زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

خوشه خوشه خوشه...

شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۰۲ ق.ظ

هر روز صبح که بلند می‌شدم، پنجره‌ی اتاق را رو به گندمزار باز می‌کردم و نفس می‌کشیدم، باد که لای خوشه‌های گندم می‌رقصید، چنان که گویی شانه بر موهای مزرعه بکشد، دسته دسته آرامش و لطافت زنده‌کننده‌ی صبح‌گاهی هدیه‌ام می‌داد. با چشم باز، با چشم بسته، با دهان باز، با دهان بسته، نفس می‌کشیدم،‌ عمیقِ عمیق. و تصمیم می‌گرفتم بروم و در گندمزار بچرخم و سیر بگردم و روز را به شب برسانم. اما تعلل می‌کردم،‌ می‌گذاشتمش برای یک فرصت خیلی خوب دیگر، دلم نمی‌خواست یک روز دمق و پر از دلهره را ببرم لای گندم‌های پر از امید و نشاط. گندم مرا یاد زندگی می‌انداخت، دلم می‌خواست یک روز پر از سرزندگی را بین خودم و آن‌ها تقسیم کنم، و سخت منتظر بودم چنان روزی را، و سخت امیدوار بودم که دیر یا زود خواهد آمد.

چند روزی گذشت، چند روز دیگر هم گذشت. چندین روز گذشت. شبی در خواب احساس کردم که باد بهاری گرم شده. گرم و سوزان. بیدار شدم، پشت چشمانم نور زردرنگی می‌درخشید. نگران‌کننده بود و خیلی هم نگران‌کننده بود. سایه‌های در رفت و آمد روی سقف اتاق اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد. نمی‌دانستم بین دلهره و ترس و غم کدام را اولویت بدهم. بلند شدم، آن چه پشت پنجره بود،‌ بهتر بود که باورش نمی‌کردم و بنا را بر آن می‌گذاشتم که خواب است. یک کابوس ناجوانمردانه‌ی مسخره. کل گندمزار آن سوی خانه در آتش، تصویری نبود که در طول عمر من و این گندم‌ها،‌ به مخیله‌ام خطور کرده‌باشد. شعله‌ها زرد و سرخ و سیاه، سر به آسمان کشیده، با خروش‌های وحشی،‌ همه‌ی آرزوهایم را می‌سوزاند. من هنوز به امید یک روز پر از سرزندگی، هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌هایم را بدون گندم‌ها زیسته بودم.

حالا چه فایده،‌ که دلم برای گندم‌ها تنگ شود؟ برای آن همه زندگی...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۰۶
سید طه

نظرها  (۹)

اتفاق بسیار رایجیه تو زندگی... و بارها دیده شده چیزاییو از دست دادیم که به مراتب مهم تر از یه گندمزار و قدم زدن توش بود! بسیار مهم تر و بسیار غیرقابل برگشت تر!

پاسخ:
سلام
خب این یک تمثیل است.
۰۶ تیر ۹۴ ، ۰۴:۵۵ ...:: بخاری ::...
و کل مشیّتک ماضیه...

۰۶ تیر ۹۴ ، ۰۵:۵۰ حسین بوذرجمهری
سلام
خیلی عالی بود
یاد آن داستانی افتادم که بنده خدا از بس مرغ را دوست میداشت همیشه سر غذا اوّل برنج غذا را خالی میخورد تا مرغ را به تنهایی آخر کار بخورد و لذت ببرد (انگلیسیها میگویند save the best for last). امّا همیشه هم با خوردن برنج سیر میشد و مرغ میماند!

خیلی خوب....دلیلش برای نرفتن به گندم زار خیلی خوب بیان شده بود...مبتلا به خیلی هاست...
۰۷ تیر ۹۴ ، ۱۶:۵۷ دانشجوی کلاس اول دبستان
سلام

همه ی عمر دیر رسیدیم ..
۰۸ تیر ۹۴ ، ۱۱:۱۴ ...:: زرافه ::...
سلام سید
میدونی؟ خیلی خوب بود.
همین.
سلام 
خیلی قشنگ بود 
اما ناراحتم که گندمزارت به ظاهر آتش گرفت اما سید امیدوارم ادامه ی داستانت را بنویسی که آتشی که به گندمزارت افتاد توسط خدا به بوستانی تبدیل شد. همانطور که در مورد حضرت ابراهیم شد.
عجب دردانه ایست حسن (ع)
که خالقش همه ساله دو هفته قبل از میلاد و دو هفته بعد از میلادش سراسر هستی را میهمان میکند.
صدای قدم هایش می آید؛

عیدتان مبارک...
۳۱ تیر ۹۴ ، ۲۲:۳۷ عــ ـاکـ ـف ...
عآآآآشق گندمزارم....!

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">