زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۱ ثبت شده است

من، همه‌ی حرف‌هایم را می‌زنم؛

همه‌ی همه‌ی حرف‌هایم را؛

و همه، همه‌ی حرف‌هایم را می‌شنوند...

                                  [آن‌هم به بین‌المللی‌ترین زبان دنیا!!]

آخر، سکوت زبانی است که هیچ‌وقت و برای هیچ‌کس نیاز به ترجمه ندارد...!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۱ ، ۱۰:۱۸
سید طاها

به آینه زل می‌زنم و به چشم‌هایم خیره می‌شوم. یک نگاه عاقل اندر سفیه! از خودم خجالت می‌کشم، از خودم عصبانی می‌شوم، از خودم خوشم می‌آید، از خودم بدم می‌آید، کمی با عکس در آینه درددل می‌کنم، آیا زبان مرا می‌فهمد؟!

با خودم هنوز خیلی کار ها دارم که مانده است. خیلی حساب‌هاست که هنوز راست و ریس نشده. باید هفته‌ای چند جلسه با خودم ملاقات خصوصی داشته باشم، و البته برخی جلسه‌ها در حضور خداوند! خدا غریبه نیست، از خودمان است!!!

به چشم‌هایم خیره می‌شوم، بلکه بتوانم از ورای آن تصویر دقیق‌تری برای خودم بیابم تا بی‌پرده تر گفت و گو کنیم، به دور از کلک و نیرنگ و فریب... و فریب، چه واژه‌ی دردناکی است! یاد‌آور فریب‌خوردگی‌هایم از خود، فریب‌های نفس که تمامی ندارد... یادآور ضعف‌های شرم‌آوری که مانع می‌شود سرم را جلوی خدا بالا بیاورم و با افتخار حرف بزنم.

... احساس می‌کنم گاهی مذاکره هم جواب نمی‌دهد. باید علیه‌ خودم شمشیر بکشم. نفس را باید کشت تا دل آزاد شود. و این یک پیکار سخت است. جهادی است که مرد جنگی می‌طلبد، شوخی‌بردار هم نیست. باید شمشیر بکشم. به خودم اخم می‌کنم. و به چشم‌هایم خیره می‌شوم. ساعتی است در سکوت خلوت سرد زمستان، با خودم تنها شده‌ام. شاید در آینه جز به چشمان خودم،‌ چیز دیگری را ننگریسته‌باشم. باز هم  خیره‌خیره نگاه را ادامه می‌دهم، یک نگاه عاقل اندر سفیه، و شاید سفیه اندر سفیه... و باز هم این نگاه ادامه می‌یابد، تا چراغ خاموش می‌شود... دیگر در آینه چیزی پیدا نیست، دوباره خودم را گم می‌کنم...

شب؛ کی به پایان می‌رسد؟!

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۱ ، ۰۰:۲۳
سید طاها

وقتی کسی می‌آید و می‌گوید که دهانت بوی خرما می‌دهد و منع خرما می‌کنی، دردی در استخوان‌هایم می‌دود. این جرم بزرگی است که با خودم قرار گذاشته بودم مرتکبش نشوم، و حالا اگر ناخواسته چنین شده، باید از خودم حساب بکشم.

در دادگاه وکیل مدافع می‌گوید: این وبلاگ را پیش از همه برای خودش ساخته است. مخاطب اول خود اوست، اگر حرف‌هایش را منتشر می‌کند، برای این است که چنان‌چه کسی دیگر هم بود که دوست داشت، خودش را مخاطب قرار دهد.

من کمی تأمل می‌کنم و در دلم حرف وکیل را تأیید می‌کنم، من اگر هم منع خرما کردم، پیش از همه و پس از همه، روی سخن با خویش داشتم که خرما خورده‌بودم.

دادگاه کمی غریب است، خودم هستم و خودم، جایگاه شاکی و مجرم و وکیل و قاضی را همه و همه خودم گرفته‌ام!

نوبت به قضاوت که می‌رسد کمی کار سخت می‌شود. ترجیح می‌دهم خودم را محکوم کنم...

اللهم اغفر و ارحم و تجاوز عما تعلم، انک انت الأعز الاجل الاکرم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۱ ، ۱۵:۴۱
سید طاها

بسیاری از مردم را در طلب آن‌چه ندارند دیدم و در شکایت از آن‌چه نزدشان است.

عموماً، خوبی‌ها و خوشی‌های آن‌چه را در آن نیستیم می‌بینیم و رنج‌ها و بدی‌های آن‌چه در آنیم،

که اگر عکس این بود، زندگی به کام همه‌مان، همیشه شیرین می‌آمد.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۱ ، ۱۶:۱۷
سید طاها