زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

قضا

يكشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۲، ۰۳:۰۳ ب.ظ

بیش از یک ساعتی نتوانستم در برابر خواهش چشمان خواب‌آلودم تاب بیاورم. کتاب و دفتر را جمع کردم و شیرجه در رخت‌خواب!

ساعت هشت صبح امتحان پایان‌ترم لیسنینگ زبان انگلیسی عمومی 5 دارم و روز گذشته هم مشغول خواندن و گوش‌دادن به صوت‌های زبان بودم. تا این‌جای ماجرا امیدوارم امتحان خوبی را پشت سر بگذارم.

زنگ بیدارباش گوشی را سریع تنظیم می‌کنم و بدون حتی لحظه‌ای معطلی ملحفه را می‌کشم روی سرم.

ساعت هفت‌وربع، التماس‌های گوشی موبایل بی‌نوا ناکام می‌ماند و مثل همیشه با یک حرکت ناجوان‌مردانه خفه می‌شود و بعد بی‌درنگ، بنده‌ی حقیر مابقی پیاله‌ی شهد نوشین خواب رحیل صبح‌گاهان را در کام می‌کشم!

دفعه‌ی بعدی که نگاهم به ساعت گوشی می‌افتد - بین خواب و بیداری - یک عدد هشت و دو سه تا صفر این‌طرف و آن‌طرفش به چشمم می‌خورد. ساعت هشت و صفر دقیقه، دقیقا هشت. بیش از دو سه ثانیه طول نمی‌کشد که شرایط را لود کنم. و بعد مثل فنر و بعدتر هم بشمار سه - که نه البته، ولی خیلی زود - آماده می‌شوم و دوِ سرعت تا سر جلسه‌ی امتحان.

امتحان در کلاس خودمان برگزار می‌شود. آرام در می‌زنم و در را باز می‌کنم. دخترک انگلیسی‌زبان از پشت باند‌های سی‌دی پلیر وِر وِر می‌کند و بچه‌ها کله‌شان روی برگه‌هاست. لحظه‌ای خشکم می‌زند و آب دهانم را به سختی قورت می‌دهم. استاد در جلوی کلاس، پشت میزش نشسته و از زیر عینک مرا نگاه می‌کند. سی‌دی پلیر را نگه می‌دارد و ساعت مچی را به من نشان می‌دهد و «ساری، یو میسد د اگزم!»

از التماس بی‌فایده منصرف می‌شوم. دمغ، و با نا امیدی و افسردگی خفیف، توأم با نگرانی و اضطرابی که دیگر شاید چندان معنا نداشته‌باشد، تلو‌تلو خوران به سمت خوابگاه - که از دانشگاه فاصله‌ای ندارد - راه می‌افتم.

در مسیر، یکی از رفقای بزرگوارم را می‌بینم که او هم بعد از طلوع آفتاب خوابیده و خواب مانده و الآن بیدار شده و دارد همان‌جایی می‌رود که من از آن‌جا می‌آیم. با حال زار - که الآن به خاطر یافتن یک هم‌درد کمی تسکین یافته است - برایش ماوقع را شرح می‌دهم. طبیعتا ناراحت می‌شود و رد پایی از اندوه بر چهره‌اش می‌نشیند. سکوتی حاکم می‌شود و با هم به سمت خوابگاه‌ها راه می‌افتیم. چند قدمی که می‌رویم،‌ کاملاً جدی و با آرامش و اطمینان خاصی می‌گوید:

آدم گاهی نمازش هم قضا می‌شود، این‌که چیزی نیست...!


بعدا استاد در حقم لطف نمود، قضای امتحان را با ترجمه‌ی یک متن دشوار، به جا آوردم.

راستی چرا خدا این‌قدر بر ما آسان گرفته؟!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۴/۰۲
سید طه

نظرها  (۱۱)

معلمی که اول امتحان میگرد بعد درس میدهد
روزی هزار بار امتحان و هزار تجدیدی
آری خدا ارحم الرحمین است
پاسخ:
سلام
اگر چه مهم نیست، اما گویا آن‌چه من از واژه‌ی قضا مرادم بود، با آن‌چه شما برداشت‌کرده‌اید متفاوت است.
وصفی را که برای قضا به کار بردید، پیش‌تر برای تجربه شنیده‌بودم. برای هر دوشان زیباست...
ممنون

با سلام

فوق العاده بود احسنت بر این فضای ادبی!

با این تعبیرات زیبا متن  اصلی به حاشیه رفته...

بارک الله فیک یا سیدی!

پاسخ:
سلام
سپاس
واقعا؟ البته این خوب نیست که حاشیه جای متن را بگیرد!
۰۵ تیر ۹۲ ، ۱۵:۴۱ داداش صابرت
آفرین
آفرین
بارک الله

آرزو دارم روزی مثل تو بنویسم
و بهتر....
۰۵ تیر ۹۲ ، ۱۶:۱۶ حسین بوذرجمهری
سلام
خدا خیر معلمت دهد
از آن طرف هم، خدا خیر خدا دهد!!!
پاسخ:
سلام
خدا خیر شما هم بدهد!
چه دوست ‌باحالی دارین
پاسخ:
البته همین‌طوره.
و این جمله را آن‌قدر جدی گفت که انگار واضح است دارد چیز بسیار مهمی را با این موضوع مقایسه می‌کند تا نشان دهد که این مسئله چندان هم بزرگ نیست.
مثل زمانی که فرضا شما ده هزار تومان ضرر می‌کنی و یکی برای تسکینت می‌گوید که فلان کس از آشناهای ما ورشکست شد و این‌قدرمیلیارد‌تومن ضرر کرد.
سلام
ممنون که به وبم سر زدین
و ممنونم از اینهمه لطف شما....
انشاالله بتونم به خوبی این مسئولیت رو به انجام برسونم...
پاسخ:
سلام
انجام وظیفه کردم
ان‌شاءالله
به مناسبت روزهای پر تلاش امتحان:

در جنگ و جدال نابرابر

با حجم دروسی ای برادر

در سال حماسه سازی هستیم

در درس، حماسه ای بیاور.

و به مناسبت ایام امتحان و حمایت همه جانبه خانواده علی الخصوص خودم:

تا سحر چشمان خود خفته مکن؛ بیدار دار

من یقین دارم که بختت می شود بسیار یار

هر کجا باشی زمانی یزد و دانشگاه، گاه

خانواده با تو هست و می رود همراه راه.


پاسخ:
به‌به، به‌به!
سپاس‌گزارم.
بسیار لطف فرمودید و زیبا سرودید.
سلام به همه برسانید.

۲۴ تیر ۹۲ ، ۱۲:۰۴ مصطفا طاهری
سلام سید جان!
طاعات و عبادات قبول!
خیلی وقت بود یادداشتی ازت نخونده بودم، آخریش گمونم پارسال بود!
واقعاً قلمت بهتر شده و رشدت ملموس بوده.
خیلی عالی بود!
هم سوژه خیلی خوب بود و هم بکارگیری الفاظ و حس آمیزی و فضاسازی داستان.
موفق باشی
پاسخ:
سلام
عبادات و زیارات شما هم قبول!
قدم رنجه کردید و خوشحالمان نمودید.
دعا کنید هر روز بهتر از دیروز شود و برای مرضی خدا به کار گرفته شود.
یا علی.

سلام بر سید طه
اولا بابت ایمیل ممنون
ثانیا بسیار لطیف و دقیق بود این نوشته. واقعا اینکه به چه چیزی چقدر باید اهمیت داد، مسئله ایست.
پاسخ:
سلام
سپاسگزارم.
بزرگی مثل شما نوشته را تأیید کند خیلی مایه‌ی افتخار است!
و گاهی خدا لذت بعضی چیزا رو ازمون می گیره... تا دفعه بعدی با اشتیاق بیشتری سراغش بریم...!
منتها استاد رو نمی دونم :دی


"همه دعوت ایم..."
سلام..واقعا زیبا بود...واقعا... تو فکر فرو رفتم... یاعلی
پاسخ:
سلام
خدا را شکر!
یا علی مدد.

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">