زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

قلبی که جا ماند

پنجشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۵۴ ب.ظ

صبح، حوالی ساعت ده پروازشان بر زمین تهران می‌نشست. زود از خوابگاه بیرون زده بودم که به موقع برسم. از همان دقیقه‌های اولی که در جمعشان بودم، علی توجهم را جلب کرده بود. هم سن و سال خودم بود. یک جوری بود که خیلی به دلم می‌نشست. برای همین، تا قبل از غروب، رفیق شش‌دانگ شده بودیم؛ به همین راحتی!

 

اگر اصرار او نبود، همه‌ی نمازهایمان را در یک مسجد می‌خواندیم، ولی حالا علی باعث شده بود که در همان پنج روز به اندازه‌ی چندسالِ خودم، مساجد مختلف تهران را ببینم! روز اول و دوم می‌بردمش مسجدهای بزرگ و چشم‌پرکن؛ ولی کم‌کم دستم آمد که آن ساده‌های کوچک و دنج را بیش‌تر دوست دارد. همان‌هایی که در کوچه محله‌ها باید پیدایشان می‌کردی. چندبار، سر همین داستانِ مسجد رفتن‌هاش، از برنامه‌ی گروهشان جا ماند و من مجبور بودم به دست‌اندرکاران برنامه‌ها کلی توضیح بدهم. ناهار را هم که همیشه در ماشین می‌خوردیم. وضعی داشتیم، ولی در عوض روز به روز، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه دلم به او نزدیک‌تر می‌شد.

ظهر روز چهارم پنجم بود تقریباً، که در یکی از همین مسجدهایی که می‌رفتیم، تی‌شرت سفیدی با عکس آقا تنِ یکی از بچه‌ها دید و توجهش جلب شد. همین که فهمیدم خوشش آمده، خوشحال شدم که راهی پیدا کرده‌ام تا خوشحالش کنم! پنج‌تا از تی‌شرت‌های این‌شکلی خریدم و روز آخر -بعد از آن‌‌که به مشهد و قم و اصفهان رفته بودند و برگشته‌بودند، و من یک هفته‌ای می‌شد که ندیده بودمش- به او هدیه دادم؛ البته با چند هدیه‌ی دیگر، که به نظرم همین لباس‌ها را از همه بیش‌تر دوست داشت. همان‌جا یکی‌‌شان را باز کرد و عکسش را روی سینه‌اش گذاشت. بعد، از میان وسایلش یک سنگِ شش وجهی سفید و زیبا در آورد و داد دست من و گفت: «قلب من در دست تو!» لب‌خند زدم و گفتم: «حاشا که قلب تو سنگ باشد علی‌!» خندید و گفت: «به سنگ بودنش نگاه نکن؛ به پاک و سفید بودنش نگاه کن!» با هم خندیدیم، ولی من، داشت گریه‌ام می‌گرفت! خیلی دوستش داشتم. دلم برایش تنگ می‌شد.

*

در این چندسال، هفته‌ای نبود که لااقل یک ایمیل نفرستد. چه‌قدر لطف و معرفت داشت! خاطره‌هایش را برایم می‌فرستاد. از بچه شیعه‌های آن‌جا می‌گفت، از مسجدشان هم، از جنبششان، و کلی چیزهای دیگر. من هم از اوضاع و احوال خودم و این‌جا برایش می‌گفتم و گاهی از مساجدی هم که وقت نکرده بودیم با هم برویم عکس می‌گرفتم و برایش می‌فرستادم!

دو ماه پیش، که هنوز تعطیلات شروع نشده بود و تهران بودم، خبر داد که بنا دارد همین امسال یک بار دیگر بیاید ایران، شاید پاییز. عجیب ذوق‌زده شدم وقتی که گفت! چه‌طور خدا قلب‌های دو برادر را در دو گوشه‌ی زمین به هم گره می‌زند!‌ علی یک سنگ داده بود دست من و گفته بود که مثلاً قلب او در دست من. او خودش داد و خودش گفت، ولی قلب مرا بی‌اجازه برده بود!

 

دیشب خوابش را دیدم. نزدیک سحر. از خواب بیدار شدم. به اندازه‌ی صدسال دلم برایش تنگ شده بود. انگار قلبم را فشار می‌دادند. انگار قلبم را پاره می‌کردند. وضع عجیبی داشتم. رفتم سراغ کمدم و سراغ سنگِ علی؛ شاید کمی آرامم می‌کرد. سنگ را گذاشته بودم داخل یک جعبه و لای چند پارچه که محفوظ بماند. جعبه را بیرون آوردم. چراغ اتاق خاموش بود و چشم‌هایم را اشک پوشانده بود و درست نمی‌دیدم. درِ جعبه را برداشتم و به سنگ نگاه کردم. درست نمی‌دیدم! اشک‌هایم را پاک کردم. درست می‌دیدم؟ جعبه را دست گرفتم و رفتم سراغ کلید چراغ. لامپ روشن نشد! گوشی را برداشتم و نورش را داخل جعبه انداختم. باورم نمی‌شد! درست می‌دیدم! سنگ، سفید نبود! قرمز شده بود. سرخِ سرخ. نشستم و سنگ را دو دستی گرفتم و بالا آوردم تا جلوی صورتم. نمی‌فهمیدم! سنگ مگر سفید نبود؟ نکند هنوز بیدار نشده‌ام! پریشان بودم. قلبم تند تند می‌زد، و انگار همراه تپش تپشش درد غریبی در وجودم می‌دوید. بهت‌زده، به سنگ نگاه می‌کردم و زیر لب صدایش می‌زدم. علی... علی...

 

بعد از ماجراهای اخیر کشمیر، دیگر ازش خبری نشده بود. پیام‌هایم را جواب نمی‌‌داد و من هر روز نگران‌تر و نگران‌تر می‌شدم. نگران مسجدی که علی دوستش داشت، نگران درگیری‌هایی که لابد آتشش به مسجد هم می‌رسید، نگران لباسی که عکس روی آن، توجهِ تفنگ‌به‌دستی را جلب کند، و نگران قلبی که پاک بود و سفید بود...

انگار، حالا دیگر راز قلب علی را فهمیده‌ام. راز قلبی که برای همیشه کنار من، و در سرزمین من جا ماند.

چه‌قدر ماندنی است این یادگاری!

نظرها  (۱۰)

۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۰۴ ...:: بخاری ::...
خیلی
خیلی
خیلی
چسبید.

پاسخ:
خدا را شکر.

متشکرم از شما.
محشر بود
چقدر حس بود توش
چقدر خوب این مسئله رو بیان کردید
واقعا احسنت
پاسخ:
خدا را شکر.

ممنونم از حضور پر از لطف شما
سلام
ممنون از وبلاگ خوبتون
به راستی مطلب واقعیست؟
شما چنین دوستی داشتید؟
پاسخ:
سلام
ممنونم از حضور شما. خیلی خوش آمدید.

خیر، این ماجرا، خیالی است و چنین چیزی رخ نداده.
سلام
ممنون از وبلاگ و مطلب زیباتون
اما یه سوال
این ماجرا واقعیست و برایتان اتفاق افتاده یا صرفا یک خیال پردازیست؟
پاسخ:
سلام دوباره
خیلی ممنون و متشکرم از شما.

به سؤالتون هم که پاسخ دادم دیگه. :)
این از اون پستایی بود که حال آدمو حسابی خوب می کرد. ...
کاش واقعی بود...
و کاش کشمیر در وضعی که هست نبود...
پاسخ:
- خدا را شکر.. خوشحالم که این‌طوری بوده.
- کاش واقعی بود؟! کجاش کاش واقعی بود؟ شهادت رفیق من؟!
- بله. ای کاش..
خیلی خوب بود...

پاسخ:
خیلی متشکرم.
خیلی قشنگ بود. عالی، یکه یک
پاسخ:
متشکرم
ممنون
سلام سید طاها.
خوبی؟

نوشته ت بسیار عالی بود.هرچند که از این دوستها و این نوع دوستی ها توی زندگی مدرنیته ما خیلی کم رنگ شده.
دلم خیلی از این دوستها میخاد!

التماس دعا
پاسخ:
سلام آقاسید
الحمدلله. شما چه طوری؟

دل برادرهای مؤمن که به هم وصل هست..
ولی متأسفانه سبک زندگی‌ها ما رو از هم دور نگه می‌داره. بله. این‌جای قضیه اسف‌باره...
حیف.
۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۸ هانیه شالباف
عالی عالی عالی...
بی تعارف میگم که کلمات از توصیف زیباییِ متن شما، قاصرند...
آفرین ...

خوش به حال رفیق تون...
پاسخ:
جدی؟
خدا را شکر.
ممنونم از نگاه پر از لطف شما.


رفیقم؟ همین رفیق خیالی؟ بله.. چه چیزی غبطه‌برانگیزتر از شهادت؟
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۴۵ محمد آذرکار
چه قدر وبلاگ ساده و زیبایی دارید، خدا قوت...
پاسخ:
سلامت باشید.
سپاس

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">