زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

آن‌چه گذشت
تازه‌ترین نظرها
  • ۱۲ شهریور ۹۷، ۱۲:۲۱ - کلوئه ..
    زیبا...

داغ

جمعه, ۱۸ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۰۳ ق.ظ

1.

من

در اتاق نشسته بودم و کله‌ام را کرده‌بودم در مانیتور لپ‌تاپ و مشغول بودم به همین امورات کاری و درسی جاری. محسن رفته‌بود سمت خوابگاه‌های متأهلی تا یک امانتی را برساند به مهدی که ساکن آن‌جاست.

یک ساعتی از رفتن محسن گذشته بود و تقریباً دیرکرده‌بود، ولی چون این دیرکردها زیاد ازش سر می‌زد، ما معمولاً نگرانش نمی‌شدیم! خوابگاه‌های متأهلی چسبیده است به دانشگاه و خوابگاه ما هم که داخل دانشگاه است، با این حساب نباید رفت و آمدش زیاد طول می‌کشید، ولی ممکن بود که در این بین دنبال کار دیگری هم رفته باشد.

وقتی آمد، من همین‌طور سرم در لپ‌تاپ بود و طبق معمول خیلی نمی‌فهمیدم دور و برم چه می‌گذرد. محسن آرام وارد شد و به دیوار اتاق تکیه داد. با یک مقایسه‌ی ناخودآگاهِ داخل آمدنش با دفعات پیش، احساس کردم که رفتار و طرز ورودش طبیعی نیست. سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. غمگین بود. چیزی نپرسیدم. منتظر شدم تا خودش بگوید. آهی کشید. نگران شدم. با سکوت، به نشانه‌ی کنجکاوی و نگرانی، چشمم را تنگ کردم و سرم را تکان دادم که یعنی «چی شده؟» محسن هم سرش را پایین انداخت و به این طرف و آن طرف تکان داد. بیش‌تر نگران شدم. پرسیدم: «خب؟» محسن گفت: «علی...»

 

2.

محسن

رفته‌بودم که یک امانتی را برسانم به خانه‌ی مهدی. خانه‌ی مهدی یکی از همین واحدهای خوابگاه متأهلی است. وارد محوطه‌ی مجتمع که شدم محمد را دیدم که تک و تنها در حیاط قدم می‌زد و به نظر پکر می‌آمد. نزدیک رفتم و گرم گرفتم و سلام و احوال‌پرسی. معلوم بود که خیلی حالش خوش نیست. خیلی بی‌حال جواب می‌داد. پرسیدم «چه شده؟»، جواب سربالا داد و چیزی نگفت. شک کردم، ولی دلم نمی‌خواست اصرار کنم. کار هم داشتم و باید زودتر برمی‌گشتم. ازش خداحافظی کردم و رفتم به سمت خانه‌ی مهدی و امانتی را تحویلش دادم. با خودم گفتم حالا که تا این‌جا آمدم، یک سری هم به خانه‌ی احسان بزنم و احوالش را بپرسم. واحد احسان در بلوک بغلی بود. زمانی را که در آسانسور سپری کردم تا به طبقه‌شان برسم، به پریشانی محمد فکر می‌کردم و گزینه‌های احتمالی که می‌توانست منشأ آن باشد، ولی هیچ جواب معقولی به ذهنم نمی‌رسید. رفتارش نگرانم کرده بود. محمد آدمی نبود که به این راحتی‌ها غمش را بتوانی در صورتش ببینی. شاید چیز مهمی بود که داشت از من پنهان می‌کرد. مثلاً‌ شاید...

آسانسور ایستاد و رشته‌ی فکرهایم پاره شد. وارد راهرو شدم و رفتم به سمت واحد احسان. جلوتر که رفتم، درب واحد روبه‌رویی خانه‌ی احسان توجهم را جلب کرد. روی در یک پارچه مشکی زده‌ بودند و یک کاغذ که روی آن نوشته بود «انا لله و انا الیه راجعون». جا خوردم. اشتباه نمی‌کردم، آن‌جا خانه‌ی علی بود. سریع چرخیدم و در خانه‌ی احسان را‌ کوبیدم تا زودتر بفهمم چه اتفاقی افتاده. احسان خیلی زود در را باز کرد و آمد بیرون. خانمش هم پشت سرش بیرون آمد و زود رفت داخل خانه‌ی علی. خانم‌های دیگر مجتمع هم داشتند یکی یکی می‌آمدند. با احسان یک سلام و احوال‌پرسی سریع کردم و ماجرا را پرسیدم. احسان هم دمغ بود و حال قصه گفتن نداشت. خیلی کوتاه تعریف کرد. خیلی کوتاه، و خیلی دردآور.

3.

علی

دوست داشتم روزهای اول زندگیِ پسرمان، با بهترین خاطره‌ها برای همسرم ماندنی شود. امروز صبح سر صبحانه، بهش گفته بودم که «تا وقتی مامان و بابا تهران هستند، حتماً‌ یک روز پنج نفری می‌رویم گردش. شاید هم شب جمعه‌ای برویم هیئت شهدای گمنام. هیئت میثاق هم که همین بیخ گوشمان است! اصلاً هیئت میثاق فردا شب مراسم دارد. کاش تو هم سر حال بودی و می‌توانستی برای خادمی بیایی! حتما مامان خیلی خوشحال می‌شدند که ببینند دختر ماهشان به مهمانان اباعبدالله خوش‌آمد می‌گوید و به آن‌ها خدمت می‌کند. حالا عیبی ندارد. خدا که هفته‌های بعد را ازمان نگرفته. ان‌شاءالله مامان و بابا را چند هفته نگه می‌داریم و هفته‌های بعد با هم می‌رویم.»

بابا گفت که باید برگردد مشهد و نمی‌توانند زیاد تهران بمانند. من هم گفتم: «باشد، اگر شما کار واجب دارید اصراری نیست، ولی مامان‌بزرگ که نمی‌تواند به این زودی‌ها دل از نوه‌ی بزرگش بکند! هرچه باشد اولین بار است مادربزرگ شده! حتماً تا مدرسه‌اش نفرستد از این‌جا نمی‌رود» و بعد همه خندیدیم.

به بابا گفتم: «ان‌شاءالله چند سال دیگر قرار است آقا پسر هم بشود خادم امام حسین، حالا ببینید!» بابا هم گفت: «بله حتماً ان‌شاءالله، با این بابا و مامانی که دارد، چیزی غیر از این هم توقع نیست. البته ما که معلوم نیست آن‌وقت باشیم یا نه، ولی عزادار اباعبدالله همیشه هست و هیئت هم همیشه خواهد بود که گل‌پسر خادمش باشد» من چهره در هم کشیدم و گفتم: «حتماً فکر کرده‌اید چهل‌سال طول می‌کشد تا بشود خادم! یعنی‌چی معلوم نیست آن‌وقت باشید یا نباشید؟!» بابا هم به طعنه گفت: «مثل این‌که شما با عزرائیل هم مراوده داری خبر نداشتیم! مرگ و زندگی که این حرف‌ها را ندارد» و مامان آن‌جا پرید وسط حرفمان که «آقا حرفتان درست، ولی حالا سر صبحانه بحث معرفتی را ول کنید. فعلاً گل نورسیده داریم. یک خرده به جای مرگ درباره تولد حرف بزنید!»

بعد از آن چند لحظه سکوت شد. خانمم به مادرش نگاهی کرد و لب‌خند ملیحی زد. من زیرچشمی نگاهش کردم. از همان لب‌خندهایی بود که دل مرا می‌برد. نتوانستم دل بکنم. همان‌طور داشتم نگاهش می‌کردم. سرش را نزدیک سر مادرش برد و یواشکی گفت: «آرزو دارم از این همایل‌ها بیندازد و بشود خادم، مثل علی‌آقا؛ یا اهل علم و تبلیغ بشود مثل بابا. فکرش را بکنید. پسرم می‌آید چادر مادربزرگ مهربانش را می‌گیرد و لباس عزایش را نشان می‌دهد که به خاطر امام حسین گل‌مالی‌اش کرده است، و شما قصه‌های کربلا را برایش می‌گویید. هیچ وقت یادم نمی‌رود آن زمانی که آن قصه‌ها را چه‌قدر قشنگ برای خودم تعریف می‌کردید مامان‌جان. تازه چندسال بعدش هم که آبجی بزرگ‌تر شده بود،‌ یک‌بار دیگر هم همه‌اش را از شما شنیدم... یادش به خیر. حالا ان‌شاءالله یک‌بار دیگر هم که برای آقا پسرمان تعریف می‌کنید، باز هم من می‌آیم و گوش می‌دهم.» مامان لب خند زد و جواب داد: «گل‌پسر که خادم آقا می‌شود و سرباز امامش هم می‌شود ان‌شاءالله، ولی وقتی مامان به این خوبی دارد، نیازی نیست مامان‌بزرگ قصه‌ها را برایش بگوید...»

 

4.

محسن

احسان هم دمغ بود و حال قصه گفتن نداشت. خیلی کوتاه تعریف کرد. شاید اگر این‌طور کوتاه و صریح نمی‌گفت، این‌قدر برایم دردناک نبود. احسان تعارف کرد و من هم رفتم داخل. خیلی حرفی نزدیم. می‌خواست چایی بریزد و پذیرایی کند که نگذاشتم. چند کلمه‌ای از جزئیات قضیه ازش پرسیدم و او آن‌ها را که می‌دانست جواب داد. غمی بر دلم نشسته بود و نمی‌دانستم چه کنم. بمانم یا بروم. از احسان پرسیدم: «حالا خود علی کجاست؟ خانه‌شان که پر از خانم‌ها شده» احسان سری تکان داد که یعنی «چه می‌دانم؟!» و گفت: لابد همین دور و بر است.

وقتی از احسان خداحافظی کردم و آمدم بیرون، خیلی گرفته بودم. به جای آسانسور رفتم سراغ راه پله. معطلیِ قدم زدن در پله‌ها برای کسی مثل من که می‌خواست کمی فکر کند، فرصت خوبی فراهم می‌کرد که در آسانسور این‌طور نبود. در راهروی یکی از طبقات علی را دیدم، از دور. قدم می‌زد و تنها بود. خواستم بروم جلو تسلیت بگویم. ولی انگار کلمه‌ها بر زبانم جاری نمی‌شدند. نمی‌دانستم چه باید بگویم. انگار کسی هم باید به من تسلیت می‌داد! بی‌خیال شدم و تسلیت را گذاشتم برای بعد. از همان دور علی را در ته راهرو پاییدم. سرش را انداخته بود پایین و فکر می‌کرد و راه می‌رفت. به نظر می‌رسید آرام است، آرام و در فکر. می‌توانستم حدس بزنم به چه فکر می‌کند...

 

5.

محمد

از این که محسن را در محوطه دیدم، تعجب کردم. نمی‌خواستم حال گرفته‌ام او را نگران کند، ولی دست خودم نبود. وقتی پرسید، خواستم یک جوری ماجرا را برایش تعریف کنم، ولی نتوانستم. طفره رفتم و ازش گذشتم. خوشبختانه او هم خیلی اصرار نکرد. خود من وقتی قضیه را مطلع شدم، مُخم سوت کشید. باورم نمی‌شد. اتفاقاً ظهر امروز که داشتم به دانشگاه می‌رفتم حاج‌آقای حسینی و خانمشان را سر کوچه‌ی مجتمع دیدم. آقای حسینی یک روحانی نسبتاً‌ جوان و با صفا بود. به دل آدم می‌نشست. در همین چند روز با ایشان آشنا شده بودم. مهمان علی شده بودند برای همان بارداری و زایمان خانمش. چند روز قبل از وضع حملش آمده بودند تهران. هر چند وقت یک‌بار که یکی از بچه‌ها نوبت پدر شدنش نزدیک می‌شود، ما هم توفیق پیدا می‌کنیم که با پدر و مادر خانمش بیش‌تر آشنا شویم! معمولاً پدر و مادرها، و خصوصاً‌ مادرها در این شرایط می‌آیند تا کنار دخترشان باشند و شرایط را برایش آسان‌تر کنند. سر تولد پسر خودم هم همین طور بود. ظهر از حاج‌آقا حسینی پرسیده بودم که سر ظهری کجا می‌روند؟ حاج‌آقا هم جواب داده بود که قصد زیارت کرده است و به اتفاق خانم می‌روند پابوسی حضرت عبدالعظیم. چند قدمی با هم همراه شدیم. آن‌ها می‌رفتند سر چهارراه دادمان تا تاکسی بگیرند و من هم تا در غربی دانشگاه همراهشان بودم. در این فاصله فرصتی شد که در مورد اهمیت زیارت صحبت کنیم و معنی زیارت، و این‌که مردم تهران وجود حضرت عبدالعظیم را قدر نمی‌دانند. دم در دانشگاه که رسیدیم، من عذرخواهی کردم و جدا شدم. آن‌ها هم رفتند. فاصله‌ی کوتاهی بود. هیچ وقت باورم نمی‌شد که قرار باشد تا چند دقیقه‌ی بعدش چنان اتفاقی بیفتد. شاید اگر می‌دانستم، چند لحظه‌ی دیگر به چهره‌ی دوست‌داشتنی حاج‌آقا نگاه می‌کردم. به قولی، حاج‌آقا از همان‌ مؤمن‌هایی بود که نگاه به چهره‌شان هم عبادت است!

 

6.

من

محسن سرش را پایین انداخت و به این طرف و آن طرف تکان داد. بیش‌تر نگران شدم. پرسیدم: خب؟ گفت: علی...

علی را با نام خانوادگی‌اش معرفی کرد. من علی را می‌شناختم. قلبم داشت می‌ایستاد. پرسیدم چه شده؟ گفت: یک هفته نمی‌شود که پسرش به دنیا آمده.

گفتم: خب؟ حالا پسرش طوری‌ش شده؟

گفت: نه، پدر و مادر خانمش آمده‌بودند که پیش خانم علی باشند. از چند روز قبل از زایمانش این‌جا بودند.

گفتم: حالا چه‌طور شده که این‌قدر ناراحتی؟

گفت: امروز ظهر داشتند می‌رفتند زیارت حضرت عبدالعظیم، که یک دختری سوار دویست و شش، با سرعت به سمتشان می‌آید و هر دو را...

 

محسن بقیه‌اش را نگفت. نتوانست بگوید. من هم هیچ نتوانستم بگویم، هیچ. فقط ساکت شدم و بهت‌زده نگاهش کردم. چشمانم درشت شده بود. نفسم هم گیر کرده بود. چند ثانیه طول کشید تا فقط، آهسته و طولانی گفتم: وااای!

 

7.

همسر علی

خانم‌ها خوش آمدید، قدم‌رنجه کردید، ولی خب، چرا دوباره زحمت کشیده‌اید؟ برای چه آمده‌اید دوباره؟ زحمت کشیده‌اید، خوش آمدید، ولی شما که یک‌بار آمده بودید و تبریک گفته بودید، بس بود دیگر. بروید، بچه‌ام می‌خواهد بخوابد. بگذارید بخوابد. امشب که دیگر مامانم نیست نصف شب بلند شود و آرامش کند. بروید بگذارید یک خاکی بر سرم بریزم. علی کجاست؟ حتماً رفته است با بابا خرید کند برای شام، مثل دیشب، درست است؟ بابا کجاست حالا؟ دلم تنگ شده برایش. چرا نمی‌آید؟ بیاید کنارم بنشیند و باز هم از خانمی‌های دخترش تعریف کند جلوی اهل خانه. بگویید بیاید دیگر. این همه خانم ریخته‌اید این‌جا، معلوم است نمی‌تواند بیاید تو. حتما دم در است. زهراجان، برو ببین اگر بابا دم در است بگو بیاید داخل. معصومه خانم، شما برو آشپزخانه به مامانم بگو این‌قدر زحمت نکشد. همه‌اش این چند روز بنده خدا دارد می‌جنبد. از پا افتاد قربانش بشوم. دیگر خیلی ازش خجالت می‌کشم. امروز گفتم که دیگر نمی‌گذارم در خانه کار کند. باید خودم دست به کار شوم. راستی این چه لباس‌هایی است؟ دل پسرم می‌گیرد که. این‌جا که مردی نیست، لا اقل لباس قشنگ می‌پوشیدید که پسرم نترسد. آهان فکر کنم بابا رسید. کی است دم در؟ زهرا، زهرا جان،‌ بابای من را ندیدی؟ نکند نمی‌شناسیش؟ بگذار بگویم،‌ بابام جوان است، روحانی است. ببینی خودت می‌فهمی. اگر خجالت می‌کشی به شوهرت بگو برود دنبالش. بابایم خوش‌مشرب است، حتماً‌ شوهرت را تحویل می‌گیرد، نگران نباش. معصومه چرا تو نشسته‌ای برّ و برّ من را نگاه می‌کنی، گفتم برو مامانم را بیاور. حتماً‌ دارد از خانم‌ها پذیرایی می‌کند. مامان! مامان! مامااااان...

ای وای پسرم بیدار شده. دارد گریه می‌کند. کجاست پسرم. بچه باید پیش مادرش باشد. چرا شماها این‌جوری می‌کنید؟ سر و صدا می‌کنید بچه بیدار می‌شود. برید بیرون. همه برید بیرون. بیرووووون. فقط مامانم بیاید این‌جا. فقط مامانم. سعیده ولم کن. ولم کن. چرا دستم را می‌گیری؟ من که کسی را نزدم. خودم را؟ خودم را نزدم که. خیالاتی شدی دختر. پسرم کو؟ کی پسر گلم را برده. سعیده چرا گریه می‌کنی؟ چرا این‌قدر شلوغ کرده‌اید؟ مریم خانوم، شما که بزرگ‌تری دستش را بگیر و ببرش بیرون. بیخود آمده گریه می‌کند دیوانه. یعنی چی؟ برای چی گریه می‌کنی؟

راستی این بادکنک‌ها کو؟ علی‌آقا این‌قدر زحمت کشیده بود اتاق را تزیین کرده بود. چرا هم‌چین کردید شماها؟ بادکنک‌ها کجاست؟ این فانوس رنگی‌ها را بیار بزن سرجاش. مامانم این‌قدر این‌ها را دوست داشت. الان می‌آید می‌بیند نیست، نمی‌گوید چی شده؟ زود باشید دیگه. معصومه کجا رفت؟ مامانم چی شد؟ کجا رفت؟ سرعت داشت ماشینه؟ یعنی چی سرعت داشت؟ یعنی چه‌قدر؟ یعنی چی شد؟ بابا هم بود؟ آره بوده حتماً. بابا همیشه کنار مامان بوده. حتماً‌ با هم بودند. آن‌ها همیشه باهم هستند...

 

8.

همسر محمد

صدای گریه‌ها و ضجه‌هایی که آنی بلند می‌شد و فرو می‌نشست، حال همه را به هم می‌ریخت. همسر علی نمی‌فهمید چه می‌گوید. نگرانش شده بودم که نکند دیوانه شده! طفلک حق هم داشت. بیچاره تنها خواهر کوچک‌ترش...

من دم در اتاق ایستاده بودم و نمی‌دانستم چه کنم. نمی‌دانم قضیه را باور کرده بود یا نکرده بود. می‌فهمید که چه می‌گوید یا نمی‌فهمید. به هرحال تنها یک راه چاره به ذهنم می‌رسید. باید آرامش می‌کردیم. باید کاری می‌کردیم که یک دل سیر گریه کند. شاید شوک عصبی یا چیز دیگری باعث می‌شد که نتواند راحت باشد. خودش هم نمی‌فهمید چه می‌کند. خانم‌های اطرافش هم که گریه می‌کردند اعتراض می‌کرد و سر و صدا می‌کرد که بروند بیرون. من می‌دانستم باید چه کنم، فقط دنبال یک فرصت مناسب می‌گشتم. کمی که گذشت، از بین خانم‌ها جلو رفتم و کنارش نشستم. دستش را گرفتم و سرش را روش شانه‌ام گذاشتم و بغضم را خوردم. کمی مکث کردم و شروع کردم در گوشش زمزمه کردن:

«خوب شد که نبودی و خودت ماجرا را با چشم خودت ندیدی. برای خانم‌ها سخت است که با چشم خودشان پرپر شدن عزیزانشان را ببینند، سخت است پیکر خونین عزیزانشان را ببینند، مخصوصاً اگر کاری هم نتوانند بکنند. مخصوصاً اگر وضع جان‌دادن عزیزانشان... می‌خواهم بگویم حالا خوب است که بابا و مامان تو زجری نکشیده‌اند. تو می‌دانی که بعضی‌ها وقت مرگشان، وقت پروازشان، تکه تکه شدند عزیزم، تو که می‌دانی ارباً ارباً یعنی چه»

 

آرام‌تر شده بود و گریه می‌کرد. خانم‌هایی هم که صدای مرا می‌شنیدند، اشک می‌ریختند. ته دلم خدا را شکر می‌کردم. عالیه که کنار دیوار بود، دستش را بالا آورد و یکی از چراغ‌های اتاق را خاموش کرد. من ادامه دادم:

«حالا همه‌ی ما کنارت هستیم. همه‌ی ما خاله‌های آقا پسرت هستیم. به اندازه‌ی هزارتا مادربزرگ برایش قصه می‌گوییم و قربان صدقه‌اش می‌رویم. گریه کن عزیزم. گریه کن تا آرام شوی. آدم در این شرایط باید گریه کند. حتی اگر با سر و صدا هم باشد هیچ اشکالی ندارد. ما همسایه‌ها هیچ‌وقت اعتراض نمی‌کنیم عزیز دلم. هیچ وقت نمی‌آییم به علی‌آقای تو بگوییم «به خانمت بگو که یا شب گریه کند یا روز»، کاری نمی‌کنیم که مجبور شود بیرون شهر برایت بیت الاحزان درست کند. بیت الاحزان تو قلب‌های همه‌ی ماست. ما کنارت هستیم. این‌جا خدا هست، اهل بیت هستند. پسرت را نذر امام حسین کردی، دیگر باید خیالت راحت باشد. آقا همه چیز را برایش درست می‌کنند. آقا که بهتر بلدند چه‌طور سربازشان را تربیت کنند. خیلی هم بهتر از بابای تو بلدند! آقا، بابایت را بردند پیش خودشان، که بگویند من خودم مستقیم باید این آقاپسر را تربیت کنم. ببین که چه‌قدر ارج داشته‌ای پیششان که این‌طوری امتحان شده‌ای. خانم‌جان، عزیز من، می‌دانم که تو از این امتحان سربلند بیرون می‌آیی. عمری برای زینب گریه کرده‌ای، خادمی کرده‌ای. شاگرد مکتبش شده‌ای و باید درس هم پس بدهی. این افتخار کمی نیست. می‌دانم که درس‌هایشان را خوب یادگرفته‌ای. صبر می‌کنی، و بر سخت‌تر از این‌هایش هم صبر می‌کنی. وضع تو که بدتر از زینب نیست که در خردسالی در آن تشییع غریبانه‌ مادرش را بدرقه کرد، و بعد غربت و مظلومیت پدرش را دید، و بعد داغ پدر بر دلش نشست، و بعد عزیزانش را، و عزیزتر از هم برادرش را، آقایش را، سرورش را، جلوی  چشم‌هایش...

گریه کن خانومم، گریه کن بر غریبی زینب، بر رنج‌های فاطمه‌، بر غصه‌های سکینه، بر بی‌تابی‌های رقیه در فراق بابا. تو که خیلی از رقیه بزرگ‌تری عزیز من. رقیه را تسلی بده. آرام باش. گریه کن تا آرام شوی.

خیالت راحت باشد که کنارت هستیم. هوایت را داریم. همیشه کمکت می‌کنیم. هیچ کم و کسری نخواهی داشت. کاری می‌کنیم که خیال مادرت هم -هرکجا که هست- از بابت تو راحت باشد. اگر خواسته باشی هم ولت نمی‌کنیم. پسرت جگرگوشه‌ی همه‌ی ماست.»

 

9.

احسان

وقتی محسن را دیدم، اولش فکر کردم برای همین قضیه آمده است این‌جا. ولی وقتی پرسید که چه خبر شده، تازه فهمیدم اصلاً در جریان نیست. خانمم آماده شده بود که برود خانه‌ی علی برای تسلیت و تسلی. من گیج بودم و حواسم نبود که محسن را تعارف کنم تا داخل بیاید. در جواب سؤالش هم اصلاً حوصله نداشتم که توضیح بدهم. خیلی خلاصه گفتم که «پدر و مادرِ خانمِ علی از مشهد آمده بودند که سر زایمان خانمش این‌جا باشند. دو روز است که بچه‌اش به دنیا آمده. آن‌ها امروز داشتند می‌رفتند شاه‌عبدالعظیم، که سر چهارراه، یک دختر قرطی جفتشان را زیر می‌گیرد. باباش در جا از دنیا می‌رود، و مادرش هم نیم ساعت بعد در همین بیمارستان بهمن.»

حرفم که تمام شد، احساس کردم محسن جا خورده. نباید این‌جوری می‌گفتم. من اصلاً‌ بلد نیستم اتفاق‌های بد را تعریف کنم، آن‌وقت که حال خودم هم خوب نبود. محسن خیلی دمغ شد. حق داشت. تعارفش کردم بیاید داخل. ساکت شده بود و در خودش فرو رفته بود. آوردمش داخل. حرفی نداشتیم که بزنیم. سر و صداهایی که از خانه‌ی علی می‌آمد حالمان را بدتر می‌کرد. خواستم چایی بریزم، ولی محسن نگذاشت. زانو بغل کرده بود به دیوار تکیه داده بود.

 

10.

شما

دعا کنید برای روزها و شب‌های سختی که این مادر جوان در پیش دارد. دعا کنید برای دل داغ‌دیده‌اش. سخت است. شیرینی روزهای اول مادرشدنش گویی به داغی بدل شد و از میانشان رفت. دعا کنید خدا صبرش بدهد، و خاطرش را آرام کند. ای بسا این روزها که تازه مادر شده، دلش می‌خواست به مادرش بگوید که حالا فهمیده راز محبت‌های مادری را، و حق مادر را. ای بسا تصمیم‌هایی که برای جبران زحمت‌های مادرش داشته و برایش نقشه می‌کشیده. دعا کنید برای دل‌تنگی‌هایش، بغض‌هایش، آه‌هایش، و گریه‌هایش که این روزها با گریه‌های پسرش در هم می‌پیچد و یکی می‌شود.

 


اگرچه اصل این ماجرا هم -با کمال تحسر و تأسف- واقعی است، ولی چون در پرداخت ماجرا، گمان‌‌ها و تعبیرهای خیالی من خیلی دخیل بوده، نام‌ها را در برخی موارد، و نام خانوادگی عزیز متوفی را تغییر دادم.

نظرها  (۱۰)

انا لله و انا الیه راجعون
خدا رحمتشان کند...
بسیار زیبا وتاثیرگذار...
پاسخ:
خدا رفتگان را بیامرزد،
و به بازماندگان صبر بدهد...
۱۸ دی ۹۴ ، ۲۳:۲۲ مهدی صنعتی
سلام
خدا رحمت شان کند
صبر بر داغ عزیزان بسیار سخت است
خیلی جذاب نوشته بودید
پاسخ:
سلام آقا مهدی عزیز و بزرگوار.

دعا کنید بازمانده‌ها را..

از لطف و حضور ارزشمند شما خیلی ممنونم.

ان‌شاءالله همیشه سربلند و موفق باشید.
۱۹ دی ۹۴ ، ۲۰:۵۳ برف دونه
سلام
بی نهایت دردناک بود
شما زیادی واقعی توصیف می کنین همه چیو... آدم میره تو عمق ماجرا... بعد ماجرا هم که غمگین باشه، آدم کلی دلش می گیره :( :( :(

کاش یکم ماجراهای شاد رو هم اینجوری داغون(!) توصیف کنین آدم یکم شاد بشه بابا! :(

*خودمونیم، نیومدنتون رو با نوشتن یه پست بسیاااااار طولانی جبران کردینا!!
پاسخ:
سلام
دردها سرشت این دنیا هستند انگار..

لطف دارید. بله، پیشنهاد خیلی خوبیه. امیدوارم به زودی بتونم یک ماجرای پرهیجان شاد را روایت کنم.

*امیدوارم این اطاله ملال آور نبوده باشد، و بعد از خواندن پشیمان نشده باشید.
در هر صورت از وقتی که گذاشتید سپاس
۲۰ دی ۹۴ ، ۲۳:۲۹ محمد علی
سلام بر رفیق عزیزم
اگرچه این حادثه را قبلا شنیده بودم اما موقعی که برایم اینطوری تعریف کردی بیشتر از قبل عمق فاجعه را درک کردم و ناراحت شدم.
خدا رحمتشان کند ان شاءالله.
مرگ خیلی به ما نزدیک است و ما غافلیم.
نفر بعدی که خبر مرگش به ما میرسد کیست؟آه ببخشید شاید ما خبر مرگ دیگری را در زندگی‌مان نشویم! شاید خودمان نفر بعدی باشیم شاید...

خدایا عاقبت امر زندگی ما را نیز ختم بخیر بگردان
و تمامی اموات را بیامرز و ما را حتی پیش از آن که بمیریم بیامرز... 
پاسخ:
سلام بر محمدعلی عزیز

تلنگر دقیق و به‌جایی زدی...
خدا به خیر کند عاقبتمان را..
سلام،
خیلی زیبا و جذاب این واقعیت تلخ و رو از اول ماجرا تا به آخر به تصویر کشیدید که خواننده با خواندن هر چند خط مشتاق تر میشه به خواندن ادامه داستان؛ به خصوص قسمتی که از زبان همسران علی و محمد توصیف کردید، خیلی دقیق و زیبا احساس و عشق و علاقه ی دختر به پدر و مادر و نشون میده....
من به شخصه در این داستان حقیقی پا به پای هسر علی گریه کردم و با صحبت های همسر محمد قدری آرام شدم....
خیلی واقعه ی غم انگیزی هستش و باور تحملش دوچندان سخت تر....
شاید این حرف قدری دل داغ دیده شون تسکین بده ان شاءالله که هرشخصی وقتی برای رضای خدا کاری و رو انجام میدهد یا برای زیارت آن هم برای رضای خدا از منزل خارج میشه اگه در این راه جانش رو از دست بده شهید در راه خدا محسوب میشه پس یقینا اگه برای رضا و خشنودی خداوند متعال از منزل قصد زیارت کردند پس برای خداوند اجر شهید رو دارند ان شاءالله...
پاسخ:
سلام
از لطف شما ممنونم. امیدوارم که توانسته باشم حق مطلب را ادا کنم.

این‌که غم دیگران این‌قدر شما را متأثر و یاد اهل بیت آرامتان می‌کند، حکایت از قلب مهربان و دل زلال شما دارد؛ وگرنه این کلمه‌ها فقط بهانه‌اند...

حرف متین شما هم بسیار زیبا و به‌جا بود. حتماً اگر بخوانند تسلی دلشان خواهد شد.
برای صبرشان هم دعا کنید.

ممنونم از حضورتان..
سلام
چقدر سخت بود. چقدر سخت بود.
اصلا حرفی برای زدن ندارم. بجز دعای برای صبر بازماندگان و آمرزش رفتگان. خداعاقبتمان را به خیر کند.
پاسخ:
سلام

خدا به شما خیر بدهد.
چه کاری بهتر از همین دعا؟
متن خوب و البته دردناک و تاثیر گذاری بود. 
همیشه مانا و در پناه حق باشید.
پاسخ:
ممنونم.
واگویه‌ی درد دیگران، برای طلب دعای خیری، کم‌ترین کاری است که از دستم برمی‌آید.
و البته درد برادرمان، درد ما هم هست...

سلامت باشید و پاینده.
از حضور شما خیلی ممنونم.
خدایا
چه دعایی ازین بهتر که:
عاقبت به خیر شویم.
و
مارا سبب خیر مردم رسانی به مردم قرار ده
و نه مایه شر و نابودی دیگران ..........
همینطور که این عزیزانم بودند.
خدایا توان وایستادگی کوه ها در برابر داغشان کم هست
صبر و آرامش را گریبان گیرمان کن.
آمین.
پاسخ:
آمین...

سلام

متن زیبایی بود اما خیلی از جاها ی متن مطابق با واقع نبود...که برای کسانی که آنجا بودن بسیار مشهود است مثلا

رفتار همسر علی بسیار متفاوت از آن چیزی بود که بیان شد.... ایشان بسیار صبورانه و متقیانه عمل کردن به طوری که همه بچه ها تعجب کرده بودند.... و وقتی من رسیدم بچه ها میگفتند من بروم با ایشان صحبت کنم که گریه کند و به عبارتی خودش را خالی کند.....میگفتند با من راحت تره .....وقتی سرایشان را در بغلم گرفتم....ظرفیت بالای ایشان و  صبر ناشی از ایمان قوی ایشان ... مبهوتم کرده بود.....و به رفقا گفتم خداوند دلسوزتر از پدر و مادر است نسبت به بنده اش ...رفیق من الان در بغل خداست....برویم به حال خودمان گریه کنیم....البته رفتار طبیعی همان چیزی است که شما بیان کردید اما خداوند امتحان سخت را از انسان ها ی رشد یافته ی خود می گیرد.... و الحق رفتار صبورانه ی ایشان تا به امروز نشان از ظرفیت بالا و ایمان قوی ایشان است...که برای من که سالها ایشان را میشناسم و کسانی که با این اتفاق با ایشان آشنا شدن درسی بسیار بزرگ است....آن شب رفقای که آنجا بودن بارها و بارها ذکر الحمدالله را از زبان ایشان شنیدن..... و باهر آهی الحمدالله بود که به گوش می رسید.... 

پاسخ:
سلام

بله، در انتهای متن هم عرض کرده بودم که من بخش‌های زیادی را با تخیل خودم تکمیل کردم. خبری که من شنیدم برای نوشتن یک روایت کامل نقص‌های فراوانی داشت و من متأسفانه منبع دم‌دستی برای اطلاع از جزئیات ماجرا نداشتم. از طرفی می‌خواستم زودتر بهانه‌ی‌ مؤثری برای فاتحه و دعا برای عزیزان سفرکرده و بازماندگانشان فراهم آورم. لذا نقص‌های روایت را با تخیل خودم تکمیل کردم. آن‌چه را هم در مورد رفتار ایشان و حتی بسیاری از گفت‌وگوهای دیگر نوشته‌بودم، بر اساس گمان‌های خودم از چنین موقعیتی بود.
که گویا اشتباه کرده‌‌ام و نتوانستم عظمت صبر این بانوی بزرگوار را درست تصور کنم.
به هرحال از این بابت شرمسارم.

خدا به ایشان و خانواده‌شان اجر مضاعف و توفیقات روزافزون عنایت فرماید.
۱۲ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۵۱ علی داستان شما...

سلام بر سید طه


با اینکه این ماجرا به عینه برایم اتفاق افتاده، روایت و قلم شما جنبه های زیبایی را برایم روشن کرد، اجرتان با ابا عبدالله...


دعاکنیم که خدا همه دوستانش را از سختی های زندگی سربلند به محضر خودش ببرد...

پاسخ:
سلام خدا بر علی‌آقای عزیز و بزرگوار داستان ما..

مایه‌ی افتخار من است که نوشته‌هایم را قابل دانسته‌اید.

بگویم که وقتی قصد داشتم قصه را بنویسم، از جزئیات این ماجرای غم‌انگیز اطلاعی نداشتم و تنها یک خبر شنیده بودم. لذا برای نوشتن روایت مجبور شدم بخش‌های زیادی را بر اساس تخیلات و گمان‌های خودم از یک چنین ماجرایی بنویسم. دغدغه‌ام این بود که هرچه زودتر، این قصه را بهانه‌ی طلب دعا و فاتحه قرار دهم، و می‌خواستم اثری داشته باشد که خواننده‌اش را چند روز به یاد عزیزان سفر کرده مشغول ذکر و دعا نگه دارد.

بعداً در یکی از نظرها متوجه شدم که صبر بی‌بدیل همسر شما بسیار بیش از آن‌چه بوده که من تصور می‌کردم..
مرا ببخشید که خیالم را یارای آن نبود که چنین استواری‌ای را حدس بزند. مرا ببخشید اگر نوشته‌ام شأن عظیم القدر قلب مؤمن شما و همسرتان را درست روایت نکرده و از عهده‌ی ادای حق آن بر نیامده.

مرا ببخشید،
و این ادای دین کوچک را با همه‌ی نقص‌هایش به لطفتان بپذیرید...

+ دعا، کم‌ترین کاری است که بر عهده‌ی ماست...

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">