زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

فدا

چهارشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۲۵ ق.ظ

این‌طور که می‌گویند، وقتی ابراهیم -علیه‌السلام- فرزندش را به قربان‌گاه برد و چاقوی تیز را بر گلوی او کشید، و چاقو نبُرید؛ ابراهیم ناراحت و عصبانی شد و چاقو را به سمت سنگی پرتاب کرد، و چنان هم ضربه‌اش شدید بود که سنگ شکافت.

حالا چرا ابراهیم عصبانی شد؟ آیا به خاطر این‌که نتوانسته بود دستور الهی را تمام کند؟ به نظر من که این نمی‌تواند قانع‌کننده باشد! ابراهیم، رسول الوالعزم و امامِ امّتش بود. چه‌طور نمی‌دانسته که «مأمور به تکلیف» است و نه «مأمور به نتیجه»؟ چه‌طور نمی‌دانسته که وقتی چاقوی بُرّان، خلاف طبیعتش، هیچ اثری نمی‌کند، قطعاً حکمت و اراده‌ی پروردگار اقتضای چنین چیزی را داشته؟ حتماً می‌دانسته که این اتفاق، خللی بر درستی کار او وارد نمی‌کند و سببی برای ناتمام ماندن مأموریت او نیست. پس چرا ناراحتی؟ چرا عصبانیت؟ کجایش عصبانیت دارد این‌که فرزندش را به او بازگرداندند در ازای عوضِ دیگری؟

 

صبر کن! گفتم عوضِ دیگر؟! بله، و آن عوضْ چه بود؟! اسماعیل را در عوض «ذبح عظیم» به او بخشیدند، درست است؟ «وفدیناه بذبحٍ عظیم». آه! ابراهیم، خلیلِ خداوند و نبیّ بزرگ او، حتما از قصه‌ی ذبح عظیم خبر داشته.

نکند ابراهیم می‌خواسته قصه را عوض کند؟

نکند اصرار داشته و نتوانسته؟

نتوانسته و نا امید شده؟

نا امید شده، و بعد، عصبانی...

نکند وقتی چاقو نبرید، ابراهیم لب به دندان گزیده و زیر لب گفته «خدایا، اسماعیل را قبول کن! قبول کن و بگذار که اسماعیل فدا بشود، ولی آن مذبح خورشید و ماه در عصر دیگر هرگز اتفاق نیفتد. بگذار جگرگوشه‌ی من فدای جگرگوشه‌ی رسول خاتم بشود، من به این راضی‌ام! خدایا، قبول کن اسماعیل مرا در عوض آن ذبح عظیم...»؟

 

نمی‌دانم! شاید..

به هر حال، اگر ابراهیم از آن قصه خبر داشته؛ آه از دل ابراهیم!

 

 


دو سه شب پیش

-همان شب عید قربان؛ که شام عرفه هم بود-

من بودم و این «شاید»ها و این «نکند»ها...

و در دلم،

شاید همراه دلِ داغ‌دار ابراهیم،

و شاید در تسلی خاطرش -آن زمان که دست اسماعیل را گرفته بود و نا امید برمی‌گشت-

ابر بود؛

و باران گرفته بود...

باران.. برای ذبح عظیم، صلی الله علیه.

نظرها  (۴)

چه تعبیر زیبایی...


السلام علی الرأس المرفوع...

:"(

پاسخ:
السلام علی الذبیح العطشان...

[محلِّ شکلک در حال باریدن]
۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۸ ...:: بخاری ::...
من فک کنم برای ابراهیم، عرفه خوانده بودند
و رسیدند به «و بلوع فارغ حبائل عنقی».
دوبار خواندمش تا بفهمم چی ب کجا شد
افرین و احسنت
زیبا بود
من همیشه فکر میکنم ک اگر من هم بودم سر فرزندم را میبریدم؟
گمانم بهتر است بگویم عمرا
نمیدانم شاید هم باید بگویم حتما
چقدر سخت است
چقدر حسادت میکنم به علما و فقها
کاش من هم کمی عرفان وایمان عمیق  را تجربه میکردم

پاسخ:
شاید گزاف نباشد که بگوییم همه‌ی ما به این دنیا آمده‌ایم که سرِ فرزندمان را ببریم و از دنیا برویم.
اگر بریدیم، رستگار شده‌ایم، و اگرنه، نه.
و فرزند، یعنی همان چیزی که دل تو را به این دنیا بند می‌کند. فرزند نماد دلبستگی است. شاید هیچ کس به چیزی قدر فرزندانش دلبسته نباشد، شاید.
حالا دلبستگی‌های دنیایی ما چیست؟ هر چه هست. اصلاً همین خودمان. باید خودمان را قربانی کنیم. «خود» همان چیزی است که اگر ازش نگذریم، احتمالاً امتحان را پاس نکرده‌ایم.
خدا کمکمان کند...
دید خیلی جالبی بود.
شاید واقعا ابراهیم هم اصرار به تغییر داشت اما نشد.
شاید...
ممنونم
یاعلی
پاسخ:
شاید...

تشکر از حضورتون.
با آرزوی توفیق.

یا علی مدد

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">