زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۱ ثبت شده است

وقتی هوا آلوده می‌شود، همه انتظار باران می‌کشند.
وقتی هوا خیلی آلوده می‌شود، ضرورت باران بیش‌تر حس می‌شود.
وقتی هوای دلم خیلی آلوده می‌شود...
باران... باران...
باران با رایحه‌ی توبه ضروری می‌شود!

حاشیه مهم‌تر از متن: در تهران اول هوا آلوده می‌شود بعد شهر تعطیل، اما در دل بعد از آن که شهر تعطیل شد کم‌کم هوا آلوده می‌شود!
۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۵ آذر ۹۱ ، ۱۰:۵۷
سید طه

صاف،

صادق،

صیقلی،

بدون هیچ شائبه‌ی نیرنگ،

و با دلی شیشه‌ای و شفاف،

ای کاش شهر پر از آینه‌ بود!

 

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۱ ، ۱۰:۲۰
سید طه

یادم می‌آید دوست قدیمی ام وقتی بچه بودیم، هر موقع یک بدی در من می‌دید یا حدس می‌زد که شاید بعدا قرار باشد ببیند نه می‌گذاشت و نه برمی‌داشت و صاف‌صاف در چشمانم خیره می‌شد و انگشت سبابه به فراز و فرود تکان می‌داد و هرچه در دلش بود و قرار بود بعدا باشد یک‌جا بر سرم خالی می‌کرد.

[این گزیده‌اش بود. متن کامل را بخوانید.]

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۱ ، ۱۴:۲۱
سید طه

هنوز جان در بدن داشت.

وقتی نانوا سنگک را روی پیش‌خوان انداخت، دست و پا زدنش را دیدم.

روی سنگک داغ، داشت جلز و ولز می‌کرد.

چند لحظه بیش‌تر طول نکشید که مورچه‌ی بیچاره درگذشت!

به کمک دو انگشت، جسدش را به ناکجا پرتاب کردم.

*

آن‌روز صبحانه، با سنگک داغ، خیلی چسبید!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۱ ، ۱۱:۱۱
سید طه

حالا نه این‌که خیلی مهم باشد، ولی همین‌طوری نمی‌دانم چرا بعضی از دوستان حیفشان می‌آید پای مطالب نظر بگذارند!!

شاید وقت ندارند یا حوصله ندارند یا کار دارند یا برایشان اهمیتی ندارد یا برایشان اهمیت دارد ولی فعلا اهمیت نمی‌دهند یا این اراجیف اصلا ارزش نظردادن ندارد یا این اراجیف ارزش نظر دادن دارد ولی ارزش این که آن‌ها درباره‌اش نظر بدهند ندارد یا اصلا همین که آمده‌اند نگاه کرده‌آند باید کلاهم را بیاندازم آسمان هفتم، بلکه هشتم و حتی‌تر بلکه بالاتر، وگرنه آن‌ها اوقاتشان را با چنین سیاه‌نوشته‌هایی تلف نمی‌کنند و یا شایدهای دیگر.

خلاصه نه این‌که خیلی مهم باشد، ولی همین‌طوری نمی‌دانم چرا...!

شاید...

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۱ ، ۱۸:۲۹
سید طه
انسان اگر بنده‌ی خدا نباشد، ناگزیر بنده‌ی غیر خداست!
بنده‌ی غیرخدا بودن برای رسیدن به اوج شقاوت کافی است.
کسانی‌ که حسین علیه السلام را کشتند - باطنا و نه ظاهرا - بنده‌ی غیر خدا بودند.
یعنی حتی ظاهر هم به فریادشان نرسید...
*
شب عاشوراهای دیگر هم در راه است.
به نظرت چه کسانی با حسین خواهند ماند؟
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۱ ، ۱۴:۴۹
سید طه

گفت: این همه جنگ در تاریخ رخ داده، این همه کشته شده‌اند و این‌همه اسیر. حالا مگر چه‌شده که برای حسین و خانواده‌اش این‌قدر بلوا به پا می‌کنید؟

افسوس خوردم که چه‌قدر از خودش دور است. این کاش یک وقت ملاقات با خودش از خودش می‌گرفت.

به چشمانش چشم دوختم و بعد از چند لحظه سکوت، گفتم: ما عاشق حسینیم، و عاشق خانواده‌اش. ولی عاشق دیگرانی که در جنگ‌ها نفله شده‌اند نبوده ایم! شاید بدانی عشق یعنی چه؛ و البته شاید هم نه!

دو سه ثانیه سکوت و بعد:

ما عاشقیم، به کوری چشم تک تک آن‌هایی که نمی‌توانند ببینند. آن‌ها حسودند، نمی‌توانند ببینند رفیق...


پی‌نوشت1: این یک استدلال عقلی نیست،‌ چون اساسا استدلال عقلی کمی طول می‌کشد ولی اگر کسی با خودش ملاقات کند خودش می‌بیند که عاشق حسین است، خلاص! حتی بدون این‌که بداند چرا. شنیدن کی بود مانند دیدن؟

پی‌نوشت2: ما نه منکر استدلال عقلی هستیم و نه حتی به آن کم اهمیت می‌دهیم. سوء تفاهم نشود، خواستیم میان‌بر بزنیم!

پی‌نوشت3: دو شخصیت ماجرای بالا هر دوتاش خودم هستم!! حالا چه‌طور شده که این‌طور شده، بماند؛ مهم نیست!

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۱ ، ۲۳:۵۲
سید طه

سیدعلی -پسر کوچولوی برادرم- تازه شش‌ماهه شده‌است.

سیدعلی، نمکین و دوست داشتنی است.

هیچ‌کس دلش نمی‌آید به او آزاری برسد.

ضمناً؛

زمان‌هایی که تشنه است قشنگ آب می‌خورد! شیرین است و پر هیاهو.

هنوز حرف نمی‌زند ولی از نگاهش می‌شود واژه‌هایی را شنید:

بابا... آب...


۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۱ ، ۱۲:۰۹
سید طه

پسرکوچولو کنار خواهرش نشست و آرام شانه‌هایش را تکان داد.

زهرا... زهرا... پاشو. پاشو هر بازی‌ای تو دوست داشته باشی می‌کنیم.

پاشو عروسک بازی کنیم. خاله بازی کنیم... فقط خواهش می‌کنم بیدارشو...

پسر کوچولو چند لحظه سکوت کرد و به چشمان بسته و صورت رنگ‌پریده‌ی خواهرش نگاهی انداخت. دست کوچکش را روی گونه‌ی خواهرش کشید و آرام ادامه‌داد:

زهرا... پاشو، قول می‌دم دیگه اسباب‌بازی‌هات رو خراب نکنم...

کم‌کم اشک در چشمان پسرکوچولو جمع شد.

بغض کرده‌بود.

با ناله گفت: زهرا... پاشو باهم بریم نان بخریم.

بغض پسر کوچولو ترکید.

خواهرش برای همیشه به دست عده‌ای آدم نجس به خواب‌رفته بود.

پسرک برای همیشه کینه‌ی مقدسی از صهیونیسم در دلش نشاند.

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۱ ، ۰۹:۰۷
سید طه

نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر دری وری می‌گوید. گفتم: این فرصت دیگه معلوم نیست دستمون بیاد. امضاش رو داشته باشی کلی کلاس داره. اگر باش عکسم بندازیم که دیگه هیچی! کولاکه. نوک همه رو باش می‌چینم.

گفت: من به چیز دیگه‌ای دل خوش کردم. اینا دیگه برام رنگی نداره.

احتمالا دوباره زده‌بود کانال معارف! رو اعصابم راه می‌رفت.

[این گزیده است. متن کامل را بخوانید.]

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۱ ، ۰۹:۰۵
سید طه