زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

خسته‌گی

چهارشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۳، ۰۵:۴۸ ب.ظ

 

خسته‌شده‌بودم. کمی‌ هم سرم درد گرفته‌بود. حداقل یک‌ساعتی می‌شد که چشم‌هایم نور صفحه‌نمایش لپ‌تاپ را تحمل می‌کرد. ناچار برای امتحان فردا، خواندن فایل چهارصد صفحه‌ای کتاب را به جای نسخه‌ی چاپی انتخاب کرده‌بودم. ساعت حدود پنج بود و الان دیگر باید همسرم از راه می‌رسید. چای را آماده‌کرده‌بودم و کار دیگری هم بلد نبودم که برایش انجام دهم! یک جمله‌ی کوتاه عاشقانه‌ی اختصاصی هم البته با ظرافت روی یک کاغذ رنگی دایره‌ای نوشته‌بودم و چسبانده‌بودم برایش روی در یخچال، و یک گل فلزی کوچک هم به آن ضمیمه کرده‌بودم؛ و پیش خودم فکر می‌کردم که لابد باید خیلی خدا را شکر کند که شوهرش حال و حوصله و شوق و ذوق این‌کارهای دخترانه را دارد! و تازه لابه‌لای درس‌خواندنم دل‌شوره داشتم که اگر آن جمله را نبیند، یا نفهمد، یا خوشش نیاید، یا ابراز احساسی نکند...

 

سرم را از روی مانیتور بلند کردم و از پنجره‌ی روبه‌رو، اتوبان را نگاهی انداختم. از آن طبقه‌ی ششم، می‌شد به خوبی ماشین‌های مضطرب عجول را دید که در همه‌ی شبانه‌روز، و در همه‌ی شبانه‌روزهای دیگر، می‌روند و می‌آیند و این رفتن‌ها و آمدن‌هایشان تمامی ندارد. چند دقیقه به ماشین‌ها نگاه کردم، و بعد همان‌طور که حرف علی را -که چندسال پیش، وقتی شب‌هنگام از تالار مطالعه بیرون آمدیم و باهم در همان طبقه‌ی بالای کتاب‌خانه، از پنجره همان اتوبان را نگاه می‌کردیم گفته‌بود- در ذهنم مرور می‌کردم، از پشت میز بلند شدم تا استراحتی کنم. حرف آن شب علی را اگرچه هیچ‌کدام مزه‌ای ازش نچشیده‌بودیم، ولی به خوبی شیرینی‌اش را می‌توانستیم حدس بزنیم. آن زمان، جفتمان مجرد بودیم.

یادم نمی‌رود، لب پنجره ایستاده‌بودیم و ساکت بودیم، بعد از چندلحظه مکث و سکوت، که همراهش خیره خیره رفت و آمد چراغ‌های زرد و قرمز ماشین‌ها را نگاه می‌کردیم، بدون آن‌که رو از اتوبان بگردانم، از علی پرسیدم «چه آرزویی داری؟»، و بلافاصله حس کردم که سؤالم هیچ‌ربطی به هیچ‌چیزی ندارد و احتمالاً علی باید از ربطش سؤال کند، ولی او جواب داد، بی‌درنگ، آرام و مطمئن: «دوست داشتم در یکی از این ماشین‌ها نشسته‌بودم و خانمم کنار دستم نشسته‌بود و در این اتوبان‌ها می‌راندم و می‌راندم، می‌راندم و با هم گپ می‌زدیم، می‌‌گفتیم، می‌شنیدیم، می‌خندیدیم...» من هم بدون هیچ‌کلمه‌ای، فقط با یک لب‌خند کم‌رنگ پرمعنای بی‌صدا، حرفش را از منظر خودم و برای خودم و به زبان خودم و به نوبه‌ی خودم تأییدکردم.

 

چند دقیقه به ماشین‌ها نگاه کردم، و بعد همان‌طور که حرف چندسال پیش علی را در ذهنم مرور می‌کردم، برای استراحت از پشت میز بلند شدم و به سمت هال محقر خانه رفتم. کم‌کم خورشیدِ غروب آخرین بخشش‌های آن روزش را با خود می‌برد که بقیه‌ش را علی‌الحساب به مردم آن‌طرف زمین هدیه کند. خانه تاریک بود. دل و دماغ نداشتم چراغ‌ها را روشن کنم. منتظر بودم همسرم برسد، بیخودی فکر می‌کردم اگر او چراغ‌ها را روشن کند، نور خانه لذت بیش‌تری دارد! شاید هم یک حس شاعرانه‌ بود که دلم می‌خواست خانه‌ای که خانمم درش نیست، چراغی هم درش روشن نباشد.

گوشه‌ی هال، نزدیک در ورودی، کنار کمد لباس نشستم و زانو بغل گرفتم. تلفن - از آن طرف هال - شروع کرد به زنگ زدن. اصلاً حال و حوصله‌ی تکان خوردن نداشتم. گفتم هرکه باشد دوباره زنگ می‌زند. دمغ بودم. یک‌شنبه‌ها من هیچ کلاسی نداشتم و برعکس، او از صبح تا غروب دانشگاه بود. برای همین بود که میانه‌ام با یک‌شنبه‌ها خیلی خوب نبود. من معمولاً دوست داشتم یک‌شنبه‌‌شب‌ها را برویم بیرون، برویم بگردیم، اما او معمولاً خسته بود و غیرمستقیم مخالفت می‌کرد. خیلی مهربان، و بدون آن که بزند توی ذوقم، بهانه‌ای می‌آورد که هم نرویم، و هم دل من نشکند. حق داشت. من هم اصرار نمی‌کردم. می‌گذاشتیم برای یک شب دیگر، شاید آخر هفته.

فعلاً مسئله چیز دیگری بود. همیشه در آن ساعت‌های یک‌شنبه دیگر رسیده‌بود خانه، آن روز خیلی دیرکرده‌بود. فکرم کار نمی‌کرد. خسته‌شده‌بودم. در دلم به‌ش بدوبی‌راه‌های ملایم می‌گفتم!

«یعنی کجا رفته‌ای دختر؟ بیا دیگه! نگفتی شاید... نکنه...»

 

به تلفنی که پشت‌ سرهم زنگ می‌زد و خسته نمی‌شد، مثل دیوانه‌ها نگاه می‌کردم و هیچ‌کاری نمی‌کردم. انگار دست و پایم را بسته‌بودند. اصلاً نمی‌دانستم که مثلاً کی ممکن است باشد. شاید همان مزاحمی بود که دیروز هشت‌بار زنگ‌زد و هر دفعه مثلاً خیلی محترمانه و مؤدبانه یک سؤال کاملاً تکراری مزخرف را پرسید. به هرحال مطمئن بودم که اگر همسرم بود به گوشی همراهم زنگ می‌زد، مثل همیشه. برای خودم حساب‌کتاب‌های سرسری می‌کردم: «لابد همان مزاحم است، یا یک غریبه‌ای دیگر، یا اشتباه گرفته، مهم نیست، قطعاً کارواجبی ندارد!» خسته‌بودم. در خیالم به حرف علی فکر می‌کردم...

شاید اگر ماشین داشتم می‌رفتم دنبالش، صبح‌ها هم خودم می‌بردمش اصلاً، اما فعلاً این‌طور نبود و امکان هم نداشت که این‌طور باشد. خیالات داشت برم می‌داشت، خسته‌بودم، پلک‌هایم سنگین شده‌بود. صدای خفیف قرآن از بلندگوی مسجد بلندشد. دلم نمی‌خواست در آن ساعت‌ها بخوابم. آن‌موقع که صدای قرآن را شنیدم، پلک‌هایم روی هم آمده‌بودند. صدای تلفن هم خفه شده‌بود. تصمیم برای نخوابیدن بی‌ثمر بود. خانه تقریباً تاریک شده‌بود. سرم را به کمد لباس تکیه داده‌بودم. داشتم به خواب می‌رفتم. انگار هوشیاری‌ام خیلی کم شده‌بود. در همین حال و هوا، گویی یک چیزی یادم آمد. یادم آمد که دو سه ساعت پیش، بعد از آن‌که تلفنی با هم حرف زدیم، دیدم باطری گوشی دارد تمام می‌شود، ولی محل نگذاشتم، گوشی را انداختم گوشه‌ی اتاق و رفتم پشت میز مطالعه.

کم‌کم به خواب رفتم.


تذکر:

1- این نوشته و غالب داستان‌واره‌های دیگر وبلاگم کاملاً و صرفاً زاییده‌ی خیال هستند و هیچ ردی از واقعیت ندارند.

2- داستان‌واره‌ها را معمولاً‌ برای تمرین توصیفات داستانی و فضاسازی و امثال آن می‌نویسم، بنابراین غالباً از حیث محتوایی هدف خاصی را دنبال نمی‌کنند.

 

نظرها  (۶)

سلام
پسر جان یه طرحی بدو برو از روی شماره انداز تلفنت -البته اگه داشته باشه-نگاه کن ببین کی بوده؟
حیف خانوم به اون خوبی که در راه خستگی تو بدان تا حالا دیگه مرده!!!
اگه نگاه کردی دیدی خانومت نیست اطلاع بده خوانندگان از نگرانی درآن.
...
از شوخی گذشته خیلی خوب بود آدمو با خودش می برد تو فضا هم به حمل اولی هم حمل شایع!
آفرین بر قلم پاکت باد!

پاسخ:
سلام
احتمالاً وقتی از خواب بیدار بشم (یعنی اول شخص داستانم از خواب بیدار بشه)، دیگه نیازی به نگاه‌کردن به تلفن نباشه!
چون بالاخره یه خبری از خانوم شده، یا اومده، یا اگه خدای‌ ناکرده یه اتفاقی براش پیش اومده از طریق دیگه‌ای خبرش رسیده..

شما خودت پایان‌بندی ماجرا را انتخاب کن! هر طور که دوست داری!
۳۰ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۰۰ بــُگــذار گـمنــامـ بمـــانـَـم
همسر بیچاره!!!
پاسخ:
موافقم تا حدی.
ولی من سعی کرده‌بودم پسر داستان خاکستری باشه، باورپذیر، شبیه واقعیت، دچار علاقه و نپختگی توأم، یک همچین‌چیزی...
به هرحال فکر می‌کنم روایت‌هایی از این دست، می‌تونه شوهرها را به فکر واداره کمی.
این‌طور نیست؟
سلام
اولا بسیار ممنون از تذکر 1 ! خدا خیرتون بده!!
باورتون میشه اول سریع رفتم تهِ پست مطمئن شم که توضیحی در مورد واقعی بودن داستان نوشتین یا نه؟!! :)
ثانیا خیلی خوب بود فضاسازی... کار خوبی می کنین که می نویسین... ولی لطفا نصفه رهاش نکنین... یه پایان خوب برای داستان خیلی چیز مهمیه که خیلی ها بلد نیستن... مثلا آخر بیشتر فیلم های ایرانی رو ببینین... داستان نویس های ما خیلی حواسشون به پایان داستان نیس... امیدوارم شما حواستون باشه و این داستان هیجان انگیز رو تمومش کنین...
:)
نمیدونم

یاد عارف افتادم: 
نظری ندارم ...
۰۲ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۵۶ شبکه اشتراک لینک توبنویس
با سلام و احترام

از شما دوست گرامی و فعال در فضای مجازی دعوت بعمل می آید

تا در شبکه اشتراک لینک توبنویس عضو شوید و مطالب خوبتان را جهت بهره برداری سایرین در این شبکه قرار دهید.

بی صبرانه منتظر عضویت و ارسال مطالب زیبای شما هستیم.

دوستان شما در شبکه اشتراک لینک توبنویس

 

هدیه توبنویس به شما وبلاگنویس گرامی :

پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمودند:

اَلزُّهدُ فى الدُّنیا قَصْرُ الأَمَلِ وَشُکْرُ کُلُّ نِعْمَة وَالْوَرَعُ عَنْ کُلِّ ما حَرَّمَ اللهُ ؛

 

زهد در این جهان به سه چیز است: کوتاهى آرزو، شکرگزارى نعمت ها و پرهیز از حرام.

تحف العقول.

http://www.tobenvis.com/Default.aspx
۰۴ اسفند ۹۳ ، ۱۳:۳۴ محمد علی رنجبر طزنجی
سلام

خدا خیرت بدهد 

من را یاد یه داستان که فراموشش کردم انداختی!

خوشحال می شوم از نظرات ارزشمندت استفاده کنم.

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">