زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

۶۱ مطلب با موضوع «قلم» ثبت شده است

— تو ازدواج نکردی، و چون ازدواج نکردی نمی‌دونی معنی مشکل چیه!
— تو ازدواج کردی، و چون ازدواج کردی یادت نمیاد معنی مشکل چیه!

 

#دیالوگ

 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۸
سید طه

چه بگویم؟
که امشب
قصه به آخر رسید
-به آخر این فصل غریبانه و غم‌انگیز-
و تاریکی
-که دیگر تاب خورشید را نداشت-
زهر خودش را ریخت،
و سرانجام
منزل امام
مدفن امام شد.


امشب، مهتاب سامرا فروغی ندارد؛ یک هلال خمیده‌ی بی‌رمق!
امشب، می‌شود داغ را بر قلب ستاره‌های آسمان سامرا احساس کرد...
امشب، نفس‌های سامرا، فقط آه است و آه است و آه...
امشب، سامرا داغ بر قلب دارد.

سامرا با خودش مرور می‌کند:
«دلم برای گام‌هایت تنگ می‌شود ای ولی خدا، که استوار و موقر، بر پهنه‌ی من می‌گذاشتی و برمی‌داشتی.
دلم برای صورت مبارکت که هنگام عبادت‌های شکوه‌مند پروردگار، در آن سجده‌های عاشقانه، بر خاک من می‌گذاشتی، تنگ می‌شود.
دلتنگ می‌شوم برای مناجات‌های شبانه‌ات. برای حضورت. برای نگاهت. برای برکتی که وجودت به من ارزانی می‌داشت...
ای ولی مهربان خدا، ای مولای مظلوم و غریب؛ ای کاش اهل این سرزمین قدر تو را می‌شناختند! ای کاش این‌قدر نام من با غربت شما عجین نمی‌شد! ای کاش این مظلومیت شما، که در چهره‌ی خاک آلوده‌ی من تا همیشه متبلور خواهد بود؛ مایه‌ی شرمساریم نباشد...»


امشب، سامرا داغ بر قلب دارد.
امشب، دیگر هوای سامرا به نفس‌های او متبرک نمی‌شود.
امشب، دیگر قطرات وضویش، بر زمین سامرا نمی‌چکد.
سامرا، امشب داغ دارد. هوایش، زمینش، زمانش...
امشب در و دیوار سامرا داغ دارد...
چه‌قدر -هنوز هم که هنوز است- بوی غربت می‌دهد این سامرا.
چه‌قدر آسمانش در سکوت غم‌انگیز مداوم، شبانه‌روز روضه‌های جان‌سوز می‌خواند.
چه‌قدر شبیه بقیع است این سامرا...

 

آقای محبوب ما، مولای ما. ای حضرت «علی بن محمد الهادی النقی».
چه‌قدر نام مبارکتان زیباست آقا!
چه‌قدر خاطرتان عزیز است،
و چه‌قدر شأنتان والاست،
و چه‌قدر قصه‌ی زندگی‌تان غم‌انگیز است و جانگداز.
فدایتان بشوم، خوشا قلب‌های ما که به حرارت محبتتان گرم می‌شود و می‌سوزد. کاش عملمان هم چنان باشد که به موقع برسیم به پای وعده، برسیم به آستان نوه‌ی گرامی شما، مقتدایمان و مولایمان، صاحب الزمان.
ای کاش آن روز که محبت‌ها با آزمون‌های سخت محک می‌خورد، ما شکست‌خورده‌ی ادعاهای پوچ نباشیم.. پناه بر خدا..
ای کاش -ای حضرت هادی- ما هم باشیم در زمره‌ی هدایت‌شدگان به عنایت شما.

راستی، آقا و مولای ما -فدایتان بشوم- کاش امشب برایمان بیتوته‌ای در حرم با صفای سامرا امضا کنید. جامعه‌ای مقابل ضریحی که نیست؛ و آل‌یاسینی در آن سرداب مقدس، و رکعاتی نافله‌ی شب زیر آسمان صحن.
آقا، نخواهید که از دنیا بروم، در آن حال که این آرزوها را هم‌چنان بر دل دارم..
اذن بدهید آقا،
که دل در دل ندارم،
برای رسیدن به آن حرم.

فدایتان بشوم، مولای محبوب من.

 

+ من این فایل صوتی را خیلی دوست دارم. مدح و مرثیه‌ای است برای امام هادی -علیه آلاف التحیة والثناء- که مضامین زیارت روح‌بخش جامعه‌ی کبیره در آن آمده است. تقدیمِ شما. فقط خواهش می‌کنم یک وقتی با حوصله و حواسِ جمع به آن گوش بدهید.

 


عنوان مصراعی است از غزل میلاد عرفان‌پور

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۵۵
سید طه

ببار ای باران!

- همین‌طور؛ تند و مهارگسیخته -

ببار و خیسِ خیسِ خیسم کن؛

من چتری در دست نخواهم گرفت،

وقتی کسی را ندارم که زیر چتر خودم بگیرم...

 

ببار ای باران!

من خیسِ خیسِ خیس می‌شوم،

تا خوب بفهمی

که تو

و همه‌ی چترهای دنیا

فقط بهانه‌اید؛

بهانه.

 

 

 

 


+ البته باران خیلی عزیز است‌ها، خیلی دوستش دارم! بگویم که یک وقت دلخور نشود :)

۱۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۱
سید طه

سلام بر تو؛

فصلِ سپیدیِ بی‌آلایشِ برف،

زلالِ هیجان‌زده‌ی باران،

و عطر زندگی‌بخشِ نرگس...

 

 

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۱
سید طه

آیا در دنیا کاری به اهمیت و بزرگی شاد‌کردن قلب کوچک و پاک بچه‌ها داریم؟

کاری آن‌قدر مهم که پیامبر خدا در کوچه‌ها برایش وقت صرف کند،

و آن‌قدر بزرگ که امیر مؤمنان به خاطرش بر زمین زانو بزند و ادای چارپایان را درآورد؟!

 

 

خدایا، این توفیق‌های بزرگ را از ما دریغ نکن!

۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۳:۱۴
سید طه

تو،

نه پیش از صبح می‌آیی،

و نه پس از آن.

 

هر وقت تو طلوع ‌کنی، صبح می‌شود.

 

 

 

جمعه | 9 ربیع‌الاول 1438

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۷:۰۳
سید طه

وای! نمی‌دانی چه‌قدر زیبا و خفن بود! عالی بود! این‌قدر دل‌ربا و هیجان‌انگیز بود که نمی‌دانم چه‌طور می‌خواهم چهارتا کلمه کنار هم بگذارم و توصیفش کنم! اصلاً مگر می‌شود توصیفش کرد؟ باید خودت بودی و می‌دیدی. از بس پر شده بودم از شعف و شور، می‌خواستم شصت‌متر بالا بپرم! می‌خواستم فریاد بزنم، داد بزنم و از شدت خوش‌حالی(یعنی خوشیِ‌حال)، اصلاً روی دست‌هایم راه بروم! اما آرامش غلیظی در فضا بود که باعث می‌شد ساکت باشم و با تحیر و ذوق‌زدگی فقط نگاه کنم و نگاه کنم. نگاه کنم و حظ کنم و کیف کنم و لذت ببرم...

می‌دانی؟ نمی‌دانی که!

برگ‌های سرخ و زرد چنار، از آن بالا، از شاخه جدا می‌شدند، بعد همین‌طور یکی‌یکی روی دست‌های باد می‌رقصیدند و آرام‌آرام بر فرش باران‌خورده‌ی زمین فرود می‌آمدند. وای! خدای من! انگار داشتند از آسمان نازل می‌شدند! انگار زمین دست به سویشان دراز کرده و منتظر بود تا بعد از مدت‌ها محکم در آغوششان بکشد. حالا فکر کن، این وسط گاهی هم یک نسیمی می‌وزید و چندتایشان را که هنوز نم نکشیده بودند و سبک‌تر بودند، از زمین بلند می‌کرد و در هوا پرواز می‌داد. می‌چرخیدند و بالا و پایین می‌رفتند. هم‌دیگر را صدا می‌کردند و از آن بالا، پروازشان را به رخ دوستانشان می‌کشیدند. ولی آن‌ها هم که خیس شده‌بودند صفایی داشتند برای خودشان، سفت چسبیده بودند به بغل زمین و داشتند با زمین خوش و بش می‌کردند. انگاری که زمین ماه‌هاست چشم دوخته به آن‌ها و برایشان دست تکان داده و هی چشمک زده و هی آن‌ها ناز کرده‌اند، تا بالاخره پاییز آمده و فصل وصالشان فرا رسیده و حالا هم‌آغوش شده‌اند...

خیلی حال همه‌شان خوب بود. هم درخت‌ها خوشحال بودند، هم برگ‌ها. شاید حس خوشایند درخت‌ها، سرِ سبک‌باری‌شان بود پس از ادای امانتشان به زمین؛ و حالا کم‌کم بین خودشان زمزمه‌های استقبال از زمستان را پچ‌پچ می‌کردند و هیجان روزهای برفی پیشِ رو را به یاد هم‌دیگر می‌آوردند. خلاصه همه شاد بودند و سرمستانه با هم بازی می‌کردند. شور و غلغله‌ای به پا بود در آن سکوت و سرما...

می‌بینی؟ درخت وقتی معرفت داشته باشد، پاییز هم برایش -عین بهار- پر از خوشی و شادی است. برگ، وقتی معرفت داشته باشد، هر اتفاقی که بیفتد برایش شیرین است. خدای من! چه‌طوری بگویم از موج‌موج و گلوله‌گلوله حالِ خوبی که از این همه خوشحالی باد و باران و برگ و شاخه‌ها به قلبم سرازیر می‌شد...؟!


نبودی ببینی که! حالا من هی بگویم، چه فایده‌ دارد؟!

چی؟ تا به حال شانصدبار از این چیزها دیده‌ای؟ خب، که چی حالا مثلاً؟ یک اتفاق عادی بوده؟ یعنی چه عادی بوده؟ مگر هر چیزی پرتکرار باشد عادی هم هست؟ مگر هر چیزی همه‌جای زمین باشد، دیگر نمی‌تواند پُر باشد از زیبایی و عظمت و هیجان؟ این‌ها چه حرف‌های مسخره‌ای است که می‌زنی؟! اصلاً به‌م  برخورد! یعنی واقعاً فکر می‌کنی این صحنه‌ی عجیب، این نمایش بی‌نظیر با‌شکوه، این همه زیبایی در هم تنیده، این‌ها همه ساده و معمولی و پیش‌ پا افتاده هستند؟ واقعاً این‌طور فکر کنی و من هم عمیقاً برایت متأسف نباشم؟! مگر می‌شود؟!

رفیق، خوشبختی یعنی دیدن همین‌ها، یعنی لذت‌بردن از همین‌ها؛ که البته همین‌ها خیلی چیزهای بزرگی هستند. چشم‌هایت را باز کن! نگاه کن به آیه‌ها. نگاه کن به زیبایی بی‌همتای این آیه‌های دیدنی، و آیه‌ها را هزار بار برای قلبت مرور کن و زمزمه کن...

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۴:۱۴
سید طه

بید،

مجنون بود،

تنها بود،

و صبرش سرآمده بود.

پاییز که رسید،

یک به یک برگ‌هایش را به خاک سپرد.

 

 

 

+ رفتم برای تسلی؛ به احترام، با پای برهنه.

 

 

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۴۰
سید طه

شنیدی که حافظ می‌گوید:

«خیال روی تواَم دیده می‌کند پرخون

هوای زلف تواَم عمر می‌دهد بر باد»؟

 

این مصراع دومش، این «هوای زلف تواَم عمر می‌دهد بر باد»، چرا این‌قدر به دل من نشسته؟! چندصدبار همین مصراع ساده را برای خودم تکرار کرده باشم خوب است؟! تکرار کرده باشم و وقت درس‌خواندن، هی در حاشیه‌ی کتاب‌هایم سیاه‌مشقش کرده باشم -مثلاً دارم از محتوای کتاب به خط خوش یادداشت برمی‌دارم؟! تکرار کرده باشم و هر دفعه لب‌خندی زده باشم و سری تکان داده باشم به خاطر این‌که این‌قدر دارد راست می‌گوید! این‌قدر جان است و از زبان ما می‌گوید...

«هوای زلف تواَم عمر می‌دهد بر باد»

«هوای زلف تواَم عمر می‌دهد بر باد»

...

 

رفیق، حرفم را می‌فهمی؟ خب بیا کمی دل‌جویی کن! بیا و از این گذرگاه تنهایی‌ام بی‌خیال نگذر. گذرت افتاده به این کوچه، در راه خدا چند کلمه‌ای هم خیرات کنی به جایی برنمی‌خورد! ثوابش برسد به امواتت، خدا عوض خیرت بدهد، رد که می‌شوی، نگاهی هم به حال زاری بیندازی، پروردگار در روز مبادا نگاه لطفش را از حال زارت دریغ نمی‌کند. بیا و بنشین کنار دلم، دلی که تنگ شده مثل همین کوچه‌های پاییز، بیا و برایم بگو، جانم، بگو تو با هوای زلف دوست چه می‌کنی؟ تا به حال، بوی گیسوان دوستی مشام جانت را نوازش کرده؟ نسیمی بوده که از وجد پنجه‌زدن در موهایش، هیاهو به پا کرده باشد و شیشه‌های پنجره‌ی دلت را لرزانده باشد؟ که بِدوی و بروی پنجره را باز کنی و عمیق نفس بکشی، نفس بکشی تا مولکول مولکولِ هوای آغشته به آن رایحه‌ی مست‌کننده را داخل سینه‌ات بفرستی و حبسش کنی، حبسش کنی و نگهش داری که مبادا ذره‌ای از آن حیف شود؟ مولکول مولکولش را سلول سلول بدنت احتیاج داشته باشند، و گلبول‌های سرخ عاشق، به رسم ادب، اولین O2‌های معطر را با عزت و احترام، راست ببرند به آستانه‌ی قلب تو، برای سلول‌های تشنه‌ و تفتیده و پر از حرارتِ قلب تو، که بسوزند در قلب تو و بسوزانند قلب تو را، تا دلت زنده بماند از این سوختن، و زنده نگاهت دارد به امید سوختن و به بهانه‌ی سوختن...

ببینم؟ دردآشنا هستی؟ اگر هستی، قدم‌رنجه‌ی نگاه عزیزت مایه‌ی فخر ماست، ای عابر مهربان کوچه‌ی من. بیا که ما از رهگذرْ توقع دستگیری و درمان نداریم، دردش را هم خریداریم...

بیا، قدمِ هم‌درد که به خلوتِ دردکشیده‌ها مبارک است! دلِ تنگ ما، به فضل صبر، حالا دیگر آن‌قدر فراخ هست که آسمان را هم، دم هر غروب به میهمانی فرابخواند، جا برای دلتنگی‌های تو که محفوظ است، بیا، بیا تا زیر نگاه پر از مهرِ ماهتابِ شبِ چهارده، واژه‌واژه‌ی این دقایقم را یکی‌یکی برایت مرور کنم...

 

شب،

و مهتاب،

و پاییز،

و تنهایی،

و سکوت،

و من،

و دلِ من،

و -باز- دلِ من،

و «او»،

و خیال «او»،

و هوای «او»...

 

 

 

 

 

 

 

۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۴
سید طه

دکمه‌ی آسانسور را زدم و در آن فاصله‌ی انتظار، دستی به کت و شلوارم کشیدم و مرتبش کردم. دسته‌گل و شرینی‌ را هم گذاشته بودم لب راه‌پله‌ی کنار آسانسور. دستی هم به روی جیبم کشیدم تا مطمئن شوم پاکت، صحیح و سالم، سر جای خودش است. آسانسور رسید و وارد شدم. تا به طبقه‌ی دهم برسم، جعبه و دسته‌گل را گذاشتم کف اتاقک، و شانه را از جیبم در آوردم. به دقت در آینه مو، ریش، یقه و آستین‌های لباسم را وارسی کردم. آسانسور ایستاد. دستپاچه خم شدم تا گل و شیرینی را بردارم. اما شنیدم که طبقه‌ی دوازدهم است. مقصد من طبقه‌ی دهم بود؛ یعنی چه اتفاقی می‌توانست افتاده باشد؟! ایستادم و چند ثانیه منتظر شدم تا اگر کسی آسانسور را زده وارد شود. خبری نشد. دست بردم سمت دکمه‌ها و ده را فشار دادم. احتمالاً موقع ورود، به خاطر عجله و حواس‌پرتی دکمه‌ی بالای ده را زده بودم. از این‌که فقط دو طبقه فاصله داشتم تا بعد از مدت‌ها ببینمش، خوشحالی مرموزی در قلبم دوید. ده را فشار دادم و آسانسور تکانی خورد. تکان خورد اما راه نیفتاد. چند ثانیه، بی هیچ اتفاقی گذشت. دکمه‌ی بازشدن در را چند مرتبه فشردم؛ ولی فایده‌ای نداشت. همه‌ی دکمه‌ها را روشن کردم، همه‌ی طبقه‌ها را. زنگ خطر را چندبار فشار دادم. چند قطره‌ی عرق پشت گردنم می‌لغزید و مرا عصبی‌تر می‌کرد. دکمه‌ی هواکش را روشن کردم و صدای وز وز در اتاقک پیچید. گوشی را از جیبم بیرون کشیدم تا تماسی بگیرم، اما همان لحظه اتاقک دوباره تکانی خورد، و راه افتاد. به سمت پایین، ولی با سر و صدایی گوش‌خراش و سرعتی خیلی بیش‌تر از معمول، به سوی مقصدی دور، که خیلی نزدیک بود!

۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۵:۰۱
سید طه

آن‌قدر پول نداشتم که بتوانم خانه‌ی بزرگی بخرم،

ناچار شدم اکتفا کنم به یک اتاقِ یک‌ در دو سانتی‌متریِ دور از شهر.

خیلی خیلی کوچک است، ولی خانه‌ی خوبی است؛

چون هر وقت می‌خواهم بروم داخلش، مجبورم خودم را بیرون جا بگذارم.

۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۹:۲۲
سید طه

یا گرفتار سرگرمی‌ها،

یا سرگرم گرفتاری‌ها؛

 

چه سرگذشت اندوه‌باری!

۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۶:۰۰
سید طه

دلم همه‌ش می‌رود گوشه‌ی اتاق، کز می‌کند و زانو بغل می‌گیرد. نمی‌دانم چرا!

یعنی این دلشوره‌ی مرموز از کجا آب می‌خورد؟!

انگار دقیقه‌ها اصرار دارند که بوی دل‌تنگی بدهند،

و سکوت، که برای شکسته‌شدن جز به زوزه‌ی باد از لای پنجره‌ی نیمه‌باز راضی نمی‌شود...

و نسیمی که تا چندروز پیش ملایم بود، حالا طوری می‌وزد که انگار چیزی ناراحتش کرده.

خورشید، نمی‌دانم چرا دمغ‌تر از روزهای قبل می‌تابد؛

و دم غروب، آسمان را چنان غم‌انگیز ترک می‌کند که انگار فردایی برای طلوع نخواهد داشت!

و درختان، که بی‌حال شده‌اند و دارند خمیازه می‌کشند!

 

آهان!

پاییز آمده...!

 

سلام پاییزِ عزیز!

از این‌حرف‌ها که ناراحت نمی‌شوی؟!

اتفاقاً اگر تو نباشی، دل‌تنگ‌ها خلوتشان را با لحظه‌های کدام فصلِ سال تقسیم کنند؟ هنرمندها کدام منظر طبیعت را هم‌سنگِ شکوهِ تو پیدا کنند تا الهام‌بخششان باشد؟ و زمینِ زیرِ پای درخت‌های خسته از تابستان پربار، به دست چه کسی -به این قاعده زیبا و خوش‌سلیقه- با سرخ و زردی این‌چنین درهم‌تنیده و عاشق، نقاشی شود؟

پاییزجان! چه به موقع آمده‌ای! حالا -چه‌قدر صمیمی و خودمانی- تو هستی و من و درددل‌هایم کنار ثانیه‌های سرد و ساکت و سوت و کور تو؛ و خودت خوب می‌دانی که چه دل‌ها به همین ثانیه‌های غم‌آشنایت مأنوسند، و غصه‌ی سالشان را نگه داشته‌اند تا همه را یک‌جا، پیش گوش تو، نزد خدایشان نجوا کنند.

 

تو پاییزی و ناگزیر گاهی سرد می‌شوی، و سرد که می‌شوی، بهانه می‌دهی دستم تا خودم را در آغوش بگیرم؛ و این کمکِ تو لطف بسیار بزرگی است، زمانی که من هیچ‌کس دیگری را ندارم تا این مهم را به او بسپارم!

تازه، تو باران هم داری! باران، وقتی که در فصل تو ببارد، بوی اشک می‌دهد. زیرِ باران بهار باید رقص‌کنان بالا و پایین جهید، ولی زیر باران تو فقط می‌شود آرام آرام گام زد و نرم‌نرم گریست؛ و این هم بی‌گمان از فضل توست. حتماً می‌دانی؛ عاشق‌ها، همیشه منتظر می‌مانند تا تو از راه برسی، تا اشک‌هایشان را پشت باران‌های رازنگه‌دارِ تو پنهان کنند...

 

ای پاییز بزرگ!

ای همدم تنهایی‌های خزان‌زده‌ی من!

ای راز سربه‌مهر قصه‌‌های عاشقانه!

ای بهارِ عاشقان؛ و ای بهارِ عاشق1!

قَدَمت بر آستان کلبه‌های اشک‌خورده، خیر مقدم است! خوش آمدی!

 


1- به قول میلاد؛ «پاییز بهاری‌است که عاشق شده است»

+ مرتبط: پاییز نوشته‌ی قبلی (1393)

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۳۲
سید طه

غدیر

اوّلِ «مهر» بود،

و اوّلِ «ربیع».

 

 

 

 


عیدِ بزرگِ خدا، بر شما مبارک.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۵۰
سید طه

خبر را که تلفنی از محمد گرفتم، بلافاصله رفتم سراغ علیرضا. گوشه‌ی حال نشسته بود. رو به‌رویش نشستم. دست‌های رنگ‌پریده‌اش را گرفتم و خواستم با این خبر خوب خوشحالش کنم. گفتم: «سلام آقا پسرم، یه خبر خوبِ خوب! اگه گفتی؟! اگه گفتی می‌خوایم کجا بریم؟»

علیرضا لب‌خند زد و سر تکان داد که یعنی نمی‌داند. باز هم، مثل هر وقت دیگری، حرکات سر و صورت را بر کلمه‌ها ترجیح ‌داد. انگار با حرف زدن میانه‌ای نداشت. نمی‌فهمیدم دمغ است یا آرام. شاید هم می‌فهمیدم، ولی با خودم رو راست نبودم.

گفتم: «خب حدس بزنه پسرِ مامان...»

لب‌هایش از هم باز شد و خندید، کمی بالا را نگاه کرد که یعنی دارد فکر می‌کند، و بعد گفت: «می‌خوایم بریم پایین؟ لب باغچه؟ پیش گل‌ها؟»

آرام خندیدم. گفتم: «مامان قربون آقا علیرضاش بره..» ولی ادامه ندادم. جوابش کمی حالم را گرفت. چرا بهترین خبر خوب برای یک بچه‌ی هشت-نُه ساله رفتن دوباره و صدباره پیش گل‌های باغچه است؟ با خودم گفتم «بیچاره دل بچه‌ام. چه‌قدر در این چاردیواری تنگ و تاریک بهش سخت می‌گذره. باید ببرمش بیرون. باباش نزدیک غروب می‌آد. اگه بشه ترتیبی می‌دم که امشب بریم پارک. ولی فعلاً نباید به علیرضا چیزی بگم که دل نبنده، شاید نشد.»

این «شاید نشد»، مرا از دست خودم دلخور کرد.

بلند شدم تا حاضر شوم و با هم برویم در حیاط چرخی بزنیم.

*

به آسانسور که رسیدیم، گفتم: «آقا علیرضا؟ گل‌های توی باغچه رو که هر روز می‌بینی، می‌خوایم بریم یه جای خیلی خوب. یه جایی که خیلی خیلی خوبه و دوستش داری...»

صورت علیرضا را نمی‌دیدم. وارد آسانسور که شدیم، آمدم روبه‌رویش. نشستم. دستی به سرش کشیدم. دستی هم روی پاهای نحیفش. چیزی نمی‌گفت. فقط با یک آرامش تکراری لب‌خند می‌زد. مواظبت می‌کردم که گریه‌ام نگیرد. بچه‌ است. دلش می‌شکند. آسانسور که پایین رسید، ناچار دوباره رفتم پشت سرش. اصلاً شاید این‌طوری بهتر بود. شاید آن روز، این‌طوری راحت‌تر می‌توانستیم با هم حرف بزنیم. گفت: «مامان؟ زود بریم پیش گل‌ها... گل‌ها منتظرن. چون تکون نمی‌تونن بخورن. دلشون می‌گیره. باید برم باهاشون حرف بزنم.»

پشت سرش بودم. می‌توانستم کمی بی‌صدا اشک بریزم.

 

رسیدیم دم باغچه، کنار محمدی‌ها. اشک‌هایم را پاک کردم و کنارش، روی زمین نشستم. کمی به گل‌ها خیره خیره نگاه کرد، مثل هر روز. بعد رو کرد سمت من. گفت: «مامان؟ چرا گل‌ها نمی‌تونن راه برن؟»

خدایا، چه سؤال‌هایی می‌پرسد این بچه! هر روز سخت‌تر از روز قبل! دوباره باید جواب‌های تکراری می‌دادم؟ چیزی نگفتم. دو مرتبه پرسید. گفتم: «چون... خب چون این‌طوری حتماً برای گل‌ها بهتر بوده. خدا می‌دونه برای کی چی خوبه، چی خوب نیست. حتماً خدا گل‌ها را بیش‌تر از اندازه‌ای که تو دوست داری دوست داره، همون‌طور که تو رو بیش‌تر از اندازه‌ای که من دوست دارم، دوست داره»

کله‌ام پر از فکر و خیال بود. یعنی دل بچه‌ا‌م به این خوش بود که گل‌ها هم نمی‌توانند راه بروند؟ دلم نمی‌خواست این حرف‌ها ادامه پیدا کند. برگشتم سر همان حرف‌های قبلی. گفتم «ولی نگفتی کجا می‌خوایم بریم‌ها»

صورتش را سمت من گرداند. لب‌خند داشت و با شیطنتی دوست‌داشتنی گفت: «خب، من که نمی‌دونم. شما بگید.»

ویلچیر را کمی چرخاندم و روبه‌رویش، روی زانوها ایستادم. صورتم را بردم نزدیک صورتش. دست‌هایم را روی شانه‌هایش گذاشتم و پیشانیم را روی پیشانیش، و آهسته، با صدای بی‌جوهره‌ای گفتم: «مشهد، حرم امام رضا.»

همان‌طور که من گفته بودم، آهسته؛ ولی با کمی هیجان گفت: «وااای، حرم امام رضا، آخ جون..»

خندیدم. ذوق کردم از ذوق کردنش.

پرسید: «کی می‌ریم؟»

گفتم «خیلی زود، همین چند روز دیگه. با هواپیما می‌ریم. با بابا.»

قدری سکوت بینمان گذشت. دلم به لب‌خندش خوش بود. امیدوار بودم که خوشحالش کرده باشم. کمی دلم آرام شده بود، که یکهو پرسید: «مامان؟ امام رضا من رو شفا نمی‌ده؟»

از سؤالش جا خوردم. یک لحظه دستپاچه شدم. اول چیزی نگفتم. داشتم فکر می‌کردم تا جواب درستی پیدا کنم. کمی گذشت. بالاخره باید جواب می‌دادم. گفتم «من نمی‌دونم مامانی... من که نمی‌دونم. از خود امام رضا بپرس.» نمی‌خواستم جواب‌های گنده گنده بدهم، نمی‌خواستم حرف‌هایم لحنی شبیه نصیحت بگیرد، ولی چیز دیگری گیر نیاوردم. ادامه دادم که «ببین علیرضا، خیلی‌ها پا داشتن و راه رفتن و جاهای بد رفتن. رفتن سمت جهنم و آخرش هم افتادن تو آتیش جهنم. اگر نمی‌تونستن راه برن، می‌رفتن بهشت. پسر خوشگلم، ما که نمی‌دونیم چی برامون خوبه، چی نیست. اگه امام رضا ببینن خوبه که تو هم بتونی راه بری، حتماً شفا می‌دن. ولی خیلی چیزا هست که ما نمی‌دونیم، خب؟»

سرش را به یک طرف کج کرد و چشمی به هم زد و خیلی کوتاه گفت: «خب.»

نمی‌دانستم جواب خوبی داده‌ام یا نه. نمی‌دانستم چه بگویم. حرفم را دنبال کردم: «ولی مهم اینه که چه امام رضا تو رو شفا بده، چه شفا نده؛ چه مشکل‌های ما رو رفع کنه، چه رفع نکنه، ما دوستش داریم، خیلی دوستش داریم، مگه نه؟» علیرضا جوابی نداد. من هم منتظر نماندم. صورتش را بوسیدم و بلند شدم تا ویلچیر را حرکت بدهم و قدری دور حیاط بچرخیم. جواب ندادنش مرا به خاطر حرفی که زده بودم نگران کرده بود.

راه که افتادیم، گفت: «مامان، من و امام رضا خیلی هم‌دیگه رو دوست داریم، برای همینه که اسممون هم مثل هم دیگه‌س.»

پشت سرش بودم. می‌توانستم بی‌صدا اشک بریزم...

*

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۸
سید طه

صبح، حوالی ساعت ده پروازشان بر زمین تهران می‌نشست. زود از خوابگاه بیرون زده بودم که به موقع برسم. از همان دقیقه‌های اولی که در جمعشان بودم، علی توجهم را جلب کرده بود. هم سن و سال خودم بود. یک جوری بود که خیلی به دلم می‌نشست. برای همین، تا قبل از غروب، رفیق شش‌دانگ شده بودیم؛ به همین راحتی!

 

اگر اصرار او نبود، همه‌ی نمازهایمان را در یک مسجد می‌خواندیم، ولی حالا علی باعث شده بود که در همان پنج روز به اندازه‌ی چندسالِ خودم، مساجد مختلف تهران را ببینم! روز اول و دوم می‌بردمش مسجدهای بزرگ و چشم‌پرکن؛ ولی کم‌کم دستم آمد که آن ساده‌های کوچک و دنج را بیش‌تر دوست دارد. همان‌هایی که در کوچه محله‌ها باید پیدایشان می‌کردی. چندبار، سر همین داستانِ مسجد رفتن‌هاش، از برنامه‌ی گروهشان جا ماند و من مجبور بودم به دست‌اندرکاران برنامه‌ها کلی توضیح بدهم. ناهار را هم که همیشه در ماشین می‌خوردیم. وضعی داشتیم، ولی در عوض روز به روز، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه دلم به او نزدیک‌تر می‌شد.

ظهر روز چهارم پنجم بود تقریباً، که در یکی از همین مسجدهایی که می‌رفتیم، تی‌شرت سفیدی با عکس آقا تنِ یکی از بچه‌ها دید و توجهش جلب شد. همین که فهمیدم خوشش آمده، خوشحال شدم که راهی پیدا کرده‌ام تا خوشحالش کنم! پنج‌تا از تی‌شرت‌های این‌شکلی خریدم و روز آخر -بعد از آن‌‌که به مشهد و قم و اصفهان رفته بودند و برگشته‌بودند، و من یک هفته‌ای می‌شد که ندیده بودمش- به او هدیه دادم؛ البته با چند هدیه‌ی دیگر، که به نظرم همین لباس‌ها را از همه بیش‌تر دوست داشت. همان‌جا یکی‌‌شان را باز کرد و عکسش را روی سینه‌اش گذاشت. بعد، از میان وسایلش یک سنگِ شش وجهی سفید و زیبا در آورد و داد دست من و گفت: «قلب من در دست تو!» لب‌خند زدم و گفتم: «حاشا که قلب تو سنگ باشد علی‌!» خندید و گفت: «به سنگ بودنش نگاه نکن؛ به پاک و سفید بودنش نگاه کن!» با هم خندیدیم، ولی من، داشت گریه‌ام می‌گرفت! خیلی دوستش داشتم. دلم برایش تنگ می‌شد.

*

در این چندسال، هفته‌ای نبود که لااقل یک ایمیل نفرستد. چه‌قدر لطف و معرفت داشت! خاطره‌هایش را برایم می‌فرستاد. از بچه شیعه‌های آن‌جا می‌گفت، از مسجدشان هم، از جنبششان، و کلی چیزهای دیگر. من هم از اوضاع و احوال خودم و این‌جا برایش می‌گفتم و گاهی از مساجدی هم که وقت نکرده بودیم با هم برویم عکس می‌گرفتم و برایش می‌فرستادم!

دو ماه پیش، که هنوز تعطیلات شروع نشده بود و تهران بودم، خبر داد که بنا دارد همین امسال یک بار دیگر بیاید ایران، شاید پاییز. عجیب ذوق‌زده شدم وقتی که گفت! چه‌طور خدا قلب‌های دو برادر را در دو گوشه‌ی زمین به هم گره می‌زند!‌ علی یک سنگ داده بود دست من و گفته بود که مثلاً قلب او در دست من. او خودش داد و خودش گفت، ولی قلب مرا بی‌اجازه برده بود!

 

دیشب خوابش را دیدم. نزدیک سحر. از خواب بیدار شدم. به اندازه‌ی صدسال دلم برایش تنگ شده بود. انگار قلبم را فشار می‌دادند. انگار قلبم را پاره می‌کردند. وضع عجیبی داشتم. رفتم سراغ کمدم و سراغ سنگِ علی؛ شاید کمی آرامم می‌کرد. سنگ را گذاشته بودم داخل یک جعبه و لای چند پارچه که محفوظ بماند. جعبه را بیرون آوردم. چراغ اتاق خاموش بود و چشم‌هایم را اشک پوشانده بود و درست نمی‌دیدم. درِ جعبه را برداشتم و به سنگ نگاه کردم. درست نمی‌دیدم! اشک‌هایم را پاک کردم. درست می‌دیدم؟ جعبه را دست گرفتم و رفتم سراغ کلید چراغ. لامپ روشن نشد! گوشی را برداشتم و نورش را داخل جعبه انداختم. باورم نمی‌شد! درست می‌دیدم! سنگ، سفید نبود! قرمز شده بود. سرخِ سرخ. نشستم و سنگ را دو دستی گرفتم و بالا آوردم تا جلوی صورتم. نمی‌فهمیدم! سنگ مگر سفید نبود؟ نکند هنوز بیدار نشده‌ام! پریشان بودم. قلبم تند تند می‌زد، و انگار همراه تپش تپشش درد غریبی در وجودم می‌دوید. بهت‌زده، به سنگ نگاه می‌کردم و زیر لب صدایش می‌زدم. علی... علی...

 

بعد از ماجراهای اخیر کشمیر، دیگر ازش خبری نشده بود. پیام‌هایم را جواب نمی‌‌داد و من هر روز نگران‌تر و نگران‌تر می‌شدم. نگران مسجدی که علی دوستش داشت، نگران درگیری‌هایی که لابد آتشش به مسجد هم می‌رسید، نگران لباسی که عکس روی آن، توجهِ تفنگ‌به‌دستی را جلب کند، و نگران قلبی که پاک بود و سفید بود...

انگار، حالا دیگر راز قلب علی را فهمیده‌ام. راز قلبی که برای همیشه کنار من، و در سرزمین من جا ماند.

چه‌قدر ماندنی است این یادگاری!

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۴
سید طه

از دیرباز، ستارگان در زندگانی انسان‌ها نقش بسیار مهمی را ایفا می‌کرده‌اند. نجوم از پدیده‌های جالب و شگفتی‌برانگیز برای همه‌ی نسل‌های بشر بوده و انسان‌های فرهیخته و کنجکاو به تمام چیزهایی که به نجوم مربوط می‌شده هماره علاقه نشان داده‌اند. همین امر موجب شد تا در سالیان دراز، کم‌کم علوم و اشیا و موضوعات مختلفی پیرامون نجوم شکل بگیرد و سامان یابد. تقویم‌های نجومی، و ابزارآلات رصد نجومی، از جمله‌ چیزهای نجومی‌ای بودند که در گذشته‌های دور به وجود آمدند. چیزهای نجومی در دوران اخیر هم هم‌چنان جذابیت و اهمیت خودشان را با قوت تمام دارا هستند. اگرچه عموم مردم به چیزهای نجومی علاقه‌مندند، ولی دست همه به آن‌ها نمی‌رسد و ناگزیر، فقط عده‌ی معدودی که می‌توانند، فداکاری می‌کنند و به نمایندگی از مردم این مهم را به انجام می‌رسانند. چیزهای نجومی به خاطر این‌که به نجوم مربوطند و نجوم هم در سرنوشت انسان‌ها و عالم نقش اساسی دارند، بسیار مهم هستند و اصلاً نمی‌شود به آن‌ها هیچ خرده‌ای گرفت. حالا زمانی که قانونی هم باشند که دیگر هیچ، دیگر هیچ اشکالی ندارند؛ دلیلش هم که واضح است و عرض شد: چون هم نجومی هستند و هم قانونی.

اگر عشق و علاقه‌ی وافر به این عرصه وجود نداشت، و عده‌ای ایثارگرانه خود را وقف نمی‌کردند تا به جای همه‌ی مردم به تنهایی بار گرفتن این حقوق‌های نجومی را متحمل شوند، معلوم نبود سرنوشت نجوم به کجا می‌انجامید. نجوم، در سال‌های اخیر، مورد کم‌لطفی‌های بسیاری واقع شده بود، و حالا دیده می‌شود که در خفا کسانی بوده‌اند که بی‌هیچ شائبه و ریایی، به این دست مسائل با هوشیاری و درایت توجه داشته‌اند و نگذاشته‌اند که چنین عرصه‌ی پرمخاطره و اهمیتی به فراموشی سپرده شود.

بی‌تردید لازم است همه قدردان این خدمت‌گزاران صدیق باشیم. باشد که خداوند آن‌ها را به نتیجه‌ی این خیرخواهی‌های بی‌شائبه‌شان، در دنیا و آخرت نائل بفرماید.

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۰۸:۵۹
سید طه

شق القمر

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۰۴:۲۳
سید طه

نخستین اصلی که در هر پژوهش بنیادین باید دانست

-حتی پیش از بداهت امتناع اجتماع نقیضین-

این است که «فاقد شیء مُعطی شیء نمی‌شود».

 

بله. بی‌مایه فطیر است آقا.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۲۲:۴۴
سید طه

داشتم خواب می‌دیدم که کنارش هستم. با هم هستیم. دستش را می‌گرفتم. با هم قدم می‌زدیم. می‌دویدیم در دشت، حرف می‌زدیم، می‌خندیدیم. خوشحال بودم. خیلی خوشحال. در کنارش آرام بودم، آرامش داشتم، سرمست بودم. کیف می‌کردم و هیچ غصه‌ای نداشتم.

همان موقع، یک نفر داشت بیدارم می‌کرد. اصرار داشت که بیدار شوم. ولی من دلم نمی‌خواست از این رؤیای شیرین دل بکنم. دلم نمی‌خواست او را رها کنم، دلم نمی‌خواست از دست بدهمش.

ولی یک نفر اصرار داشت که مرا بیدار کند...

دلم برایش تنگ می‌شد. نمی‌خواستم این رؤیا تمام شود. می‌خواستم برای همیشه در آن بمانم. خیلی خوب بود. خیلی خوب بود، حیف بود که این لحظه‌های رؤیایی از دست بروند، حیف بود...

ولی یک‌ نفر اصرار داشت که مرا بیدار کند. تکانم می‌داد و مدام اسمم را می‌آورد. مقاومت فاید‌ه‌ای نداشت. بالاخره بیدار شدم. چشم‌هایم را باز کردم و دیدم کنارم نشسته. خودش بود! خودش کنارم نشسته بود. کنار من. کنار خودِ من! باورت می‌شود؟

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۰۳:۴۶
سید طه