زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

جای خالی

يكشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۲۵ ق.ظ

حدود چهارده‌سال از دفعه‌ی قبلی که برادر عروس بودم می‌گذرد. مراسم عروسی خواهر بزرگم در نخستین روزهای بهار گیلان برگزار شد، و تالار پذیرایی، دو خانه‌ی ساده‌ در یک کوچه‌ی با صفای روستایی بود که آقایان در یکی و بانوان در دیگری پذیرایی می‌شدند، و حیاط خانه‌ی خانم‌ها با کاغذهای رنگی آویزان به بندهای بلند، و بادکنک‌های کوچک و بزرگ تزیین‌ شده‌بود. اقوام ما، اتوبوس دربست کرایه‌ کرده‌بودند و از یزد خودشان را رسانده بودند. بعضی‌ هم با ماشین‌های شخصی خودشان آمده‌بودند.

مثل اغلب عروسی‌های دیگر، صدای هلهله‌ و شادمانی از قسمت زنانه، کل کوچه را گرفته‌بود. من، به رغم این‌که چندسالی با بلوغ فاصله داشتم و ابداً درکی از تمایل غریزی به جنس مخالف در ذهنم هم نبود، به اقتضای رسم و فرهنگ خانوادگی، به شدت از حضور در قسمت بانوان پرهیز می‌کردم. (بعضی‌ از رفقا می‌گویند خر بودی!) اگرچه به نظرم مواظبت شدید من در همان دوران کودکی حاصل یک روند تربیتی درست بود، ولی در آن روز برایم یک حاصل بد هم داشت. زمانی که محارم عروس به قسمت بانوان می‌رفتند، به خاطر بازی‌گوشی‌های پسرکی به آن سن‌ و سال و نیز نبود وسایل ارتباطی مثل تلفن همراه، نتوانسته‌بودند من را خبر کنند و خلاصه من از جمعیتِ قابل‌توجه محارم عروس جا ماندم و هرگز نتوانستم خواهرم را در شمایل عروس ببینم.

فردای آن روز، وقتی برای نخستین بار فهمیدم که طبق رسم، محارم عروس در زمان مناسبی دسته‌جمعی به قسمت بانوان رفته‌اند، غصه‌ی سنگینی بر دل کودکانه‌ام نشست، و تلخی حسرت رویارویی با یک عروس واقعی را به کامم باقی‌گذاشت! البته جای خوشحالی بود و امیدواری، که روزی هم عروسی خواهر کوچک‌تر فراخواهدرسید. پس با خودم می‌گفتم که جای ناراحتی نیست و وقتی نوبت به خواهر بعدی رسید، من حتماً مواظب خواهم بود که از قافله جا نمانم و همراه پدر و برادر و عموها و دایی و دایی‌های بابا و دایی‌های مادر، می‌روم و عروس واقعی را می‌بینم. و از همان روز منتظر ماندم تا برسد آن لحظه‌ی با شکوه، که به همراه جمع دوازده‌نفره‌ی یادشده مهمان قسمت خانم‌ها شویم و من نیز به دیدار عروس و داماد بروم و به آن‌ها تبریک بگویم و عروس واقعی را از نزدیک ببنیم!

 

آن لحظه‌ی با شکوه، بالاخره دیشب فرا رسید. پس از چهارده سال و چند ماه، مراسم عروسی خواهر کوچک‌تر با لطف و پیگیری همه‌ی طایفه‌ی پر از مهرمان برگزار شد. حالا من دیگر برادر عروس کم‌سن و سال بازی‌گوش نبودم. گاهی دم در آقایان می‌ایستادم و در کنار برادرم، و پدر و برادر داماد به میهمان‌ها خوش آمد می‌گفتم، و گاهی هم سر میزها می‌رفتم و با مهمان‌ها خوش و بش می‌کردم، و وقتی داماد به مهمان‌ها خیرمقدم می‌گفت، او را مشایعت و راهنمایی می‌کردم.

ساعتی از مراسم گذشته بود و مداح مشغول مدح‌خوانی و بذله‌گویی و «إدخال سرور فی قلوب المؤمنین» بود که برادرم سراغم آمد که چیزی بگوید. من نزدیک در ایستاده‌بودم. گوشم را نزدیک دهانش بردم تا صدایش را بهتر بشنوم. خبر داد که گفته‌اند محارم عروس باید بروند آن‌طرف. سری تکان دادم و لحظه‌ی درنگ کردم. روبرگرداندم، و به عکس ساکت پدر، که دم در ورودی آقایان روی صندلی جاخوش کرده‌بود، و نگاه مهربانش به مهمان‌ها خوش‌آمد می‌گفت و فاتحه طلب می‌کرد، نگاه کردم و مکثی... الان زمانش بود، که پشت سر پدر برویم، و پدر راهنمایی‌مان کند، و مثل همیشه پر از نشاط و سرزندگی با همه گرم بگیرد، و مجلس را گرم کند، و دل همه را شاد کند، و دعا کند، و هدیه بدهد، و مثل مهمانی‌های خانوادگی با عاطفه‌ای دوست‌داشتنی انبوه دختران محرمش را تحویل بگیرد...

 

به اتفاق برادر در جمع مهمان‌های حاضر دنبال تنها عموی حاضر در دنیا رفتیم، و همین‌طور تنها دایی در قید حیات مادرم را و دایی پدرم را صدا زدیم که با هم برویم. عمو تذکر دادند که مواظب باشید همه‌ی محارم باشند. من و برادر چندبار شمردیم. همین پنج‌نفر بودیم. همین پنج‌نفر مانده‌بودیم. همین پنج‌نفر هم به قسمت بانوان رفتیم.

روی سکوی جلوی قسمت بانوان تالار، خیلی خلوت‌تر از تصوری بود که پسربچه‌ی بازی‌گوش، چهارده‌سال پیش، در ذهنش نقاشی می‌کرد، و با خیال آن، حسرتش را التیام می‌بخشید. سکو را با نگاهی ورانداز کردم، بی‌گمان به اندازه‌ی کافی بزرگ بود. به اندازه‌ای که پدر و پدربزرگ، همه‌ی عموها، دایی خودم و دایی‌های مادرم هم روی آن بایستند و به اتفاق من، در کنار عروس واقعی عکس بگیرند. حوصله نکردم جاهای خالی را بشمارم. حتی حوصله نکردم بشمارم و حساب کنم که چه‌قدر کم‌تر از نصف هستیم. دلم نمی‌خواست تلنگری یا اشاره‌ای یا مکثی یا نگاه معناداری یا نشانی در صورتم، به شادی دل کسی لطمه‌ای بزند. آقایان محارم به ترتیب پیش رفتند و کلماتی آهسته با عروس و داماد رد و بدل کردند، من هم پس از همه جلو رفتم که تبریک بگویم، و برای اولین بار، چهره‌ی عروس واقعی را از نزدیک ببینم! عروس واقعی، شبیه همان تصوری بود که از همان چهارده‌سال پیش، پسرک بازی‌گوش در ذهنش داشت، با همان لباس و آرایش‌های مخصوص و معروف. ولی تفاوتی هم وجود داشت. آن پسرک، هرگز تصور نمی‌کرد که یک عروس واقعی، پای چشمش اشک نشسته‌باشد.

*

حسرت پسربچه‌ای که می‌خواست عروس واقعی را از نزدیک ببیند، پس از چندین سال بالاخره از دلش برداشته شد. ولی من حالا دیگر خوب می‌‌دانم که همیشه هم قرار نیست این‌طوری باشد. مثلاً شاید حسرت جوان بیست و چندساله‌ای برای بوسیدن دستان پدرش در شب دامادی...

 

رحم‌الله من قرأ الفاتحة مع الصلوة علی محمد و آله.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۵/۰۴
سید طه

نظرها  (۱۷)

۰۴ مرداد ۹۴ ، ۰۶:۳۱ ...:: بخاری ::...
سلام.
چقدر خوب نوشتید...


قاعدتن باید تبریک بگم. و میگم.
ولی خب...
خیلی غم داشت :(واقعن نمیدونم چی بگم ازاین غم، که حتی نمیشه ادعای فهم و درکش رو کرد...
میشه فقط دعا کرد شاید.
ان شالله ک خوشبختی و آرامش زندگیشون، غم توام با شادی دیشب رو از دل شما و چشم و قلب خواهر تون ببره...

پاسخ:
سلام
ممنونم،
از توجهتون، لطفتون و دعاهای خوبتون...
۰۴ مرداد ۹۴ ، ۰۷:۴۵ حسین بوذرجمهری
زندگی است دیگر...
پاسخ:
بله، می‌دونم...
۰۴ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۴۵ محمد صابر نی ساز
سلام
یک پیام خصوصی دادم
تا حالا برای هیج کس آنطوری پیام خصوصی نداده بودم
حواست باشد خصوصی بودن آن پیام تا ابد حفظ شود

علی ایحال تبریک عرض میکنم
ولی خب، پستت اعصابم را خرد کرد

شاید اگر بچه ی اول بودی یا لااقل پسر بزرگتر، اینطوری نمی نوشتی و شاید دلیل اینقدر ناراحت شدن من همین باشد ....
پاسخ:
سلام
متن بسیار زیباتون و کامنت آقای بوذرجمهری من رو یاد نماد یین و یانگ انداخت. رنگ سیاه و سفید می تونه یادآور تاریکی و روشنایی، شر و خیر، مرگ و حیات یا ... باشه. نکته اینه که تو دل رنگ سیاه یک نقطه سفید هست و تو دل رنگ سفید یک نقطه سیاه و معنای کلیت خود نماد یین و یانگ که از کنار هم قرار گرفتن این دو و از تعادل مرگ و حیات بوجود میاد، همونیه که ما بهش می گیم زندگی!!!
The tragedy of life is not death, but what we let die inside of us while we live ~ Norman Cousins
پاسخ:
سلام
سپاس از حضور ارزشمندتون،
و نکته‌ای که فرمودید.
سلام
ای کاش خواهرتان هم داستان را از زاویه ی دید خودش می نوشت.
......
پاسخ:
سلام
بله، ولی خواهرم حالا دیگه خانم خونه شده و احتمالاً وقت این‌کارها را نداره!!!
لبخندم فقط تا بیست خط تونست باهام بیاد! 
الآن که برایت کامنت میگذرم: کیبوردم هم مثل چونه ام و مثل پهنای صورتم خیس اشکه.
آره داداشی,  راضی بودن به رضاش یعنی داغون باش ولی راضی باش.
خدا یارت برادر.
عالی بود.
الفاتحه
پاسخ:
ما به پشتوانه‌ی خداوند، که پس از رفتن پدر، همچنان هوامون را داره و دلمون را با نعماتی چون برادر بزرگوار، فهیم، با تجربه، مدیر و مدبر، هوشمند، دلسوز، و در یک کلام «مرد» گرمِ گرم نگه داشته، ان‌شاءالله که هرگز داغون نخواهیم شد...
تردیدی نیست که در این جهاد صبر و رضا، مرد خط مقدم جبهه شما هستی.
سایه‌ت مستدام الهی
۰۶ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۰ صحبتِ جانانه
سلام

الهی که خدا رفتگان رو بیامرزه و خواهرای شما رو هم خوشبخت بفرمایید

قشنگ نوشته بودید
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۵۷ ...:: زرافه ::...
سلام سید جان
زیبا نوشته بودی و البته غم انگیز.
من هم مثل تو فقط یک بار تجربه دیدن یک عروس واقعی از نزدیک را داشتم.
همین چند ماه پیش بود که در عروسی خواهرم با محارم به زنانه و بالای سکو رفته بودیم. عموها و مادربزرگ و پدر و برادر. جای یک نفر خالی بود تا عروسی بزرگترین نوه دخترش را ببیند. 
نبود پدربزرگ باعث شده بود تا وقتی مادربزرگ دانه دانه عموها و ما را می بوسید اشکانش هم سرازیر باشد و بغضی به دل همه بنشاند.
یادداشتت من را یاد آن لحظه و حس مبهم شادی و دلتنگی انداخت.
خدا روح رفتگانمان را بیامرزد و به ما صبر بدهد. 
صبر بر سختی ها خیلی سخت و البته ارزشمند است.
یاعلی
سلام بر سید بزرگوارم
من هم همان حسی که گفتی داشتم هم تو مراسم عروسی هم بعدش.
خدا ان شاءالله پدرت را رحمت کند و به شما بیش از پیش صبر عنایت فرماید و روح بلندش را با امیرالمومنین محشور فرماید.

اما من شب عروسی که برگشتم فکر کردم که چقدر با این عروسی روح پدرت شاد شده از اینکه دخترش عروس شده و فصل نویی در زندگی اش آغاز!

با این فکر از خوشحالی پدرت خوشحال شدم خیلی...

قربون سید عزیزم آقا طه



...
... اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون
دنیا همینه... پر فراض و نشیب،  تلخی و شیرینی مخلوط به هم ... مثل من که شادی و اشکم با خوندن این دل نوشته به هم آمیخت
.
.
.
شاد و پیروز باشی سید جان
سلام
متن زیبای غم انگیزی بود!!!
احساسات یک جوان، با دستی توانمند نقش شده بود.
...

شاید جای خالی هر کسی با رفتنش معلوم بشه...
اما قطعا جای خالی بعضی ها بیشتر حس میشه... انگاری بیشتر بودند...

خداوند بقیه خانواده تون را نگه دارد. زیر سایه شون عمر با عزت داشته باشید.
سلام
خیلی عالی بود.
خیلی باهاش گریه کردم ولی خیییییلی این نوشته رو دوست دارم، خیییلیییی...
منم نوشتم، ولی نه اینقدر قشنگ مثل این متن، من فقط یه خاطره نوشتم، خاطره ی اون شبو...

سلام پسرعمو
خیلی زیبا بود لذت بردم..
یادشب عروسی خودم افتادم که وقتی باخانمم وارد تالارخانمها شدیم تا نگاهم ب عکس پدر و مادرم افتاد اشک از چشمام جاری شد و بعد تا آخر سعی میکردم که دیگه اشک هام جاری نشه..
یادش بخیر اون شب بابای شما هم بودن و باعث دلگرمی من و برادرم و خواهرم بودن..
یادشون بخیر واقعا
تاوقتی عموها بودن چقد دورهمی هامون شیرین تر بود..
هیء
خدارحمتشون کنه
سلام "سید عزیز"

بسیار زیبا و غم انگیز...

خوش بحال شما که نعمت داشتن خواهر رو قدر میدونی و درک میکنی.

همیشه تصویر زیبایی از داشتن خواهر در ذهنم داشتم و دارم و جای خالی و نداشته شو واقعا احساس میکنم.

برای همین این شعر محسن رضوانی عزیز رو خیلی دوست دارم اما صحتش رو شماها باید تایید کنید:


هرگز کسی جاش‌و نمی‌گیره

مادر نگین و گوهر خونه‌س

با این همه، خواهر برای ما

یه رونوشت از مادر خونه‌س

 

هرکی که خواهر داره می‌فهمه

هرکی که خواهر داره می‌دونه

مادر اگه «سلطان غم» باشه

خواهر «وزیر اعظمِ» اونه

 

یه درددل‌هایی تو دنیا هس

حتی نمی‌شه پیش مادر گف

یه درددل‌های بزرگی که

تنها باید تو گوش خواهر گف

 

وقتی عروسی می‌کنه انگار

یه تیکه از قلبت جدا کردن

با این که می‌خندی ولی چشمات

دنبال جای گریه می‌گردن

 

عین زلال حوض، یک‌رنگن

عین گلای نسترن، حساس

تو سرد و گرم زندگی‌هامون

تلطیف خونه کار خواهرهاس

 

خوب و قشنگ و ترد و بارونی

مث بهارن مث پاییزن

وقتی برادر می‌ره سربازی

دل‌تنگ می‌شن اشک می‌ریزن

 

هرکی که خواهر داره می‌فهمه

هرکی که خواهر داره می‌دونه

مادر اگه «سلطان غم» باشه

خواهر «وزیر اعظمِ» اونه

سلام
بستگان درجه یک عروس همیشه بیشترین فشار را تحمل میکنند...این را الان من میفهمم ... ولی شیرین است
و هیچوقت نمیتوانم درک کنم ک دختر بی پدر...
وای من چقدر بدجور عاشق پدرمم...
با خواندن متنتان بالشت زیرسرم دریا شد
قرار بود برای فوت پدرتان خدمت خواهر گرمیتان برسم برای عرض تسلیت اما هم اشنایی دور من با خواهرتان(دوست دوستم هستن) و هم شرم نگاه در چشم یک دختر داغ دیده جلو آمدنم را گرفت
ولی سخت است سخت...این را خوب میفهمم
پاسخ:
سلام
از بزرگواری شما ممنونم.

قطعاً خواهر من از دوست دوستش توقع دل‌جویی نداشته!
این قصد شما حاکی از لطف و بزرگواری شماست.

ان‌شاءالله که شادی توأم با خیر و رحمت در زندگی شما جاری باشد.
۲۴ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۱ محدثه خانوم
خیلی زیبا بود منم عروسی خواهرم کلی گریه کردمبا حالی که اعضای خانوادمون هم کامل بودن...
لینکم کنید وبی زحمت سربزنید
پاسخ:
بله، درک می‌کنم. ازدواج خواهر و برادر، یک شادی و غم توأمی داره، غمش هم به خاطر اینه که هرچی باشه دیگه مثل قبل نمی‌تونن کنارمون باشن...

+ قدر نعمت والدین را بدانید..

به وبلاگ خوبتون هم سر زدم. ان‌شاءالله از این پس هم. تشکر از دعوتتون.

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

متاسفانه به علت عملیات بروزرسانی، موقتا امکان ارسال نظر و نظرسنجی مطالب غیر فعال می باشد.
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">