زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

زیر سایه

دوشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۳، ۰۴:۴۲ ب.ظ

آمده‌ام نشسته‌ام این‌جا، این‌جا که مثلاً قرابتی با او دارد و ربط و نسبتی، و لپ‌تاپ را باز کرده‌ام و می‌نویسم. به چشم آدم‌های دور و بر، به دیوانه می‌مانم تا عاشق. و اصلاً هم خودم نمی‌دانم چه حالی دارم! شاید دیوانه، شاید عاشق.

آمده‌ام این‌جا که قرابتی با او دارد و ربط و نسبتی، و اگر کسی جای من باشد از همین‌فاصله می‌تواند خوب بویش را بشنود. دلم بهانه می‌گیرد که عاشق باشم، حتی اگر نخواسته‌باشم، حتی اگر عقلم آشکارا این مسخره‌بازی‌ها را ممنوع بشمارد.

حالا وضع چنین است، برایم مهم نیست که آدم‌ها درباره‌ام چه بگویند. مثلاً آن مردی که آن‌طرف خیابان در پیاده‌رو ایستاده و به شاخه‌ی درخت الکی ور می‌رود و فکر می‌کند که چون من چشمم را کرده‌ام توی مانیتور، دیگر او را نمی‌بینم که کنجکاوانه رفتار مرا وارسی می‌کند و در دلش خدا را شکر می‌گوید که مثل من دیوانه نیست. هیچ‌چیزی مهم نیست، آن اندازه که مرا از کارم منصرف کند. از این نوشتن بی‌وقت بی‌جا، در وضعیتی کاملاً غریب و کاملاً‌ شگفت.

از نوشتن این‌چیزها ابا دارم. یک ابای طولانی و دیرین، یک ابای قدیمی. اصلاً به مذاق رفقای پر از حساب و کتابم خوش نمی‌آید این مسخره‌بازی‌ها، برای همین است که تصمیم‌ می‌گیرم این‌حرف‌ها را جلوی چشم کسی نگذارم، اما چون دلم بهانه می‌گیرد می‌نویسم و اتفاقاً این‌بار به محض رسیدن به خانه می‌گذارمش جایی که در دسترس همه ‌باشد، در دسترس باشد، اما جلوی چشم نباشد. زدن بعضی‌ حرف‌ها هنوز به قدرکافی ترس دارد.

بهنام به من می‌گفت: همه‌ی پسرها در زندگی‌شان عاشق می‌شوند، اما تو...

شاید گفت: «اما تو نه» ولی بعداً خودش پشیمان شد و اقرار کرد که اشتباه کرده‌است.

و حالا که نمی‌دانم خبری شده یا نشده، به حدس‌های دقیق بهنام فکر می‌کنم، و این‌که دقیقاً چه‌قدر درست است، و دقیقاً‌ چه‌قدر غلط است.

 

دوست دارم حالا که زیر آفتاب نشسته‌ام کنار خیابان و واقعاً واقعاً به این آدم‌های تک و توکی که می‌آیند و می‌روند هیچ کاری ندارم و کاری ندارم به این‌که در موردم چه می‌اندیشند، دوست دارم حالا عاشقانه‌هایی بنویسم که بتواند برای اقرار قانعم کند. اقرار به این‌که تغییر کرده‌ام و اقرار به این‌که در برابر بهانه‌گیری‌های دلم تسلیم شده‌ام و رسماً کم آورده‌ام.

حالا شما و آن آقای لاغراندام قد بلند بغل دستت که مدام کتاب‌های جالب دستش می‌گیرد و البته آن‌ها را می‌خواند و البته می‌داند، بیایید مسخره‌ام کنید و بگویید که فلانی، تو دیگه چرا؟ واقعاً زشته، خیلی زشته.

من هم آرام و متین سر تکان می‌دهم و لب‌خند یک‌وری عجیب و غریبی می‌زنم که معنی‌اش را هیچ‌وقت نفهمید، و بعد حرفتان را تأیید می‌کنم و صراحتاً می‌گویم که «کاملاً‌ با شما موافقم آقا»،

اما این‌ برخوردها و این قضاوت‌ها و این دیدگاه‌های شما - با احترام - چیزی را عوض نمی‌کند. چون من تسلیم دلم شده‌ام، تسلیم یک طفل صغیر بازیگوش بی‌حیای اعصاب‌خردکن، حالا تسلیم شده‌ام و اگرچه تسلیم شده‌ام، اما عقلم هنوز کار می‌کند. برای همین خیلی ساده و خیلی صادقانه می‌توانم با شما موافق باشم، و البته هستم. و اما -بازهم می‌گویم که- این هستن‌ها چیزی را عوض نمی‌کند.

 

بلند شدم آمدم این‌سو تر، چون این‌جا سایه‌است و نشستن در آفتاب برای مغز من خیلی خوب نیست. این‌جا زیر سایه‌ی یک درخت بزرگ مهربان، می‌شود لحظه‌های ناب دونفره‌ی بی‌بدیلی را تصور کرد. لحظه‌ی هدیه‌ دادن یک شاخ گل، یا یک بیت شعر، یا یک برگ رنگارنگ پاییزی. و من هدیه‌دادن سومی را از همه بیش‌تر دوست دارم، چون کم‌یاب‌تر است، و فروشی هم نیست. بیت شعر هم می‌گذارم تنگش، این می‌شود قشنگ‌ترین هدیه‌ی دنیا.

زیرسایه، تخیل بهتر کار می‌کند. چون هوا خوب است و نسیم بهتر عرض اندام می‌کند. نسیم را نمی‌شود دید، می‌شود حس کرد و گاهی می‌شود شنید، البته به کمک شاخساران و دیگران. زیر سایه برای خیال‌پردازی‌های یک دیوانه‌ی جوان بهتر است. خیال‌هایی که هیچ ردی از واقع در خود ندارد، و البته بزرگ‌ترها اشاره کرده‌اند که خیال‌ها بالاخره یک ردی از واقع را گرفته‌اند به آن‌جا رسیده‌اند که رسیده‌اند. و من - مثل همیشه - به بزرگ‌ترها حق می‌دهم و سعی می‌کنم حرفشان را درست بدانم، حتی در مواردی که حرفشان کاملاً درست است!

 

امروز چندشنبه است؟

هفت‌شنبه؟ بعید هم نیست، در این اوضاع.


    نکته: به دنبال شبهه‌ای که برای بعضی دوستان پیش آمده‌بود، این پی‌نوشت را اضافه می‌کنم که یادداشت بالا یک روایت خیالی است و البته خوب می‌دانید که در خیال، می‌توان هر زمان و فضایی را و هر حس و حالی را تصور کرد، اعم از آن‌که به راستی تجربه شده‌باشد یا نشده‌باشد.
    از آن‌جا که به نظرم این یادداشت به لحاظ ادبیات نسبتاً قابل اعتنا بود، آن را در وبلاگ درج کردم، و دلیل آن‌که در صفحه‌ی اصلی نیست، فضای نامأنوسش با غالب محتوای وبلاگ است.

    نظرها  (۳)

    سلام

    اولا: باوجود عادی بودن موضوع کلام و متن خیلیییی عالییی کار شده قلمتون بسیار جذابه شکرش را بجا اورید.

    دوما:با فضای وبلاگ نامانوس نیست درمطلب تنها حدودا به همین موضوع اشاره شده البته به نظرمن حقیر

    انشالله خداوند همه ی خیالات را به <صراط مستقیم> هدایت کناد.

    التماس دعا

    پاسخ:
    سلام

    اولاً، ممنونم از شما و لطف شما. امیدوارم بتوانم در راه مرضی خدای متعال ازش استفاده کنم. 

    «دوماً» هم که غلط است! دوم، اگر ناراحت نشوید، باید عرض کنم عمه‌ی بنده که در این کامنت [پای مطلب «آدمی»] نفرموده بودند این مطلب با سایر مطالب وبلاگ بسیار متفاوت است، خودِ بزرگوارِ حضرتعالی فرموده‌بودید. :)

    سوم، یعنی به نظر شما این خیالات با صراط مستقیم منافات دارد؟! شاید حق با شما باشد. در این باره حرف‌های زیادی می‌شود زد، جای بحث و مطالعه و حتی پژوهش دارد و البته کارهایی هم شده‌است. محبت و عشق، سرمایه‌ی جوانی است، فی‌نفسه چیز بدی نیست. به نظرم این خیالات، برای جوانی هم‌سن من نباید خیلی هم دور از انتظار باشد، حتی می‌تواند جرقه‌ای باشد برای یک شروع سعادت‌بخش، فقط باید مواظب بود که به انحراف کشیده نشود. به نظرم مقصود شما هم همین است. یعنی استعداد محبت را که خداوند در وجودمان قرار داده و گاه و بی‌گاه به اشکال مختلف - از جمله چنین نوشته‌هایی- نمود می‌یابد، باید هدایت و سرپرستی‌اش کنیم و مواظب باشیم مرزها را مراعات کند.

    من محتاج دعای خیر شما و دیگر بزرگواران هستم، شدید.
    از نظرات خوبتان هم ممنونم.

    ضمناً برای آن‌که بتوانم شکر زبانی و عملی این نعمتی را که فرمودید به جای آورم، دعایم کنید.
    سپاس
    هدیه ی یه برگ رنگارنگ پاییزی... ترجیحاً برگ چنار...
    خییییییییییلی هدیه ی قشنگی می تونه باشه :)

    امیدوارم به زودی زود این لحظه ی قشنگ رو تجربه کنین :)
    ۰۳ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۰۲ حسین بوذرجمهری
    سلام سید
    اعصابت خرده ها!

    برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">