زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

آن‌چه گذشت
تازه‌ترین نظرها
  • ۱۲ شهریور ۹۷، ۱۲:۲۱ - کلوئه ..
    زیبا...

احتکار

چهارشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۶ ب.ظ

یک بار نمی‌دانم کجا یک ویدیوی کوتاه درباره‌ی اختلال احتکار دیدم. یک‌جور رفتار وسواس‌گونه برای مقاومت در برابر دورانداختن هر چیزی. روان‌شناس‌ها به‌ش می‌گویند اختلال احتکار. این‌که آدم بخواهد یک چیزهایی -یا خیلی چیزها- را نگه‌دارد برای روز مبادا. چیزش هم می‌تواند انواع و اقسام داشته باشد. از اسباب و وسایل گرفته تا فایل و عکس و از این قبیل اقلام. طرف می‌خواهد نگه‌شان دارد برای این‌که صرفاً «شاید» یک روزی به دردی بخورد، یک شاید با احتمال نه‌چندان بالا. مثلاً بعضی‌ها هستند که اختلال احتکارِ دامنه و نشانی دارند. دقت کردی؟! صد و هشتاد تا ایمیل و بلاگ و پیج اینستا و کانال توی صدتا پیام‌رسان ثبت کرده، فقط برای این‌که آن آی‌دی و آدرس‌ها را داشته باشد، برای روز مبادا. بعضی‌ها که دامنه‌ هم می‌خرند. شصت هفتادتا دامنه می‌خرند و سر موعد هم تمدیدش می‌کنند، حتی قبول نمی‌کنند به قیمت دو سه برابر بفروشند. به قیمت هشتصد برابر شاید قبول کنند، ولی کسی نمی‌خرد و آن‌ها هم احتکار می‌کنند. برای روز مبادا. برای یک پیشنهاد هشتصد برابری.

 

چند روز پیش برخوردم به یک وب‌سایت فروشگاه‌ساز. یک‌هو یک هم‌چین حسی در من گل کرد و گفتم بالأخره من هم شاید در روز مبادا بخواهم یک فروشگاه داشته باشم و روی بیاورم به فروشندگی اینترنتی. خب از الان باید حساب آن روز مبادا را می‌کردم. نباید؟ رفتم و یک آدرس شیک در زیردامنه‌ی سایت آن فروشگاه ثبت کردم و بعد هم دست به سیاه و سپیدش نزدم تا بعد. تا دست کم چند وقت دیگر، تا یک روز که هوس کنم فروشگاه بزنم. خب شاید هوس کنم. اصلاً شاید مجبور شوم. یک زیردامنه‌ی خشک و خالی در یکی از این سایت‌های فروشگاه‌ساز سهم من نمی‌شود که برای خودم بگذارم در گنجه؟! آخر می‌دانی؟ امروز به من زنگ زدند. زنگ زدند از فروشگاه‌ساز که چرا دکانتان را تکمیل نکرده‌اید. البته خیلی تعجب نکردم؛ خب قرار است که از هر دکانی، چند درصد از فروشش سهم فروشگاه‌ساز بشود. خودش پولی است برای خودش. وقتی بخواهم فروشگاه بدون خریدار در سامانه‌شان ثبت داشته باشم، شاید به مذاقشان خوش نیاید. ولی فکرش را نمی‌کردم که این‌قدر پایه باشند که زنگ بزنند و احوال بپرسند! البته الان که نگاه می‌کنم، به نظرم نیتشان خیر بود. بنده‌ی خدا پرسید مشکل کجاست، که من هم گفتم مشکلی نیست! می‌خواست کمک و راهنمایی کند که دکان را سرپا کنم. به نظرم واقعاً نیتشان خیر بود. من هم گفتم «باشد، بعداً اگر کمک خواستم می‌آیم سراغتان. تماس می‌گیرم.» یک هم‌چین چیزی. نگفتم که احتمالاً می‌شود همان روز مبادا. بعد هم تشکر و خداحافظی کردیم و قطع کردیم. و این‌چنین بود که من به این نتیجه رسیدم که این احتکارها به ما نیامده! یک‌جا هم که بخواهیم یک نیم‌چه آدرس در آب‌نمک بخوابانیم، ممکن است زنگ بزنند و بپرسند که قصه چیست، گرچه این‌ها -گفتم صدبار- به نظرم نیتشان خیر بود!

 


* به این وسیله بعداً این نکته‌ی مهم‌تر از متن را اضافه می‌کنم: صحبت از «اختلال» شد، من حس می‌کنم با این معیارهای روان‌شناسی هر کسی به یک نحوی مختل است! در هر انسانی یک اختلال رفتاری پیدا می‌کنی که باید درمان کند. از بیخ همه مریضند و باید خودشان را درمان کنند. به نظر من به این سادگی‌ها نیست. سؤال من این است که ملاک آدم نرمال چیست که هر کسی مثل او نباشد دچار اختلال است؟! من خوش ندارم زود به آدم‌ها از این برچسب‌ها زده بشود. هر کسی ویژگی‌هایی دارد که به نظرم در مرتبه‌ی اول باید آن‌ها را به رسمیت شناخت، و بعد به شکل منطقی و منصفانه‌ای مورد بررسی قرارش داد. حالا کار به رفتارهایی که آشکارا نا‌به‌هنجار یا وحشت‌ناک هستند ندارم، ولی مثلاً این‌که یک نفر بخواهد یک سری چیزها را نگاه‌داری کند برای روز مبادا، گرچه به نظر من هم می‌تواند در کیفیت زندگی‌ش اثر منفی داشته باشد یا کار درستی نباشد، ولی اختلال نیست! یعنی روان‌شناس می‌تواند در این‌باره بگوید «به نظر می‌رسد اگر به جای این مدل، آن مدل رفتار کنید، زندگی بهتری خواهید داشت»، ولی نمی‌تواند بگوید «شما بیمارید، اختلال دارید و باید درمان شوید.» من لجم می‌گیرد از پای‌فشاری بر این حرف‌ها! نه تنها لجم می‌گیرد که مواردی دیده‌ام که فرضیه‌ی اثبات نشده‌ی فلان روان‌شناسِ اسم‌درکرده، ملاک درمان‌گری روان‌شناسان در سال‌های متمادی شده، و چه گندها که به بار آورده. یک نمونه‌اش مسئله‌ی مشاوران سوگ است. تقِ قضیه درآمده، ولی باز هم سر قصه‌ی زلزله‌ی کرمانشاه روان‌شناسان کشورمان همین رویه را داشتند دنبال می‌کردند...

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۰۹
سید طه

نظرها  (۱۸)

۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۳ حسین بوذرجمهری
ولی معنی اقتصادی احتکار دپو کردن حجم زیادی از یک کالا است که باعث بشه عرضه اون کاهش پیدا کنه و در نتیجه قیمتش افزایش پیدا کنه.
البته نمیدونم به این معنایی که به کار بردی استفاده میشه یا نه
پاسخ:
در روان‌شناسی Hoarding Disorder را غالباً اختلال یا وسواس احتکار ترجمه می‌کنند، که احتمالاً وجه مشترکش با اصطلاح اقتصادی این کلمه، همین انبارکردن باشه.
۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۵۳ حسین بوذرجمهری
چقدر بده که نمیشه کامنت رو ویرایش کرد. یا حتی پاکش کرد از خیرش گذشت :/
چرا بیان پیشرفت نمیکنه؟‌ :/
پاسخ:
تا سی‌دقیقه پس از ثبت کامنت، فرصت داری که از طریق دکمه‌ی مدادشکل در قسمت «نظرات ارسالی» مرکز مدیریت بلاگ خودت اون رو ویرایش یا حذف کنی.
برای حذف کامنت هم باید از دکمه‌ی مربوطه‌ش توی همون پنجره‌ی ویرایش اقدام کنی، اون دکمه‌ی سطل زباله کامنت رو فقط برای خودت حذف می‌کنه، نه از اون وبلاگ.
۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۳ آسـوکـآ آآ
مامان من دیگ و قابلمه ی سرامیک
کریستال ژاپن
و چینی های فرانسه رو احتکار کرده :|
لوش بدم به نظرتون؟:دی
پاسخ:
خدا مامانتون رو حفظ کنه. به کی لوشون بدید؟ :)

احتکاری که این‌ها می‌گن به نظرم برای چیزاییه که اغلب به کار نمیان. یعنی این چیزایی رو که گفتید مامانتون نگه داشتن برای روز مبادا؟
۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۲ حسین بوذرجمهری
چه خوب! دمت گرم!
پاسخ:
سلامت باشی
خب بحث طبیعت که نوشتی هرکس طبیعتی دارد با اندیشه های دینی که "ذات" رو قبول دارن ممکنه قابل قبول باشه اما از نظر رویکردهای جدید نه. شخصیت هم که نوشتی هر کسی شخصیتی دارد از نظر روانشناسی هر فرد یک شخصیت است اما نه در خلا. بلکه همه جور اختلالی از یک یا چند چیز نشات میگیرد که حاصل محیطه. بنابراین به شکلی داری بحث میکنی که انگار مبنای فکریت روشن نیست.
پاسخ:
چه موشکافانه! اگه می‌دونستم کسی هست که این‌قدر دقیق بخونه، در کلماتم بیش‌تر دقت می‌کردم :)
منظورم از این جمله، صرفاً این بود که به نظرم برای تعیین نرمال بودن یا نبودن هر کسی، به شدت باید به خودش نگاه کنیم و معیارهای کلی قابل تطبیق روی همه‌ی آدم‌ها خیلی کم هستن. چون هر کسی متولی تعیین کردن این معیارها باشه، این سؤال وجود داره که آیا این آدمِ تعیین کننده خودش نرمال هست یا نه! و گذشته از این حرف‌ها، اصلاً چه لزومی داره که درباره‌ی نرمال بودن یا نبودن و بیمار بودن یا نبودن دیگری اظهار نظر کنیم؟! من فکر می‌کنم «راهنماهای بهتر زیستن» مواجهه‌ی انسانی‌تر و معقول‌تر و در کل بهتر و درست‌تری برای اصلاح رفتارها ارائه می‌دهند.

+ این جمله رو ویرایش کردم، بلکه منظورم رو واضح‌تر برسونه. بهتر شده یا باز هم اشکال باقی است؟
۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۵ روُباست ‌‍
من منتظرم کامنت هولدنو برای این پست بخونم فقط د:
پاسخ:
کامنت گذاشته. چندتا بعد از شما :)
چی می خواید بفروشید تو فروشگاه حالا؟ افکار فلسفی؟ :)
پاسخ:
گفتم که، فعلاً هیچی. برای روز مباداست دیگه!
افکار فلسفی هم طالبش پیدا بشه، من هدیه می‌کنم :)
۰۹ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۴ آسـوکـآ آآ
از نظر خودش بله واسه روز مباداس!
پاسخ:
عجب. خب باهاشون صحبت کنید که لااقل قبل از روز مبادا هم ازش استفاده کنن و فیضشو ببرن!
۱۰ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۰ هولدن کالفیلد
موضوع اصلا این نیست، نه در این مورد نه در هیچ مورد دیگه ای، هر کسی که یک تمایلی رو داره که این تمایل به نظر عادی نمیرسه برچسب اختلال رو نمیخوره! انسان سالم-غیر سالمِ روانی مقوله های صفر و یکی نیست، یک محور هستن از سالم به سمت نرمال و رگه های اختلال و اختلال و نا سالم و غیره... مثلا در این مورد خاص: اختلال روانی است که افراد مبتلا به آن، به طور افراطی اشیاء و چیزهایی را گردآوری می‌کنند. آن‌ها نمی‌توانند یا نمی‌خواهند انبوهی از چیزهای بی‌ارزش و پیش و پا افتاده‌ای که پیرامونشان است را دور بیندازند...
از عبارت "به طور افراطی" استفاده شده، حالا ممکنه بگی این یک عبارت کیفیه، و خب داری درست میگی، برای همین هر اختلالی یک مجموعه نشانه ها داره که توش تا جای ممکن به کمیت اشاره شده، مدت زمان لازن، مدت زمان مشغولیت، تفکرات و تصورات همراه اختلال، ویژگی های اختلال و غیره... و در اونها اومده که از این تعداد ،چند تا لازم و چند تا ضروریه و چند تا کافیه وجود داشته باشن که بشه اختلال رو به اون مشکل اطلاق کرد، هرچقدر تعداد این گزینه ها به نسبت حداقل لازم برای اختلال کمتر باشه به سمت رگه میریم و بعد هم که از یه جایی به بعد رفتار نرماله! بنابراین نگرانیت درسته ولی حرفت نه، تعاریف در روانشناسی با متد پزشکی انجام میشن، نشانه ها مشخص شدن و شدت ها، اینجوری نیست هرکسی دو تا چیز جمع کرد مثلا بهش وسواس احتکار نسبت بدن، باید نشانه ها رو به قول اهالی فن برآورد کنه.
در مورد هرکسی میتونه مختل باشه که عملا همینه، همونطور که در تمام زمین ما یک آدمی رو در تمام تاریخ نداشتیم که مریض نشه/نباشه، در مقوله های روانی هم همینطوره، تمام افراد بشر یا همین الان یک مشکل روانی دارن، یا روزگاری یک مشکل روانی داشتن، اونم حداقل یک مشکل!
پاسخ:
متشکرم از توضیحات منصفانه و خوبت.
بخشی از حرفات قبوله، ولی با یه نگاه موشکافانه یا مرتبه‌بالاتر، هنوز چندتا اشکال برام باقی می‌مونه.

اول خواستم همین‌جا اشاره کنم بهشون، بعد به نظرم رسید یه پست مستقل بنویسم و اشکالاتم رو اون‌جا یه خرده مفصل‌تر توضیح بدم. ان‌شاءالله به زودی.
من زمانی در مورد "یادگاری داشتن از هر موقعیتی" اینطور بودم. اگر جایی میرفتم که بهم ذره ای هم خوش می گذشت باااید یه چیزی ازش میووردم خونه. حالا میخواست یه چیز درست حسابی باشه، یا یه چیزی در حد دستمال کاغذی یا میوه ی کاج یا حتی یه تیکه سنگ. 
تا روزی که می خواستیم اسباب کشی کنیم، و من دیدم یه عالمه شی دارم که یه زمان برام با ارزش بودن، اما یادم نمیومد به چه دلیل. دلیل بعضی هارو هم یادم بود اما خب دیگه برام اون ارزش رو نداشتن. بعد فکرش رو بکنید چیزی حدود 10 سال، من اینهارو نگه داشته بودم. 
یه چیزای دیگه ای هم بودن که خراب شده بودن مثلا، ولی دلم نمیومد بندازم دور. همینجوری وسایل خراب و شکسته رو جمع میکردم گوشه ی کمد. و در اخر روز اسباب کشی خودم رفته بودم کنکور بدم، رفتم خونه ی جدید و دیدم هیچکدوم ازون وسایل رو نیووردن و نخواهند هم آورد..
پاسخ:
آره دنیا همینه. دیر یا زود بالاخره باید بگذاری و بگذری.

حکایت جالب و تأمل‌برانگیزی بود. از اونا که آخرش آدم نمی‌دونه باید ناراحت باشه یا خوشحال باشه! بستگی داره به شکل روایتش البته. به نظرم اگه این روایت پرداخت دقیق و خوبی بگیره، می‌تونه یه داستان خوب از توش دربیاد. این‌طوری باشه که بر اساس فضای داستان مخاطب بدونه که از دست رفتن این چیزها با یه نگاه معقول هیچ مشکلی رو به وجود نمیاره، ولی آخر داستان که از دست میرن، با تصویری که ارائه میدی مخاطب رو غمگین کنی. این‌طوری مخاطب یه چالشی بین عاطفه و عقل پیدا می‌کنه و به نظرم چالش خوب و باحالی است و داستان رو -دست کم برای کسی مثل من- جذاب می‌کنه..

+ دارم به این نتیجه می‌رسم که کلاً خاطرات خیلی خوبی دارید شما. دمتون گرم :)
۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۵ نیوشا یعقوبی
منم مشکل احتکار رو دارم
شماره دوستان حتی شده کسی که مدتهاست خاموشه موبایلش میگم شاید یه وقت روشن کرد 
احتکار پیکسل و عروسک :)) یعنی من هر روز پیکسل و عروسک بخرم بازم حس میکنم کم دارم :)) البته بهتر شدم یکم ولی خب :/
احتکار لیوان چای :)) این آخری از بی حافظگیه چای رو میارم تو اتاق مطالعه یادم میره لیوانشو ببرم بعد دوباره تو یه لیوان دیگه چای میریزم میبرم تا یا میزم پر میشه که میبرم تو آشپزخونه یا کسی سراغ لیوانای گم شده رو میگیره :)) 
پاسخ:
در مورد شماره‌ها شاید احتکار باشه، ولی در مورد پیکسل و عروسک به نظرم شما مشکل احتکار نداری، مشکل طمع داری :))
در مورد لیوان چای هم همین‌طور. مشکل احتکار نیست. مسئله چیزی دیگه‌ست، شاید به قول خودت فراموشی.
روانشناس ها رو ول کنین بابا، غالبا خودشون روانی ان!!!! :))))))))))))))



مشاوره ی سوگ چی هست حالا؟

پاسخ:
حالا این‌طوری نگید، روان‌شناس این‌جا میاد میره :))


به طور خلاصه، مشاوره‌ی سوگ اینه که روان‌شناس یا مشاور میره با کسی که مصیبت دیده صحبت می‌کنه تا وادارش کنه به سوگ‌واری و گریه! خصوصا در مواردی که طرف به خاطر از دست‌دادن غیرمنتظره‌ی عزیزی شوکه شده. غالباً روان‌شناس‌ها فکر می‌کنند که اگه مجبورش کنن به گریه‌وزاری و عزاداری، حالش بهتر میشه و بعداً بهتر می‌تونه با قضیه کنار بیاد، ولی اگه این‌کار رو نکنن بعداً عقده میشه و یه جایی میزنه بیرون! این‌طور که در یادداشت‌های ویلیام اروین خوندم، این فرضیه رو یه روان‌شناس آمریکایی تو یه مقاله مطرح کرد و هیچ وقت اثبات نکرد و هیچ وقت هم هیچ‌کس دیگه‌ای اثباتش نکرد، اما همه به اون مقاله استناد کردن و فرضیه‌ی اثبات نشده رو نظریه تلقی کردن (گرچه ما در مورد روش‌های اثبات علمی نظریات روان‌شناسی تجربی هم چون و چرا داریم) حالا از این‌ها گذشته، بعداً یک پژوهش میدانی در مقایسه‌ی دو گروه از خانواده‌ها که طی حوادثی فرزندانشون رو از دست داده بودند، نشون داد که اون مادرانی که مشاور سوگ دستش بهشون نرسیده، خیلی بهتر از پس قضیه براومدن و طی سال‌ها هم هیچ‌وقت واکنش غیرمتعارفی از خودشون بروز ندادن، ولی اون عده‌ای که مشاوران سوگ مجبورشون کردن به عزاداری، غم نهادینه‌ای تو دلشون باقی مونده و بعد از مدت‌ها هم هنوز برطرف نشده.
حالا در ماجرای زلزله‌ی کرمانشاه، روان‌شناسان خیل مشاوران سوگ رو به اون منطقه گسیل کردند! می‌دونید؟ من نگران فجایع روانی‌ای هستم که در پی این کارها ممکنه پیش بیاد!
جدا از توضیح @هولدن در مورد طیف بودن اختلال و سلامت(که یعنی ما همه مون ممکنه یه ویژگی هایی از هر اختلال رو داشته باشیم)، یه مورد دیگه هم واسه لبیل اختلال زدن به فرد هست که اونم ایجاد اختلال در زندگی فردی، اجتماعی و شغلی فرد هست. که یعنی ما تا وقتی این ویژگی ها رو در این حد اختلال نداشته باشیم کسی بهمون برچسب اختلال نمی زنه!
گرچه خب متاسفانه اگه بخوایم توضیحات علمی رو کنار بذاریم واقعیت اینه که ما دقیقا داریم هرچیزی که با یک درصدی از کل، مشابه نیست رو لیبل میزنیم!
پاسخ:
سلام، و عرض خوش آمد.
درباره‌ی موارد حاد و تابلویی که طرف داره کاملاً اشتباه می‌زنه،‌ می‌پذیرم که «رفتار»ش رو معیوب به حساب بیاریم، و در اون صورت هم نمی‌پذیرم که بگیم طرف «اختلال» داره یا -مثلا- دیوانه است! اما درباره‌ی موارد کم‌تر تابلو -گذشته از نگاه عرفی‌ای که شما در خط آخر نظرتون بهش اشاره کردید- به نظر من گاهی معیارهای علمی هم دقت و صلاحیت کافی برای شمول رو ندارن و باز هم این‌که بتونیم چنین برچسبی رو بر اساسشون به کسی بزنیم، جای فکر و بحث داره. توی پستی که احتمالاً به زودی خواهم نوشت، سعی می‌کنم قدری این مسئله رو بسط بدم.
۱۱ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۶ محمدرضا بیات
چقدر مطالب قابل استفاده!

اولا از مطلب فکرشده‌ی آقاسیدطه سپاسگزارم. لذت بردم...
و بعد هم دم خواننده‌های حرفه‌ای گرم!

لای این همه نظر، من هم چیزکی اضافه کنم:
برادر هولدن توضیح شفافی دادند. قبوله! اما باز هم قضیه به این سادگی نیست به نظر شما چه مقدار زمانی در نگهداری اشیاء بیماریه؟ چه اشیایی جزء این محاسبه هستند؟ ملاک به دردنخوردن اشیاء چیه؟ در تمام سنین، در تمام زمانها و مکان‌ها، برای زن و مرد، در تمام شرایط روحی، و...؛ آیا ملاکی هست که بشود برای همه اینها یک قاعده گذاشت؟ قاعده ای هست که در تمام شرایط صادق باشد؟
(شاید بگویید قاعده ای کلی داریم که در شرایط مختلف معیارهای مختلفی را می پذیرد. در این صورت شماقاعده تان را آنقدر کلی کرده اید که از کارکرد افتاده است. اما روان شناسها با قاعده های کلی کاری ندارند. آنها دنبال اعداد و ارقام روشن هستند.)
و سوال اصلی تر من این است: خود آن قاعده با چه ملاکی گذاشته شده؟
ملاک شباهت با اکثریت؟ پس فرض قاعده این است که اکثر مردم سالم هستند و کسی که شبیه با آنها نباشد بیمار است. درسته؟
این پیش فرض قابل اثبات نیست! 
واقعا ملاک آدم نرمال را چطور می‌شود تعیین کرد؟!
از این سوال نمی‌شود به سادگی گذشت. همانطور که فیلسوفان بزرگی از کنارش نگذشتند و ابعاد نامعقول پاسخ‌های متعارف را نشان دادند.
پاسخ:
درود! بله من هم با این سؤالات همدلم و اصل حرفم همین‌هاست. خیلی از حرف‌هایی رو که می‌خواستم بزنم، همینا بود. دمت گرم!
۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۳ مهدی صالح پور
من با بحث‌های سنگینِ سایر بچه‌ها کار ندارم
خواستم بگم من یه روز رفتم توی یکی از پشتیبانی‌های یکی از سایت‌ها، یه متن نوشتم، ولی پشیمون شدم و دکمه قرمز رو زدم، اومدم بیرون. چند دقیقه بعد زنگ زدن که «الان رفتید توی پشیتبانی ولی پیام نفرستادید... مشکلی پیش اومده بود؟!» و من داشتم مثل سیامک انصاری دوربین رو نگاه می‌کردم!
این بود انشای من!
پاسخ:
آره نمی‌دونم چرا این‌جوری می‌کنن! چرا این‌قدر پیگیر آخه؟!
منم اون لحظه حواسم به دوربین نبود، وگرنه همون‌طوری به دوربین نگاه می‌کردم :))
نمره‌ی انشات هم بیست و یک! دم شما گرم :)
خیلی از اطرافیانم این مشکل رو درباره فیلما و سریالاشون دارند و چه هاردایی که برای ارضای این حس مورچگانشون نمی‌خرند. 
ملاک نرمال بودن به نظرم خوشحال بودن اون انسان از چیزی که هست و عدم آسیب رسوندن به خودش یا دیگرانه؛ چه در کوتاه مدت و چه در بلند مدت. 
پاسخ:
حرفت در مورد ملاک نرمال بودن منطقیه و معقوله، اما حرف من اینه که چنین ملاکی رو نمیشه کمّی کرد یا قاعده‌ی کلی‌ای برای تشخیص نرمال بودن یا نبودن بر اساس این ملاک پیدا کرد، پس عملاً این ملاک برای تشخیص عمومی به کار نمیاد. اگر حرفت این باشه که هر کسی رو با توجه به خودش باید شناخت و ارزیابی کرد، به نظر من هم حرف خوبیه، گرچه شاید هنوز کامل نباشه.
چه جالب
یه چیزی هم اینجا یاد گرفتیم

اسلام راهکار بهتری داره و من به چشم خودم دیدم که چقد موثره
"تسلیت گفتن"

تو فرهنگ ما وقتی کسی می میره، ختم براش می گیرن، سوم میگیرن، هفتم میگیرن، چهلم میگیرن... تو این مراسم ها هم همه دور هم جمع میشن و میان به صاحب عزا تسلیت میگن و اونم غذا سرو می کنه و قرآن می خونن و...

من به چشم خودم دیدم که این تنها نذاشتن صاحب عزا و این شلوغ شدن های دور اون تو اون روزهای اول چقددددددد تسکین بخشه و چقد کمک می کنه که عزادار با عزا کنار بیاد راحت تر 
پاسخ:
بله فرهنگ ما در این زمینه خوبی‌هایی داره و البته بدی‌هایی هم داره! اما یه نکته هست و اون‌ این‌که مشاوره‌ی سوگ غالباً برای جاهایی است که یک جامعه درگیر مصبیت میشن. مثلاً یک مدرسه در یک روستا آتش می‌گیره و همه‌ی بچه‌ها می‌سوزن یا یک زلزله تلفات زیادی به بار میاره. در این موارد همه‌ی شهر مصیبت‌زده هستند و این‌طور نیست که فک و فامیل بتونن برن صاحب عزا رو تسلیت بدن، چون خودشون هم احتمالاً صاحب عزا هستند. البته تو این موارد دیگران می‌تونن کمک کنند و تسلیت بدن، اما روش تسلیت گفتن مهمه. واداشتن کسی به این‌که باور کنه یه بلای بزرگ سرش اومده، یک اشتباه بسیار بزرگه. روش درست اینه که بهش نشون بدیم زندگی جریان داره و میگذره و آخرش هم برای همه تموم میشه! اگر عزاداری نمی‌کنه، مجبورش نکنیم. اون خودش از عهده‌ی مسئله برمیاد.

زمانی که پدرم از دنیا رفته بودند، یکی از قشنگ‌ترین پیام‌های تسلیتی که دریافت کردم، این بود:
دوستم پیامک فرستاده بود: «روزی یکی از یاران امیرالمؤمنین عزیزی را از دست داد. امام در بخشی از تسلیتش به او چنین مضمونی را فرمود: عزیز شما اولین نفری نبود که این راه را رفت و آخرین نفر هم نخواهد بود. او به سوی شما باز نمی‌گردد، اما شما روزی به سوی او خواهید رفت...»
سلام
خب بعد از مدت ها وب نخوندن...موقع رسیدن به اینجا سراغ این پست اومدم و کامنت هاشم خوندم همرو تقریبا که دیدم نظری که من بدم چیز اضافه ای نداره به نظرات دوستان...اما خب همین که خوندن متن و کامنت های دوستان به ما اضافه کرد جای تشکر داره حالا هر چند که این داستانای فنی فلسفی و مخصوصا روانشناسی کلا پایش معلوم نیست که روی کجاست...این تیکه نبود و مام متخصص نیستیم!صرفا پینوشت...
پاسخ:
سلام
خیلی خوش اومدید.

در مورد پی‌نوشتتون، خب به نظر من مبنای نظریات علمی رو میشه رهگیری کرد و بعد در مورد درست یا غلط بودنشون نظر داد. ممکنه یک نظریه یا متد رو بی‌پایه بدونید، ولی این دیدگاه کلی که یک دانش رو کلاً فاقد مبنای مشخصی بدونید یه خرده ابهام داره. یعنی تا این‌جا من دقیقاً متوجه منظورتون نمیشم که بتونم در موردش اظهار نظری کنم! به هرحال ممنون از کامنتتون :)

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">