زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

24ساعت صابر! (قسمت اول)

دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۱، ۱۲:۵۳ ب.ظ

حکایت غریبی است این حکایت جوانی، کارهایی می‌کنیم که حتی خودمان هم به ذهنمان خطور نمی‌کند! اولش را که برای خودمان برنامه ریخته‌بودیم آخر هفته بچسبیم به درس و بحث، نمی‌گویم و گذر می‌کنم تا بعدا شرمنده‌ی خدا و خودم نشوم!

خلاصه‌اش این است که پنج‌شنبه شب را به قصد قربت رفتیم زیارت فیلم‌های ارسال‌شده به سومین جشنواره مردمی فیلم عمار در سینما فلسطین و بنایم این بود که پس از تماشای یک فیلم نیم‌ساعته با رفیق و برادرم قرار بگذارم و برویم هیئت شهدای‌گمنام قهرود. اما وقتی خبر سخنرانی مسعود اخراجی‌ها مشهور به ده‌نمکی در مراسم آن شب جشنواره اعلام شد، آن رفیق و برادر را دعوت کردم تا باهم مراسم و فیلم‌ها را دنبال کنیم. پذیرفت و آمد.

فیلم خوبی قسمتش شد و بار دیگر فهمیدم که الله یرزق من‌ یشاء بغیر حساب. روزی آن شب من و رفیقم، یک فیلم مستند پیرامون مبلغ اصالتا لبنانی اهل آرژانتین بود که برای نقل معارف جهانی شیعه حدود بیست کشور را رفت و آمد داشت. در حوزه‌و دانشگاه هم درس می‌داد. فیلم تکان‌دهنده‌ و تأثیرگذاری بود. حداقل تلنگری عمیق و تشری بیدارکننده برای مدعیان تبلیغ دینی به حساب می‌‌آمد که جای کار چه‌قدر زیاد است. یادم می‌آید رفیقم بلندبلند گریه می‌کرد. تا به حال این‌چنین صدای گریه‌اش را حتی در هیئت هم نشنیده بودم. در مورد خودم هم حرفی نمی‌زنم. آن‌شب خود ادگاردو (سهیل) اسعد در سالن حضور یافت و توانستم بعد از فیلم چند کلمه‌ای با او حرف بزنم. شاید روزی آ‌ن‌حرف‌ها را بنویسم.

خلاصه چند فیلم دیگر هم در دنباله دیدیم، از جمله انیمشن افتخار آمیز و امیدوارکننده‌ی نبرد خلیج فارس که باور به قدرت هنری مسلمان ایرانی را بیش‌از پیش برایم ثابت کرد. از نظر تکنیک و فن انیمشن بسیار قوی بود و اصلا بی‌جا نیست اگر بگویم از این نظر بهترین و قدرت‌مندترین و زیباترین انیمیشن ایرانی‌ای بود که دیده‌بودم. دستشان در یاری جبهه‌ی هنری و فرهنگی انقلاب اسلامی روزبه روز تواناتر. بچه‌های گروه انیمیشن فاطمه‌الزهرا سلام‌الله‌علیها بودند که با حمایت مرکز فرهنگی ام ابیها سلام‌الله علیها کارشان را تولید کرده‌بودند. در فیلمشان جایگاه توسل به مادر دو عالم زیبا به تصویر کشیده شده‌بود. کاری که برای حضرت زهرا ساخته می‌شود باید هم بهترین باشد. بهترین! ما خیلی شرمنده‌ی مادرمان هستیم و از بهترین کم‌تر را لیاقت تقدیم به ساحت مقدسشان نمی‌دانیم.

بگذریم.

فیلم تمام شد و از سینما رفتیم بیرون. شروع کردیم به مترکردن خیابان‌های تهران که البته فرصت مناسبی برای گپ‌زدن با برادر برایم فراهم کرده بود. صابر را مدت زیادی بود ندیده بودم و احتمالا این حرف زدن تا پاسی از شب به طول می‌انجامید.

این حرف زدن در خیابان‌های تهران تا پاسی از شب به طول انجامید. تا نزدیک صبح. در پناه سرمای استخوان‌سوز اولین شب‌های زمستان تهران. هوا خشک بود و تحمل سرمای نیمه‌شب غیرقابل وصف دشوار. دیگر فکرمان هم درست کار نمی‌کرد که چه کنیم و کجا برویم. مترو که خیلی وقت بود تمام شده بود و بهتر است بگویم چیزی نمانده بود که دوباره شروع به کار کند! اما اتوبوس‌های سامانه‌ی تندرو (البته ارواح کله‌شان تندرو!) شبانه روزی ( باز هم ارواح کله‌شان) کار می‌کردند. گاهی اگر نیمه شب پیاده برویم زودتر به مقصد می‌رسیم تا این‌که منتظر اتوبوس‌های بیست‌وچارساعته‌ی سامانه‌های تندرو اتوبوس‌رانی تهران بمانیم.

به هر حال، مدتی منتظر اتوبوس ماندیم و هیچ نمی‌دانستم که پس از این چه ماجرایی انتظارم را می‌کشد. یک ادامه‌ی کاملا متفاوت از آن‌چه برنامه ریزی کرده‌بودم یا حتی فکرش را می‌کردم!

حکایت غریبی است این حکایت جوانی!

به زودی ادامه‌اش را خواهم نوشت.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۱۰/۱۱
سید طه

نظرها  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">