زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

مهر

دوشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۳۲ ب.ظ

دیروز برای تعمیر یکی از شیرهای خانه، به یک پیچ خاص نیاز داشتم. کوچک بود و خیلی چیز عجیبی نبود، ولی مشابهش را نداشتیم. رفتم سراغ یک مغازه‌ی بورس پوچ و مهره. توضیح دادم و برایم پیچ مد نظرم را آورد. قیمت را پرسیدم که حساب کنم. گفت: «می‌شود ده تومن، ده تا تک تومنی! که به جایش صلوات بفرست یا صدقه بده.» من هم گفتم که «اشکالی ندارد، مبلغ بیش‌تری را پرداخت می‌کنم، به هرحال شما فروشنده هستید.»  گفت: «نه؛ صلوات بفرست و برو، یا علی» تشکر کردم و از مغازه خارج شدم. در راه بازگشت به این فکر می‌کردم که در موقعیت‌های مشابه، واقعاً چند درصد فروشنده‌ها راضی به اقدام مشابهی می‌شوند و مثلاً نمی‌گویند «صد تومان بده»؛ صد تومان بابت کالایی که در مجموع برای خودش یک دهم این قیمت هم در نیامده. به نظرم معمولاً این‌طور حساب می‌کنند که خریدار نباید چیزی را مفت از مغازه ببرد! و مبلغ کم‌تر از -مثلاً- صدتومان هم که معنا ندارد!

این نتیجه‌گیری البته صرفاً یک حدس خام نیست و استقرا هم تأییدش می‌کند، یعنی چنین مواردی زیاد اتفاق افتاده و مشابهش را دیده‌ایم؛ خصوصاً در شهرهای بزرگ‌تر. بله؛ شاید بگویید این یک پیچ ده‌تومانی واقعاً ارزش این حرف‌ها را نداشته؛ ولی باید توجه کرد که این مغازه به جز پیچ و مهره چیز دیگری نمی‌فروخت که حالا مثلاً ارزشش را داشته باشد! بله، باز شاید بگویید که مشتری‌های کلان و عمده هم دارد، اما باز باید توجه کرد که اگر با چند ده مشتری مثل من همین‌گونه برخورد کند، از مبلغ قابل توجهی چشم پوشیده است. چشم‌پوشی از این مبلغ هزینه‌ای است که مغازه‌دار پرداخت می‌کند برای چه چیزی؟ معلوم هم نیست! شاید ثواب، شاید محبت به خلق خدا، شاید تمرین سهل‌گیری در امور مالی وقتی که پای بخشش و گذشت به میان می‌آید، و شاید هم خاطره‌ای خوش از خودش در ذهن یک هم‌شهری یا هم‌وطن. هر کدام این‌ها که باشد، ارزش بیش‌تری دارد تا سود مالی اندکی که خیلی‌ها ازش نمی‌گذرند، که به هیچ‌چیز هم بند نیست،‌ و واقعاً هم نمی‌شود حساب و کتاب جدی و برنامه‌ی لایتخلّفی برایش چید؛ چون نه دخلش کاملاً به دست ماست، و نه البته خرجش؛ أعنی مواردی که برای خرج پیش رویمان قرار می‌گیرد و پیش‌بینی نمی‌کنیم.

 

*

 

همان دیروز که به شب رسیده بود، همراه خواهرم در پیاده‌روی خیابانی راه می‌رفتیم که دست خواهرم به چیزی کشیده و زخم شد. لازم بود که سریع چسب زخمی تهیه کنم. آن طرف خیابان، کمی آن‌سوتر یک مغازه‌ی کوچک مواد غذایی به چشمم آمد. سریع پریدم و دویدم و از مغازه‌دار چسب زخم خواستم، گفت: «ما نداریم، چسب زخم را از داروخانه باید بگیری!» دمغ شدم و داشتم فکر می‌کردم که حالا داروخانه کجاست! کم‌تر از یک ثانیه گذشت، که فروشنده ازم پرسید: «چندتا چسب می‌خواهی؟» گفتم: «یکی». رفت و از جعبه‌ی کمک‌های اولیه‌اش یک چسب زخم برایم آورد؛ و هیچ پولی هم حاضر نشد به خاطرش بگیرد.

موقع برگشت، همان طور که عرض خیابان را می‌دویدم، لب‌خند گشوده‌ای هم روی صورتم بود و خدا را شکر می‌کردم که «مهر» هنوز هم بر دست و زبان مردم این شهر ردپایی دارد...

 

+ ای کاش، این اتفاق‌ها به جای آن‌که نادر باشد و شگفت باشد، بشود قاعده‌ی رفتارهایمان...

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۱۵
سید طه

انسانیت

برکت

نظرها  (۷)

کاش این کارها بشه رسم و ایین و قاعده ی زندگیمون
یاعلی
پاسخ:
کاش..
ان‌شاءالله که بیش‌تر حواسمون باشه.

ممنون از حضورتون.
یاعلی
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۴۹ هانیه شالباف
سلام ... خدا به مالِ هردو برکت بده :)
دو هفته پیش که مازندران بودیم, به محضِ این‌که رسیدیم بابا سردرد گرفت.
ماهم توی یه روستا ساکن بودیم و برای خرید یه مسکن باید می‌رفتیم یکی از شهرهای مجاور (پل سفید) . یه سوپرمارکت _ که از شیر مرغ تا جون آدمی‌زاد داشت_  پیدا کردیم . استامینوفن‌هاش تموم شده بود , اما بنده‌ی خدا رفت و از خونه‌ی یکی از بستگان‌ش یه بسته قرص آورد و هرچی خواهش کردیم , حساب‌ش  نکرد.

واقعا خدا حفظ کنه این آدم‌هارو که رسالت «انسانیت» رو به خوبی انجام می‌دن!
پاسخ:
سلام

بله، انسانیت و رأفت و دلسوزی برای دیگران، چیزهایی است که انگار آدم‌ها آن‌ها را با پدیده‌های تازه و مدرن شهری عوض می‌کنند!
هنوز در روستاها و شهرهای کوچک‌تر، این‌جور چیزهایی هست که حالِ دلِ آدم را خوب کنه.

دلم می‌خواد یک روزی همه‌ی مردم با غریبه‌ها مثل اعضای یک خانواده برخورد کنند... مهر و محبت به خلق خدا، برای خدا؛ پیشانی‌نوشت سبک‌زندگی‌ها باشه و هر انسانی -به قول شما- نسبت به رسالت «انسانیتش» جدی جدی اهتمام داشته باشه.
و ان‌شاءالله که ما هم این‌طوری باشیم.
کاش...
پاسخ:
کاش...
این کارهای به ظاهر کوچیک حس خوب بزرگی به آدم میده...

پاسخ:
همین‌طوره.

و این حس‌های خوب بزرگ، گاهی چه‌قدر راحت و به قیمت‌های نه چندان زیاد به‌دست‌آمدنی است...
حیف نیست که از دست بدیم؟!
با جمله ی آخرتون موافق نیستم راستش
حس می کنم کلا چیز عادی ای هست تو جامعه

من بارها و بارها با این اتفاقات رو به رو شدم و کاملا برام عادیه

در واقع تا حالا با عکسش روبه رو نشدم یا لااقل یادم نمیاد که مثلا طرف به خاطر یه چیز خیلی کوچیک و بی ارزش پول بگیره



پاسخ:
واقعا؟!

الان شما برید دم یه مغازه تو تهران، یه داروخانه یا یه مغازه‌ی مرتبط، یه دونه چسب زخم بخواید بگیرید، ازتون پول نمی‌گیره؟
برید نانوایی، اگه یه کیسه‌ی معمولی پلاستیکی ازش بخواید که نانی را که خریدید بذارید توش، بابت پلاستیک پول نمی‌گیره؟
اگه برید یه مغازه، دوتا پاکت آبمیوه‌ی یه لیتری بخرید با یه عالمه کیک و بیسکوییت، دو تا لیوان یه بار مصرف هم بخواید، بابت لیوان‌ها ازتون پول نمی‌گیره؟ تازه این همه ازش خرید کردید!

حالا یه کیسه‌ی پلاستیکی یا یه لیوان یه بار مصرف رو چه‌قدر حساب شما می‌کنن؟ صدتومن، دویست تومن! در حالی که برای خودشون چه‌قدر دراومده؟

من که تو تهران تقریباً هیچ موردی یادم نمیاد فروشنده بی‌خیال پول این‌چیزای کوچیک شده باشه..

خیلی عالی بود
ممنونم از اینکه این حس زیبای هم نوع دوستی رو زنده می کنی
پاسخ:
ممنون

یا علی..
۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۱:۱۴ فاطمه سروری
فروشنده با خودش فکر میکنه سوپری که پلاستیک فروشی نیست لیوان داشته باشه پس حق دارم در راستای پیش بینی و تامین سهل الوصول نیاز مشتری هزینه بیشتری بگیرم.از نظر اقتصادی ما تو اون لحظه به تامین نیازمون فکر میکنیم پس خشممون از هزینه لیوان مانع از خرید نمیشه.فروشنده به پول میرسه و ما به لیوان.
اما این خشم از بچگی با من بوده؛چرا اجازه میدم ازم پول زور بگیرن چرا اعتراض نمیکنم چرا پس نمیدم همون لحظه؟ جوابش روشنه! چون معیار فرهنگی نانوشته ای حکم میکنه هر کس برای خرید خرد مثل همون چسب زخم پول بیشتری پرداخت کنه باشخصیت تره! من به شکل خودآگاه رفته م چسب زخم بخرم اما ناخوداگاهم میخواد من باشخصیت به نظر برسم حتی به قیمت هزینه گزاف برای یک شیء و خشم فروخورده! این خشم ها یه جایی میشه فریاد...تو آمار تصادفات؛ آمار طلاق؛ آمار شکایات و نزاع های خیابونی سر جای پارک.
حالا اگر شما فروشنده باشید و پول لیوان رو نگیری حال خودتون بهتر میشه؟ قطعا نه!
چون جامعه به شما میگه خیلی ساده و ناتوانی که پول لیوان رو نگرفتی. جامعه به شما میگه پول رو بگیر بریز دور بریز صدقه ولی بگیر...
اینها تحلیل من بود اما احساسم یه حرف دیگه داره؛ هر جا آدمها غریب ترن پول بهشون امنیت میده تو شهرهای بزرگ آدمها تو خونشون هم به قدرت مالی نیاز دارن که امنیت روحی و ذهنی داشته باشن. بیمه ها برای همین تو شهر پررنگ تر هستن از بیمه سلامتی تا آتش سوزی.

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">