زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

تازه‌ترین نظرها

لطفا فقط چند لحظه فکر کنید در آسمانید!

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۱، ۰۳:۴۶ ب.ظ

    [دراین‌خاطره جنبه‌ی انتقادی بر سایر جنبه‌ها می‌چربد. لذا سوء تفاهم و کدورت و از این‌ چیز‌ها پیش نیاید!]

    از طرف شهرداری تهران دانشجویان ورودی جدید دانشگاه‌های تهران را می‌بردند به قول خودشان تهران‌گردی!

    و منظورشان از تهران‌گردی دقیقاٌ بازدید از یک موزه در شهر تهران بود و یک جلسه‌ی کوتاه سخن‌رانی درباره‌ی سبک زندگی دانشجویی و بازدید از برج میلاد تهران که آخرین برنامه و البته پرطرف‌دارترین برنامه بود.

    اصلا در پوسترهای تبلیغاتی برنامه زیر عنوان فصل همدلی که نام برنامه بود به عنوان زیرتیتر نوشته بودند: تهران را از بالا ببینیم...!

    البته موزه ای که قسمت ما شد، موزه‌ی صلح تهران بود که بیش‌تر شبیه نمایشگاه بود، ولی خوب بود و ارزش دیدن داشت. چیزهای خوبی آن جا یاد گرفتیم.

    جلسه‌ی سخنرانی هم توسط روحانی بذله گویی به نام آقای قدس -اگر اشتباه نکنم- اداره می‌شد که بعدها فهمیدم اهل قزوین هستند و هم اتاقی‌ما که قزوینی بود ایشان را خوب می‌شناخت. البته من دقیقاٌ ربط این سخن‌رانی را با سبک زندگی دانشجویی نفهمیدم. یعنی تقریباٌ هم نفهمیدم، چه برسد به دقیقاً!

    و بعد از آن نماز خواندیم و راهی برج میلاد تهران شدیم. همان سیخ تهران به عبارتی، یا میخ تهران به عبارت دیگر!

    خدارا شکر شهر ما نمادهای اسلامی و سنتی زیاد دارد و مار ا از ساختن همچین بناهای بی‌قواره‌ی غربی که به عنوان نماد شهر ومایه ی افتخار معرفی شود بی‌نیاز می‌کند.

    بگذریم و زود تر برویم سر اصل مطلب:

    به برج رسیدیم. از اتوبوس پیاده شدیم و همه در حالی که به جای جلوی پایمان بالا رانگاه می‌کردیم به سمت ورودی لابی برج در حال حرکت بودیم.

    اول یک ساختمان ورودی داشت که دوطرفش گالری هنری زده بودند و ما از هنر فقط یک عدد کاریکاتوریست بی‌کار نشسته روی یک صندلی، دو آینه‌ی کج ومعوج برا قرو قوس انداختن در بدن ما بچه های مثبت! و یک تلوزیون خیلی بزرگ شاید صدو خرده‌ای اینچ پاناسونیک دیدیم. احتمالاً این گالری هنری موقتاً برای مثلاً تعمیر یا مثلاً نظافت یا مثلاً... چه می‌دونم تغییر دکوراسیون به حالت تعلیق درآمده بوده است!

    چند پله برقی را طی کردیم تا به ورودی لابی برج رسیدیم. همان لابی معروف که در همه‌ی نقاشی‌ها و تصاویر و ماکت‌های برج دیده‌بودیم، حالا در مقابل چشمانمان بود. صحن ورودی برج، یعنی بیرون همان لابیِ دایره‌ای با پایه‌های ضربدری دورتادورش، با آبنما های زیبا و فواره‌های جالب‌ناک! تزیین شده بود.

    وارد شدیم. یک گیت کوچک کنترل را هم برای اینکه احتمالاً مثلاً بمب‌افکنی، راکتی، سلاح گرمی یا هر وسیله‌ی خطرناک دیگری با خود نبریم و در امنیت میخ تهران خلل ایجاد نکنیم، پشت سر گذاشتیم.

    خلاصه این گیت را هم با موفقیت رد کردیم و بعد از احراز عدم سوء قصد ما به آقا میلاد و راحت شدن خیال عوامل از بی‌خطر بودن ما به سمت آسانسورهای شگفت‌انگیز! راهنمایی شدیم. صبر کردیم که آسانسور برسد و بعد حدود ده نفری سوار شدیم و بقیه منتظر ماندند تا ما برویم و برگردیم. البته علی‌الظاهر و طبق اقوال این برج شش آسانسور از همین دست دارد که احتمالاٌ‌برای جلوگیری از اسراف و اصلاح الگوی مصرف فقط از همین یکی استفاده می‌کنند. آسانسور یک راننده داشت که آن را با مهارت بالا کنترل می‌کرد! دوازده دکمه روی دیواره‌ی آسانسور عرض اندام می‌کردند وعموما با دیدن این دوازده تا کلید شروع می کنند برج میلاد را در ذهن تصور کردن و طول دراز آن را به دوازده قسمت مساوی تقسیم کردن؛ اما زهی خیال باطل.

    عرضم به حضور انور شما که پای حضرت میلاد فقط شامل شش آسانسور مذکور و یک راه‌پله‌ی احتمالاٌ اضطراری است و هیچ توقف‌گاه و طبقه‌ی میان راهی در این دویست و اندی متر وجود ندارد. کل این دوازده طبقه هم درآن کله‌ی دوکی شکل قراردارد. که حداکثر سه طبقه‌ی آن استفاده می‌شود و از هیچ‌طبقه‌ی آن استفاده‌ی مفید نمی‌شود! دردناک‌تر از آن این است که بعدتر، یعنی دقیقاً زمانی که اون‌بالا بودیم، بعداز آن که راهنمای محترم از ویژگی‌های منحصر به‌ فرد برج! و خصوصا دکل مخابراتی روی آن فرمودند، در پاسخ به ‌یکی از بازدیدکننده‌های محترم چنین پاسخ دادند که فعلا هیچ استفاده‌ای از این دکل نمی‌شود! حدس می‌زنم هنوز سیمش را وصل نکردند و این چند دلیل می‌تواند داشته‌باشد:

    • این‌کار خیلی خطرناکه حسن! چون جان کسی را که می‌خواهد سیم را وصل کند به خطر می‌اندازد!
    • دیگه مهم نیست، این دکل برای افزایش هرچه بیش‌تر ارتفاع برج کاربرد خوبی داشته و نقش خودش را در این هدف اصلی خوب بازی کرده.

     

    بگذریم...

    راننده دکمه را زد و ما مثل جت رفتیم بالا. حدوداً چهل ثانیه طول کشید. صفحه‌نمایش‌ ال‌سی‌دی نسبتاً بزرگی (نسبت به سایر آسانسورها که اصلاً صفحه نمایش ال‌سی‌دی ندارند) روی دیواره‌ی آسانسور نصب شده‌بود و مکان ما را درهر لحظه در ستون برج نشان‌ می‌داد. یک خانم هم به عنوان راهنمای بازدید کننده یا به قول مثلاً باکلاس‌ها و در حقیقت نیمه‌خودباخته‌ها (!) تورگاید همراه ما در آسانسور بود و بالا می‌آمد.

    ما زبالاییم و بالا می‌رویم، آن‌هم باسرعت هفت متر بر ثانیه، یعنی خیلی تند. و در حین بالارفتن از شیشه‌های ستون برج بیرون را تماشا می کردیم. همان شیشه‌هایی که می‌توانید با کمی دقت در تصاویر منتشرشده از برج ببینید. همان شیشه‌هایی که بر چهارطرف ستون برج از پایین تا بالا کشیده‌شده‌است.

    زود رسیدیم آن جا که باید می‌رسیدیم. درست یادم نیست که طبقه‌ی ششم بود یا پنجم. اصلاً شاید طبقه‌ی دیگری بوده! مهم نیست، مهم‌‌تر این‌است که این تنها طبقه‌ای بود که ما می‌توانستیم از آن بازدید کنیم.

    طبقه‌ای در ارتفاع صدوهشتادمتری زمین که بیش‌ترین قطر را در بین طبقات برج داشت. حالا شما می‌توانید موقعیت ما را در برج به خوبی تصور کنید. این طبقه دارای سکوی دید باز بود. یعنی همان ایوان دورتادورش که می‌شد از آن -به قول تبلیغات برنامه- تهران را از بالا نگاه کرد! البته اگر آلودگی هوا مانع نمی‌شد که می‌شد!

    با راهنمایی راهنماهای محترم از روی سکو مناطق مهمی از تهران را سعی کردیم ببینیم که احتمالاً‌به خاطر آلودگی هوا نتوانستیم ببینیم و فقط مثل آدم‌هایی که نمی‌خواهند خودشان را ببازند و به اصطلاح کم‌بیاورند به نشانه‌ی تأیید سر تکان می‌دادیم.

    بعداً که یک دور دیگر همراه گروه ده‌نفری بعدی دور همین سکو زدم فهمیدم کارایی این راهنمایان محترم بیش از یک دستگاه رایانه‌ی سخن‌گو نیست که قابلیت انتخاب صداها  و تصاویر متوع داشته‌باشد. همه‌ عیناً حرف‌های تکراری یک دیگر را تکرار می‌کردند!

    چند بار دیگر هم دور زدیم و کاملاً‌ از این ‌کار بی‌خاصیت ‌بی‌معنا خسته‌شدیم! نه! البته این‌قدر ها هم بی‌فایده نبود. به هر حال [آلودگی هوای] تهران را از بالا دیدیم!! (قسمت داخل کروشه توسط خود بنده اضافه شده، نگران نباشید!)

     

    رفتیم داخل ساختمان طبقه‌ی پنجم یا ششم کله‌ی برج میلاد. آن‌جا هم دوری زدیم و مبلمان مثلاً زیبا و چند بوم نقاشی که نقاشانش دوست داشته‌اند آن‌ها را زیبا بکشند دیدیم. چند ماکت از برج‌های مخابراتی جهان هم داخل سالن به صف کرده‌بودند که دیدنش خالی از لطف نبود. انصافاً برای ساخت ماکت‌ها زحمت کشیده‌بودند. خیلی طبیعی بود و حتی چراغ‌های داخل ساختمان‌ها و چراغ‌های هشدار روی دکل‌ها شبیه سازی شده‌بود و شخصاً از ذوق تولیدکنندگان خوشم آمده‌بود!

     درحین تماشای ماکت ‌ها متوجه شدم که برجی که از نظر قد در رتبه‌ی بعد از اقا میلاد قرار دارد، پایه‌ی بتنی آن و ساختمانش از میلاد بلند تر است، ولی به خاطر دکل فوق الذکر آقا میلاد رشیدتر به شمار آمده‌اند. این هم فایده‌ی دکل مخابراتی. حالا بگویید دکل مخابراتی بدون فایده‌ی مخابراتی به چه درد می‌خورد!!


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۸/۲۵
سید طه

نظرها  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">