رنجبر طزنجی
سلام
داستانتان را خواندم
به نظرم شروع ساده و نسبتا خوبی داشت
چند نکته لازم دیدم یادوری کنم:
1- نیازی نیست برای داستانتان توصیف هایی غیر از خود داستان داشته باشید.(چند سطر آخر را می گویم سید!)
2- اینکه اول داستان زا اینطوری شروع کردید (خانه دوست و ...) اگر در آینده داستان کارایی دارد مناسب است اما اگه فقط به عنوان شروع داستان است مناسب نیست به عنوان مثال می توانید از اینجا شروع کنید :
ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب،‌ از خانه زدیم....
یا حتی از این قسمت (اگر می خواهید موضوع برادرتون را حذف کنید):
خوابیده‌بودم روی صندلی عقب ماشین بابای صابر و به چراغ‌هایی...
اینجوری فکر کنم تعلیقش هم بیشتر شود(البته بحث شخصیت پردازی با توجه به نوع داستان در خور توجه است مثلا در داستانهای  زویا پیرزاد و یا ختی چخوف خیلی به این موضوع اهمیت می دهند اما کسانی مثل مصطفی مستور و بعضی از داستان های هدایت شخصیت افراد در روند داستان حل می شوند و مثلا شما می توانید به جای زن "اثیری" در بوف کور هر شخصیت دیگری را بگذارید اما در مورد شخصیتهای اخمد محمود هرگز این کار امکان پذیر نیست و...)
3- اگه می خوایید از رئالیسم جادویی و یا جریان سیال استفاده کنید باید نشانه ها در ابتدا مشخص باشد "حق ندارید خواننده را غافلگیر کنید" بعد هم اسمش را بگذارید "تعلیق"
4-فکر کنم با هم کلاس فیلنامه نویسی می رفتیم "من"و "تو" "میلاد" و "چاهای نفت دیگه...ته کشیدید؟!!؟
5- ذهن شلوغ خواننده اونقدر توان نداره که یه داستان کوتاه را دو قسمتی و یا چند قسمتی را به خاطر بسپاره پس سعی کن همه را در یکجا انتشار بدهید بهتر است
6- یه مدت پیش یه داستان نوشتم تحت عنوان "هارمونی" و البته داسنهای دیگه(البته اگه بشه بهش گفت داستان) خوشحال می شوم تا نظرات ارزشمند خودتون را برای من بگذارید!
7-حق یارت
چاه نفت خشک شده
"چاه های نفت خشک نمی شوند تمام می شوند"

پاسخ:
سلام
از حوصله و نظر مفصل و مفیدتان بسیار سپاسگزارم.
فعلا درگیر امتحاناتم، ان‌شاءالله در یک فرصت خوب یک بار دیگر با حوصله و دقت بیش‌تر می‌خوانم و به‌شان فکر می‌کنم و اگر سؤالی یا نکته‌ای بود خدمتتان عرض می‌کنم.
باز هم از وقتی که گذاشتید ممنونم.
باز هم به من سربزنید، حضورتان بیش از آن‌چه می‌پندارید خوشحالم می‌کند!

یاحق

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">