زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

تازه‌ترین نظرها

عکس یادگاری

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۱، ۰۹:۰۵ ق.ظ

داشتیم در پیاده رو قدم می‌زدیم که چشممان به یک گروه فیلم‌سازی در حال کار آن طرف خیابان افتاد.

 

بازی‌گر محبوبم را در بینشان دیدم.

به همراهیم گفتم: فلانی هم اون‌جاست، بریم ازش امضا بگیریم. شاید تونستیم یه عکسی هم بندازیم.

گفت: که چی بشه؟

گفتم: یعنی چه که چی بشه؟ خب بابا اون رو همه می‌شناسن.

گفت: خب، بعدش؟ امضاش رو می‌خوای چه کنی؟

نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر دری وری می‌گوید. گفتم: این فرصت دیگه معلوم نیست دستمون بیاد. امضاش رو داشته باشی کلی کلاس داره. اگر باش عکسم بندازیم که دیگه هیچی! کولاکه. نوک همه رو باش می‌چینم.

گفت: من به چیز دیگه‌ای دل خوش کردم. اینا دیگه برام رنگی نداره.

احتمالا دوباره زده‌بود کانال معارف! رو اعصابم راه می‌رفت.

ادامه داد: وقتی جوانی به خاطر خدا گناهی را ترک کنه یا خودش را به سختی بندازه تا خدا را راضی نگه داره می دونی چی می‌شه؟

گفتم: بله می‌دونم. میره بهشت. اون‌جا هم خیلی خوش‌ می‌گذره. حاج‌آقا، ما هم درس خوندیم. معارف 1 و 2 پاس کردیم. دیگه این‌قدر سرمون میشه.

چند لحظه ساکت شد و بعد وایساد و گفت:

اون موقع خدا اون جوون رو به ملائکه‌‌ش نشون می‌ده و می‌گه ببینید چه بنده‌ای دارم. خدا جلوی ملائکه‌ش به اون جوون افتخار می‌کنه. بعد احتمالا ملائکه خیره خیره به جوونه نگاه می‌اندازن که ببینن این‌دیگه کیه که معبودشون بهش نظر داره.

گفتم: چرته.

گفت: حدیث را که قبول داری. با سند معتبر. فکرش‌ رو بکن تو روز قیامت جلوی خیلی‌ها که شاید همین‌بازی‌گره‌ هم جزئشون باشه پز می‌دی که من نظرکرده‌ی صاحب و پادشاه کل عالم بودم. همونی که تو و همه‌چیز دیگه را آفرید. اون‌جاس که نوکشون چیده می‌شه. فکرش رو بکن که ملائکه‌ی خدا به تو غبطه بخورند. اینه که کلاس  داره...

نمی‌خواستم کم بیارم. شروع کردم باش بحث و جدل کردن و شاید گاهی مسخره‌ش هم کردم. ولی باید اعتراف کنم. من هم دلم می‌خواست. خیلی دلم می‌خواست که خدای عالم بهم افتخار کنه...!

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۱/۰۹/۰۲
سید طه

نظرها  (۴)

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
سید ترکوندی
تو وبلاگم میزنمش
نشانه داده اندت از خرابات /که التوحید اسقاط الاضافات

بسم الله

سلام  و آرزوی قبولی طاعات بندگی اینکه بعد از دوسال یه نوشته  اینقدر ماندگار ه "یعنی عنایت خدا "واقعا زیبا و متفکرانه بود! توفیق خدمت بیشتر درراهی که قرارگرفتید و از خدا می طلبم.

*یازهرا*

پاسخ:
سلام
از شما هم قبول باشه الهی
به خاطر چیزی که از خدا برایم می‌خواهید، خیلی خیلی ممنونم.
دعایتان خوشحالم می‌کند.

یا علی
بحث رو ادامه دادید صرفا جهت لج بازی
و چقدر ما زیاد انکار میکنیم حقایق را بخاطر لجاجتمان:(
پاسخ:
بی تردید لج‌بازی بد است، آدم عاقل همیشه متواضعانه حق را می‌پذیرد.

البته این دیالوگ واقعی نیست.
یعنی -بهتر است بگویم- واقعی است، ولی بین دو نفر اتفاق نیفتاده، هر دو طرف دیالوگ خودم هستم. :)

و خب، در روایت قدری جدال را درش پررنگ‌تر کردم که باورپذیرتر باشد.

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">