زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

درد نوشته

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۱، ۰۷:۱۸ ق.ظ

هیچ‌وقت این حرف‌ را به اندازه‌ای که شنیدم، نفهمیدم،

- و نمی‌دانم اشکال کجاست -

و هیچ‌وقت ملازمه‌ی بخش اول و دومش را درک نکردم.

و آن‌جمله:

«می‌خواهم بروم خارج درس بخوانم.»

شاید لازم باشد کمی‌بیش‌تر بشناسم؛

جامعه را و اطرافیان را و اطراف را و نظام و سیستم‌های دردآور را و دانشجو را و دانشگاه‌ را و دانش را و نخبه را و مردم را و خودم را... و البته خارج را و البته درس را...

یک کتاب خوب و یک فیلم مستند نیز نتوانست مرا آن‌ چنان که به نظر می‌رسد قصد کرده بوده، درگیر این مسئله‌ی خاص کند، اگر چه به خوبی دغدغه‌هایم را به دردی گریبان‌گیر که قلبم را می‌فشارد تبدیل نموده‌است.

و البته قدرت میراث آلبرتا را به اندازه‌ی نشت نشا نمی‌دانم و گاهی می‌اندیشم که چرا این‌قدر دیر این یادداشت رضای امیرخانی را مُهرگشودم و چرا نشت‌نشا باید آخرین اثر منتشر شده‌ی امیرخانی باشد که می‌خوانمش و چراهای دردناک دیگر...

و البته‌تر هردوی این‌ها خوب توانستند به مقصود و غایت قصوایشان برسند و وظایفی را که از پیش برای خودمان روی کاغذ تعیین کرده‌بودیم - و کاری شبیه اسم و فامیل بازی کرده‌بودیم و هر از چندی برای مرور خاطرات برشان می‌داشتیم و خاک‌هایش را فوت می‌کردیم و می‌خندیدیم و دوباره به آن‌سو پرت می‌کردیم - مثل پتک گرانی بر فرقمان بکوبند.

دیروز، وقت عبارات امیرخانی زیر نگاهم می‌لغزید و شعار‌هایی را که وقتی بچه‌تر بودم، آنان که دردش را داشتند برایم ساخته‌بودند و برای‌ آن‌ها هیچ‌گاه معنای اصطلاحی شعار را نداشت؛...  جمله طولانی شد، برگردم از اول: دیروز، وقتی عبارات امیرخانی زیر نگاهم می‌لغزید و شعارهایی را که وقتی بچه‌تر بودم، اهلش به خوبی در ذهنم گنجانده بودند، بار دیگر بر سرم فریاد می‌کشید و انگار آن اتفاق مهم، یعنی تبدیل نهادینه‌ی شعارهای دردگونه به دردهای شعار گونه، داشت قدم‌های آخرش را برمی‌داشت.

اما اشکال دیگر، خواب‌آلودگی من است. من وقتی می‌روم دانشگاه پس از چند روزی به خواب می‌روم، و فکر می‌کنم اکثریت دانشجویان اگر بدتر از این نباشند - و اساسا از اولش در خواب عمیق نباشند - بهتر از این نیستند. اگر چه اقلیت محترمی هستند که انصافا هماره بیدارند و حتی جوان‌مردانه و مجاهدانه برای بیدار کردن اطرافیانشان نیز تلاش می‌کنند.

در میان درس‌ها و واحد‌ها و قاعده‌ها و برو و بیاها و تحقیق‌ها و تمرین‌ها،‌ خواب می‌روم، لالایی  دانشگاهی ظاهرش دویدن و درگیری است. اتفاقا ملازم نخوابیدن است! و بدترین و خطرناک‌ترین آفتش - ای بسا - همین است که می‌پنداری اهل جنب و جوشی...

مشکل این است که خواب می‌رویم، زود! با لالایی فعالیت‌های دانشگاهی، و تا درد‌آفرینی صورت نپذیرد، هزاران دستگاه و انجمن و تشکل هم نمی‌توانند به تو انتقال دغدغه کنند...

بگذریم.

و پایان این که مخاطب این نقد‌های دل‌نوشت‌گونه پیش از همه و پس از همه خودم هستم و خودم. اما اگر تو هم مصداقی از آنی، به خودت بگیر و نترس از این که به گوشه‌ی قبایت بر بخورد.

به دوستان عزیزی که دانشجو هستند و به خاطر علاقه‌شان به ادبیات رمان می‌خوانند و به خاطر علاقه‌شان به جوانان و نخبه‌ها رضای امیرخانی می‌‌خوانند و به خاطر علاقه‌شان به دین و میهن و آینده‌شان دغدغه دارند، چنان‌چه نشت نشا را نخوانده‌اند،‌ خواهش می‌کنم آن را بر داستان‌ها و سفرنامه‌های امیرخانی - بلکه به هرکار دیگری! - مقدم دارند و چند ساعتی را به مطالعه‌اش بپردازند. و این حرف جنبه‌ی درخواست یا پیشنهاد دارد. و ما کوچک‌تر از آنیم که نصیحتی کنیم یا توصیه‌ای...

 

نظرها  (۲)

سلام

خدا خیرتان دهد که این مطالب رامتذکر میشوید.

شاید خواب های زمستانی کمی سبکتر شود.

 

۰۲ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۳ محمدحسین خانی
گفتید که:
«مشکل این است که خواب می‌رویم، زود! با لالایی فعالیت‌های دانشگاهی، و تا درد‌آفرینی صورت نپذیرد، هزاران دستگاه و انجمن و تشکل هم نمی‌توانند به تو انتقال دغدغه کنند...»

خب، قبول، چطور این رو عمومیت ببخشیم؟‌
بگذریم از موارد خرد و استثنا!
پاسخ:
چی رو عمومیت بخشیم؟
انتقال دغدغه رو؟

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

متاسفانه به علت عملیات بروزرسانی، موقتا امکان ارسال نظر و نظرسنجی مطالب غیر فعال می باشد.
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">