زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

تازه‌ترین نظرها

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۱ ثبت شده است

وقتی هوا آلوده می‌شود، همه انتظار باران می‌کشند.
وقتی هوا خیلی آلوده می‌شود، ضرورت باران بیش‌تر حس می‌شود.
وقتی هوای دلم خیلی آلوده می‌شود...
باران... باران...
باران با رایحه‌ی توبه ضروری می‌شود!


حاشیه مهم‌تر از متن: در تهران اول هوا آلوده می‌شود بعد شهر تعطیل، اما در دل بعد از آن که شهر تعطیل شد کم‌کم هوا آلوده می‌شود!

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۵ آذر ۹۱ ، ۱۰:۵۷
سید طه

صاف،

صادق،

صیقلی،

بدون هیچ شائبه‌ی نیرنگ،

و با دلی شیشه‌ای و شفاف،

ای کاش شهر پر از آینه‌ بود!

 

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۱ ، ۱۰:۲۰
سید طه

سیدعلی -پسر کوچولوی برادرم- تازه شش‌ماهه شده‌است.

سیدعلی، نمکین و دوست داشتنی است.

هیچ‌کس دلش نمی‌آید به او آزاری برسد.

ضمناً؛

زمان‌هایی که تشنه است قشنگ آب می‌خورد! شیرین است و پر هیاهو.

هنوز حرف نمی‌زند ولی از نگاهش می‌شود واژه‌هایی را شنید:

بابا... آب...

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۱ ، ۱۲:۰۹
سید طه

داشتیم در پیاده رو قدم می‌زدیم که چشممان به یک گروه فیلم‌سازی در حال کار آن طرف خیابان افتاد.

 

بازی‌گر محبوبم را در بینشان دیدم.

به همراهیم گفتم: فلانی هم اون‌جاست، بریم ازش امضا بگیریم. شاید تونستیم یه عکسی هم بندازیم.

گفت: که چی بشه؟

گفتم: یعنی چه که چی بشه؟ خب بابا اون رو همه می‌شناسن.

گفت: خب، بعدش؟ امضاش رو می‌خوای چه کنی؟

نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر دری وری می‌گوید. گفتم: این فرصت دیگه معلوم نیست دستمون بیاد. امضاش رو داشته باشی کلی کلاس داره. اگر باش عکسم بندازیم که دیگه هیچی! کولاکه. نوک همه رو باش می‌چینم.

گفت: من به چیز دیگه‌ای دل خوش کردم. اینا دیگه برام رنگی نداره.

احتمالا دوباره زده‌بود کانال معارف! رو اعصابم راه می‌رفت.

ادامه داد: وقتی جوانی به خاطر خدا گناهی را ترک کنه یا خودش را به سختی بندازه تا خدا را راضی نگه داره می دونی چی می‌شه؟

گفتم: بله می‌دونم. میره بهشت. اون‌جا هم خیلی خوش‌ می‌گذره. حاج‌آقا، ما هم درس خوندیم. معارف 1 و 2 پاس کردیم. دیگه این‌قدر سرمون میشه.

چند لحظه ساکت شد و بعد وایساد و گفت:

اون موقع خدا اون جوون رو به ملائکه‌‌ش نشون می‌ده و می‌گه ببینید چه بنده‌ای دارم. خدا جلوی ملائکه‌ش به اون جوون افتخار می‌کنه. بعد احتمالا ملائکه خیره خیره به جوونه نگاه می‌اندازن که ببینن این‌دیگه کیه که معبودشون بهش نظر داره.

گفتم: چرته.

گفت: حدیث را که قبول داری. با سند معتبر. فکرش‌ رو بکن تو روز قیامت جلوی خیلی‌ها که شاید همین‌بازی‌گره‌ هم جزئشون باشه پز می‌دی که من نظرکرده‌ی صاحب و پادشاه کل عالم بودم. همونی که تو و همه‌چیز دیگه را آفرید. اون‌جاس که نوکشون چیده می‌شه. فکرش رو بکن که ملائکه‌ی خدا به تو غبطه بخورند. اینه که کلاس  داره...

نمی‌خواستم کم بیارم. شروع کردم باش بحث و جدل کردن و شاید گاهی مسخره‌ش هم کردم. ولی باید اعتراف کنم. من هم دلم می‌خواست. خیلی دلم می‌خواست که خدای عالم بهم افتخار کنه...!

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۱ ، ۰۹:۰۵
سید طه