زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

اسمش را گذاشته بود دِدْوَنَک

يكشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۴۷ ق.ظ

یک.

جمعه، با سی‌وچندنفر دیگر از وبلاگ‌نویسان باحال، در نمایشگاه کتاب تهران دور هم جمع شدیم. هولدن هماهنگ‌کننده‌ی جمع بود. اسم این رویداد باحال وبلاگی را گذاشته بود «دِدْوَنَک» که باشد مخفف «دومین دورهمی وبلاگی نمایشگاه کتاب». اگر از دومین‌بودنش صرف‌نظر می‌کرد و «همی» دورهمی را یک واژه‌ی مستقل به حساب می‌آورد، آن‌وقت هر دفعه که می‌خواست بچه‌ها را در محوطه‌ی نمایشگاه جمع کند، می‌ایستاد و داد می‌زد: «بچه‌های ده‌ونک... ده‌ونکی‌ها این‌جا...» اما حالا اسمش را گذاشته بود ددونک!

 

دو.

عددهای این نوشته، لزوماً ترتیب زمانی را نشان نمی‌دهند. شاید بهتر بود به این نکته تصریح نکنم! ولی این نکته را تصریح می‌کنم که جلوی خودم را برای شوخی کردن با هولدن نمی‌گیرم!

 

سه.

صبح هفت‌ هشت دقیقه دیر رسیدم. به نظرم این اندازه از تأخیر قابل چشم‌پوشی است. باز خوشحالم که آخرین نفر نبودم، وگرنه عذاب وجدان می‌گرفتم. هولدن داشت مثل نسخه‌ی خنده‌بازارِ عمو قناد، ورجه ورجه می‌کرد و بلند بلند حرف می‌زد. منتظر بودم بگوید «حالا یههههه برنامه...» رفتم جلو و سلام کردم. ازم پرسید فلانی هستی یا فلانی؟ هیچ‌کدامش نبودم. حدس سومش درست بود. اسمم را خط‌خطی کرد. همه که آمدند، یک دور هولدن همه را به همه معرفی کرد. ملتی که آن‌جا بودند از ما می‌پرسیدند که چه خبر است! یکی ازم پرسید از کدوم دانشگاهید! مثلا می‌گفتم دانشگاه بلاگ؟! بلاگ یونیورسیتی آو بیان! گفتم از دانشگاه‌های مختلف و حتی شهرهای مختلف! با کمی توضیح بیش‌تر در مورد مقوله‌ای به نام وبلاگ و باقی قضایا.

 

چهار.

هولدن -طبق عادت- یک تیکه‌ای به من انداخت و بعدش ازم پرسید که آیا ناراحت شدم یا نه. من گفتم «نه، ناراحت کردن من کار ساده‌ای نیست.» هولدن دست من را گرفت و نگاهی به امین انداخت و با همان خنده‌های مخصوصش گفت «چلنج اکسپتد!»، بعد از آن همه‌ی تلاشش را به کار بست. فقط کم‌مانده بود یک فصل مرا بگیرد بزند، بلکه ناراحت شوم! البته منظورم این بوده که از این تیکه‌انداختن‌ها ناراحت نمی‌شوم. آخ که چه‌قدر ریش بی‌زبان مرا کشید. خودش ریش ندارد متوجه نیست. ولی باز من ناراحت نشدم. ناراحتی از چی؟ هنوز هم تیکه‌پرانی‌هایش نتوانسته ناراحتم کند. اما مثلاً خانم پری به خاطر -دست کم- یکی از حرف‌های هولدن ناراحت شد. واقعا چرا؟ جدی گرفتن شوخی‌های هولدن و ناراحت شدن ازش «فاجعه1» است!

 

پنج.

خانم نیوشا -که با فاصله رکورد طولانی‌ترین آدرس بلاگ را در بیان شکسته- گفته بود که چهره‌ی من او را به یاد دکتر بابک حمیدیان (اسم نقش را یادم نیست) در فیلم بادیگارد می‌اندازد. گلبول سفید با این دیدگاه کاملاً مخالف است. بعداً نیوشا در پاسخ به گلبول سفید اظهار داشت که این نظرش صرفاً بر اساس یکی از عکس‌های من بوده. حدس می‌زنم این‌ هم بیش‌تر به خاطر شکل عینکم بوده! امین بر این باور بود که چهره‌ام شبیه عیسی در مصائب مسیح است. حتی مستنداتی در راستای نظر خودش ارائه کرد، که نمی‌دانم تا چه حد قابل قبول بود! حالا همه‌ی این‌ها خوب است. در سالن ناشران عمومی یک نفر من را دید و سریع گفت «ئه! چه‌قدر چهره‌ی شما آشناست!» بعدش فکری کرد و گفت که شبیه کارگردان فیلم اولین دوشنبه‌ی ماه می هستم! :|

امروز که جستجو کردم -اگر کارگردانش همانی باشد که من دیدم- به نظرم به خود همان پسره بیش‌تر شبیه بودم تا این کارگردان!

 

شش.

هولدن به بالا پایین پریدن علاقه‌ی زیادی داشت. از همان صبح در ایستگاه مترو تا همان عصر وقتی که از غیب یک هدست بلوتوثی برایش رسیده بود. البته می‌گفت که این ورجیدن‌ها2 را از سرِ وظیفه انجام می‌دهد! پُر بی‌راه هم نمی‌گفت. معتقد بود که به این وسیله یخ جمع را می‌شکند. گویی دارد جفت‌پا هی می‌پرد روی یخ جمع. البته واقعاً حرکاتش در تلطیف فضا مؤثر بود. جا دارد تشکر هم بکنیم.

 

هفت.

گفتم هفت. بهم گفت از یک تا دوازده یک عدد را انتخاب کن و من گفتم هفت. کتاب هفتم از آن مجموعه را بیرون کشید و هدیه داد. برگرداندم تا داخلش برایم چیزی بنویسد. ازم عذرخواهی کرد که نمی‌داند در دست‌نویس چه‌طوری نیم‌فاصله را مراعات کند! اَی خِدا! انگار یک جوّی درست شده که من روی نیم‌فاصله خیلی حساسم یا به آن علاقه‌ی خاصی دارم! خب بله، مراعات نکات ویرایشی به نظرم خوب و مهم است و نوشته را آراسته می‌کند. اما حالا این‌طور هم نیست که به خاطرش کسی این‌قدر نگران باشد! از این‌ها گذشته، اصلاً من طرف‌دار نیم‌فاصله و فاصله نیستم. من طرف‌دار وصلم. طرف‌دار متصل بودن. طرف‌دار به هم رسیدن و کنار هم نشستن.

 

هشت.

به شکل غیرمترقبه‌ای با غمی آشنا شدم. قرار نبود که باشد، ولی ما را یهویی پیدا کرده بود. آن‌هم نه همه‌مان را. بعضی‌مان را! خیلی زود خوش و بشمان به شناختن حال و هوای هم‌دیگر رسید. این‌که کجاییم و چه کار می‌کنیم. غمی برای خیلی از بچه‌های آن‌جا یک وبلاگ‌نویس بود، اما من که از بد حادثه تا حالا وبلاگش را ندیده بودم، برایم یک دوست جدید واقعی بود. گفت سرباز است. پرسیدم کجا. می‌خواستم هر از گاهی بهش سربزنم. گفت دلش نمی‌خواهد بگوید کجا! این‌قدر از آن‌جا بدش می‌آید که نمی‌خواهد اسمش را بیاورد! یک هم‌چین چیزی. حس کردم یک غم نهادینه در دل دارد. دلم می‌خواست کاری بکنم! هنوز هم دلم می‌خواهد.

 

نه.

این‌که ناهار را ریخته در کیسه‌ی زباله و آورده، این‌که به قید قرعه به بعضی‌ها کمک‌هزینه‌ی خرید کتاب داده شده، این‌که دسته دسته شدیم و رفتیم و گشتیم، این‌که فوتبال‌دستی بازی کردیم، این‌که هدیه‌ی چارلی را امضا کردیم، از این‌ها می‌گذرم. شاید حرف‌های دیگری هم مانده باشد هنوز، که شاید بعداً بگویم. اما همین الان از هولدن تشکر می‌کنم. هماهنگی چنین جمعی و پیگیری‌هایش واقعاً حوصله می‌خواهد و زحمت دارد. من کم و بیش درک می‌کنم، و به خاطر همین سعی کردم همراهی کاملی با برنامه‌ریزی‌هایش داشته باشم، حتی اگر مخالف بودم! دمت گرم هولدن، دستت درست.

 

ده.

دلم تنگ شده برای بچه‌ها. برای بعضی‌ها بیش‌تر تنگ شده. آدمی‌زاد است. دلتنگ می‌شود. حتی اگر هولدن یک‌بار دیگر هم به من بگوید «دیوانه‌ای به خدا!»

 


1- طبق اظهارات هولدن، «فاجعه» واژه‌ی پرتکرار در نوشته‌های خانم پری است.

2- همان جستن. ورجستن. مشخصه دیگه.

نظرها  (۲۰)

در هر دورهمی٬ یک نفر هست که من در دلم بهش می‌گم «پدیده‌‌ی دورهمی». کسی که اگر حضورش در اون جمع نبود٬ آشنایی‌ش رو از دست می‌دادیم و با خودم افسوس می‌خوردم که چرا پیش از آن‌ها نشناختمش. 
دیروز که چندتا از پست‌هات رو می‌خوندم٬ فکر می‌کردم که چرا من تا به حال این وبلاگ رو ندیده بودم. دلم می‌خواد نوشته‌هاتون‌ رو دنبال کنم (امیدوارم‌ بیشتر بنویسید.)  و فکر می‌کنم حضورتون در جمع‌مون باعث می‌شه نگاهی از یک جنس دیگه به صحبت‌هامون اضافه بشه. 
امیدوارم استمرار پیدا کنه. باعث خوش‌حالیه.
پاسخ:
متشکرم از لطفت خورشید بزرگوار
امیدوارم به این اندازه که شما گفتی خوب باشم! و این‌جوری هم که گفتید بتونم که باشم. بنویسم و خوب بنویسم...
بودن در جمع شما و دوستان، برای من هم باعث خوشحالی و افتخاره.
واااااای چه ابتکار خوبی
همیشه تبدیل شدن آدمای وبلاگی و مجازی به واقعی برای من خیلی جالب و جذاب بود...
چرا به ذهن من نرسید؟!

اما الان دارم فکرشو می کنم که اگه به ذهن من می رسید هم وبلاگم مخاطبی نداره که این کارو انجام بدم ... :(


پاسخ:
بله. خیلی جذاب و جالبه :)

حالا غصه‌ی گذشته رو نخورید..
۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۸ هولدن کالفیلد
من به تو تیکه ننداختم :|
اصلا حتی کوچکترین تلاشی نکردم ناراحتت کنم :|
پاسخ:
هولدن :)
دقیقا همینایی که خورشید گفت:)
پاسخ:
:)

سلام به نرگس سبز
آشنایی خوبی بود. فک کنم برای من یه رکورد بود که توی این زمان کم با کسی رفاقت کنم. احتمالا هم به خاطر نوع برخورد شما بود. وگرنه من که همون دیرجوش سابقم :))
پاسخ:
منم خوشحالم از بابت این آشنایی.
گاهی این دوستی‌های یهویی خیلی باحال و ماندگار میشن.

+ وبلاگت رو هم به دلایلی دوست دارم. شاید خودتم بدونی :)
۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۲۰ مُکرر ‍‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌
من خیلی گَنگِ آقایونِ جمع رو نشناختم راستش. (می‌خواستم بگم گنگِ *** که جمعه عصر هولدن گفت، الان مثلا خجالت کشیدم نگفتم :| )
ولی، از آشنایی باهاتون خوش‌وقتم.
پاسخ:
:)

متشکرم
من هم از آشنایی با شما خوش‌وقتم.
حداقل چیزی که دورهمی جمعه برای من داشت آشنا شدن با چند وبلاگ خیلی خوب بود. وبلاگ‌هایی که تا قبل از دورهمی نمی‌خوندمشون. مثل وبلاگ شما. خوشحال شدم که هم از نزدیک دیدمتون. هم اینکه الان با وبلاگتون آشنا شدم. :)
زنده باشید و برقرار.
پاسخ:
سلام به آقاگلِ گل!
من هم خیلی خوشحال شدم که شما رو از نزدیک دیدم.
همراهی شما برام ارزشمنده.
ممنون ازتون :)
اول اینکه به نمایندگی از گنگ بانوانی که پشت سر گنگ شما میومدن، یه تشکر ویژه از شما دارم بابت پوشیدن لباس رنگی رنگی، شما و آقای گلبول باعث شدید ما گم نشیم :))

جدای از شوخی، بسیااار خوشحالم که با خودتون و وبلاگتون آشنا شدم. آرامش خاصی دارید :)
پاسخ:
:))
خواهش می‌کنم.

ممنونم. هم‌چنین. لطف دارید.

ضمناً رنگ زرد، و نقوش کاشی‌کاری‌های دوره‌ی صفویه با تم آبی‌رنگ و طرح‌های معرق دلنشینش؛ هر دو از چیزهایی هستند که دوستشون دارم :)
درود بر شما.
بابا چرا جو  رو علیه من خراب میکنی؟ من کی از هولدن ناراحت شدم؟؟؟؟!!!
آخر چرا هولدن را علیه من برمی شورانی ای سید؟؟؟:((
پاسخ:
نه جو که علیه شما نمیشه، ولی مگه شما نبودی که گفتی از بی‌ادبی هولدن ناراحت شدی؟! یعنی قاطی پاتی کردم؟!

حالا به هرحال هولدن هم شوراندن نمی‌خواد که، اون همیشه در حال شوریدن هست خود به خود :|
واقعا از آشنایی با شما خوشحال شدم، از دقیق بودنتون، از مهربانی‌تون، از نگاه متفاوتتون، و کلا حس و حال خوب و مثبت‌تون که از دور هم می‌شه حسش کرد... :)
پاسخ:
خیلی خیلی ممنونم خانم عارفه
من هم از آشنایی با شما خیلی خوشحالم
امیدوارم لایق این نگاه پر از لطف شما باشم :)
همون کامنتی که فائلا داد.

خوشحالم که این دورهمی فرصتی رو فراهم کرد که با شما هم بیشتر از وبلاگ آشنا بشیم. :)
پاسخ:
کامنت فائلا؟ یعنی تشکر بابت پوشیدن لباس رنگی رنگی و اینا؟ :))

و من هم خیلی خیلی هم‌چنین :)
چه دل‌نشین بود متن (-:
پاسخ:
پس لابد از دل برآمده :)
قبول نیست کل بیان شده پست‌های دورهمی،ما هم هی با حسرت پست‌ها رو بالا و پایین می‌کنیم، هی میخونیم و اه حسرت می‌کشیم(آه غبطه البته)، اصلا ایا رواست که دل خواهر مسلمانتون رو اینجوری بسوزونید؟:))
خوشحالم که به همتون کلهم خوش گذشته،تا باشه از این دورهمی‌ها ان‌شاا...:)
پاسخ:
خدا نکنه دل خواهرمون رو بسوزونیم :)
ناراحت نباشید.
منم به خاطر این‌که توی دورهمی قبلی نبودم خیلی غصه خوردم، ولی خدا رو شکر این یکی رو تونستم شرکت کنم.
فرصت‌ها که تموم نشدن.

تازه اگه تهران نیستید، خودتون می‌تونید با بلاگرهای شهر خودتون دورهمی برگزار کنید.
بابا اون یه ماجرای دیگه بود تو تلگرام رخ نمود. ربطی به دورهمی نداشت. منم از هولدن ناراحت نشدم تو دورهمی.
اون که بعلهههه :))
پاسخ:
خب حالا به هر حال :)
بله. درسته. تو دورهمی ناراحت نشدید، ولی به خاطر اون حرکت دیکتاتورانه‌ش با یک لب‌خند تمام‌قدی بهش پشت کردید :)

بعله :)
باریک الله به شما بچای خش!
:)
پاسخ:
سلامت باشی ایمان
خَشُم شد که یزدی گف زدی!

توی دورهمی هم سلوچ اومده بود و نیتیو یزدی با هم حرف مزدِم حال مکردِم :)
نه نمیدونم. چطور مگه؟ (؟_؟)
پاسخ:
خب مثلا همین که به نظرم سعی کردی خاص باشی. قالبت، محتوای مطالبت...
غصه ی گذشته رو نخوردم، غصه ی الان رو خوردم!!!
در گذشته که وبلاگ ها پررونق تر بود، اتفاقا هم وبلاگی هام خیلی زیادتر بودن!
پاسخ:
آها. خب بازم غصه نخورید.

ان‌شاءالله دورهمی‌های بعدی یادم باشه و شما رو هم خبر کنم..

ضمن این‌که شما و دوستانتون می‌تونید خودتون دورهمی‌های کوچیک و ساده برگزار کنید. چرا که نه؟
ما رو هم خبر کنید با شوق میایم :)
کدوم حرکت؟؟ یادم نیس
چققققدددر حافظه بقیه خوبه. من چرا هیچی یادم نیست:)
پاسخ:
:)))
شنیدی که شاعر میگه «تو ای پری کجایی»؟
شاید منظور اینه که حواست کجاست :)
این حرکت مال اون وقتی بود که شما می‌خواستی بری نشر نی، یادتون اومد؟
اول که خیلی ممنونم، یکبار بانوچه رو دیدم و یکبار گلاویژ که اولی هم‌شهری و دومی هم استانیم هستن:)
دوم اینکه من نگفتم‌ که بیاید جواب بدید فقط چون بارها تو جاهای دیگه اتفاق افتاده و منم اصلا اهل پرسیدن دلیلش نیستم تا حالا نپرسیده بودم از کسی،اما خب گفتم یکبار بپرسم شاید جایی رفتارم اشتباهه که باید تصحیح بشه:)
بازم متشکرم.
یاعلی
پاسخ:
خب چه خوب :)

خوب کاری کردید که تذکر دادید. من قبلش هم می‌خواستم که جواب بدم به کامنتتون و حتی یادمه که پاسخ رو قبلاً تایپ کرده بودم. به هرحال سهو از من بوده و امیدوارم که ببخشید.
خواهش میکنم چیزی برای ببخش نیست که من بخوام ببخشم :)
تشکر
پاسخ:
سلامت باشید :)

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">