زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

شاخ به شاخ...!

جمعه, ۴ اسفند ۱۳۹۱، ۰۹:۳۱ ب.ظ

نکته‌ این جاست که ما راست‌گو و صادق و درست‌کاریم و دیگران خطاکارند.

نکته این جاست که اگر پسرکی در سرمای سوزان زمستان در پیاده‌رو اسکاج می‌فروشد یا دخترکی محجب در مترو فال به دست مردم می‌دهد، حتما جزئی از یک باند مخوف خلاف‌کار میلیاردر است که دارند خون مردم را می‌مکند و نباید گول ظاهرشان را خورد.

بگذارید کمی به قبل‌تر برگردم.

گفته‌بودند مؤسساتی هست که به این افراد رسیدگی می‌کند، پس شما برای این‌که به اقتصاد این مملکت ضربه نخورد به این افراد کمک نکنید تا مانعی بر سر چرخ اقتصاد به وجود نیاید. ما هم آن زمان همین سادگی‌ای را داشتیم که الآن و هر زمان دیگر!

حرف‌ را روی چشم گذاشتیم و هر موقع کسی دست طلب جلومان دراز کرد و سر التماس خم نمود که کمکی کن، دست به سرش کردیم و فرستادیمش رفت، چرا که مؤسساتی هستند که به این افراد رسیدگی می‌کنند و کار ما در چرخ اقتصاد این مملکت خلل ایجاد می‌کند. و دیدیم که دستان یخ زده‌ی طفلکی که متعلق به آن باند مخوف بود چه ‌طور کار خودش را کرد و قیمت پراید و مرغ و پنیر را به کجا رساند!!! و دیدیم که مؤسسات چه قدر دل‌سوز این بدبخت‌ها هستند. زمانی که با چشمان خودم گریختن گل‌فروش سر چهارراه را از ماشین شهرداری و گریه‌های پسرک معصومی که مأموران پلیس دستمال‌کاغذی‌هایش را در ایستگاه مترو ازش گرفته بودند، دیدم؛ دل‌سوزی و فداکاری و پیگیری و چاره‌اندیشی درستشان را برای حل اساسی این‌ مسئله دانستم و برایم همه‌چیز ثابت شد.

[من الآن هم همان سادگی‌ای را دارم که آن موقع و هر زمان دیگر!]

چرا باید یک کارمند فلان مؤسسه دلش به حال این بدبخت‌ها بسوزد؟ آن مؤسسه و رئیسش و کارمندش، از بالا تا پایین تنها دغدغه‌اش‌ حقوق آخر ماه و اضافه‌کار و میز و جایگاهش هست و بس، نه دغدغه‌ی شکم گرسنه‌ی هم‌وطنش یا این اراجیف.

من نمی‌خواهم نقش این مؤسسات را انکار کنم، اما تصور می‌کنم اگر کار این‌ها بی نقص بود نتیجه قدری با آن چه امروز می‌بینیم فرق داشت. 

من دیگر از این که در این شهر شلوغ، این‌همه با فقر و بدبختی و گرسنگی و آه و اشک و فحشاء و فساد شاخ‌به‌شاخ باشم، خسته شده‌ام. کلافه‌ام، در شگفتی و حیرت و تحیر و نمی‌دانم‌ها غوطه می‌خورم. این‌جا واقعیت تلخ، واضح‌تر از هر زمانی در چشمان خیره می‌شود و آن‌چیزهایی که در دو دهه‌ی قبلی زندگیم حداکثر چند خطی درموردشان شنیده بودم، بی پرده و پیرایه، به رخم می‌کشد.

من به آن احتمال به قول شما یک درصدی که این بچه را گرسنه فرض می‌کند بیش‌تر احترام می‌گذارم تا احتمال آن باند مخوف. من می‌خواهم آن بچه لب‌خند بزند،‌حتی اگر دروغ می گوید. البته انکار نمی‌کنم که اگر دروغش ثابت شود مسئله رنگ دیگری دارد، ولی قضیه آن جاست که زمانی ما از کمک چند صد تومانی‌مان به این بدبخت‌ها دریغ می‌کردیم که مسئولانی که قرار بود به مشکلات این‌ها رسیدگی کنند داشتند کار دیگر می‌کردند...

چرا آن دست فروش در پیاده رو و گل‌فروش سر چهارراه و فال‌فروش در مترو، لباس کولی به تن نمی‌کند و دست گدایی دراز نمی‌کند تا التماس کند؟ چرا لباس‌های پاره پاره نمی‌پوشد و خودش را به مریضی نمی‌زند؟، که البته اگر لباس پاره هم بپوشد، و خودش را مریض بنمایاند، به کدام حجتی می‌خواهم ثابت کنم که دروغ می‌گوید، و وقی می‌دانم که اگر آن دم که دست حاجتش را به سمت من دراز کرده و کمک می‌خواهد،‌ من درحالی ردش کنم که واقعا محتاج باشد خشم خدا را خریده‌ام، چگونه جرأت کنم که بی‌اعتنا باشم و ردش کنم؟

من شب‌ها با شکم سیر می‌خوابم. تنقلات می‌خورم، به تفریح می‌روم، لباس‌های خوب می‌پوشم. من می‌خواهم آن‌ها را هم در شادی‌هایم شریک کنم، من می‌خواهم سهم خودم را از این همه نعمت با او هم تقسیم کنم، می‌خواهم ساعت‌ها با آن کودک حرف بزنم، دست بر سرش بکشم، به خانه‌شان بروم، از غذای خودم بگذرم و به او غذا بدهم. دوست دارم لب‌خندش را ببینم، و دیگر به چرخ اقتصادی که گندش درآمده وقعی نخواهم نهاد و به آن مؤسساتی که از عهده‌ی کارمندشان هم برنمی‌آیند اطمینانی ندارم. من دلم احساس نیاز می‌کند به لب‌خند فقیر یتیمی که هم‌راهی ناچیز من کمی دلش را گرم می‌کند.

من همیشه همان سادگی‌ای را داشته‌ام که الآن و پیش از این، و احتمالا آن را تا همیشه نگاه خواهم داشت، خوب یا بد!

باز هم اگر نصیحتی دارید، من حرف شنوی دارم، سراپا گوشم، بفرمایید!

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۱/۱۲/۰۴
سید طه

نظرها  (۹)

چرا اینقدر می نویسی؟؟؟؟

واقعا فک کن چرا؟؟

 

من قبلا و تا امروز از فروشنده های مترو خرید نکرده ام.

و چندروزی بود به همین مساله ای که نوشته اید فکر می کنم اما هنوز می گویم مگر آن مغازه داری که با بدبختی کرایه مغازه اش را جور می کند و به دولت هم مالیات می دهد چه گناهی کرده است که ما خریدهایمان را در مترو می کنیم؟

این ها دو روی یک مساله اند و هردو رو هم حق هستند. هم استدلال شما و هم استدلال من نوعی.

 

پاسخ:
سلام
بله حق با شماست.
من خودم با این مسئله درگیرم و نمی‌دانم دقیقا کار درست چیست.
فقط از دیدن فلاکت و فقر عده ای رنج می‌برم و نمی‌دانم دقیقا چگونه می‌توانم به بهترین و مؤثرترین شکل برای حل مشکل کمک کنم.
دوست دارم از راه‌نمایی‌ شما و دوستان استفاده کنم.
سپاس

ماز نده به آنیم ....
سلام[گل]
شما به بازدید از فکرنوشت های دو دانشجوی دانشگاه امام صادق (علیه السلام)دعوتید.

با مطلبی جدید، منتظرحضور بهاریتان هستیم.[گل

و اما السائل فلا تنهر...

با حرفت موافق طه جان!
اون موسسه ای که ازش نام بردن قبلا من نفهمیدم چی هست اصلا؟ کجاس؟ ما که ندیدیمش هیچ وقت.
فرضا هم باشه و فرضا که این بی نواها اعضای یک باند مخوف باشند این تکلیف رو از دوش ما بر نمیداره.
سائل همیشه فرستاده ی خداست و ما وظیفه مونه کمک کنیم.
حداقل از جانب ما که علم غیب نداریم وظیفه ساقط نمیشه. و اگر اونها هم اهل همین باند مخوف باشند از اجر ما چیزی کم نمیشه.
و اصلا نگاه اقتصادی زمینی داشتن به مقوله ی صدقه و انفاق و قرض و زکات کار اشتباهیه.
چون با نگاه اسلام با صدقه چیزی از مال کم نمیشه که زیاد تر میشه
۱۰ اسفند ۹۱ ، ۱۹:۴۵ خارج از گود

چقدر به مقدرات الهی راضی هستیم؟؟

چقدر شکر نعمات بیش از حد خدا را که به ما کرده انجام داده ایم؟؟

چرا همش به چیزهایی که دیگران دارن و ما در حسرت داشتن آنهایم نگاه میکنیم؟؟

آیا هرچه خواهان انیم به نفع ماست؟؟...

عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم

باور کنیم ما بازیگرانی هستیم با اختیاراتی محدود که کارگردان نمایش نقش ما را معین میکند مهم اینه که نقشمون خوب بازی کنیم.

مهربان خدا به ما توفیق راضی بودن به آنچه خواهان آنی بده!


 

مدت مدیدی به نظرت فکر کردم تا ببینم چطور میشود ولایت فقیه را آن وسط جا کرد. آخر به کلمه اولوالالباب رسیدم و آن وسط جاسازی کردم. این شد:

خدا سلسله مراتب اولیاءالله را از عقل آدمی تا اولوالالباب و ائمه و جبرائیل و خودش، به انسان شناسانده.

برگرفته از وبلاگ شخصی حسین بوذرجمهری: Bande.blog.ir

سلام.

وبلاگ اینجانب اندکی به روز شده!! و بنده به شدت محتاج "نقد"های شمایم!

حرفهات خیلی قشنگ بود. راست میگی.

اما ی سوال. اگه کسی خودش نداشته باشه اون وقت چه جوری میتونه به این آدما کمک نه.

اگه خانوادت راضی نباشن که پول تو جیبیتو این جوری خرج کنی. اگه وقتی بفهمن همچینکاری کردی دعوات کنن. چه جوریمیتونی دل اونا را راضی کنی. جوری راضی کنی که دل خودت نشکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پاسخ:
سلام
اگر کسی نداشت، خوب قضیه‌ش فرق می‌کند و واضح است، اما یک مسئله این است که فقط کمک مادی و مالی نیست که مطرح است، بلکه از آن مهم‌تر این است که با افراد فقیر حرف بزنیم،‌ دلشان را به دست بیاوریم، فرصتی فراهم کنیم تا با ما درددل کنند، به‌شان محبت کنیم، و طوری برخورد نکنیم که احساس حقارت و کوچکی کنند...
این‌چیزها را دیگر می‌توانیم. و این‌چیزها از پولی که کف دست فقیر می‌گذاریم خیلی مهم‌تر است...
سلام, چرا آپ نمیکنید??

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">