زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

۱۳ مطلب با موضوع «خودمانی‌ها :: خاطرات» ثبت شده است

در این سفر، حاج هدایت به همراه همسر و دو پسر و دختر و دو عروس و هشت نوه‌اش، دو سه روز مهمان خانه‌ی ما شده‌اند. خانواده‌ی دوست‌داشتنی‌ای هستند و بین خانواده‌ی ما و آن‌ها -فراتر از رابطه‌ی خویشی‌ای که داریم- از قدیم صمیمیت بوده و رفت‌وآمد جریان داشته.

دیشب، غیر از مهمان‌ها و من و مادر و مادربزرگم، خواهرها و برادرم نیز این‌جا بودند، و مجموع پنج فرزندشان بر جمع بچه‌ها اضافه شده بود. جمعاً سیزده فروند بچه در رده‌های سنی خردسال، کودک و نسبتاً نوجوان، هر کدام در حلقه‌ها و گروه‌های اختصاصی خودشان مشغول بازی و شادی بودند. بزرگ‌ترها هم گروه‌های خودشان را داشتند. گروه‌ها الزاماً یک‌جا نشین نبودند، بلکه بعضاً خیلی هم حرکت داشتند! به عنوان مثال، گروهی از پسرها جیغ‌کشان و دوان، خانه را بر سرهای مبارک گذاشته بودند. گروه‌های دیگر هم هر کدام به نوبه‌ی خود به کارهای خودشان مشغول بودند. مثلاً گروهی جلوی تلویزیون نشسته بودند و صدای سریال یوزارسیف را به مصاف داد و فریادهای پسرهای در حال بازی می‌بردند. بچه‌های کوچک‌تر -که شاید حق داشتند در این سر و صدا اندکی کلافه شده باشند، هر از گاه جیغ می‌کشیدند و گریه می‌کردند. گروهی از خانم‌های جوان هم در آشپزخانه مشغول شست‌وشوی ظروف شام بودند، و سعی می‌کردند تا با صدای بلند -یا به عبارت مناسب‌تر فریاد زدن- صدایشان را از میان سر و صدای تلویزیون، پسرهای دوان و دادکشان، جیغ و گریه‌ی بچه‌های کوچک‌تر، و نیز ظرف و کاسه‌هایی که جابه‌جا می‌شدند، به همدیگر برسانند. مردها هم در گوشه‌ی پذیرایی مشغول گفت‌وگو بودند. در همین میانه‌ها بود که سینی چای را از درِ آشپزخانه تحویل گرفتم و به ناحیه‌ی آقایان بردم، و آخر از همه به برادرم تعارف کردم و بعد هم کنارش نشستم، و تلاش کردم تا با اشاره پیامی را به او منتقل کنم، چون به نظرم حنجره‌ام ظرفیت تولید صدایی را نداشت که در آن فضا به گوش برادرم واضح برسد! پیامم این بود که نگرانم تا دو روز دیگر دیوانه شوم!

 

سه تا از بچه‌ها سه قلو، و دوتا از نوجوان‌ها دوقلو هستند؛ به ترتیب سه فرزند پسر کوچک حاج هدایت، و دوتا از فرزند‌های دخترش. دوقلوها بزرگ شده‌اند، اما سه‌قلوها هنوز چند قدمی با دو سالگی فاصله دارند. سر سفره، مادرشان از هر چهارلقمه‌ای که می‌گیرد، یکی سهم خودش می‌شود. پدرشان هم گاهی مسئولیتی مشابه مسئول برج مراقبت پرترافیک‌ترین خطوط هوایی بر عهده می‌گیرد، یعنی کنترل رفتارهای ناگهانی کوجولوها. هر لحظه ممکن است اتفاق غیرمترقبه‌ای به دست یکی‌شان رقم بخورد! گرچه هنوز دو ساله نشده‌اند، اما به اندازه‌ی یک زلزله‌ی ده ریشتری توان تخریب دارند. امروز صبح شیشه‌ی یکی از میزها شکست، و من به جای ناراحتی یا عصبانیت یا هر چیز بیهوده‌ی دیگری، به شدت خنده‌ام گرفته بود!

به لطف حضور بچه‌ها، به شکل خودجوشی دکور خانه مدام تغییر می‌کند، نه تنها خودشان دوست ندارند که هیچ‌چیزی سر جای خودش باشد، بلکه بقیه هم برای مهار خطرات احتمالی، مدام اسباب و وسایل را این‌طرف و آن‌طرف می‌گذارند. من از این رکورد بالای میزان تغییراتِ چینشِ اسبابِ منزل در واحد زمان، حس خیلی خوبی دارم! هر لحظه خانه به شکل دیگری شده است! خیلی باحال است! نیست؟!

 

امروز چند ساعتی مهمان‌ها برای گشت و گذار رفته بودند بیرون. گرچه در این میان من هم کم و بیش درگیر امورات خرید و رُفت‌وروب زلزله‌ها و پس‌لرزه‌ها و کارهای این‌شکلی شده بودم، اما دست‌کم وقت‌هایی که در خانه بودم، نسبتاً سکوت و آرامشی برقرار شده بود. دلم می‌خواست فرصتی گیر بیاورم و کمی تمرکز کنم و آرامش ذخیره کنم برای ساعت‌های بعدی! به این فکر می‌کردم که تا چندساعت دیگر دوباره هیجانی شبیه موقعیت‌های عملیاتی خانه را فرا می‌گیرد. فکر کن! کسی مرا بلند بلند صدا می‌زند، و سعی می‌کند در آن هیاهو صدایش را به گوش من برساند که «بدو بیا برو فلان‌کار رو انجام بده»، بعد تا می‌آیم به دستور عمل کنم، دستور دیگری صادر می‌شود و من لابد باید بی‌سیم بزنم که «حاجی حاجی نیروی کمکی بفرست!» خیلی هیجان‌انگیز است و خوش می‌گذرد! این‌جور مهمانی‌ای را به شکل خاصی دوست دارم. اصلاً تجربه‌ی ناب و قشنگی است از زندگی. از زمانی که بچه بوده‌ام، از این مهمانی‌های چند روزه زیاد در خانه‌مان اتفاق افتاده، اما چندان با دقت به آن‌ها نگاه نمی‌کرده‌ام و آن‌چنان تلاشی برای درک قشنگی‌هایش نداشته‌ام. حالا سعی می‌کنم خوب ببینم و احساس کنم و از کف ندهم. وقتی جلوی چشمانم، چهار-پنج نسل، گروه گروه، گرد هم‌گروهی‌های خودشان جمع می‌شوند و به امور متناسب با حال و هوای خودشان مشغول می‌شوند، انگار کل عمر خودم را -از گذشته و آینده- ساعاتی مقابل نگاهم می‌گذرانم، و اگر قدرشناس باشم، قدری می‌اندیشم.

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶ ، ۱۸:۳۴
سید طاها

اگر شما از آن بچه‌مثبت‌های درس‌خوانی بوده‌اید که تابستان و تعطیلی مدارس برایتان یک عزای بزرگ به حساب می‌آمده، گذشته از آن‌که قدری برایم عجیب است، و گذشته از آن که به نظرم درس‌خوان بودن هیچ منافاتی با خوشحال شدن به خاطر تعطیلات کلاس و مدرسه ندارد؛ من شخصاً هیچ‌وقت مثل شما نبوده‌ام!
من -مثل تقریباً همه‌ی بچه‌های دیگر- از آغاز تابستان و حتی چند روز قبل از شروع تعطیلات، یک عالمه هیجان و خوشحالی داشتم، و روزهای آخر امتحانات مدرسه را با شوق و ذوق آن‌که در تابستان چه‌کارها بکنم و چه کارها نکنم سپری می‌کردم. حتی حال و هوای روزهای گرم امتحانی آخر سال هم، چون مقدمه‌ی روزهای شیرین تابستان بود، برایم لذت و هیجان خاصی داشت. انگار نقطه‌ی اوجی که بعد از آن دوران خوشی آغاز شود.
حالا کار نداشته باشیم به آن‌که از برنامه‌هایی که برای تابستانم می‌ریختم، تقریباً هیچ‌کدامش را انجام نمی‌دادم! به هرحال تابستان‌ها بسیار برایم خاطره‌انگیز و خوش بودند، و به خاطرشان از خدا ممنونم.

همیشه تابستان که می‌شود، انگار زندگی وارد فاز متفاوتی می‌شود. هم هوا -خصوصاً در این منطقه‌ی ما- گرمای خاصی به زندگی‌هامان می‌بخشد، و هم روزهای طولانی وقت بیش‌تری را برای هر جور کار غیراجباری دوست‌داشتنی برایمان فراهم می‌کند. البته این وضعیت برای بچه مدرسه‌ای‌ها معنای پررنگ‌تر و ویژه‌ای دارد. خصوصاً ما که در زمانمان از کلاس‌های اجباری تابستانی مدرسه خبری نبود و تابستان برایمان یک فرصت عالی بود تا مدتی دقیقاً شکل خودمان زندگی کنیم!

حالا فکرش را بکن که آن همه خاطره و حال و هوای خوب، پیوست شده باشد به یک چیز باحال خاطره‌انگیز و چپیده باشد داخل آن، و آن چیز خاطره‌انگیز را -که به طور شگفت‌آوری توانایی همراه‌کردن طعم همه‌ی آن خاطره‌ها را در درون خودش دارد- بعد از چندین سال دوباره پیدا کنی، و با ملاقاتش، یک‌هو بپری میان آن‌همه خاطره. خیلی عالی است! نیست؟!

واقعاً که چه‌قدر بعضی چیزها ظرفیت‌های عجیبی برای انباشتن خاطره‌ها در دلشان دارند! باور نمی‌کنید؟! پس بشنوید تا -اگر هم‌سن‌وسال من هستید- باور کنید:

 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۰
سید طاها

یک |

یک نفر دوچرخه‌اش را آورده بود و با چرخ‌های جلو و عقب تک‌چرخ می‌زد. یک حقله آدم دورش جمع شده بودند و تماشا می‌کردند. کمی آن‌طرف‌تر جوان دیگری حرکات متعدد جذابی با توپ انجام می‌داد. رو پایی و رو کله‌ای و پشت‌گردنی و این‌چیزها. یک حقله آدم هم دور او را گرفته بودند. قبل از این‌ها هم یک نفر را دیدیم که لباس آتش‌نشانی پوشیده بود و آمده بود. اولش فکر کردم آتش‌نشان است، اما بعد دیدم دو تا بال بزرگ هم به پشتش آویزان کرده. حرکت نمادین اجرا کرده بود! جالب بود، ولی وقتی راه می‌رفت بالَش به سر و کله‌ی بغل‌دستی‌ها می‌خورد. یک جنس سفتی هم داشت!

 

به محمدحسین گفتم «ببین هر کسی هر استعدادی داشته در خدمت به انقلاب به کار گرفته، ما چه کرده‌ایم ولی؟! خودم را عرض می‌کنم!»

 

دو |

چهارنفری روی چمن‌های میدان آزادی نشستیم. دو به دو روبه‌روی هم. محمدحسین یکی از کاغذهایی را که در مسیر گرفته بود لوله کرد و به شکل مخروط در آورد و انداخت وسط و چرخاند. سر تیزی روبه‌روی آقای عین ایستاد. محمدحسین ازش پرسید «جرأت یا حقیقت؟» عین گفت «جرأت». به نظر من هم انتخاب هوشمندانه‌ای کرده بود! محمدحسین نگاهی به سمت برج انداخت و کمی فکر کرد. می‌دانستم همین‌کار را می‌کند! با خنده به عین گفت: «برو پای برج، لا اقل تلاش کن که بری بالا!» به نظرم محمدحسین خیلی دوست داشت یک نفر از دیوار برج برود بالا! قبل از این‌که بنشینیم هم داشت از آن بنده‌خدایی حرف می‌زد که آن‌سال‌ها رفته بود بالا و عکس امام راچسبانده‌ بود به جداره‌ی برج. می‌گفت دوست دارد برود طرف را پیدا کند و باش حرف بزند. می‌گفت می‌خواهد بپرسد که وقتی بچه بوده از چه چیزهایی بالا می‌رفته!

 

عین سریع گفت: «بی‌خیال! حقیقت را انتخاب می‌کنم.»
من توصیه کردم چنین اشتباهی نکند! ولی یک پیشنهاد جرأتی بهتر به او دادم. گفتم همین‌جا پا شو بایست و ده بار بلند بگو مرگ بر آمریکا و ده بار هم بلند مرگ بر اسرائیل!
عین خندید و انجام نداد.
یعنی پسر به این خوبی جرأت نداشت بایستد و فقط فریاد مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل را یک‌تنه برآورد؟! چرا آخر؟!

 

سه |

یک خانم و آقایی بودند که وقتی داشتیم برمی‌گشتیم، داشتند می‌رفتند سمت آزادی. خانم یک مانتوی تنگِ زردِ جیغ پوشیده بود. سرش را ندیدم، ولی به تیپش نمی‌خورد که حجاب چندانی برای سرش در نظر گرفته باشد. اگر اشتباه نکنم ساق پاهایش را هم یک پوشش چسبان سفید رنگ پوشانده بود. به مردی که کنارش بود، بیش‌تر دقت کردم. یک کت و شلوار و پیراهن سفید پوشیده بود و یک کراوات زرد جیغ، هم‌رنگ مانتوی خانم. عینک دودی هم زده بود و مدل موهایش هم نسبتاً یک‌جوری بود! یک آن مرا به یاد فیلم‌های خارجی قدیمی انداخت. به دست مرد یک عکس بود. یک عکس درون یک قاب ساده‌ی شیک. انصافاً در انتخاب عکس و سبک اجرایش سلیقه خرج شده بود. قاب، ساده و زیبا بود و عکس کیفیت بالایی داشت، اگرچه خیلی بزرگ نبود. عکس آقا بود. عکس را یک‌دستی جلوی سینه‌اش گرفته بود و با صلابت پیش می‌آمد. همراه خانم، دو تایی، چشم به بلندای آزادی دوخته بودند و پیش می‌آمدند. قد جفتشان هم نسبتاً بلند بود.

 

محمدحسین گفت: «اینا دیگه چه جالبن! اقلیت‌های مذهبی هستند؟»
سری تکان دادم و گفتم: «شاید. شاید هم طالب شهرت! تو دوربین داشتی هم‌چین چیزی را از دست می‌دادی؟!»

ولی به هرحال جالب بود، حتی اگر عجیب نباشد!

 

[ محمدحسین این قسمت را خوانده و می‌گوید: «کاش با گوشی ازشان عکس گرفته بودیم. این‌طوری هرچه‌قدر هم توصیف کنی معلوم نمی‌شود چه بوده...»

راست می‌گوید. ]

 

چهار |

بادکنک‌ها را که از بالای آزادی رها کردند، گوشی‌ام -همین گوشی ساخت ایران- را درآوردم و یک عکس گرفتم :)
 

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۱۱
سید طاها

دیروز برای تعمیر یکی از شیرهای خانه، به یک پیچ خاص نیاز داشتم. کوچک بود و خیلی چیز عجیبی نبود، ولی مشابهش را نداشتیم. رفتم سراغ یک مغازه‌ی بورس پوچ و مهره. توضیح دادم و برایم پیچ مد نظرم را آورد. قیمت را پرسیدم که حساب کنم. گفت: «می‌شود ده تومن، ده تا تک تومنی! که به جایش صلوات بفرست یا صدقه بده.» من هم گفتم که «اشکالی ندارد، مبلغ بیش‌تری را پرداخت می‌کنم، به هرحال شما فروشنده هستید.»  گفت: «نه؛ صلوات بفرست و برو، یا علی» تشکر کردم و از مغازه خارج شدم. در راه بازگشت به این فکر می‌کردم که در موقعیت‌های مشابه، واقعاً چند درصد فروشنده‌ها راضی به اقدام مشابهی می‌شوند و مثلاً نمی‌گویند «صد تومان بده»؛ صد تومان بابت کالایی که در مجموع برای خودش یک دهم این قیمت هم در نیامده. به نظرم معمولاً این‌طور حساب می‌کنند که خریدار نباید چیزی را مفت از مغازه ببرد! و مبلغ کم‌تر از -مثلاً- صدتومان هم که معنا ندارد!

این نتیجه‌گیری البته صرفاً یک حدس خام نیست و استقرا هم تأییدش می‌کند، یعنی چنین مواردی زیاد اتفاق افتاده و مشابهش را دیده‌ایم؛ خصوصاً در شهرهای بزرگ‌تر. بله؛ شاید بگویید این یک پیچ ده‌تومانی واقعاً ارزش این حرف‌ها را نداشته؛ ولی باید توجه کرد که این مغازه به جز پیچ و مهره چیز دیگری نمی‌فروخت که حالا مثلاً ارزشش را داشته باشد! بله، باز شاید بگویید که مشتری‌های کلان و عمده هم دارد، اما باز باید توجه کرد که اگر با چند ده مشتری مثل من همین‌گونه برخورد کند، از مبلغ قابل توجهی چشم پوشیده است. چشم‌پوشی از این مبلغ هزینه‌ای است که مغازه‌دار پرداخت می‌کند برای چه چیزی؟ معلوم هم نیست! شاید ثواب، شاید محبت به خلق خدا، شاید تمرین سهل‌گیری در امور مالی وقتی که پای بخشش و گذشت به میان می‌آید، و شاید هم خاطره‌ای خوش از خودش در ذهن یک هم‌شهری یا هم‌وطن. هر کدام این‌ها که باشد، ارزش بیش‌تری دارد تا سود مالی اندکی که خیلی‌ها ازش نمی‌گذرند، که به هیچ‌چیز هم بند نیست،‌ و واقعاً هم نمی‌شود حساب و کتاب جدی و برنامه‌ی لایتخلّفی برایش چید؛ چون نه دخلش کاملاً به دست ماست، و نه البته خرجش؛ أعنی مواردی که برای خرج پیش رویمان قرار می‌گیرد و پیش‌بینی نمی‌کنیم.

 

*

 

همان دیروز که به شب رسیده بود، همراه خواهرم در پیاده‌روی خیابانی راه می‌رفتیم که دست خواهرم به چیزی کشیده و زخم شد. لازم بود که سریع چسب زخمی تهیه کنم. آن طرف خیابان، کمی آن‌سوتر یک مغازه‌ی کوچک مواد غذایی به چشمم آمد. سریع پریدم و دویدم و از مغازه‌دار چسب زخم خواستم، گفت: «ما نداریم، چسب زخم را از داروخانه باید بگیری!» دمغ شدم و داشتم فکر می‌کردم که حالا داروخانه کجاست! کم‌تر از یک ثانیه گذشت، که فروشنده ازم پرسید: «چندتا چسب می‌خواهی؟» گفتم: «یکی». رفت و از جعبه‌ی کمک‌های اولیه‌اش یک چسب زخم برایم آورد؛ و هیچ پولی هم حاضر نشد به خاطرش بگیرد.

موقع برگشت، همان طور که عرض خیابان را می‌دویدم، لب‌خند گشوده‌ای هم روی صورتم بود و خدا را شکر می‌کردم که «مهر» هنوز هم بر دست و زبان مردم این شهر ردپایی دارد...

 

+ ای کاش، این اتفاق‌ها به جای آن‌که نادر باشد و شگفت باشد، بشود قاعده‌ی رفتارهایمان...

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۳۲
سید طاها

صبح‌ که از خواب بلند می‌شوی، آقا و بانوی پابه‌سن‌گذاشته‌ی روستایی، که به غایت پر از عاطفه هستند و مهربانی و صفا، چنان گرم و خودمانی تحویلت می‌گیرند که بی‌مبالغه می‌انگاری فرزندشان هستی. سفره‌ی صبحانه‌ی محلی تقریباً‌ در نوع خودش بی‌نظیر است. ماست و سرشیر و تخم مرغ و کر‌ه‌ی اعلای حیوانی و چای، همه و همه از همین اطراف به دست آمده است. به اندازه‌ی چند شبانه‌روزِ غذاهای شهری تو را سرحال می‌آورد. سفره‌های ناهار و شام هم همین است، غذاهای محلی که جایی گیرت نمی‌آید، و ترشی‌ها و مرباهایی که همه را در خانه پرورانده‌اند، و حتی نان‌های برنجی کوچکی به اندازه‌ی یک بشقاب معمولی، که با ساده‌ترین امکانات خانگی پخته‌ شده‌اند.

حال و هوای خانه را نمی‌شود وصف کرد. خانه را پدر خانواده ساخته است، همان مردی که ذکرش آمد، که دلی دارد آسمانی، و انگار خانه را از اول وقف مهمان‌هایش بنا کرده، که درش این‌چنین به رویمان باز است.

قرار بود با رفقایم بیایم، اما آن‌ها کار و بار دنیا را ترجیح دادند، و رهیدن از چنگ هیاهوی بی‌وقفه‌ی زندگی مدرن برایشان دشوار آمد. شاید خیال کردند وضعشان که خوب باشد کافی است، بعداً می‌آیند و می‌روند هتلی پرستاره، و آسمان گیلان هم که سراسرش یک‌رنگ است. ولی چه‌قدر این خیال باطلی است؛ من هرگز چنین نگاه نمی‌کنم. این سفر را برای من، «زندگی» با این مردمان است که معنادار می‌کند.

تماشای شالیزارهای روستا از پنجره‌های روبه‌دشت طبقه‌ی دوم این خانه‌ - که به تازگی به دست مردان خانواده ساخته و آباد شده است - صدهابار از آن «ویو»ی روبه‌دریای هتل پرستاره، دل را بیش‌تر نوازش می‌دهد. هه! هتل پر از ستاره؟! چه توصیف غیرمنصفانه‌ای است از این هتل‌ها! انگار نه انگار که همین هتل‌ها و همین شهرسازی‌های مدرن؛ ظالمانه ستاره‌ها را از دل‌هایمان ربود، و شکوه بی‌کران آسمان را در چشمانمان کاست. ساختمان چندطبقه‌ی فلان تفریح‌گاه، کی می‌تواند عطر دیوارهای این بنای روستایی را به مشامت بنشاند؟ نشست و برخاست با آدم‌هایی که این‌جا بزرگ‌شده‌اند و این‌جا فرزند بزرگ کرده‌اند، کی می‌تواند در آن اقامت‌گاه و تفریح‌گاه‌ها‌ی بی‌روح و سخت و خشک تکرار شود؟ شهرها آرامش را دزدیده‌اند. زندگی این‌جاست! چه‌قدر افسوس می‌خورم به جای دوستانی که یک‌ به یک دعوتم را رد کردند، و لابد نفهمیدند چه خسارتی را می‌پذیرند. هرچند این خانواده‌ی میزبان برای پذیرایی چند مهمان غریبه -هم حتی- آغوش می‌گشایند و راه آب و جارو می‌زنند، ولی هر چه‌ باشد من برای طرح موضوع شرم داشتم، بالاخره زحمت بود برایشان. به هر حال من گفتم و آن‌ها هم با گشاده‌رویی همیشگی این زحمت را استقبال کردند؛ و دیروز، وقتی کوله‌ روی دوشم بود و تنهایی از درگاه خانه‌شان سلام کردم، با همان لهجه‌ی گیلکی غلیظ، بعد از سلام و احوال‌پرسی کوتاه، بی‌فاصله سراغ دوستانم را گرفتند. و وقتی فهمیدند که نیامده‌اند دلشان گرفت، و دل من هم گرفت. آخر حیف نبود این همه صفا و عاطفه‌ای که تجربه‌اش را رفقا فروختند به هیاهوهای شهری‌شان؟!

***

صبح‌ که از خواب بلند شدم، آقا و بانوی پابه‌سن‌گذاشته‌ی روستایی، که به غایت پر از عاطفه هستند و مهربانی و صفا، چنان گرم و خودمانی تحویلم گرفتند که بی‌مبالغه انگاشتم فرزندشان هستم. سفره‌‌ای انداختند، کوچک، ساده، صمیمی، آن‌قدر دوست‌داشتنی که وصفش نمی‌توانم بکنم. چه‌قدر میز و صندلی‌های پر از کلاس آن هتل‌های پر از ستاره دل‌گیر است، چه‌قدر انسان را به تکلف می‌افکند؛ و چه‌قدر این سفره‌ی کوچک دلم را باز می‌کند، و سادگی‌اش به دل می‌نشیند. بعد از صبحانه، چای ایرانی اصیل و تازه، که از مزرعه‌های همین چندقدم آن‌سو تر به دست آمده، با آن عطر عجیبی که دارد، کلاً دیدگاه علمی‌ت را در مورد چای عوض می‌کند! فکر می‌کنی این نوشیدنی با آن مزخرفات رنگی‌ای که به اسم چای، در شهر، در بسته‌های قشنگ به‌ت می‌اندازند، از اساس فرق دارد، اصلاً چیز دیگری است.

 

قرار است فردا با هم برویم اردبیل، برویم سرعین. جایی تدارک دیده‌اند و با کسی هماهنگ کرده‌اند برای اقامتمان در آن‌جا. دفعه‌ی اولی هم که رفتم سرعین با همین خانواده بودم. سرعین هم اولش روستایی بوده، الان شده شهر توریستی، مردم می‌آیند به خاطر آب گرمش. آدم دلش به حال خیابان‌های سرعین نمی‌سوزد؟ این خیابان‌ها یک روز قدمگاه همین‌ آدم‌های روستایی والامرتبه بود، که گویی تنها وارثان انسانیت ناب در امروزه‌روزگار هستند؛ ولی الان شده جولانگاه دخترگان عشوه‌گر شهری، که برای دنیای پست‌تر از آب بینی بز، میراث انسانیت‌شان را نقداً‌ فروخته‌اند، و پسرانی که از مردی و مردانگی، حتی ظاهرش را هم حاضر نشدند نگه دارند!

ولی این‌جا هم‌چنان با صفا است. ساده و آرام. گویی دغدغه‌هات را زمینِ پر از برکتش بلعیده است! چه‌قدر قدم زدن روی این زمین خستگی را می‌تکاند! نزدیک غروب می‌روم آن سوی روستا، بدرقه‌ی خورشید، که از انتهای دشت، آسمانِ امروزمان را  ترک می‌کند. با خورشید حرف می‌زنم، به‌ش چشمک می‌زنم و می‌گویمش که «تو همانی که ظهرهای یزد از دستت هل‌هل می‌زنیم، این‌جا تابش تند سوزنده‌ات را فروخورده‌ای؟ دم غروب که می‌شود، چه‌قدر جامه‌های سبزِ برازنده به تن می‌کنی! شاید به خاطر دشت‌های کویری منطقه‌ی ماست که دلگیر شده‌ای و تلافی می‌کنی!» خورشید می‌خندد! دلش نمی‌خواهد ازش ناراحت باشم. البته خورشید خوب می‌داند که من اهل شوخی‌ام.

هوا مرطوب است، خیلی مرطوب، طوری که شاید برای بچه‌های کویر نفس کشیدن‌ را سخت کند! به هوا می‌گویم پس عدالتت کجاست؟ اگر قدری از این رطوبت در هوای ما بود، هر دو جا تعادل مراعات می‌شد! هوا مثل خورشید اهل سخن گفتن نیست. هوایی است! سرش به کار خودش است!

 

آقای روستایی یک مغازه دارد، نیم‌چاشت با هم می‌رویم آن‌جا؛ فروشگاه کوچک روستایی محل آمد و شد مشتریان و دوستان و آشنایان است. چه‌قدر آشنا شدن با مردمان جدید برایم لذت‌بخش است! باز به یاد رفقا می‌افتم که خیال می‌کردند سفری دعوتشان کرده‌ام صرفاً برای تفریح، و تفریح هم صرفاً دیدن طبیعت است و آب دریا بر تن زدن. حاشا که همین باشد و بس! سفری را که در آن آشنا شدن با مردم و جامعه‌ و فرهنگ دیگری نباشد، کجا به زحمتش می‌ارزد؟ انسان به دیدار انسان می‌رود، دیدار دار و درخت و دریا، و در و دیوار ابنیه و آثار گذشتگان- اگرچه بسیار باشکوه است و سرزندگی را در جسم و جان آدم جریانی دوباره می‌دهد و تلنگر می‌زند و به اندیشه وادار می‌کند و درس می‌آموزد- به گمانم آن‌قدر دیدارش اهمیت ندارد که دیدار انسان‌های دیگر، آن‌هم انسان‌هایی این‌چنین خالص و یک‌رنگ و ساده، و این‌چنین دوست‌داشتنی. زندگی این است. سفر وقتی خوب است که بشود در آن رنگ تازه‌ای از زندگی را فهمید. بشود برای ولایت خود، آرامش سوغات برد. این روستاها و مردمانش گنجینه‌های آرامشند. خلوتِ کوچه‌باغ‌هایش، چه‌قدر برای تفکر، برای اندیشیدن، برای روبه‌رو شدن با خود، فرصت بی‌نظیری فراهم می‌کند!

 

اگر فرصتی فراهم شود یک روزمان را از صبح تا عصر در ییلاق کوهستانی دشت‌های دیلمان می‌گذرانیم. آب از چشمه می‌آوریم و چای طبیعی دم می‌کنیم و میوه‌های تازه‌ی باغچه‌ی خانه را دور هم می‌خوریم. هر فصلی که این‌جا مهمان شویم، با سبدی از میوه‌هایی که همان وقت از باغچه چیده شده ازمان پذیرایی می‌کنند، انجیر و به و گلابی و خج و سیب و خرمالو و انگور و خیار و آلوچه. و البته سفره‌هایشان هم از این باغچه‌ی پر برکت بی‌بهره نمی‌ماند، بادمجان و گوجه و فلفل و عناب و زیتون.

دیروز یک‌سری هم رفتیم شهرهای اطراف، و در خانه‌ی هر یک از فرزندان این خانواده که در این نزدیکی ساکن‌اند، ساعتی مهمان شدیم، یکی‌شان رشت زندگی می‌کند، یکی لاهیجان، یکی آستانه‌ی اشرفیه... این‌ اسم‌ها همه متعلق است به شهرهایی کوچک و بزرگ، که دیدن خیابان‌ها و خانه‌هایش خوب متقاعدم می‌کند که اقامت چند روزه‌ام در این روستا، از همه‌ی گزینه‌های شهری بهتر است، و خیلی هم بهتر است!

ای کاش دوستانم می‌فهمیدند که این فرصت‌ها در روزهای این زندگی پر مشغله‌ی محدود ریخت و پاش نیست؛ و اگر پیش آمد، باید از آن استقبال کرد، نه آن که بهانه‌ای یافت و از آن گریخت.

۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۱۷
سید طاها

ما طبقه‌ی دوم مسجدیم. راه‌پله‌ها و قسمت عقب طبقه‌ی دوم جزء مسجد نیست و برای همین رفتن به طبقه‌ی پایین مسجد غیرمجاز است، مگر در شرایط اضطراری. برای حل این مسئله، یک نردبان بلندبالا و باریک آورده‌اند گذاشته‌اند لب نرده‌های طبقه‌ی بالا و مسیری فراهم کرده‌اند تا معتکفین بالانشین بتوانند بدون خروج از مسجد بیایند طبقه‌ی پایین.

این نردبان خودش اهل معنویت و عرفان است. به این گواهی که هر وقت یک جوان مؤمن معتکف پا بر پلکانش می‌گذارد، از شوق و شعف چنان به رقص می‌افتد و آواز سر می‌دهد که اگر بلندگوها ساکت باشند، صدایش را همه‌ی معتکفین می‌شنوند. من خودم دفعه‌ی اول که از نزدیک زیارتش کردم و با او هم‌قدم شدم و در آغوشش کشیدم، در میانه‌ی راه آن‌قدر به خدا نزدیک شدم که گویی دیگر لازم نبود در اعتکاف بمانم. در یک لحظه، آن‌چنان به یاد خدا و قبر و قیامت و گناهان و تقصیراتم افتادم که نزدیک بود در دم ناله و تضرع سر دهم و بلند بلند استغفار کنم. اما حالا که دو سه روزی گذشته و به لطف عبادات خالصانه‌مان (البته اگر این‌جا هم مثل ماه رمضان «نومکم فیه عبادة» باشد) به کرامات زیادی دست یافته‌ایم پله‌هایش را یکی دوتا بالا و پایین می‌دویم و به رغم آن‌که باورش برای خودمان هم سخت است، سالم به مقصد می‌رسیم.

 

شب‌ها معنویت و نورانیت زیادی در مسجد موج می‌زند. بعضی‌ها از همان بعد افطار به عبادت می‌پردازند و بعضی اول شب مقداری بیدار می‌مانند و بعدش می‌روند عبادت می‌کنند. بعضی‌ها هم کلا شب را تا سحر بیدارند و بعد از نماز صبح می‌روند در بستر عبادت و از خوف خدا غش می‌کنند تا لنگ ظهر. اصلا یک نور سبزی کل فضای مسجد را فرا گرفته‌است. اگر دو تا از آن لامپ‌های کم‌مصرف سبز‌رنگ توی محراب را بالای سر ما هم می‌زدند می‌توانستیم برای خودمان چیزی بخوانیم یا کاری بکنیم، اما ظاهرا به خاطر مراعات حال کسانی که در حال عبادتند همه‌ی چراغ‌ها را خاموش می‌کنند جز همان چراغ‌های سبز رنگ محراب‌را.

چند دقیقه پیش رفتم لب نرده‌ی طبقه‌ی دوم و حال خوش معتکفین بیدار دل خدادوست را در طبقه‌ی پایین نظاره کردم. تعداد عزیزانی که نشسته‌بودند و به جماعت مافیا بازی می‌کردند به هیچ‌وجه کم‌تر از کسانی که نماز می‌خواندند و مناجات می‌کردند (آن هم فرادا!) نبود، و عدد کسانی که گوشه و کنار ولو شده‌بودند شاید از هر دو دسته تجاوز می‌کرد، و البته جمع کثیری هم در حال عبادت بودند (البته به همان شرط که «نومکم فیه عبادة» این‌جا هم صادق باشد.)

 

ولی از همه‌ی این اوصاف اغراق‌آمیز من گذشته، فضای اعتکاف معنویت دارد. با دنیا فاصله دارد. (اگر چه من فکر می‌کنم اگر در اعتکاف اینترنت داشته‌باشی، مثل این است که در شهر ولو باشی) با همه‌ی این‌ها نفس کشیدن در بین بچه‌های باصفا خودش صفایی دارد. اگر در خانه کسی باشد، همین بودن در مسجد و روزه گرفتن و همین عبادت‌های شبانه‌روزی زیر پتو، اثرش را می‌گذارد.

 

فردا روز سوم است. امشب، آخرین شبی است که در این مهمانی هستیم. حالا که دو روز را با اختیار خودمان ماندیم، روز سوم اعتکاف برمان واجب شده است. شاید معنی‌ش این باشد که اگر دو روز پیش خدا و برای خدا خودت را نگه‌داری، خدا دیگر ولت نمی‌کند. روز سومش را هم حتما باید بمانی، و اگر نمانی، حتما باید سه روز دیگر بیایی مهمانی. شاید یعنی خدا نمی‌خواهد ولت کند، شاید یعنی با همین دو روز برای خدا خیلی خواستنی شده‌ای...

 

+ من اعتکاف و شب‌زنده‌داری را خیلی دوست دارم، البته وقتی با رفقا با هم باشیم!


 

۱۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۱:۳۰
سید طاها

از خواب پریدم و به اطرافم نگاه کردم. اولش نمی‌فهمیدم کجاست و چه‌خبر است. صدای زوزه‌ی باد فن هنوز در سرم پیچ‌ می‌‌خورد. در همان حال گیجی دستانم را نگاه کردم و کاملا به یاد دارم که اصلا قادر نبودم انگشتانم را تکان دهم. انگشتانم تکان نمی‌خوردند. دستم یخ کرده بود و خواب رفته بود. سرما نوک انگشتان پاهایم را بی‌حس کرده‌بود. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. جسد صابر کمی آن‌طرف تر افتاده بود و لای موکت گم شده بود. تکانی به خودم دادم و سعی کردم که از بودنش لای موکت مطمئن شوم. هر چه تکانش می دادم فایده نداشت. کلافه بودم و قدرت زیادی برای حرکت کردن نداشتم. با صدای مرده‌ای صابر را صدا می‌زدم و او هیچ جوابی نمی‌داد. سقف اتاق بسیار بلند بود و حالتی طاق مانند داشت. کف آن به جز قسمتی که صابر موکت انداخته‌بود و روی آن خوابیده بود، کف پوش کهنه‌ای داشت که وقتی پا روی آن می‌گذاشتی، التماس می‌کرد!

سعی می‌کردم نا امید نشوم! باز هم صابر را صدا زدم و باز هم جوابی نداد. گوشی موبایلم باطری خالی کرده بود و خاموش بود. نمی‌دانستم ساعت چند است و چه قدر خوابیده‌ام. گاهی شک می کردم که در دنیاییم یا برزخی خوف‌ناک از نتیجه ی گناهانمان را تجربه می‌کنیم. ناگاه به یاد زمهریری می‌افتادم که می‌گفتند جزای گناهان عده‌ای خواهد بود!

صبرم داشت به سر می‌آمد. شاید اگر می‌ماندیم یخ می‌زدیم و عکسمان را چند روز بعدش می‌زدند کنار عکس شهدای دیگری که در اتاق نصب شده بود! و شاید زیر عکسمان به حق می‌نوشتند: "شهدای حماقت"

*

این دفعه صابر بیدار شد و خیالم را راحت کرد که زنده است! گفتم سرد است، بیا برویم. سریع خودش راجمع کرد و بلند شد و نشست. کمی بین خواب و بیداری چرت و پرت گفت و بعد که کاملا هوشیار شد تأیید کرد و پاشد که برویم. اول ساعت را ازش پرسیدم و او بعد از آن ‌که گوشیش را پیدا کرد، جوابم را داد و بعد از محاسبه فهمیدم که حدود چهل و پنج‌دقیقه‌ای خوابیدیم و چیزی تا نماز صبح نمانده است. برخواستم و چند کتابی را که با خودم آورده بودم برداشتم و از آن جا زدیم بیرون.

بیرون وحشت‌ناک بود. هیچ وقت تصور نمی‌کردم نیمه‌شب این‌قدر سرد باشد. مدام به فکر آ‌ن‌هایی بودم که شب ها در خیابان می‌خوابند و به جای آن‌موکتی که صابر خودش را لای آن پیچیده بود از کارتن استفاده می‌کنند. از صابر پرسیدم از این‌جا تا خوابگاهتان راه زیادی است؟ و یادم نیست چه پاسخی داد. اصلا احتمالا پاسخش را نشنیده باشم. سعی می‌کردم بالا و پایین بپرم تا بلکه به این طریق کمی خودم را گرم کنم.

چند دقیقه‌ای طول کشید تا تاریکی نیمه‌شبِ محوطه‌ی دانشگاه علم و صنعت را تا خواب‌گاه‌ها پیاده روی یا پیاده‌دوی کنیم. ساختمان خوابگاه‌ها حس خوبی به آدم می‌داد، خصوصا زمانی که مطمئن می‌شدی، عده‌ای در اتاق‌هایش، در آسایش گرمایی مطبوع، آرام خوابیده‌اند.

می‌خواستم نماز صبح بخوانم و بروم. اما برای از آن پسش هم گویا تقدیرات دیگری برایمان نوشته‌بودند.

وارد سالن خوابگاه‌ها شدیم و گرمایی باورنکردنی به صورتم خورد. پوست صورتم بی حس شده بود و به نظرم، درک درستی از دمای بیرون نداشتم. شاید اصلا آن گرما تصوری حاصل از تلقین بوده باشد...

باز هم ادامه دارد...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۱ ، ۱۰:۴۰
سید طاها

 

به سمت ایستگاه اتوبوس‌ها راه افتادیم. صابر به راحتی احساس گرسنگی‌اش را ابراز می‌کرد و من به رغم این‌که تا آن لحظه متوجه گشنگی نبودم کم‌کم داشتم با صابر به یک حس مشترک می‌رسیدم.

در حاشیه‌ی یک خیابان سرد با مغازه‌های سرتاسر تعطیل دیدن نور لامپ یک کبابی که نیمه شب منقلش را در پیاده رو علم کرده بود و کباب و جوجه و جگر باد می‌زد مرا یاد دخترک کبریت فروش می‌انداخت! اما واقعیت داشت. یک واقعیت شیرین و خوردنی! راه افتادیم و با کمی مشورت و اقدامات اجرایی ساده هرکدام یک ساندویچ از کباب کوبیده درست کردیم و گوشه‌ی پیاده‌رو مثل کسانی که نمی‌خواهم اسمشان را ببرم سر سفره‌ی خیالی نشستیم و برای صفحه‌های دفتر خاطراتمان نقاشی‌های زیبا ساختیم. یک خاطره‌ی ماندنی نبش تقاطع شهید نواب و آزادی.

خلاصه اتوبوس آمد و سوار شدیم. در راه قدری با صابر حرف می‌زدم تا رسیدیم به ایستگاه مد نظر و خط عوض کردیم. مقصدمان دانشگاه علم و صنعت بود. دانشگاهی که نامش بیش‌تر مرا مشغول می‌کرد تا آن‌چه عوارض ذاتی‌اش محسوب می‌شد. درگیری در معنای علم! بگذریم...

در اتوبوس دوم گاهی به این فکر می‌کردم که اگر جز ما آن دو سه نفر دیگر هم نبودند، این راننده‌ی عزیز با چه انگیزه و امیدی این خط را تا آخر می‌رفت و باز می‌گشت و بعد به خودم جواب می‌دادم که شاید همین جوابی باشد به آن سؤال که چرا شب ها این‌قدر اتوبوس‌ها دیر به دیر می‌‌آیند...

من که از شدت سرما خیلی نمی‌فهمیدم کجا هستم و کجا می‌روم. صابر می‌رفت و من همراهش. لابه‌لای حرف‌ها‌،‌ فهمیدم که قرار است به‌جای اتاق رفقایش برویم دفتر فرهنگی دانشگاه و آن‌جا بخوابیم. چون رفتن به اتاق همان و ایجاد مزاحمت برای هم‌اتاقی‌های صابر همان. بالاخره درهای یک جای مسقف به رویمان گشوده شد. وقتی محیط گرم آن اتاق کوچک را از پشت سر تصور می‌کردم قدری لرزش اندامم کم‌تر می‌شد. صابر در را به عقب هل داد و کلید چراغ را روشن کرد. وارد شدم و کمی تأمل کردم. شاید دوباره به یاد دخترک کبریت فروش افتادم. چشمتان روز بد نبیند. دوستان دفتر فرهنگی برای جهادی بودن کارشان هیچ کم نگذاشته بودند. یک موکت زیرانداز و پتو بود. پتویی که قرار بود جور سیستم گرمایشی را هم بکشد. یک فن‌کوئل در گوشه‌ی اتاق زیر یک پنجره‌ خودی نشان می‌داد. صابر فن‌کوئل را روشن کرد. بعد از چند دقیقه احساس کردم این فن ازعهده‌ی خودش هم بر نمی‌آید چه رسد به اتاق و اهالی آن. کمی‌ دقت کردم و متوجه شدم که اگر پنجره‌ی بالایش را تماما باز کنیم چنان توفیری با وضع فعلی نمی‌کند!

چاره نبود. من چسبیدم به فن و کاپشن صابر را هم پوشیدم. صابر قبل از آن خودش را لای موکت پیچیده بود و به خواب رفته بود. خوابی که این‌بار بیش‌تر مرا به یاد مرگ می‌انداخت! سرم را گذاشتم روی خروجی هوای گرم دستگاه و دستانم را بالشتک سرم قرار دادم. در آمیزه‌ی نا متناسبی از سرما و گرما، دیری نپایید که به خواب رفتم...

هنوز ادامه دارد! ادامه‌های مهم...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۱ ، ۱۹:۳۹
سید طاها

حکایت غریبی است این حکایت جوانی، کارهایی می‌کنیم که حتی خودمان هم به ذهنمان خطور نمی‌کند! اولش را که برای خودمان برنامه ریخته‌بودیم آخر هفته بچسبیم به درس و بحث، نمی‌گویم و گذر می‌کنم تا بعدا شرمنده‌ی خدا و خودم نشوم!

خلاصه‌اش این است که پنج‌شنبه شب را به قصد قربت رفتیم زیارت فیلم‌های ارسال‌شده به سومین جشنواره مردمی فیلم عمار در سینما فلسطین و بنایم این بود که پس از تماشای یک فیلم نیم‌ساعته با رفیق و برادرم قرار بگذارم و برویم هیئت شهدای‌گمنام قهرود. اما وقتی خبر سخنرانی مسعود اخراجی‌ها مشهور به ده‌نمکی در مراسم آن شب جشنواره اعلام شد، آن رفیق و برادر را دعوت کردم تا باهم مراسم و فیلم‌ها را دنبال کنیم. پذیرفت و آمد.

فیلم خوبی قسمتش شد و بار دیگر فهمیدم که الله یرزق من‌ یشاء بغیر حساب. روزی آن شب من و رفیقم، یک فیلم مستند پیرامون مبلغ اصالتا لبنانی اهل آرژانتین بود که برای نقل معارف جهانی شیعه حدود بیست کشور را رفت و آمد داشت. در حوزه‌و دانشگاه هم درس می‌داد. فیلم تکان‌دهنده‌ و تأثیرگذاری بود. حداقل تلنگری عمیق و تشری بیدارکننده برای مدعیان تبلیغ دینی به حساب می‌‌آمد که جای کار چه‌قدر زیاد است. یادم می‌آید رفیقم بلندبلند گریه می‌کرد. تا به حال این‌چنین صدای گریه‌اش را حتی در هیئت هم نشنیده بودم. در مورد خودم هم حرفی نمی‌زنم. آن‌شب خود ادگاردو (سهیل) اسعد در سالن حضور یافت و توانستم بعد از فیلم چند کلمه‌ای با او حرف بزنم. شاید روزی آ‌ن‌حرف‌ها را بنویسم.

خلاصه چند فیلم دیگر هم در دنباله دیدیم، از جمله انیمشن افتخار آمیز و امیدوارکننده‌ی نبرد خلیج فارس که باور به قدرت هنری مسلمان ایرانی را بیش‌از پیش برایم ثابت کرد. از نظر تکنیک و فن انیمشن بسیار قوی بود و اصلا بی‌جا نیست اگر بگویم از این نظر بهترین و قدرت‌مندترین و زیباترین انیمیشن ایرانی‌ای بود که دیده‌بودم. دستشان در یاری جبهه‌ی هنری و فرهنگی انقلاب اسلامی روزبه روز تواناتر. بچه‌های گروه انیمیشن فاطمه‌الزهرا سلام‌الله‌علیها بودند که با حمایت مرکز فرهنگی ام ابیها سلام‌الله علیها کارشان را تولید کرده‌بودند. در فیلمشان جایگاه توسل به مادر دو عالم زیبا به تصویر کشیده شده‌بود. کاری که برای حضرت زهرا ساخته می‌شود باید هم بهترین باشد. بهترین! ما خیلی شرمنده‌ی مادرمان هستیم و از بهترین کم‌تر را لیاقت تقدیم به ساحت مقدسشان نمی‌دانیم.

بگذریم.

فیلم تمام شد و از سینما رفتیم بیرون. شروع کردیم به مترکردن خیابان‌های تهران که البته فرصت مناسبی برای گپ‌زدن با برادر برایم فراهم کرده بود. صابر را مدت زیادی بود ندیده بودم و احتمالا این حرف زدن تا پاسی از شب به طول می‌انجامید.

این حرف زدن در خیابان‌های تهران تا پاسی از شب به طول انجامید. تا نزدیک صبح. در پناه سرمای استخوان‌سوز اولین شب‌های زمستان تهران. هوا خشک بود و تحمل سرمای نیمه‌شب غیرقابل وصف دشوار. دیگر فکرمان هم درست کار نمی‌کرد که چه کنیم و کجا برویم. مترو که خیلی وقت بود تمام شده بود و بهتر است بگویم چیزی نمانده بود که دوباره شروع به کار کند! اما اتوبوس‌های سامانه‌ی تندرو (البته ارواح کله‌شان تندرو!) شبانه روزی ( باز هم ارواح کله‌شان) کار می‌کردند. گاهی اگر نیمه شب پیاده برویم زودتر به مقصد می‌رسیم تا این‌که منتظر اتوبوس‌های بیست‌وچارساعته‌ی سامانه‌های تندرو اتوبوس‌رانی تهران بمانیم.

به هر حال، مدتی منتظر اتوبوس ماندیم و هیچ نمی‌دانستم که پس از این چه ماجرایی انتظارم را می‌کشد. یک ادامه‌ی کاملا متفاوت از آن‌چه برنامه ریزی کرده‌بودم یا حتی فکرش را می‌کردم!

حکایت غریبی است این حکایت جوانی!

به زودی ادامه‌اش را خواهم نوشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۱ ، ۱۲:۵۳
سید طاها

هنوز جان در بدن داشت.

وقتی نانوا سنگک را روی پیش‌خوان انداخت، دست و پا زدنش را دیدم.

روی سنگک داغ، داشت جلز و ولز می‌کرد.

چند لحظه بیش‌تر طول نکشید که مورچه‌ی بیچاره درگذشت!

به کمک دو انگشت، جسدش را به ناکجا پرتاب کردم.

*

آن‌روز صبحانه، با سنگک داغ، خیلی چسبید!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۱ ، ۱۱:۱۱
سید طاها

ما زبالاییم و بالا می‌رویم، آن‌هم باسرعت هفت متر بر ثانیه، یعنی خیلی تند. و در حین بالارفتن از شیشه‌های ستون برج بیرون را تماشا می کردیم. همان شیشه‌هایی که می‌توانید با کمی دقت در تصاویر منتشرشده از برج ببینید. همان شیشه‌هایی که بر چهارطرف ستون برج از پایین تا بالا کشیده‌شده‌است.


[این گزیده‌ی خاطره‌ای است. متن کامل را کلیک کنید.]

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۱ ، ۱۵:۴۶
سید طاها

...تند تند می‌رفتم و شاید بهتر باشد بگویم آهسته می‌دویدم. باران شورش را در آورده بود. شیرینش را هم در آورده بود. فقط خداخدا می‌کردم که تلخش را درنیاورد. تا آن‌جای آن‌شب را هنوز لای پرونده‌ی خاطرات شیرین زندگی‌ام می‌گذاشتم و امید داشتم که آخرش به جایی ختم نشود که مجبور شوم پرونده را عوض کنم!

...

 

[این گزیده‌ی خاطره‌است. اصلش را در متن کامل بخوانید.]

 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۱ ، ۱۶:۴۵
سید طاها

داغ شده‌بودم و کاملاً حس قهرمان مفلوکی را که مجبور است از تونل آتش عبور کند و در مقدمه ازش یادشد درک می‌کردم. خلاصه به هر بدبختی بود از آن‌جا عبور کردیم و خوشحال به پشت در واگن بعدی رسیدیم. آمدم تا با شادمانی انگشتم را روی دکمه لمس کنم... اما ناگهان وا رفتم و ایستادم و فقط به دوستم نگاه کردم. بعد از چندلحظه سکوت به او گفتم: من حواسم نیست، چرا تو هیچ‌چی نمی‌گی؟!

...

[این گزیده‌ی خاطره است و دعوت می‌کنم کاملش را در متن کامل بخوانید]

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۱ ، ۱۶:۳۶
سید طاها