زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

۱۲ مطلب در آبان ۱۳۹۱ ثبت شده است

یک طاووس فسقلی فلزی است، خداهزارتومان!

یک پلاک کوچک که بزنی روی یقه‌ی کتت، قیمتش نصف قیمت خود کت!

یک دفتر به قول خودشان نفیس، به قیمت همه‌ی دفترهایی که یک بچه‌مدرسه ای راهنمایی برای سه‌سال تحصیلش می‌خرد.

حالا مگر چه چیز می‌خواهی در این دفتر بنویسی که این قدر نفیس باشد.

می‌خواهی بدهی خدا برایت در آن امضا بزند؟

 [این گزیده‌ی دغدغه است. متن کامل را بخوانید.]

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۱ ، ۲۳:۲۹
سید طه

تا همین امروز،

حسین - علیه السلام -

و خانواده‌اش،

و یارانش،

تمام محاسبات دشمن را به هم ریخته‌اند.

«عجیب است!

حریف عاشقان حسین نمی‌توان شد.

تسلیم...!»
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۱ ، ۰۹:۲۷
سید طه

خداوند،

حسین را،

آفرید.

نظام احسن خلقت،

درست است.

کامل است.

تمام است.

فتبارک الله احسن الخالقین.
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۱ ، ۰۹:۲۷
سید طه

دلم برای قصه‌های مادر بزرگ تنگ شده است.

کاش تلویزیون،

و بازی‌های کامپیوتر،

 دل مادر بزرگ را نشکسته بود!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۱ ، ۱۱:۲۱
سید طه

کوچ خواهیم کرد.

بال خواهیم گشود.

خواهیم شکست در این قفس را.

ما خورشید را دیده‌ایم و به صبح دل‌بسته ایم.

ألیس الصبح بقریب؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۱ ، ۱۱:۱۸
سید طه

دبیر زیست‌شناسی آدم با شخصیت و محترمی بود. بی‌مبالغه -غیر از درس- چیزهای زیادی از او یاد گرفتم. درس را هم خوب می‌دانست و در کارش خبره بود. از بهترین معلم‌های شهر به حساب‌ می‌آمد. خوش اخلاق بود و درست‌کار. خیر زیاد ازش دیدیم. مسلمان و مؤمن بود و به دین بسیار اهمیت می‌داد.

یک روز سر کلاس بودیم که گفت: به نظر من زیست‌شناسی بهترین رشته‌ و درس دنیاست! اسلام هم همین را می‌گوید!

توجهم جلب‌شد و دقتم را بیش‌تر کردم.

ادامه‌داد: در حدیث می‌فرماید: من عرف نفسه، فقد عرف ربه. هرکس خودش را بشناسد خدا را شناخته است. پس برای شناخت خدا باید زیست شناسی خواند تا خود را شناخت، تا فهمید در درون انسان چه می‌گذرد...

آن‌موقع بچه‌تر بودم و ساده‌لوحی بیش‌تر درم ظهور داشت. کمی باور کرده‌بودم...

حالا معلممان را دوباره در همان کلاس و همان لحظه به خوبی به یاد می‌آورم.

باورم نمی‌شود. به راستی داشت جدی می‌گفت یا شوخی می‌کرد؟

آیا به راستی انسان را همین گوشت و پوست فنا پذیر می‌پنداشت و بس؟

کاش به زودی دوباره ایشان را می‌دیدم. دلم هم برایش تنگ شده‌است. مسلمان و مؤمن بود و به دین بسیار اهمیت می‌داد...!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۱ ، ۱۱:۱۵
سید طه
    1. به نظر شما مهم‌ترین ویژگی سه‌شنبه چیست؟
    2. به نظر شما مهم‌ترین نتیجه‌ی دویدن زیر باران چیست؟
    3. به نظر شما موضوع مهم‌ترین نقاشی یک کودک چه چیزی می‌تواند باشد؟
    4. به نظر شما مهم‌ترین فیلم سینمایی تاریخ در چه موردی ساخته خواهد شد؟
    5. به نظر شما آخرین حادثه‌ی قبل از پایان دنیا چیست؟ یعنی در آخرین دقیقه‌ی عمر دنیا.
    1. به نظر شما اگر بخواهند دیوار چین را رنگ‌آمیزی کنند، کدام رنگ مناسب‌تر است؟
    2. به نظر شما دروغ‌ترین حرفی که می‌شود زد چیست؟
    1. به نظر شما آبی‌رنگ‌ترین شیء دنیا چیست؟
    2. به نظر شما مهم‌ترین ویژگی‌ شوهر زیباترین زن دنیا و تاریخ، چه بوده یا هست یا خواهدبود؟
    3. به نظر شما من برای چه این سؤال‌ها را از شما پرسیدم؟
    4. به نظر شما برای کسانی که به همه‌ی این سؤالات جواب‌های خوبی‌بدهند چه جایزه‌ای انتخاب خواهم کرد؟
    5. به نظر شما، شما جزء برندگان این مسابقه خواهید بود؟ به نظر شما دقیقا رتبه‌ی شما چندم است؟

     

     

    [سلام

    • این‌ها فقط یک‌سری سؤال ساده است که در چند دقیقه همه‌ش به ذهنم رسیده و نوشته‌ام. اشاره کنم که من از روان‌شناسی هم نه چیزی سر در می‌آورم و نه به آن علاقه‌ی چندانی دارم!
    • ضمنا نظر شما برای نمایش به تأیید بنده نیازی ندارد. برای همین اگر نمی‌خواهید دیگران ببینند به صورت خصوصی بفرستید.]
    ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۱ ، ۱۰:۴۶
    سید طه

    نگاهی‌کردم. آرام بود و لب‌خند می‌زد. لباس ساده و چروک‌های صورتش نشان‌می‌داد خیلی هم مرفه نیست و وضع زندگی‌ معمولی‌ای دارد.

    بالأخره اتوبوس آمد و نوبت به ما رسید تا توانایی‌مان را در چپاندن خودمان میان جمعی انسان فشرده‌شده نشان دهیم. به هر سختی و زور و ضربی بود سوار شدیم. پیرمرد هم سوار شد.

    ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۱ ، ۱۵:۴۹
    سید طه

    ما زبالاییم و بالا می‌رویم، آن‌هم باسرعت هفت متر بر ثانیه، یعنی خیلی تند. و در حین بالارفتن از شیشه‌های ستون برج بیرون را تماشا می کردیم. همان شیشه‌هایی که می‌توانید با کمی دقت در تصاویر منتشرشده از برج ببینید. همان شیشه‌هایی که بر چهارطرف ستون برج از پایین تا بالا کشیده‌شده‌است.


    [این گزیده‌ی خاطره‌ای است. متن کامل را کلیک کنید.]

    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۱ ، ۱۵:۴۶
    سید طه

    ...تند تند می‌رفتم و شاید بهتر باشد بگویم آهسته می‌دویدم. باران شورش را در آورده بود. شیرینش را هم در آورده بود. فقط خداخدا می‌کردم که تلخش را درنیاورد. تا آن‌جای آن‌شب را هنوز لای پرونده‌ی خاطرات شیرین زندگی‌ام می‌گذاشتم و امید داشتم که آخرش به جایی ختم نشود که مجبور شوم پرونده را عوض کنم!

    ...

     

    [این گزیده‌ی خاطره‌است. اصلش را در متن کامل بخوانید.]

     

    ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۱ ، ۱۶:۴۵
    سید طه

    بسمه الحق

    سلام

    سلامی به زلالی با صفای بندگی و عشق!

    زلال، مثل آینه، مثل چشمه، مثل بی‌کران آسمان...

    زلال، مثل خروش موج، مثل پرواز در اوج، مثل نشستن کنار رود دم طلوع روز نو.

    کلبه‌ای برافراشته‌ام، به اذن و یاری خدا.

    کلبه‌ای برای روزهای پردغدغه؛

    و برای شب‌های دلتنگی.

    مجالی برای سردادن فریاد بیدارباش، و سرکشیدن جام تلخ آهی فسرده.

    همه‌چیز را در اتاق مجازیم جمع می‌کنم.

    این‌جا هم برای درد جا دارد هم برای دل.

    درد می‌گویم و دل می‌سرایم.

    شاید دردها و دل‌هایم و نیز درددل‌هایم برایتان سنگین و سخت باشد.

    شاید ناخواسته حرفی از زیر دستم در رود و خاطری را بیازارد.

    پیش‌پیش سر تواضع فرو‌می‌اندازم و در کمال ادب عذرخواهی می‌کنم.

    ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۱ ، ۱۶:۲۷
    سید طه

    داغ شده‌بودم و کاملاً حس قهرمان مفلوکی را که مجبور است از تونل آتش عبور کند و در مقدمه ازش یادشد درک می‌کردم. خلاصه به هر بدبختی بود از آن‌جا عبور کردیم و خوشحال به پشت در واگن بعدی رسیدیم. آمدم تا با شادمانی انگشتم را روی دکمه لمس کنم... اما ناگهان وا رفتم و ایستادم و فقط به دوستم نگاه کردم. بعد از چندلحظه سکوت به او گفتم: من حواسم نیست، چرا تو هیچ‌چی نمی‌گی؟!

    ...

    [این گزیده‌ی خاطره است و دعوت می‌کنم کاملش را در متن کامل بخوانید]

    ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۱ ، ۱۶:۳۶
    سید طه