زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

امانتی

سه شنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۲، ۰۶:۵۳ ق.ظ

محمدحسین که عصر آن‌روز آمد در خانه‌ی ما تا امانتی‌اش را بگیرد، خودت را زده‌بودی به خواب و فکر می‌کردی که من نمی‌فهمم. یادت می‌آید؟ او آمده‌بود و من که نمی‌خواستم امانتی را بدهم، از همان پشت گوشی اف‌اف شروع کردم به بهانه‌تراشی و توجیه و دلیل آوردن که مثلاً الان اگر بیایم دم درِ خانه، ممکن است تو بیدار شوی و ببینی که هیچ‌کس نیست و فکر کنی که بقیه ولت کرده‌اند و رفته‌اند و بعد چه بشود و خلاصه از این اراجیف مسخره‌ی بی‌مصرف کودکانه. ولی اصلاً تو خواب نبودی، خودت را زده‌بودی به خواب و البته من خوب می‌دانستم که تو خواب نیستی. وقتی محمدحسین هی اصرار می‌کرد و کم‌کم داشت عصبانی می‌شد، من دلم‌ می‌خواست برایش همان جُکی را بگویم که تو دیروزش برایم تعریف کرده‌بودی، اما او اصلاً مهلت نداد و شروع کرد به داد و بیداد و ضربه‌زدن به در. او سر و صدا می‌کرد و من می‌خندیدم، بعدش کم‌کم دو تایی می‌خندیدیم. من از داخل خانه و او پشت در، و فقط صدای هم‌دیگر را می‌شنیدیم. عصبانیتش را که با خنده قاطی شده‌بود، هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. سر و صدای در تو را بیدار می‌کرد اگر خواب بودی؛ اما تو خواب نبودی و داشتی به حرف‌های من گوش می‌دادی و احتمالاً نفهمیده‌بودی که محمدحسین است که پشت در است و شاید فکر کرده‌‌بودی من دارم شاید مثلاً با یک نفر دیگر حرف می‌زنم. مثلاً با... حالا فرقی نمی‌کند، اما اگر هم فهمیده‌باشی که او کی بوده که من هی بهانه می‌آوردم و صبحتمان طولانی شده‌بود،‌ نفهمیده‌بودی که آن امانتی چه بوده و شاید خیال می‌کردی من آدم بدی‌ هستم! تو دراز کشیده‌بودی وسط هال و پنکه‌ی سقفی را گذاشته‌بودی روی دور تند تا باد بزند به آن کله‌ات در آن گرما، بلکه خواب بروی، اما همه‌ش داشتی فکر می‌کردی و با خودت کلنجار می‌رفتی و سؤالات پرپوچ از خودت می‌پرسیدی و فکر می‌کردی من دارم با کسی پشت در، سر یک چیز مهم مجادله می‌کنم. و البته همین‌طور هم بود، اما اصلاً آن‌چیز برای تو چه اهمیتی داشت؟ بله، برای من مهم بود، اما برای تو.... اصلاً اگر فرداش آن خواهر دهن‌لق لوسش نیامده‌بود در مدرسه خودش را پیش تو شیرین کند، معلوم نبود کارمان به کجا می‌کشید. عصر همان روز که برای خودت فکرها کرده‌بودی و کارآگاه شده‌بودی و رفته‌بودی به مامان چیزهایی گفته‌بودی، خیال می‌کردی که جلوی یک خیانت بزرگ یا مثلاً گناه مرا گرفته‌ای. اما خیالت خام بود. بالأخره من کار خودم را کردم. فرداش هم که محمدحسین رفت و مرا گذاشت،‌ همان‌وقت که از مدرسه برگشتی و سر و صدا کردی و بابا و مامان و علی را کشاندی تا از من مثلاً بازجویی کنند و چند و چون قضیه را درآورند و به خیال خودشان بفهمند که چه کرده‌ام، من باز هم امانتی را نگه داشتم. الان بیست‌ و چهار سال می‌گذرد. گوش‌ می‌دهی زهرا؟ حالا من می‌خواهم امانتی را به تو هدیه بدهم. فقط بدان که من به این امانتی بیش‌تر محتاج بودم تا محمدحسین. چون من می‌دانستم که وقتی او اعزام شود، حتماً یکی‌دیگر از جایی گیر می‌آورد، ولی من دیگر نمی‌توانستم چفیه‌ای که بوی او را بدهد پیدا کنم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۶/۱۲
سید طه

نظرها  (۴)

خیلی جالب نیست!
احساس می‌کنم کلیشه‌ای و تکراری است و حرف خاصی هم برای گفتن ندارد.
حالا که فکرش می‌کنم می‌بینم نظر خودم این است! نظر شما؟

پاسخ:
حالا که فکرش می‌کنم می‌بینم نظرم عوض شده!
خب، نظر شما می‌تواند نظر مرا عوض کند...
در مورد هر چیز، حتی در مورد خودم یا چیزی که به من مربوط است...
البته!
۱۲ شهریور ۹۲ ، ۲۰:۰۸ حسین بوذرجمهری
سلام
احساس نمیکنم کلیشه ای است. شاید حرف خاصی نداشته باشد ولی اگر یک داستان بتواند یک حسِّ خوب را هم منتقل به نظرم خوب است و نیاز ندارد حتماً حرف داشته باشد.
احساس میکنم این داستان بیش از حرف میخواست یک حسّ را انتقال دهد و میخواست در این کار کلیشه شکن باشد.
ولی به نظرم حسّش خیلی خوب منتقل نشد.
احساس میکنم متنی که بخواهد احساسی باشد باید روانتر از این باشد. همینکه تعداد نقشهای اینجا زیاد است و باید تا آخر کار هم اینها کمی مجهول الهویه بمانند خودش کمی فهم داستان را سخت میکند. یعنی حدّاقل 4تا شخصیت اینجا هستند که به نظر مهم میایند ولی تقریباً همه شان تا آخر متن مجهول میمانند یا اینکه خیلی سخت درک میشوند. برای همین آدم نمیتواند خیلی راحت همراهِ متن شود و حسّ متن او را فرا بگیرد.
یک تناقضی هم بود اینکه آدم تا آخر کار فکر میکرد مسئله یک دعوای بچه گانه است ولی آخرش میفهمید که نه. اینها بچه هایی هستند که بزرگتر از سنشان میفهمند. این تناقض احتمالاً هسته شکل گیری چنین داستانی است که به نظر خوب و همان کلیشه شکن میتواند باشد.
یک ایراداتی دارد که من دقیقاً نمیفهمم چیست و شاید با اندک تغییراتی داستان خیلی خیلی بهتر شود که من نمیدانم آن تغییرات چیست. باید از اهل فن پرسید.
من بعنوانِ یک خواننده ساده این چیزها به نظرم رسید.
قربانت
پیروز و موفق باشی
یاعلی
پاسخ:
سلام
ممنون از توجه و دقت شما و وقتی که گذاشتی.
استفاده کردم.
سپاس
یاعلی مدد
من کلیشه ای بودن و تکراری بودنش را ندیدم..
شاید اون چیزی که توی ذهن شما بوده رو هم نفهمیده باشم..
اما..چیزهایی رو که فهمیدم..توی ذهن خودمه..
و یه خاطراتی از گذشته و ...
پاسخ:
سلام
شاید من قدری به خودم سخت گرفته‌باشم!!
به هر حال امیدوارم که قابلی داشته‌باشد...

و مهم نیست که اون چیزی رو که تو ذهن منه فهمیده باشید یا نه، مهم این است که چیز خوبی را فهمیده باشید! اصلا همین که شما را به خاطراتی ببرد یا به یاد آن چه در ذهن خودتان است بیندازد، یعنی یک اثری گذاشته و این -به نظرم- خیلی خوب است، و از این بابت خوشحالم!
ممنون از توجهتون.
فکر کنم بیشتر به مطلب رمزدار می خورد....

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">