زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

انتقام

دوشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۲، ۰۸:۲۷ ق.ظ

پشت لباسش نوشته‌بود: می‌روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم.

من فکر می‌کنم این ‌که بدانی، یقین کنی و باور داشته‌باشی که کاری که می‌کنی، انتقام سیلی زهرا است، اصلا ساده نیست.

ولی اگر باشد این یقین‌ها، ایمان‌ها، باورها خیلی از مسائل را حل می‌کند...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۰۱/۲۶
سید طه

نظرها  (۳)

کلامک عین الصواب

بارک الله

چنین تفکر درستی ناشی از پیوسته دیدن تاریخ و درک روح حاکم بر آن است بله اگر سقیفه بنی ساعده و ظلم غاصبان در حق اهل بیت علیهم السلام نبود و حق به حق داران(ائمه اطهار)می رسید مسیر اسلام آنقدر منحرف نمی شد که یگانه فرزند پیمبر عزیز ما سیلی بخورد و او را شهید کند و عمری بشریت را در ضلالت و گمراهی ببرد،آری تمامی ظالمان امروز چه بخواهند چه نخواهند ادامه دهندگان راه دشمنان ائمه اند و انتقام گرفتن از آنها به راستی انتقام از ظالمین به حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها است

اللهم العن الجبت و الطاغوت وابنتیهما.....

از این جمله های تکراری زیاد شنیدیم و از کنارش راحت عبور کردیم که میگن بچه ها سنگر خالیه ... الان هم ما در جنگیم    ولی این بی تفاوتی ها یه روزی گریبان گیر ما میشه بی تفاوت یعنی سکولار بعضی ها نسبت به امام زمانشون  بی تفاوت  هستند اما مسلمانان واقعی در اوج غیرت فریاد میزنند أین طالب بدم المقتول بکربلا 
سلام
تپش قلبتان آسمانی باد

با دخترم در بازار قدم می زنیم. با دستان کوچکش انگشتم را گرفته است. لحظه ای حواسش به سمت مغازه ها پرت می شود. دستانش شل می شود. آرام انگشتم را از دستش خارج می کنم. همین طور دارد می رود. می ایستم نگاهش می کنم. یک لحظه می فهمد مرا گم کرده است. گیج می شود. مبهوت، این طرف و آن طرف را نگاه می کند. شروع می کند به گریه کردن

.......................................
دوستی، دخترکم را به بغل می گیرد. اما او مثل مرغی که آماده پرواز باشد، دو دستش را به سمتم رها میکند تا از دستانش ازاد شود. بغلش که می کنم آرام می گیرد.

...............................
سر از مهر برمیدارم. دو دستش را به گردنم حلقه می کند. به سجده می روم. می خندد. با من پایین و بالا می شود. سر از مهر برمیدارم: الحمدلله

نقل از وبلاگ داستان تپش قلب

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

متاسفانه به علت عملیات بروزرسانی، موقتا امکان ارسال نظر و نظرسنجی مطالب غیر فعال می باشد.
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">