زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

ملاقات

پنجشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۰۱ ب.ظ

دکمه‌ی آسانسور را زدم و در آن فاصله‌ی انتظار، دستی به کت و شلوارم کشیدم و مرتبش کردم. دسته‌گل و شرینی‌ را هم گذاشته بودم لب راه‌پله‌ی کنار آسانسور. دستی هم به روی جیبم کشیدم تا مطمئن شوم پاکت، صحیح و سالم، سر جای خودش است. آسانسور رسید و وارد شدم. تا به طبقه‌ی دهم برسم، جعبه و دسته‌گل را گذاشتم کف اتاقک، و شانه را از جیبم در آوردم. به دقت در آینه مو، ریش، یقه و آستین‌های لباسم را وارسی کردم. آسانسور ایستاد. دستپاچه خم شدم تا گل و شیرینی را بردارم. اما شنیدم که طبقه‌ی دوازدهم است. مقصد من طبقه‌ی دهم بود؛ یعنی چه اتفاقی می‌توانست افتاده باشد؟! ایستادم و چند ثانیه منتظر شدم تا اگر کسی آسانسور را زده وارد شود. خبری نشد. دست بردم سمت دکمه‌ها و ده را فشار دادم. احتمالاً موقع ورود، به خاطر عجله و حواس‌پرتی دکمه‌ی بالای ده را زده بودم. از این‌که فقط دو طبقه فاصله داشتم تا بعد از مدت‌ها ببینمش، خوشحالی مرموزی در قلبم دوید. ده را فشار دادم و آسانسور تکانی خورد. تکان خورد اما راه نیفتاد. چند ثانیه، بی هیچ اتفاقی گذشت. دکمه‌ی بازشدن در را چند مرتبه فشردم؛ ولی فایده‌ای نداشت. همه‌ی دکمه‌ها را روشن کردم، همه‌ی طبقه‌ها را. زنگ خطر را چندبار فشار دادم. چند قطره‌ی عرق پشت گردنم می‌لغزید و مرا عصبی‌تر می‌کرد. دکمه‌ی هواکش را روشن کردم و صدای وز وز در اتاقک پیچید. گوشی را از جیبم بیرون کشیدم تا تماسی بگیرم، اما همان لحظه اتاقک دوباره تکانی خورد، و راه افتاد. به سمت پایین، ولی با سر و صدایی گوش‌خراش و سرعتی خیلی بیش‌تر از معمول، به سوی مقصدی دور، که خیلی نزدیک بود!

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۱۳
سید طه

داستان

نظرها  (۶)

۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۶:۴۵ هانیه شالباف
و به یاد همان 99% آسانسور !
پاسخ:
خودمون هم همین‌جا تو خوابگاه چندتاش رو داریم! خدا رحم کنه :)
چقدر وحشتناکه...پایانش ترسناک بود.
یاعلی
پاسخ:
ترس، وقتی یک تلنگر خوب هم داشته باشه، بد نیست.
مرگ خیلی نزدیکه به هر حال، خوبه حواسمون باشه بهش..

یا علی مدد
یه لحظه قلبم ایستاد....
خوشحالم ک نویسنده این متنید:)
پاسخ:
:)
خوشحالیتون دقیقاً برای کجاشه؟!
خیلی خوب...
امروز حدیثی خوندم از حضرت امیر با این مضمون که اگر کسی منتظر فرداست مرگ رو خوب نشناخته...
پاسخ:
بله...

و ما أدرانا الموت؟!
خیلی هم خوب...شیک و پیک خدمت رییس رفتن هم خوبه با گل و شیرینی...ولی رییس خوب از خجالتش درومده کتلتش کرده و یا علی مددی...
پاسخ:
رییس غافلگیرش کرد. رییسه دیگه!
ای بابا
شمام با این داستان های جنایی تون :|
با اعصاب و روان آدم بازی می کنید!!
یه بار نشد یه داستان happy end بنویسنا!!

ایششششش!!
:|
پاسخ:
:))
من از اعصاب و روانتون صمیمان عذرخواهی می‌کنم،
ولی خب بالاخره باید درس عبرت بشه دیگه..

ضمنا، بی‌انصافی نمی‌کنید؟! مثلاً پست «رؤیا» رو یادتون نمیاد مگه؟ دیگه هپی‌اندتر از اون؟ داریم اصلاً؟! :)

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">