زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

مجموعاً سه واحد درسی با عنوان‌های زبان و ادبیات فارسی 1 و 2، نصیب ما بود از آن چه در مجموع دویست و چهل واحد درسی‌ به زبان مادری‌مان فارسی و ادبیات غنی‌ آن مربوط می‌شد. یکی از این دو تا، دو واحد داشت و دیگری تک‌واحدی بود. در اغلب قریب به اتفاق موارد، ماجرای تلخ این درس به گونه‌ای است که دانشجوی محترم، اگر در رشته‌ی ادبیات تحصیل نمی‌کند، از این که در این رشته تحصیل نمی‌کند خدا را سپاس‌گزارد و هر زمان اسم مبارک فارسی و پارسی و ادب و ادبیات و شعر و شاعری را می‌شنود، از جا بجهد و یاد خاطرات تلخ آن دوران بیفتد و بعد نفسی بکشد که واحدش پاس شد یا آهی، که نشد [واحدش پاس]. بعد هم ضمیمه‌اش کند به آن‌چه از سختی‌های حفظ‌کردن لغات کتاب ادبیات در دبیرستان و خصوصا در آستانه‌ی آزمون بزرگ علمی کشورمان، کنکور به جان خریده‌ و رنج‌هایی که در آن راه کشیده‌ بوده -.

هم‌زمان - البته - دانشجویانی هم هستند که وضعشان دیگرگون است. آن‌ها تا همیشه شیرینی کلاس‌های به‌یادماندنی و جان‌دار ادبیات دانشگاهشان را به یادخواهندداشت، حتی آن وقت که فرزندانشان از دشواری و بی‌ثمری دروس عمومی دانشگاه - و از جمله همین درس مذکور - می‌نالند! برای آن‌ها کلاس ادبیات نوستالوژی ماندگاری است از زیباترین خاطرات دانشجویی. آن‌ها ادبیات را، پارسی را، شعر را و شاعر را دوست خواهند داشت، تا همیشه. تعجب می‌کنید؟

به زودی مصادیقش را مثال می‌زنم،‌ عجله نکنید. فعلا خوش‌حال باشید که در کشورمان چنین کلاس‌هایی هم هست. گذشته‌ از سپاس مسلمی که با احترام تمام، تقدیم این استادان بزرگوار بایست نمود و دستشان را به رسم خداقوت، گرم فشرد، از فهمیدگی آن مسئولی که نام این استاد را پای این‌درس نوشت و به رشته‌ و مدرک تحصیلی‌ش وقعی ننهاد نیز باید تقدیر کرد و آفرین گفت. البته من از آن دسته نیک‌بختانی نبودم که شیرینی شعر و ادب فارسی را جرعه جرعه سر کلاس‌های فاضل نظری و محمدمهدی سیار نوشیدند و چشیدند و دیدند و فهمیدند، ولی آن‌قدر شنیده‌ام از رفقا، که می‌توانم شکوه و لذتش را تجسم کنم.

یکی از بچه‌های حقوق 87 که رفاقتی داریم، از همان روز اول که مرا دید و آن روز پیش از ورود من به دانشگاه بود، سخن را به فاضل کشاند و فضایلش. او که نه شاعر است و نه چندان شیفته‌ی شعر، شیفته‌ی فاضل است. به هر قیمتی که باشد، نمی‌تواند از کتاب فاضل بگذرد،‌ و امسال هم که در نمایشگاه مجموعه‌ی تازه‌اش آمده‌بود، نتوانست و نگذشت.

یا آن‌یکی، محمدمهدی سیار که رشته‌اش مثل ما فلسفه و کلام است؛ اما بیش از آن‌که فلسفه درس دهد، پای تخته‌های کلاس ادبیات ایستاده‌است. و یک‌ترم که ما دیوار به دیوار کلاس او و در همان ساعت، کلاسی داشتیم، هر هفته می‌دیدم که پای یک شاعر درجه اول کشور را می‌کشاند سر کلاس، تا بچه‌ها از نزدیک ببییند شاعر چه شکلی است و اگر بین دانشجویان کسی کم‌ترین علاقه‌ای به شعر داشته‌باشد، وقتی با دو چشم خودش شاعری را سر کلاس ببیند، کسی که پیش از آن تنها پای برنامه‌های رادیو و تلویزیون شعرهایش را می‌شنید و در صفحات اینترنت و مجلات ادبی آثارش را جست‌وجو می‌کرد، حالش معلوم است و نیازی به وصف ندارد. دانشجو با شاعران بزرگ کشورش حرف‌ می‌زند، سؤال می‌پرسد، خوش و بش می‌کند، رفیق می‌شود، نکته می‌آموزد یا حداقل حداقل آشنا می‌شود؛ از نزدیک آشنا می‌شود.

این‌کار البته برای مهدی سیار و امثال او سختی دارد. هماهنگی‌اش حوصله می‌خواهد. هفت‌خوان دانشگاه را برای عبور دادن یک مهمان بیرونی از در دانشگاه، خودش به تنهایی برای انصراف استاد از این حرکت ستودنی‌اش کافی است. اما این استادانِ این‌شکلی چیزهایی دارند که ای کاش همه‌ی استادها داشتند. عشق، شما را یاد چه چیزهایی می‌اندازد؟!

بگذارید بحث را ببرم به سمت دیگر. می‌دانید یکی از دلایل مهم من برای انتخاب این رشته چه بود؟ چون معلم فلسفه‌ی پیش‌دانشگاهی ما به خاطر علاقه‌اش آن رشته را برگزیده‌بود،‌ نه از سر اجبار و ناچاری که مثلاً رشته‌ی دیگر قبول نشده‌‌باشد و رفته‌باشد فلسفه خوانده‌باشد - برای مدرک. نه، او فلسفه را دوست داشت و وقتی درس می‌داد، من هم همراه او به آسمان پرواز می‌کردم. به وجد می‌آمدم. ما ساعت آخر فلسفه داشتیم. من بعد از مدرسه - به جز جاهایی که سوار اتوبوس بودم - می‌دویدم. از شوق و از وجد می‌دویدم. حرف‌های معلم را مرور می‌کردم و در میانشان غوطه می‌خوردم. معلم برایمان تور عالم‌گردی می‌گذاشت! برای کسی که کم‌ترین علاقه‌ای به فلسفه داشت، شوقی که در نگاه استاد هنگام تدریس موج می‌زد کافی بود که دانشجویش را به آسمان ببرد. عشق را چه‌قدر می‌شناسید؟ عشق شما را یاد چه چیزهایی می‌اندازد؟

همین معلممان ما را نصیحت می‌کرد که نروید رشته‌ی فلسفه! چون پول ندارد و آینده‌ی شغلی ندارد. سال بعدش مرا دید که با آن رتبه،‌ چه کرده‌ام. نصیحت صریحش به گوشم فرو نرفته‌بود. آخر، وقتی به آسمان می‌رفتیم که دیگر حواسی برایمان نمی‌ماند تا نصایح را گوش کنیم! آن‌روز معلممان لب‌خندی به من هدیه داد، یک لب‌خند ساکت و زیبا، لب‌خندی که تحلیلش برایم مشکل بود!

*

و بعد، در پایان؛ عمیقاً متأسفم برای جوان بخت‌برگشته‌ای که با توجیهاتی مسخره، رفته‌است و نشسته‌است سر کلاسی که به آن علاقه‌ای ندارد... و بیش‌از او، برای جوانان بخت‌برگشته‌‌تری که ای‌بسا فردایی‌ باید سر کلاس این آدم بنشینند و از آن درس بیزار شوند.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۲ ، ۱۵:۳۳
سید طه

باز هم قسمتم شد قدمی بگذارم در کوچه‌ی نادر ابراهیمی، در همان محله‌ی باصفای ادبیات معاصر. این بار سر سفره‌ی نوشته‌ای که اگرچه ‌به‌قدر یک نویسنده‌ی کاردرست و مشهور امروز عمر دارد، اما چنان زنده‌ و روان است که گویی برای من نوشته‌شده و نه حتی برادر بزرگ‌ترم، با زبانی که برایم هیچ بوی قدمت نمی‌دهد و تنها تازگی دارد و طراوت، دوست‌داشتنی است و خواندنی.

و چه رازهایی را که باید از تار و پود واژه‌های نادر کشف کرد...! او چه می‌کند که من ساعت‌ها شیفته‌ و خاموش، در گوشه‌ای می‌نشینم و چشم‌هایم را با عجله پی کلمه‌هایش می‌دوانم که نکند دیر به پایانش برسم یا فرصت برای خواندن همه‌اش کم‌ آورم. و وقتی کسی مرا در چنین حالی می‌بیند نگاهِ - به خیال خودش - عاقل اندر سفیهی می‌اندازد و می‌پرسد که چه می‌خوانی؟ و می‌گویمش که زندگی‌نامه‌ی فلانی یا چیزی شبیه به آن. و او - بدون آن که مرا به این گندگی پای کتاب ببیند - سری به چپ و راست تکان می‌دهد و می‌پرسد: در این دوره‌ و زمانه هیچ آدمی پیدا می‌شود این‌ها را بخواند؟!

نادر ابراهیمی در ابن‌مشغله و سیزده‌سال بعدش ابوالمشاغل، زندگی پرمشغله و - به بیان درست‌تر- قصه‌ی شغل‌هایش را روایت می‌کند. و این روایتی است که به خیال آن عده از عاقلان، خواندنش را چه فایده؟ اما چه می‌دانند که در سطرهای ردیف و موقرش، چه‌قدر واژگان به وسواس گزینش شده‌اند و چه‌قدر با احتیاط هم‌سایگانشان را انتخاب کرده‌اند؟ و چه می‌دانند که او چه تجربه‌ها از سال‌های جوانی در لابه‌لای این سطرها باقی گذاشته‌است، برای منی که بیش از نیم‌قرن دیرتر از او چشم به دنیا بازکرده‌ام و هنوز سرد و گرم زمستان‌های سخت و تابستان‌های داغ را نچشیده‌ام؟

اگر از من بپرسی، می‌گویم که هر جوان جویای کاری، واجب است ابن‌مشغله را بخواند، خاصه اگر مثل من یا مثل دوستانم یا مثل خود نادر، دغدغه‌ی فرهنگ داشته‌باشد و قلم را دوست(حذف فعل به قرینه!). و ابوالمشاغل را هنوز نخوانده‌ام که نظری بدهم.

ابن مشغله را لطافت روایتش، از آن‌چه برخی دنیادیدگان، خشک و بی‌روح بیان می‌کنند تا پند بگیریم، متمایز می‌کند. ابن مشغله دوست توست، برادری است که دستت را می‌گیرد و با خودش می‌بردت به دوران دشواری‌ها و تجربه‌هایش. او هرگز نمی‌خواهد مثل یک پدربزرگ یا ریش‌سفید نصیحتت کند که فرزندم، دنیا چنین است و روزگار با تو چنان خواهدکرد. می‌گویدت که برای من این‌طور بود. شاید برای شما هم اتفاق بیفتد!

از ابن مشغله چیزهای زیادی آموختم. تجربه‌هایش برای هم‌چو من‌ی - حداقل هم‌چو من‌ی - کمک‌های بسیار می‌کند و عزم‌های مستحکم دوران کودکی‌ام را باز به یادم می‌آورد. - همان‌هایی که برخی‌شان را بر سر غفلت، دم در دانشگاه همراه اشیای ممنوعه به نگهبانی تحویل دادیم- !

ابن‌مشغله فقط روایت و خاطره نیست. مثلاً جملات قصاری هم دارد، از همان‌دست که می‌خواهی قاب کنی و بزنی به دیوار اتاق. انگار درس‌های زندگیش را در آن‌ها خلاصه‌کرده و البته باز هم آن‌قدر به‌جاست که صمیمیت را از نوشتار نمی‌رباید و بار سنگین تکلف بر دوشش نمی‌نهد. هم‌چنان برادرانه‌ و صمیمی! هر جا سیْرِ کلامش حاشیه‌‌ای طلبیده، طلبش را اجابت کرده. لابه‌لای روایت و خاطره، درددل هم گفته‌است، نقد هم کرده‌است، زبان به گلایه گشوده‌، یا مثلاً از هم‌سرش تقدیرکرده‌ و اوصافی از فرزانه‌ی زندگیش گفته و بزرگش داشته‌است. و حرف‌هایی که در این حاشیه‌ می‌زند، مصرّم می‌کند که همان روزهای اول، هم‌سر آینده‌ام را به خواندن کتاب ترغیب‌کنم!!

سخن بسیار است، شاید اگر پیش‌تر بروم، نقدهایی هم بیاورم و تذکر دهم که اگر پای حرف‌های ابن‌مشغله نشستید، به نظر من باید به چیزهایی توجه داشته‌باشید و آن چیزها را شرح دهم. باشد برای فرصتی دیگر. اگر خدا بخواهد و...

 

 


تذکر: مطالبی که بعد از خواندن کتابی، درباره‌اش می‌نویسم، خواسته یا ناخواسته، از قلم کتاب تأثیر گرفته‌است. گوشه‌های از این نوشتار هم وامی است از ابن‌مشغله.

 


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۲ ، ۰۱:۳۱
سید طه

بیش از یک ساعتی نتوانستم در برابر خواهش چشمان خواب‌آلودم تاب بیاورم. کتاب و دفتر را جمع کردم و شیرجه در رخت‌خواب!

ساعت هشت صبح امتحان پایان‌ترم لیسنینگ زبان انگلیسی عمومی 5 دارم و روز گذشته هم مشغول خواندن و گوش‌دادن به صوت‌های زبان بودم. تا این‌جای ماجرا امیدوارم امتحان خوبی را پشت سر بگذارم.

زنگ بیدارباش گوشی را سریع تنظیم می‌کنم و بدون حتی لحظه‌ای معطلی ملحفه را می‌کشم روی سرم.

ساعت هفت‌وربع، التماس‌های گوشی موبایل بی‌نوا ناکام می‌ماند و مثل همیشه با یک حرکت ناجوان‌مردانه خفه می‌شود و بعد بی‌درنگ، بنده‌ی حقیر مابقی پیاله‌ی شهد نوشین خواب رحیل صبح‌گاهان را در کام می‌کشم!

دفعه‌ی بعدی که نگاهم به ساعت گوشی می‌افتد - بین خواب و بیداری - یک عدد هشت و دو سه تا صفر این‌طرف و آن‌طرفش به چشمم می‌خورد. ساعت هشت و صفر دقیقه، دقیقا هشت. بیش از دو سه ثانیه طول نمی‌کشد که شرایط را لود کنم. و بعد مثل فنر و بعدتر هم بشمار سه - که نه البته، ولی خیلی زود - آماده می‌شوم و دوِ سرعت تا سر جلسه‌ی امتحان.

امتحان در کلاس خودمان برگزار می‌شود. آرام در می‌زنم و در را باز می‌کنم. دخترک انگلیسی‌زبان از پشت باند‌های سی‌دی پلیر وِر وِر می‌کند و بچه‌ها کله‌شان روی برگه‌هاست. لحظه‌ای خشکم می‌زند و آب دهانم را به سختی قورت می‌دهم. استاد در جلوی کلاس، پشت میزش نشسته و از زیر عینک مرا نگاه می‌کند. سی‌دی پلیر را نگه می‌دارد و ساعت مچی را به من نشان می‌دهد و «ساری، یو میسد د اگزم!»

از التماس بی‌فایده منصرف می‌شوم. دمغ، و با نا امیدی و افسردگی خفیف، توأم با نگرانی و اضطرابی که دیگر شاید چندان معنا نداشته‌باشد، تلو‌تلو خوران به سمت خوابگاه - که از دانشگاه فاصله‌ای ندارد - راه می‌افتم.

در مسیر، یکی از رفقای بزرگوارم را می‌بینم که او هم بعد از طلوع آفتاب خوابیده و خواب مانده و الآن بیدار شده و دارد همان‌جایی می‌رود که من از آن‌جا می‌آیم. با حال زار - که الآن به خاطر یافتن یک هم‌درد کمی تسکین یافته است - برایش ماوقع را شرح می‌دهم. طبیعتا ناراحت می‌شود و رد پایی از اندوه بر چهره‌اش می‌نشیند. سکوتی حاکم می‌شود و با هم به سمت خوابگاه‌ها راه می‌افتیم. چند قدمی که می‌رویم،‌ کاملاً جدی و با آرامش و اطمینان خاصی می‌گوید:

آدم گاهی نمازش هم قضا می‌شود، این‌که چیزی نیست...!


بعدا استاد در حقم لطف نمود، قضای امتحان را با ترجمه‌ی یک متن دشوار، به جا آوردم.

راستی چرا خدا این‌قدر بر ما آسان گرفته؟!

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۲ ، ۱۵:۰۳
سید طه