زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

آن‌چه گذشت
تازه‌ترین نظرها

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

شب از نیمه گذشته. در قطارم. در میانه‌ی سالن پر از جمعیت یک قطار اتوبوسی. در این شلوغی، عمیقاً احساس تنهایی می‌کنم، اما امشب این تنهایی را دوست دارم. اشک گرمی آرام آرام روی گونه‌ام می‌لغزد. غم لطیفی قلبم را در آغوش گرفته.  تلاقی چرخ و‌ ریل قطار، موسیقی ساده و یک‌نواختی را می‌نوازد. موسیقی با حال من تناسب خوبی دارد. سرم را گذاشته‌ام روی شانه‌ی پنجره، و زل زده‌ام به تاریکی مواج در شب بیابان. نفس‌هایم یک در میان بوی آه می‌دهد، اما آرامم. درست در میانه‌ی روزهایی پر اضطراب، دقیقه‌های آرامی را سپری می‌کنم. یک آرامش ژرف در دل تنهایی عمیق.

۱۱ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۷
سید طاها

هر عیدی که می‌شود، همه راست می‌رویم سراغ سعیدشان. نمی‌دانم بقیه‌ی اعضای خانواده‌ی عیدها چه تقصیری دارند. عید سعید فطر، سعید قربان، سعید غدیر. البته گویا یک خجسته هم دارند که آن هم گاهی ازش یاد می‌شود، ولی انصافاً خیلی کم‌تر از سعید. مثلاً نوروزْ این‌ها اغلب خجسته‌شان را تبریک می‌گوییم. حالا غیر از سعید و خجسته هیچ کس دیگری نیست؟ نمی‌دانم!

حالا نه فقط این. مثلاً خود من که اسم داداشم محمد است، وقتی خیلی خیلی بچه‌تر بودم و انقدر بودم، ناراحت می‌شدم که چرا فقط اللهم صل علی «محمد» و آل «محمد»؟ چرا «طه و آل طه» نه؟! بعد چون طه هم لقب پیامبر اسلام است و آل طه داریم و این‌ها، پدر و مادرم می‌گفتند که بله آن هم هست و آن هم خوب است و می‌شود آن‌طوری گفت و از این حرف‌ها. ولی من که می‌فهمیدم دارند گولم می‌زنند! چون باز هم هرجا می‌رفتیم فقط «محمد و آل محمد»، مثل الان که فقط «سعید»! مثلاً من اگر اسم داداشم سعید بود، حتماً عید طاهای فطر را تبریک می‌گفتم به همه! ولی الان دیگر بزرگ‌تر شده‌ام و این‌طوری نیستم. پس عیدتان مبارک. حالا سعید یا هر کی. :)

 

چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟‌ بچه است خب! :|

۱۲ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۱ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۴۸
سید طاها

[ این مطلب در پی یک فراخوان نوشته شده. ]

 

می‌دانی؟ قبل از رفتن به مدرسه توی کوچه فوتبال بازی نمی‌کردم. یکی از مهم‌ترین دلیل‌هاش این بود که به اندازه‌ی دوتا تیم حداقلِ حداقلی هم توی کوچه‌محله‌مان بچه‌ی هم سن و سال من نبود، و بچه‌های بزرگ‌تر هم راه به دست و پای ما نمی‌دادند. سال اول مدرسه، برای اولین بار با فوتبال چشم تو چشم شدم. بچه‌ها همه‌چیزِ فوتبال را از بر بودند، ولی من هیچ‌چی ازش نمی‌دانستم. بچه‌ها زدند توی سرم. من هم چندان قوی نبودم. این‌جای قضیه بد بود، ولی اتفاق افتاد. من از فوتبال خاطره‌ی تلخی به دل گرفتم. از فوتبال فاصله گرفتم. از فوتبال بدم آمد. از همان موقع تا همین امروز، همیشه فکر می‌کردم که هر کسی فوتبال را خوب بازی می‌کند به جز من! همیشه از توپ فراری بودم و پیش‌پیش نسبت به بازی‌های توپ‌دار حس خوبی نداشتم. آن چند دفعه‌ای هم که بازی کرده‌ام، لحظه به لحظه‌اش این نگرانی برایم وجود داشت که نکند هم‌تیمی‌ها از حضور من در تیمشان ناخرسند باشند. نه تنها در فوتبال، که حتی در وسطی‌بازی هم همین‌جور بود! ریشه‌ی همه‌ی این‌ها برمی‌گردد به همان دوران دبستان، که اولش آن‌طور شد و بعدش هم کم‌کم طوری شد که کسی مرا برای بازی صدا نمی‌کرد. شاید چون قبلاً بازی نکرده بودم، و جسارت کافی را هم برای یک شروع مقتدرانه نداشتم. بد بود، ولی اتفاق افتاد. خلاصه من هیچ وقت از فوتبال خوشم نیامد و هیچ‌چیزش برایم جالب نبود. نه بازی‌کردنش، نه برنامه‌های پرطرفدار تلویزیونی‌ش، و نه حتی تماشای بازی هم‌کلاسی‌هایم در دوران دانشجویی. یکی دو بار به اصرار بچه‌ها بازی کردم، اتفاقاً برخوردها با زمان دبستان فرق داشت و حتی بچه‌ها توانایی اولیه‌ام را تحویل گرفتند، ولی دیگر برای این‌کارها خیلی دیر شده بود. هیچ وقت من و فوتبال آبمان در یک جوی نرفت که نرفت.

 

«چه می‌کنه این بازی‌کن...!» بله! همین حالا بچه‌ها دارند بازی می‌کنند. صدای بازی‌شان از استادیوم و کوچه‌پس‌کوچه‌های این شهر وبلاگی به گوش می‌رسد. می‌شنوی؟ هم‌دیگر را صدا می‌زنند و دعوت می‌کنند. «جام جهانی چشم‌هات» در شهر شلوغ وبلاگی‌ها هیاهو به پا کرده. اتفاقاً این‌جا هم کسی من را برای بازی صدا نمی‌زند! حس می‌کنم هنوز یک‌جورهایی در این شهر غریبم، به چشم نمی‌آیم؛ ولی ملالی نیست. این بار نه از چیزی بدم می‌آید و نه از چیزی فاصله می‌گیرم. بازی‌شان را تماشا می‌کنم و خوشم هم می‌آید. من و تو را چه کار به این هیاهوها؟! کل دم و دستگاه و تشکیلات همه‌ی جام جهانی‌ها فدای یک لحظه نگاه تو که غصه‌ی دنیا را از دل آدم پرتاب می‌کند بیرون. همان نگاه پر رنگ و لطافتی که رایحه‌ی مهربانی‌ش سقف می‌شود برای دقیقه‌های پریشانی‌ام، و زیر سایه‌‌ش هر اندوه و اضطرابی محو می‌شود در شوق من برای تماشای خستگی‌ناپذیر لب‌خند تو، و این‌طوری فقط من می‌مانم و تو. نگاه من می‌ماند و چشم‌های تو. دستان من می‌ماند و انگشت‌های تو. دیگر ما را با دنیا چه کار؟! من خودم فارغ از هیاهوی شلوغ شهر، برای خودم، و برای تو می‌نویسم. چشم‌های تو مگر مسخره‌ی رادیو و تلویزیون و صدا و سیمای بلاگی‌هاست؟! خجالت دارد. این‌ کارها به حضرت چشمت جسارتند! همه‌ی بازی‌ها و جام‌ها و جهانی‌ها برای خودشان، جام چشم‌های تو برای جهانِ من.

 

گویا قاعده این است که دو نفر را دعوت کنم.

خب، یکی دعوت می‌کنم از «تو»، آن زمانی که شوقی پای «چشم‌»های نازنینت اشک می‌نشاند،

و دیگری هم دعوت می‌کنم از «تو»، آن زمانی که لب‌خندهای سرمستانه، نقاشی «چشم‌»هات را دلرباتر می‌کند.

 

خب چه کنم؟ کسی را دعوت کنم بیاید «جام جهانی چشم‌هات» را بنویسد؟ چی؟!‌ اگر کسی جرأت دارد بگوید بالای «چشم‌هات» ابروست، چه برسد به جام جهانی! چه جسارت‌ها!

۲۷ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۲
سید طاها

یک‌بار پسر داداشم داشت با گوشی مامانش بازی می‌کرد. نمی‌دانم چه بازی‌ای بود، فقط یادم می‌آید که آمد روبه‌روی من و صفحه‌ی گوشی را گرفت جلوی صورتم که یک ماشین گنده را نشان می‌داد و چیزی شبیه کله‌ی یک خرس را می‌شد از پشت شیشه‌ی پنجره‌ی سرنشین عقبش دید. به من گفت «این ماشینه توش پوشک بچه داره و خرگوش پاندا». بعد هم زود رفت و در یکی از آفاق خانه محو شد! حتی فرصت نشد به‌ش بگویم که به احتمال زیاد پاندا خرگوش نیست. متأسفانه فرصت نشد. حالا گیریم خرگوش، گیریم قورباغه؛ ولی آخر پوشک بچه چه دخلی داشته به آن خرگوش پاندا؟!

۱۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۵۴
سید طاها

صفر. در پانوشت پست قبلی حرف‌هایی گذرا و خودمانی درباره‌ی مواجهه‌ی روان‌شناسی با مردم نوشتم. در پی آن نوشته و نظراتی که درموردش درج شد، در این مطلب چند نکته عرض می‌کنم. پیش از خواندن این مطلب می‌توانید سری به آن پانوشت و کامنت‌های مربوط به‌ش بزنید.

 

یک. پیشنهادات مؤکد: اگر فیلم Stonehearst Asylum (تیمارستان استون‌هرست) را ندیده‌اید، پیش از خواندن این مطلب یا با فاصله‌ی کوتاهی بعد از آن، حتماً حتماً ببینید. تماشای فیلم خیلی راحت‌تر از خواندن کتاب است، اما بالأخره «تاریخ جنون» میشل فوکو را هم بخوانید.

 

دو. این‌که برخی رفتارها طبق عقل سالم انسانی غیر متعارف، نابه‌هنجار یا آسیب‌زا هستند؛ قبول. فعلاً خطابم در مورد این رفتارها نیست، گرچه در مورد مرتکبان این رفتارها هم به نظرم باید «رفتار» را واجد نابه‌هنجاری یا چیزی شبیه به این بدانیم، نه این‌که «کسی» را که دچار چنین رفتاری است، دیوانه یا بیمار یا دچار «اختلال» خطاب کنیم و این‌گونه، انزوا یا افسردگی را هم به دردهایش بیفزاییم!

پس در این موارد حاد نیز، نابه‌هنجاری «رفتار» فرد را توصیف می‌کند و نه خودش را. رفتار او نادرست و نیازمند کنترل یا اصلاح است، اما شاید خودش نه گناه‌کار باشد و نه روانی و نه هیچ‌چیز دیگری!

 

سه. اما درباره‌ی رفتارهایی که نمود بارزی در غیرمتعارف‌بودن ندارند، گویا معیارهای کمّیِ روان‌شناسان تعیین می‌کند که فرد دچار اختلال هست یا نیست. به نظر من این روش کمّی برای چنین موضوعاتی به شدت ناکارآمد است. نه تنها در مواجهه با رفتار و روان انسان، بلکه در پزشکی هم متد کمّی‌گرا مورد نقد است. این متد رایج در پزشکی، تنها یکی از دیدگاه‌هایی است که در فلسفه‌ی پزشکی برای بیماری و درمان مطرح شده است، و منتقدان آن حرف‌هایی برای گفتن دارند. دکتر احمدرضا همتی‌مقدم، پزشک و پژوهشگر فلسفه‌ی پزشکی، در این باره می‌گفت که در کشور خود ما همین نگاه و روش باعث شده که بسیاری از بیماران، زنده از بیمارستان ترخیص نشوند! در این نگاه، انسان به مثابه‌ی یک ماشین یا برنامه‌ی کامپیوتری است که در تمامی نمونه‌هایش از یک دستورالعمل واحد پیروی می‌کند و هر چیزی که در محدوده‌ی تعیین‌شده‌ی آن نباشد، نادرست است. جالب است که این معیارها مدام در حال تغییر هستند و هر سال مرز آن جابه‌جا می‌شود! به هرحال، بحث‌های مربوط به پزشکی را فعلاً وامی‌گذاریم. به نظر می‌رسد که ناکارآمدی این نگاه درباره‌ی نفس و روان انسان خیلی بیش‌تر از پزشکی باشد، زیرا در رفتار و روان انسان، عواملی هم‌چون فرهنگ، جغرافیا، پیشینه، اطرافیان و مسائل پیرامونیِ این‌چنینی بسیار مؤثر هستند، که شاید تا این حد در مورد جسم و فیزیولوژی مؤثر نباشد. ثابتات در مورد سلامت روانی انسان به سختی قابل تعیین هستند، مگر این‌که تأثیر شدید زمینه‌های فرهنگی و پیرامونی را به کلی نادیده بگیریم. مثلاً در روان‌شناسی تجربی، آزمایشی که یک روان‌شناس در یک زمان و مکان مشخصی بر روی تعداد محدودی از انسان‌ها انجام داده، ملاک عمل برای همه‌ی روان‌شناس‌ها می‌شود و به عنوان یک نظریه در همه‌ی مکان‌ها و زمان‌ها مورد استناد قرار می‌گیرد، در حالی که -دست کم برای مسائل روانی و رفتاری- چنین مواجهه‌ای چندان قابل پذیرش نیست. در درستی همه‌ی معیارهای کمّی روان‌شناسان برای تعیین حد و مرزها، می‌توان چون و چرا کرد، و منشأ تعیین حد و مرزها را به چالش کشید. به طور کلی، به نظر می‌رسد که روگرفت از روش پزشکیِ کمّی‌گرا در روان‌شناسی، روان‌شناسان را از دیرباز تا کنون با اشتباهات زیادی مواجه کرده است.

 

چهار. چرا باید پی اختلال باشیم؟! در این مورد هم احتمالاً روان‌شناسی از روش پزشکی الگو گرفته است! اما اگر سیری در تاریخ پزشکی داشته باشیم، می‌بینیم که در همان پزشکی نیز، در دوره‌هایی دغدغه‌ی پزشکان بیش از درمان بیماران، افزایش سطح سلامت در مردم بوده است. خانواده‌هایی پزشک استخدام می‌کردند و تا زمانی که کسی بیمار نمی‌شد، به پزشک ماهانه می‌پرداختند، ولی در صورت بروز بیماری در خانواده، او را اخراج می‌کردند. وظیفه‌ی پزشک درمان بیماران نبود، بلکه حفظ سلامتی بود. این ادعا که همه‌ی آدم‌ها در طول زندگی‌شان مریض می‌شوند هم نیازمند اثبات است! در شرایطی که ما زندگی می‌کنیم عواملی که سلامت را به خطر می‌اندازد خیلی زیاد است، اما در نبود عوامل منفی، و به شرط یک سبک زندگی سالم و درست، شاید بیماری به صفر کاهش پیدا کند. حال، به نظر می‌رسد روان‌شناسی هم مشابه پزشکی امروزی در پی یافتن اختلال‌ها و افراد دچار اختلال است. به نظر من همین رویکرد، یکی از خطاهای بزرگ روان‌شناسی تجربی است. در فلسفه‌های شرقی (مثل چین و ژاپن) و غرب باستان مکاتبی را می‌بینیم (مثل تائوئیسم در چین و استویسیزم در یونان و روم) که تلاش می‌کردند سلامت روانی و آرامش را در همراهانشان تثبیت کنند و چنین فضای روانی‌ای را برای همه‌ی افراد جامعه نیز فراهم سازند. آن‌ها به دنبال اختلال نمی‌گردند و دغدغه‌ی آن را هم ندارند. بلکه به دنبال زیستِ بهتر هستند. به همه‌ی آدم‌ها از کودکی توصیه‌هایی دارند، جهان‌بینی و سبکی را برای زندگی تبلیغ می‌کنند که اساساً ابتلا به مواردی که امروزه اختلال روانی شمرده می‌شود، بسیار کاهش پیدا می‌کند. انسان‌ها در نگاه آن‌ها به مثابه‌ی نمونه‌های قابل آزمایش و تعمیم نیستند، بلکه به معنای واقعی‌تری «روان» دارند و ملزومات شأن انسانی‌شان بیش‌تر ملاحظه می‌شود. من چنین نگاهی را بیش‌تر دوست دارم؛ که دغدغه‌ی انسان متعالی (فیلسوف یا روان‌شناس به معنای عام) حفظ سلامت و آرامش مردم باشد، نه صرفاً یافتن موارد نقض، با معیارهای خطاپذیر کمّی و امثال آن.

 

پنج. فوکو در تاریخ جنون می‌گوید «تفاوت ما با دیوانه‌ها صرفاً در این است که آن‌ها در اقلیت‌اند.» البته در حال حاضر، به لطف روان‌شناسی و پزشکی معاصر، سالم‌ها هستند که در اقلیت‌اند! شاید به این خاطر که معیارها را نه عقل عرفی و نظر عمومی، بلکه عده‌ی خاص، و با معیارهایی که اساساً نمی‌تواند جهان‌شمول باشد تعیین می‌کنند. من فکر می‌کنم وقتی معیارها به شکلی تعیین می‌شود که اکثر اعضای یک مجموعه در عین زندگی متعارفی که در کنار هم دارند، نا‌متعارف شناخته می‌شوند، اعتبار معیارها خیلی قابل مناقشه و تردیدبرانگیز است.

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۸
سید طاها

یک بار نمی‌دانم کجا یک ویدیوی کوتاه درباره‌ی اختلال احتکار دیدم. یک‌جور رفتار وسواس‌گونه برای مقاومت در برابر دورانداختن هر چیزی. روان‌شناس‌ها به‌ش می‌گویند اختلال احتکار. این‌که آدم بخواهد یک چیزهایی -یا خیلی چیزها- را نگه‌دارد برای روز مبادا. چیزش هم می‌تواند انواع و اقسام داشته باشد. از اسباب و وسایل گرفته تا فایل و عکس و از این قبیل اقلام. طرف می‌خواهد نگه‌شان دارد برای این‌که صرفاً «شاید» یک روزی به دردی بخورد، یک شاید با احتمال نه‌چندان بالا. مثلاً بعضی‌ها هستند که اختلال احتکارِ دامنه و نشانی دارند. دقت کردی؟! صد و هشتاد تا ایمیل و بلاگ و پیج اینستا و کانال توی صدتا پیام‌رسان ثبت کرده، فقط برای این‌که آن آی‌دی و آدرس‌ها را داشته باشد، برای روز مبادا. بعضی‌ها که دامنه‌ هم می‌خرند. شصت هفتادتا دامنه می‌خرند و سر موعد هم تمدیدش می‌کنند، حتی قبول نمی‌کنند به قیمت دو سه برابر بفروشند. به قیمت هشتصد برابر شاید قبول کنند، ولی کسی نمی‌خرد و آن‌ها هم احتکار می‌کنند. برای روز مبادا. برای یک پیشنهاد هشتصد برابری.

 

چند روز پیش برخوردم به یک وب‌سایت فروشگاه‌ساز. یک‌هو یک هم‌چین حسی در من گل کرد و گفتم بالأخره من هم شاید در روز مبادا بخواهم یک فروشگاه داشته باشم و روی بیاورم به فروشندگی اینترنتی. خب از الان باید حساب آن روز مبادا را می‌کردم. نباید؟ رفتم و یک آدرس شیک در زیردامنه‌ی سایت آن فروشگاه ثبت کردم و بعد هم دست به سیاه و سپیدش نزدم تا بعد. تا دست کم چند وقت دیگر، تا یک روز که هوس کنم فروشگاه بزنم. خب شاید هوس کنم. اصلاً شاید مجبور شوم. یک زیردامنه‌ی خشک و خالی در یکی از این سایت‌های فروشگاه‌ساز سهم من نمی‌شود که برای خودم بگذارم در گنجه؟! آخر می‌دانی؟ امروز به من زنگ زدند. زنگ زدند از فروشگاه‌ساز که چرا دکانتان را تکمیل نکرده‌اید. البته خیلی تعجب نکردم؛ خب قرار است که از هر دکانی، چند درصد از فروشش سهم فروشگاه‌ساز بشود. خودش پولی است برای خودش. وقتی بخواهم فروشگاه بدون خریدار در سامانه‌شان ثبت داشته باشم، شاید به مذاقشان خوش نیاید. ولی فکرش را نمی‌کردم که این‌قدر پایه باشند که زنگ بزنند و احوال بپرسند! البته الان که نگاه می‌کنم، به نظرم نیتشان خیر بود. بنده‌ی خدا پرسید مشکل کجاست، که من هم گفتم مشکلی نیست! می‌خواست کمک و راهنمایی کند که دکان را سرپا کنم. به نظرم واقعاً نیتشان خیر بود. من هم گفتم «باشد، بعداً اگر کمک خواستم می‌آیم سراغتان. تماس می‌گیرم.» یک هم‌چین چیزی. نگفتم که احتمالاً می‌شود همان روز مبادا. بعد هم تشکر و خداحافظی کردیم و قطع کردیم. و این‌چنین بود که من به این نتیجه رسیدم که این احتکارها به ما نیامده! یک‌جا هم که بخواهیم یک نیم‌چه آدرس در آب‌نمک بخوابانیم، ممکن است زنگ بزنند و بپرسند که قصه چیست، گرچه این‌ها -گفتم صدبار- به نظرم نیتشان خیر بود!

 


* به این وسیله بعداً این نکته‌ی مهم‌تر از متن را اضافه می‌کنم: صحبت از «اختلال» شد، من حس می‌کنم با این معیارهای روان‌شناسی هر کسی به یک نحوی مختل است! در هر انسانی یک اختلال رفتاری پیدا می‌کنی که باید درمان کند. از بیخ همه مریضند و باید خودشان را درمان کنند. به نظر من به این سادگی‌ها نیست. سؤال من این است که ملاک آدم نرمال چیست که هر کسی مثل او نباشد دچار اختلال است؟! من خوش ندارم زود به آدم‌ها از این برچسب‌ها زده بشود. هر کسی ویژگی‌هایی دارد که به نظرم در مرتبه‌ی اول باید آن‌ها را به رسمیت شناخت، و بعد به شکل منطقی و منصفانه‌ای مورد بررسی قرارش داد. حالا کار به رفتارهایی که آشکارا نا‌به‌هنجار یا وحشت‌ناک هستند ندارم، ولی مثلاً این‌که یک نفر بخواهد یک سری چیزها را نگاه‌داری کند برای روز مبادا، گرچه به نظر من هم می‌تواند در کیفیت زندگی‌ش اثر منفی داشته باشد یا کار درستی نباشد، ولی اختلال نیست! یعنی روان‌شناس می‌تواند در این‌باره بگوید «به نظر می‌رسد اگر به جای این مدل، آن مدل رفتار کنید، زندگی بهتری خواهید داشت»، ولی نمی‌تواند بگوید «شما بیمارید، اختلال دارید و باید درمان شوید.» من لجم می‌گیرد از پای‌فشاری بر این حرف‌ها! نه تنها لجم می‌گیرد که مواردی دیده‌ام که فرضیه‌ی اثبات نشده‌ی فلان روان‌شناسِ اسم‌درکرده، ملاک درمان‌گری روان‌شناسان در سال‌های متمادی شده، و چه گندها که به بار آورده. یک نمونه‌اش مسئله‌ی مشاوران سوگ است. تقِ قضیه درآمده، ولی باز هم سر قصه‌ی زلزله‌ی کرمانشاه روان‌شناسان کشورمان همین رویه را داشتند دنبال می‌کردند...

۱۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۶
سید طاها