زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

24ساعت من و صابر! (قسمت سوم)

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۱، ۱۰:۴۰ ق.ظ

از خواب پریدم و به اطرافم نگاه کردم. اولش نمی‌فهمیدم کجاست و چه‌خبر است. صدای زوزه‌ی باد فن هنوز در سرم پیچ‌ می‌‌خورد. در همان حال گیجی دستانم را نگاه کردم و کاملا به یاد دارم که اصلا قادر نبودم انگشتانم را تکان دهم. انگشتانم تکان نمی‌خوردند. دستم یخ کرده بود و خواب رفته بود. سرما نوک انگشتان پاهایم را بی‌حس کرده‌بود. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. جسد صابر کمی آن‌طرف تر افتاده بود و لای موکت گم شده بود. تکانی به خودم دادم و سعی کردم که از بودنش لای موکت مطمئن شوم. هر چه تکانش می دادم فایده نداشت. کلافه بودم و قدرت زیادی برای حرکت کردن نداشتم. با صدای مرده‌ای صابر را صدا می‌زدم و او هیچ جوابی نمی‌داد. سقف اتاق بسیار بلند بود و حالتی طاق مانند داشت. کف آن به جز قسمتی که صابر موکت انداخته‌بود و روی آن خوابیده بود، کف پوش کهنه‌ای داشت که وقتی پا روی آن می‌گذاشتی، التماس می‌کرد!

سعی می‌کردم نا امید نشوم! باز هم صابر را صدا زدم و باز هم جوابی نداد. گوشی موبایلم باطری خالی کرده بود و خاموش بود. نمی‌دانستم ساعت چند است و چه قدر خوابیده‌ام. گاهی شک می کردم که در دنیاییم یا برزخی خوف‌ناک از نتیجه ی گناهانمان را تجربه می‌کنیم. ناگاه به یاد زمهریری می‌افتادم که می‌گفتند جزای گناهان عده‌ای خواهد بود!

صبرم داشت به سر می‌آمد. شاید اگر می‌ماندیم یخ می‌زدیم و عکسمان را چند روز بعدش می‌زدند کنار عکس شهدای دیگری که در اتاق نصب شده بود! و شاید زیر عکسمان به حق می‌نوشتند: "شهدای حماقت"

*

این دفعه صابر بیدار شد و خیالم را راحت کرد که زنده است! گفتم سرد است، بیا برویم. سریع خودش راجمع کرد و بلند شد و نشست. کمی بین خواب و بیداری چرت و پرت گفت و بعد که کاملا هوشیار شد تأیید کرد و پاشد که برویم. اول ساعت را ازش پرسیدم و او بعد از آن ‌که گوشیش را پیدا کرد، جوابم را داد و بعد از محاسبه فهمیدم که حدود چهل و پنج‌دقیقه‌ای خوابیدیم و چیزی تا نماز صبح نمانده است. برخواستم و چند کتابی را که با خودم آورده بودم برداشتم و از آن جا زدیم بیرون.

بیرون وحشت‌ناک بود. هیچ وقت تصور نمی‌کردم نیمه‌شب این‌قدر سرد باشد. مدام به فکر آ‌ن‌هایی بودم که شب ها در خیابان می‌خوابند و به جای آن‌موکتی که صابر خودش را لای آن پیچیده بود از کارتن استفاده می‌کنند. از صابر پرسیدم از این‌جا تا خوابگاهتان راه زیادی است؟ و یادم نیست چه پاسخی داد. اصلا احتمالا پاسخش را نشنیده باشم. سعی می‌کردم بالا و پایین بپرم تا بلکه به این طریق کمی خودم را گرم کنم.

چند دقیقه‌ای طول کشید تا تاریکی نیمه‌شبِ محوطه‌ی دانشگاه علم و صنعت را تا خواب‌گاه‌ها پیاده روی یا پیاده‌دوی کنیم. ساختمان خوابگاه‌ها حس خوبی به آدم می‌داد، خصوصا زمانی که مطمئن می‌شدی، عده‌ای در اتاق‌هایش، در آسایش گرمایی مطبوع، آرام خوابیده‌اند.

می‌خواستم نماز صبح بخوانم و بروم. اما برای از آن پسش هم گویا تقدیرات دیگری برایمان نوشته‌بودند.

وارد سالن خوابگاه‌ها شدیم و گرمایی باورنکردنی به صورتم خورد. پوست صورتم بی حس شده بود و به نظرم، درک درستی از دمای بیرون نداشتم. شاید اصلا آن گرما تصوری حاصل از تلقین بوده باشد...

باز هم ادامه دارد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۱۰/۲۰
سید طه

نظرها  (۲)

سلام.
با ذوق خواندم و هنوز برای ادامه اش ذوق دارم.
حقا که عالی و جذاب می نویسی!
قلمت روان!
پاسخ:
زنده باشید.
دعا کنید قلممان در خدمت اسلام و اهل بیت، انجام وظیفه کند.
ادامه اش کو پس؟ راستی ی سوال اشکالی نداشته که استفاده شخصی کردین از واحد ‏"فرهنگی"‏ دانشگاه؟کلا خوب مینویسین چرا نمیرین فیلمنامه نویس بشین؟

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">