زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

۹ مطلب با موضوع «درنگ :: تأمل» ثبت شده است

در کشور ما مدرسه‌ی خوب تقریباً همین یک تعریف را دارد: مدرسه‌ای که نمره‌ی دانش‌آموزان آن و یا قبولی کنکورش بیش‌ترین باشد! از خود مجموعه‌ی نظام آموزشی گرفته تا خانواده‌هایی که فقط از مدرسه می‌خواهند فرزندشان را بکند شاگرد اول درس‌خوان و رتبه‌ی تک‌رقمی، همه دست در دست هم به این تعریف سخیف دامن می‌زنند و -به نظر من از همین طریق- بسیاری از استعدادهای برتر را هم به فنا می‌دهند. محتوای آموزشی هم که اجباراً همه جا یکسان است و فقط بعضی در چپاندن نکات تستی از مباحث این کتاب‌ها در مغز بچه‌ها موفق‌ترند و بازارشان گرم‌تر است، وگرنه هیچ ایده‌ی برتر یاخلاقیت یا اصلاحی در محتواها نمی‌تواند راه پیدا کند، و اگر هم راه پیدا کند، به دلیل این‌که با نتیجه‌ی مطلوب در کنکور جور در نمی‌آید، مطلوب خانواده‌ها هم قرار نمی‌گیرد. غیر از این مورد هم که ملاک دیگری برای خوب بودن مدرسه -عرض کردم- وجود ندارد.

 

اما گویند که در برخی بلاد این‌طوری است که هر مدرسه‌ای برای خودش روش آموزشی خاص خودش را دارد، و حتی محتوای درسی و کتاب‌ها را هم خود مدرسه انتخاب یا تألیف می‌کند. هر مدرسه‌ای برای خودش تصمیم می‌گیرد که روی چه مباحثی بیش‌تر سرمایه‌گذاری کند و چه روش‌هایی را برای آموزش به کار گیرد، چه مهارت‌هایی را بیش‌تر آموزش دهد و از خیر چه چیزهای بگذرد. مثلاً هر مدرسه‌ای به انتخاب خودش یک یا دو زبان خارجی را برای آموزش انتخاب می‌کند و قاعده‌ی یکسانی برای همه وجود ندارد.

در این فضا مدرسه‌ی خوب برای فرزند شما می‌شود مدرسه‌ای که خروجی‌هایش آدم‌های هم‌‌منش با سبک تربیتی و فرهنگی مطلوب شما باشند. شاید شما به سطح علمی بیش‌تر اهمیت دهید و یا شاید شکوفایی استعدادهای دیگر برای شما اولویت داشته باشد. شاید برای شما قبولی در دانشگاه هیچ اهمیتی نداشته باشد، و یا شاید جهان‌بینی و نظام تربیتی‌ای که بچه‌ی شما در آن بار می‌آید برایتان خیلی مهم باشد. خب، در آن فضا مدرسه‌ی خوب را با توجه به ملاک‌های خاص خودتان پیدا می‌کنید، می‌بینید هر مدرسه‌ای به چه چیز خودش می‌نازد، و روی چه اصولی بیش‌تر تأکید می‌کند، و تلاش می‌کنید تا انتخابی داشته باشید که همه جانبه با روحیات فرزند شما و فرهنگ خانواده‌ی شما سازگار باشد.

 

اما خب، به نظر می‌رسد برای قضاوت هنوز زود باشد! به همین سادگی نمی‌توان یک شیوه را سراسر نادرست و شیوه‌ی دیگری را کاملاً بی‌عیب و مفید به حساب آوریم و به‌به و چه‌چه کنیم. به نظر شما فضای آموزشی و پرورشی به سبکی که در بند دوم به آن اشاره کردم، چه خوبی‌ها و بدی‌هایی می‌تواند داشته باشد؟ آیا حاصل آن برای جامعه‌ای که در نگاه شما خوب و متعالی و رو به رشد است، مطلوب خواهد بود یا آن هم آسیب‌های جدی‌ای خواهد داشت؟ اگر دانش و اطلاعات یا تخمین و پیش‌بینی‌ای در این‌باره دارید، بفرمایید. (نظرات دیگر دوستان را هم حتماً بخوانید و اگر درباره‌شان نکته‌ای داشتید، در نظر خودتان اشاره کنید.)

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۶ ، ۱۶:۵۵
سید طه

برخی از آن‌چه تا کنون در وبلاگم نوشته‌ام -از جمله همین مطلب گذشته- دلنوشته‌هایی است که شاید در فایده‌ی انتشارش بشود چون و چرا کرد. یکی از دوستان بارها به من توصیه کرده که این دل‌نوشته‌های شخصی را برای خودم نگه دارم، و این چیزها برای انتشار و در معرض خواندن همه‌گان قراردادن نیست، و دلایلی هم برای حرفش می‌آورد، اما با این حال من گاهی با او موافق نبودم و قانع نمی‌شدم، و فکر می‌کردم که این حرف‌های خصوصی و دل‌نوشته‌ها -خصوصاً اگر ارزش‌های افزوده‌ای هم‌چون روایت خوب یا ادبیات زیبا داشته باشد- می‌تواند فوایدی داشته باشد و برای هر مخاطبی، به شکلی قابل استفاده باشد.

آن‌چه را از این فواید فعلاً به ذهنم می‌رسد، خیلی خلاصه عرض می‌کنم:


خب، تردیدی نیست که این تعابیر و شرح‌حال‌ها، بروزهای حالات انسانی است. گزارش‌هایی است از آن‌چه در یک انسان رخ می‌دهد یا می‌تواند رخ دهد.

اولاً این گزارش‌ها -که به صورت دل‌نوشته ابراز می‌شود- خودش داده‌های ارزشمندی از وضعیت‌های افراد بشر است. هم برای کسانی که به حال و روز اجتماعی و فردی مردم اهمیت می‌دهند، قابل توجه است؛ و هم برای کسانی که به بهبود عوامل درونی و بیرونی اثرگذار بر روحیه‌ی انسان‌ها می‌اندیشند. مثلا پست قبلی وبلاگ من برای مخاطب نکته‌سنج می‌تواند حاوی پیام‌هایی از این دست باشد که یک جوان مذهبی با بیش از ربع‌قرن سن در این جامعه هنوز در رفع یکی از بدیهی‌ترین نیازهایش دچار مشکل است، و مثلاً اوضاع معیشتی یا هنجارها و ارزش‌های رفتاریِ -دست کم- یک قشر خاص از جامعه، به همراه باورهای فرهنگیِ پیوند خورده با قرائتی که از مذهب وجود دارد، نتوانسته چاره‌ای برای مسائل این نسل از این قشر فراهم آورد.

 

ثانیاً، وقتی یک حال شخصیِ انسانی بیان می‌شود، مخاطبانش دو دسته خواهند بود: عده‌ای که با آن هم‌ذات‌پنداری می‌کنند، و عده‌ای دیگر که این حرف‌ها حرف دلشان نیست.

برای دسته‌ی اول، کم‌ترین خاصیت چنین دل‌نوشته‌هایی می‌تواند تسلی‌دادن و آرامش‌بخشی باشد. همیشه پیدا کردن یک هم‌درد تسکین می‌دهد. نقل این عواطف شخصی و حرف‌های خصوصی به شکلی که آمیخته با تعابیر ادبی و خیال شاعرانه باشد، در ادبیات ما تازگی ندارد و جایگاه و ارزش آن هم برای عام و خاص، کم و بیش شناخته شده است. در میان آثار شاعران معاصر، اشعار زیادی هستند که همین کارایی را دارند و مخاطب معمولی، آن‌ها را به خاطر این ویژگی‌شان دوست دارد. اصلا چرا راه دور برویم؟! همین دوستی که ازش یاد کردم، بارها از اشعاری استفاده می‌کرد که در واقع حرف خصوصی است، ولی برای بازگویی حال خود او به کارش می‌آمده و ازش استفاده می‌کرده.

مثلا مطلب قبلی وبلاگ هم درد دلی است که -به نظرم متأسفانه- جمع زیادی از جوانان مشابه من آن را درک می‌کنند و واگویه‌ی خواسته‌های برآورده نشده‌ی خودشان را در آن می‌یابند، و یافتن همدردی که سعی کرده حس و حالشان را در بیانی نسبتاً خوب و دلنشین ابراز کند -فکر می‌کنم که- برایشان خوشایند است.

دسته‌ی دیگر هم، که در مواجهه‌ با چنین نوشته‌ای یا سخنی -اگر این سخن همچون مطلب گذشته‌ی وبلاگ، واگویه‌ای از یک وضعیت نسبتاً غم انگیز باشد- دست کم آن است که به حال بهتر خودشان فکر می‌کنند و قدر وضعیتشان را بهتر می‌دانند. به داشته‌هایشان یادآورده می‌شوند و رضایتشان از آن‌چه دارند بیش‌تر می‌شود. مثلا دوستی که بخت یارش بوده و یارش را در همان سال اول دانشجویی در تهران، از میان یکی از دانشجویان خوب همین تهران پیدا کرده و این واگویه‌های غم‌انگیز نویسنده‌ی هم‌سن و سالش را با خاطرات خوش ایام گذشته در کنار همسرش مقایسه می‌کند، از این‌که چنین نعمتی را سال‌ها در اختیار داشته و مزه‌اش را چشیده، خوشحال می‌شود، و اگر نسبت به آن بی‌اعتنا بوده، حالا بیش‌تر قدرش را می‌داند. خب، در خوب بودن این تأثیر هم که شکی نیست.

 

بنابراین در انتشار این دلنوشته‌ها و حرف‌های شخصی، فواید زیادی نهفته و می‌تواند از جهات مختلف کار ثمر بخشی باشد.

شما با این نگاه موافقید یا مخالف؟ نظر شما چیست؟

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۰:۰۵
سید طه

امروز سیزدهم فروردین است و مثل هر سال ما در خانه‌ایم. تا آن‌جا که به یاد دارم تمام سیزدهم فروردین‌ها را در خانه بوده‌ایم. زمانی که مدرسه‌ای بودیم سیزدهم را آماده می‌شدیم برای مدرسه، و وقتی هم دانشجو شدیم آماده می‌شدیم برای سفر به تهران. البته چنین نبوده که هدف از در خانه ماندن کسب این آمادگی‌ها باشد. روز سیزدهم همه‌جا شلوغ است و اصلاً نمی‌شود از طبیعت بهره گرفت. ما برای این‌که لذت حضور در طبیعت تازه‌ی بهار را هم از دست نداده باشیم، معمولاً دوازدهم فروردین را -که تعطیل رسمی بود- با خانواده می‌رفتیم بیرون، و البته این امر، هرگز یک واجب غیرقابل تخلف هم تلقی نمی‌شد که مثلاً ترکش موجب خسران باشد و اگر انجام نشود چنان شود! معمولاً می‌رفتیم، اگر دسته‌جمعی حالش را داشتیم یا شوقش را. وگرنه، در خانه می‌نشستیم و یک‌دیگر را تماشا می‌کردیم، که خودش لطف بزرگی بود. اما دوازدهم فروردین همیشه برای رفتن به طبیعت بهار بهتر است. طبیعت خلوت‌تر است و خیلی بیش‌تر می‌توان بهره برد.

هیچ‌وقت هم روز سیزدهم سبزه گره‌ نزدیم! یعنی اگر یک‌بار در زندگیم این حرکت پوچ و بی‌معنی را انجام داده بودم، تا ابد به خاطرش خجالت می‌کشیدم! در واقع ما اصلاً هیچ‌وقت سبزه نداشتیم در خانه! بچه‌تر که بودم، وقتی از مادرم می‌پرسیدم چرا ما سبزه نمی‌کاریم، مادر می‌گفتند: «گندم نعمت بزرگی است، اگر آن را سبزه کنیم و بعد بیندازیم دور اسراف است،‌ و اسراف کفران نعمت است.»

هیچ‌وقت ماهی قرمز شب عید هم نخریدیم. شاید به این دلیل که نمی‌خواستیم ماهی‌های بی‌زبان در خانه‌ی ما اسیرِ تنگ باشند و در خانه‌ی ما بمیرند، چون ماهی‌ها را دوست داشتیم! آن‌ها را به خاطر خودشان دوست داشتیم، نه به خاطر این‌که برای ما باشند. (جالب است که می‌شود محبت واقعی را این‌طوری هم به بچه‌ها یاد داد، نه؟)

ما در طول سال تقریباً هر هفته سبزی‌پلو با ماهی می‌خوردیم، ولی هیچ‌وقت روز اول سال ناهارمان این نبود! شاید مادرم عمداً این‌کار را می‌کردند که بفهمیم رسم‌هایی که دلیل عقلی ندارند، انجامشان بر عدم انجامشان هیچ ترجیحی ندارد.

همیشه هم خریدهای مفصل سالمان را شب عید غدیر انجام می‌دادیم. روز عید غدیر هر سال، روزی بود که ما لباس‌های نوی سالمان را به تن می‌کردیم. البته برای خرید لباس و چیزهایی که لازم داشتیم، هیچ‌وقت لازم نبود که شب عید غدیر فرا برسد، اما خرید شب عید ما، شب عید غدیر انجام می‌شد. همیشه هم خوشحال بودیم که توصیه‌ی امام معصوم را بر عرف و سنت گذشتگان ترجیح داده‌ایم.

ما هیچ‌وقت سفره‌ی هفت‌سین هم نداشتیم. اصلاً هوسش را هم نکردیم! من که از همان بچگی توجیه بودم که وقتی نمی‌فهمیم سرکه و سماق و سیر و سیب و چند چیز دیگر را سر سفره گذاشتن و نشستن پای آن به چه دردی می‌خورد، هیچ لزومی ندارد که انجام بدهیم؛ به جایش معمولاً می‌رفتیم لحظه‌های تازه‌ی سال را در مسجد می‌نشستیم و نماز می‌خواندیم و دعا می‌کردیم، کارهایی که اقل‌کم می‌دانستیم به‌دردبخور هستند!

 

باید بروم از مادرم بپرسم دقیقاً چه‌طور این روحیه‌ را در ما به وجود می‌آوردند که چشممان دنبال این‌چیزها نبود! خدا حفظ کند و رحمت کند همه‌ی پدر و مادرهایی -و خصوصا مادرهایی- را که خرافه‌ستیزند و همیشه برای کارها سعی می‌کنند به معیارهای عقلی و اخلاقی و شرعی توجه کنند و آن‌ها را به فرزندانشان هم انتقال دهند، و از همان کودکی روحیه‌ی اعتماد به نفس و عدم خودباختگی را، در ضمن همان خرافه‌ستیزی و نفی این‌که باورهای عمومی الزاماً درست هستند، در ذهن آن‌ها تقویت کنند. چه‌قدر خوب است ارزش‌هایمان را درست تعیین کنیم و به همان ارزش‌های خودمان متکی باشیم، نه این‌که چشممان دنبال دیگران باشد یا بدون فکر، از هر کاری که گذشتگان می‌کردند تقلید کنیم.

من فکر می‌کنم اگر همین یک صفت در همه‌ی مردم وجود داشته باشد، اکثر معضلات فرهنگی و سبک زندگی و این چیزها درست می‌شود. شاید بعداً یک مطلب مفصل در این رابطه بنویسم. فعلاً می‌خواهم بروم دست مادرم را ببوسم و فاتحه‌ای برای پدرم بخوانم. شما هم اگر تربیت‌شده‌ی چنین والدینی هستید، قدرشان را بدانید و خدا را به خاطر وجودشان شکر کنید.

 

هم‌چنین، به این هم فکر کنید که چه‌طور ما پدر و مادری باشیم برای فرزندانمان، که وقتی بزرگ شدند تربیتشان باقیات‌الصالحاتی باشد برای ما.

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۳۲
سید طه

یک کار پژوهشی خیلی جمع و جور را برای گرفتن بخشی از نمره‌ی درسی پایان‌ترم باید انجام می‌دادم. تقریباً یک هفته‌ی کامل کارهایم را تعطیل کردم و برایش زمان گذاشتم و نسخه‌ی اولیه‌ای آماده کردم که مورد تأیید قرار گرفت، و لازم بود تا قدم نهایی را هم بردارم و یک بازنویسی و حذف و اضافه و تکمیل منابع انجام دهم؛ اما متأسفانه این گام نهایی هرگز انجام نشد!

روزها و هفته‌ها و ماه‌ها، این‌کار را به تعویق انداختم، و مثل کسی که بعد از کندن کوهی، دیگر رمق بازگشت به خانه را نداشته باشد، به شکل غریبی از به‌سرانجام‌رساندن کار باز مانده بودم.

راستی چرا چندساعت دیگر را خرج این کار نمی‌کردم تا به پایان برسد؟ چرا این‌قدر کارهای وقت‌گیرتر و شاید دشوارتر را -تازه با اشتیاق- انجام می‌دادم، ولی از این کار گریزان بودم و هر دفعه به بهانه‌ای مسیرهای منتهی به آن را دور می‌زدم؟

پیدا کردن پاسخ این سؤال‌ها خیلی سخت نبود. کافی بود برگردم و منشأ تصمیمی را که منجر به آغاز چنین کاری شده بود مورد واکاوی و تأمل مختصری قرار دهم.


 

انسان برای کارهایی که انجام می‌دهد «انگیزه» دارد. در این‌جا منظورم از انگیزه دقیقاً همان چیزی است که موجب انجام کاری می‌شود، با این حساب هیچ کاری نیست که انسان انجام دهد ولی برای آن انگیزه نداشته باشد.

انگیزه‌هایی که برای کارهای خوب(1) وجود دارند، دو دسته هستند؛ درونی و بیرونی.

  •  انگیزه‌های درونی محرک‌هایی هستند که ریشه در «علاقه‌ها» و «دغدغه‌ها»ی انسان دارند.
  • مقصود من از علاقه چیزی است که انسان از گذران وقت در مورد آن احساس خستگی نمی‌کند و می‌تواند ساعت‌ها بدون وقفه و با اشتیاق، طوری به آن‌کار بپردازد که خستگی را اصلاً حس نکند و اتفاقاً لذت زیادی هم ببرد.
  • از دغدغه هم مقصودم موضوع یا مسئله‌ای است که به ارزش‌های معنوی انسان گره می‌خورد و فکر او را در اغلب اوقات به خود مشغول می‌کند.

غیر از علاقه و دغدغه، فکر نمی‌کنم انگیزه‌ی دیگری را بشود درونی دانست.

  • اما انگیزه‌های بیرونی طیف گسترده‌ای دارند. نیازهایی که انسان را مجبور به انجام کارهایی می‌کند که نه به آن‌ها علاقه دارد و نه برایش دغدغه، و یا کارهایی که از سوی دیگران بر انسان تحمیل می‌شود، به طوری که یا نمی‌تواند از آن سرباز بزند و یا به خاطر تبعاتش ترجیح می‌دهد که بپذیرد، از نظر من نمونه‌هایی از انگیزه‌ی بیرونی هستند.

 

  • کارهایی که انسان انجام می‌دهد، گاهی صرفاً ناشی از انگیزه‌های درونی است، مثلاً هنرمندی که برای پر کردن اوقات فراغتش اثر هنری خلق می‌کند و دانشمندی که صرفاً برای یافتن پاسخ سؤالش، ساعت‌ها به مطالعه و پژوهش می‌پردازد.
  • از سوی دیگر، گاهی کار انسان صرفاً محرکی از جنس انگیزه‌های بیرونی دارد، مثل کار کارگری که به خاطر نیازهای مالی و نبود شرایط مساعد اقتصادی به کار سخت و درآمد کم تن می‌دهد.
  • اما برخی از کارها تلفیقی است از این دو، مثلاً هنرمندی که ساعت‌های زیادی را صرف کار هنری مطابق سلیقه‌ی فرد دیگر (مسئول یک نهاد) می‌کند تا نیاز مالی‌اش را برطرف کند، یا پژوهشگری که هم‌سو با مسئله‌ی فکری خودش، موضوعی را برای پژوهش سفارش می‌گیرد تا درآمدی کسب کند. هر کسی که شغلی در ارتباط با علاقه‌هایش داشته باشد، نمونه‌ای از این دسته است که ترکیبی از انگیزه‌های درونی و بیرونی، محرک اوست.

 

  • حال، اگر کار -خوب-ی که انسان انجام می‌دهد صرفاً محرک‌ بیرونی داشته باشد، عذاب‌آور و سوهان روح خواهد بود. به نظرم بخش عظیمی از ناراحتی‌ها و کسالت‌ها و اعصاب‌خردی‌های انسان‌ها، ناشی از این است که کارهایشان را با انگیزه‌های صرفاً بیرونی انجام می‌دهند، و در واقع چاره‌ای جز این ندارند. کاری که با انگیزه‌ی بیرونی انجام می‌شود، بازدهی پایین دارد و خستگی روحی و پریشانی به دنبال می‌آورد.
  • پس به نظر عاقلانه می‌رسد که حواسمان را جمع کنیم تا در انتخاب‌ها و مسیرهای زندگی، انگیزه‌های درونی‌مان چنان فعال عمل کنند که جایی برای انگیزه‌های بیرونی نماند، و هم‌چنین در انتخاب‌هایمان دقیق باشیم تا خودمان را در میان مهلکه‌ی انگیزه‌های بیرونی نیندازیم. مثلاً پیش از آن‌که نیازهای مالی شدید ما را مجبور به هر کاری بکند، از انگیزه‌های درونی‌مان (علاقه و دغدغه) برای پیداکردن مسیری در رفع نیازهای مالی بهره بگیریم، و یا در انتخاب رشته‌ی تحصیلی در دانشگاه، به علاقه‌ها و دغدغه‌های خودمان کم‌توجهی نکنیم.

 


  1. منظورم از کارهای خوب، کارهایی است که -دانسته یا ندانسته- به مصلحت فرد است و برایش سودی در پی دارد یا ضرری را دفع می‌کند.
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۵ ، ۰۶:۱۱
سید طه

راحتی فردای شما در گرو تحمل رنج و سختی امروزتان است؛

و راحتی امروز شما برابر است با تحمل رنج و سختی در آینده؛

 

اما راحتی امروز نقد است و راحتی فردا نسیه؛

راحتی امروز قطعی است و راحتی فردا احتمالی؛

 

و عقلاً نقد بر نسیه، و قطعی بر احتمالی ترجیح دارد.

و لذا عاقل کسی است که به خود سختی نمی‌دهد و آسوده است و خوش می‌گذراند!

 


درصورتی که استدلال بالا را مغالطه‌آمیز می‌دانید، مغالطه را نشان دهید و علیه آن استدلال کنید.

ان‌شاءالله در نظرها، پیرامون موضوع، بحث را ادامه خواهیم داد..

۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۸ دی ۹۳ ، ۱۹:۴۲
سید طه

در بحث وجود یا عدم جهان خارج از ذهن، مباحثی مطرح شد و دوستان در بحث‌ها شرکت کردند و نکات و نظرات مفیدی را بیان فرمودند.

 

حال، بنا دارم یکی از پاسخ‌های خوبی را که در رد نبود وجود خارجی شنیده‌ام تقریر کنم:

وجود خارج از ذهن را نمی‌شود استدلال کرد، پذیرش این امر از اولیاتی است که پیش از فلسفه مورد تأیید قرار می‌گیرد و بنای فلسفی روی آن سوار می‌شود. یعنی چنین نیست که در حیطه‌ی بحث فلسفی بتوان با استدلالات عقلی آن را ثابت یا نفی کرد، بلکه یکی از لوازم ورود به فلسفه پذیرش وجود خارجی و تحقق آن است، وگرنه راه از همان‌جا به جای فلسفه به سفسطه کشیده‌‌می‌شود و مسیر این‌دو هیچ‌گاه - حتی در ابتدای آن - مشترک نیست.

همه‌ی افراد به وجود خارج از ذهن خود اذعان دارند و به عبارتی می‌توان این را قضیه‌ای بدیهی دانست. اگر فردی منکر وجود خارجی می‌شود، از دو حالت خارج نیست: یا در تصور وجود خارجی دچار مشکل است، و یا این‌که غفلتش، مانع از تشخیص این امر شده. برای چنین فردی نمی‌توان استدلال عقلی در اثبات بدیهی آورد، چون اساساً بدیهیات قابل اثبات نیستند، بلکه بایست برای او استدلال‌های تنبهی اقامه کرد، یعنی گزاره‌هایی که او را متوجه سازد که خودش به این مسئله اذعان دارد. در حقیقت در قالبی مشابه استدلال به او یادآوری می‌کنیم که تو خودت این را قبول داری، ولی به آن بی‌توجهی.

 

اما استدلال تنبهی یا تنبیهی در این مورد به این صورت است:

زمانی که ما از لفظ وجود ذهنی استفاده می‌کنیم، یعنی این وجود ذهنی را از یک حیثیت دیگر وجود - همان وجود عینی و خارجی - جدا کرده‌ایم، و گرنه اصلا وجود خارجی معنا نداشت. مثلا وقتی من می‌گویم آب سرد، یعنی به وجود آب گرم هم اعتقاد دارم، وگرنه هرگز از این قید بی‌فایده استفاده نمی‌کردم. زمانی که من دارم وجود را به دو دسته‌ی ذهنی و خارجی تقسیم می‌کنم یعنی مرز بین ذهن و واقع را درک کرده‌ام، اگر چه ممکن است به آن انتباه و توجه نداشته‌باشم.

به عبارت دیگر اگر وجود تنها ذهنی بود، دیگر هیچ تصوری از عالم خارج ذهن ایجاد نمی‌شد، در آن صورت چگونه می‌شد عالمی خارج از ذهن فرض کرد و در مورد بودن یا نبودنش قضاوت نمود؟ همین نکته که با هرکسی می‌توان در مورد چیزهایی که در بیرون است و چیزهایی که در ذهن است، طرح بحث کرد، این یعنی همه، تمایز این دو را به خوبی متوجه می‌شوند و بنابراین، بداهتاً بین این دو مرز قائلند و هر یک را به صورت مجزا درک می‌کنند.

اگر توضیح بیش‌تری لازم بود، در آینده اضافه می‌کنم و یا در پاسخ نظرات می‌آورم.

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۲ ، ۰۰:۱۴
سید طه

1- نخست باید به یک نکته اشاره کنم، اصطلاحاتی که در مطلب قبلی به کار برده‌بودم چندان دقیق نبود و این در یک بحث فلسفی عیب فاحشی است. مثلا صورت ذهنی، منبعث از واقعیت خارجی است که در ذهن شکل می‌گیرد، بنابراین هرکجا از این اصطلاح استفاده شده منظورم همان چیزهایی است که در ذهن من است،‌ و البته چیزی بیرون از ذهن من نیست! اگر در موارد دیگری هم در به‌کاربردن اصطلاحات دچار اشتباه شده‌ام عذرخواهی می‌کنم.

 

2- دوم، در مطلب گذشته من خودم را در مقام یک رئالیست قرار داده‌بودم که می‌خواست از یک نظریه‌ی ایده‌آلیستی دفاع کند. این، مسیر بحث را دچار خطاهایی می‌کند و مناظره‌ای هم اگر شکل بگیرد، دارای اشکالات خیلی زیادی خواهد بود. لذا از این پس، من کاملا خودم را در جای یک منکر حقیقت خارجی قرار می‌دهم.

 

3- کسی که حقیقت خارجی را قبول ندارد، یعنی بیرون از ذهن خودش کسی را موجود نمی‌داند که خواسته‌باشد برایش استدلال بیاورد و قانعش کند. موجودات در ذهن من هستند و اهمیتی ندارند. اما در این بحث من خودم را جای کسی قرار می‌دهم که نظریه‌ی پیش‌فرضش همین ایده‌آلیسم است، از نوعی که خواهم گفت، ولی به تازگی دچار تردید شده‌است و می‌گوید مثلا این محمدحسین متألهی شاید درون ذهن من نباشد و لذا با او به بحث می‌پردازد. فکر کنم در این مقام دیگر استدلال و بحث کار بیهوده‌ای نباشد.

 

4- محمدحسین در نظری که پای مطلب قبلی گذاشته‌بود به سؤال مهمی اشاره کرد:

«البته باید بهم بگی شما چه جور ایده آلیستی هستی؟ خود ذهن شما هست یا نیست؟

یعنی شما اگر وجود را به ذهنی و غیر دهنی تقسیم کردی یعنی وجود چیزی به نام ذهن در خارج را قبول داری که خارج و داخل برایش تعریف می شود . حالا هر چه خارجش است را نفی می کنی

این ذهن شما که وجود دارد ممکن است یا واجب؟

این سوال آخر را پرسیدم که مسیر بحثم را در ادامه بدانم»

و اما پاسخ من:

حق با شماست و پاسخ این‌ سؤالات در تعیین جهت بحث تأثیر زیادی دارد.

نظریه‌ی من دقیقا این است: خدایی که واجب الوجود و علت العلل است، تنها یک چیز آفرید. این مسئله با قاعده‌ی الواحد هم سازگار است و اساساً غیر از این ممکن نیست. همان‌چیزی که مشائیان آن را عقل اول و اشراقیان نور اول می‌دانند. اما من می‌گویم چنین نیست. خداوند که واحد و بسیط است، بنا بر اصل سنخیت، یک مخلوق واحد دارد و آن هم من هستم!

من در حقیقت یک ذهن هستم و نه چیزی غیر از آن. در داخل ذهن من عواملی باعث ایجاد موجوداتی شده‌اند و جهانی را در ذهن من ساخته‌اند. این عوامل، مورد اولیه‌اش توسط خالق افاضه شده و بقیه از یک‌دیگر منبعث شده‌اند. مثلا چیزی شبیه بینگ‌بنگ، اما در داخل ذهن من و نه بیرون از آن. پس ذهن من در حقیقت ممکن الوجود است و تنها عامل بیرونی اثرگذار روی آن خداوند است که واجب الوجود است. و دیگر خارج از ذهن من چیزی نیست و اساسا خارج از ذهن، چیزی جز خدا نیست. در عالم فقط خداست و من هستم. حالا دیگر هیچ چیزی نمی‌تواند به من آسیب برساند و یا مرا منتفع کند، زیرا اثر انتفاع و اضرار باید از بیرون باشد. یک چیز نمی‌تواند بر خودش خاصیت علّی داشته‌باشد. بنابراین آن‌چه در جهان ذهنی من رخ می‌دهد هیچ اهمیتی ندارد. رئیس جمهور ساخته‌ی ذهن من، رفته است با یک رئیس جمهور دیگر ساخته‌ی ذهن من مذاکره کند یا نکند، این‌ها هیچ تأثیر حقیقی بیرونی ندارد و تلاش بیهوده برای تغییر این‌مسائل کاری عبث و بی‌نتیجه است. مثلا شما که به حقیقت خارجی معتقدی، مثل زمانی است که به خواب رفته‌ای و در خواب آشفته، می‌بینی که دو نفر دارند با هم دعوا می‌کنند و تلاش می‌کنی آن‌ها را نجات دهی. تلاش تو کاری بیهوده است، زیرا دعوای آن ها در ذهن توست و در حقیقت هیچ‌چیز را عوض نمی‌کند. تو صبح از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی که هیچ‌چیز عوض نشده‌است. چون همه‌ی آن‌ها در درون ذهن تو بوده‌است. اما این فقط یک مثال است برای کسانی که واقعیتی در خارج می‌پذیرند، چون خارج از ذهن من هیچ‌چیزی نیست.

 

5- شما -مخاطب عزیز- اگر می‌خواهید با من هم‌ذات‌پنداری کنید، باید بدانید که من در ذهن شما هستم. هیچ‌چیزی بیرون از ذهن شما نیست. شما اگر فرض کنید که من واقعیت دارم و شما هم واقعیت دارید، نمی‌توانید در این داوری شرکت کنید. یعنی شما فکر نکنید که من دارم وجود شما را زیر سؤال می‌برم و مثلا به شما توهین می‌کنم که تو اصلا نیستی! بلکه دارم به شما تذکر می‌دهم که فقط شما هستی که هستی، و همه‌چیز در ذهن شماست. شما باید مسئله را از نگاه خودتان بررسی کنید.

 

۱۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۲ ، ۱۶:۱۲
سید طه

محمدحسین متألهی در آخرین مطلب وبلاگش، مسئله‌ی بسیار قدیمی وجود ذهنی و وجود عینی و در حقیقت نزاع بین ایده‌آلیسم و رئالیسم را در قالب خاطره‌ای جالب بیان کرده‌است. بعد از خواندن آن مطلب بر آن شدم که کمی مسئله را دقیق‌تر و عمیق‌تر بررسی کنم. اگر محمدحسین بپذیرد یک بحث دوطرفه‌ی وبلاگی را به صورت پرسش و پاسخی شروع خواهیم کرد، به این صورت که من واقعیت‌داشتن وجود خارجی را زیرسؤال می‌برم و سعی می‌کنم تا ادله‌ی محمدحسین در اثبات حقیقت خارجی را پاسخ دهم. البته این‌کار در شرایطی که من قائل به وجود عینی هستم کار دشواری است!

خب، اول مسئله را یک بار مرور می‌کنم. می‌دانیم که بخشی از خواب‌هایی که انسان می‌بیند تنها ذهنیت اوست که در هنگام خواب به صورت رؤیا برایش بازسازی شده‌است و ارتباطی با شهود و یا رؤیای صادقه ندارد. در آن موارد آن‌چه انسان در خواب مشاهده می‌کند تنها ساخته‌ی ذهن است و یعنی هیچ حقیقت خارج از ذهنی ندارد. تمام ذهنی است و تنها در ذهن است. یعنی اگر من در یک چنین خوابی، مثلا متأثر از حوادث روزانه، ببینم که دارم با دوستم مشاجره می‌کنم، آن دوست من که در رؤیا با من مشاجره می‌کند هرگز وجود خارجی ندارد. فقط ساخته‌ی ذهن است و در ذهن من است. اما من این مسئله را کی متوجه می‌شوم؟ وقتی که از خواب بیدار شوم.

یعنی تا زمانی که در حال مشاهده‌ی آن رؤیا هستم احساس می‌کنم که این حادثه در حال وقوع است و واقعی است، برای همین در خواب پریشان می‌شوم، می‌ترسم و کلا آن‌چه مشاهده می‌کنم روی من اثر می‌گذارد. زمانی که از خواب برخاستم متوجه می‌شوم که آن‌چه دیده‌بودم تصاویر ذهنی بوده‌اند و حالا در حال مشاهده‌ی جهان واقعی است.

اما اشتباه همین‌جاست!1 چون من باز هم از تصاویر ذهنی خودم خارج نشده‌ام و باز هم دارم یک سری موجودات ذهنی را نزد خودم مرور می‌کنم. فقط پیش از آن در ذهن خودم تصویر کرده‌بودم که به خواب رفته‌ام و حالا تصویر کرده‌ام که از خواب بیدار شده‌ام و به تعبیری برگشته‌ام به لایه‌ای بالاتر از لایه‌های وجودهای ذهنی، اما همه‌شان وجودهای ذهنی هستند.

در واقع، من خواستم مسئله را با مثال خواب واضح‌تر کنم. کسی که خواب است، کنترلی روی واکنش تصایر ذهنی‌اش ندارد. تصاویر ذهنی در حال خواب انسان را می‌ترساند و او را غمگین یا شاد می‌کند. و کسی که دارد این خواب‌های آشفته را می‌بیند، نمی‌تواند آن عوامل را کنترل کند یا روی آن‌ها اثری خداگونه بگذارد، یعنی نسبت به آن‌ها سلطه ندارد و همه در اختیار او نیستند. بنابراین این‌که همه‌چیز در ذهن من باشد، مستلزم این نیست که من بتوانم آن‌ها را کنترل کنم.

آن‌چه ابن سینا هم می‌گوید نمی‌تواند پاسخ قانع‌کننده‌ای باشد. چون اگر در خواب یک نفر مرا بزند، من احساس درد می‌کنم، در حالی که هیچ ضربه‌ای به جسم من وارد نشده‌است. پس شاید الان که ابن سینا می‌خواهد مرا بزند، یک وجود ذهنی است که با ضربه‌های ناجوانمردانه به من القای حس ناخوشایند درد می‌کند، و ممکن است من در عالم ذهن خود برای دفع این حس ناخوشایند حرف او را بپذیرم که واقعیت خارجی وجود دارد، اما آیا این مسئله‌ای را حل می‌کند؟ این یک اعتراف بی‌ارزش است و هیچ‌چیزی را اثبات نمی‌کند.

پس فرض من این است که همه‌ی آن‌چه من در ارتباط با آن هستم، همه در ذهن من است. علی‌القاعده شما هم اگر قائلید که شما وجود دارید، باید بدانید که من و این نوشته‌ها و این اینترنت و این‌حرف‌ها همه در ذهن شماست. اما من و بقیه‌ی صورت‌های ذهنی شما ادعا دارند که ما وجود خارجی هستیم. و ممکن است من به عنوان یک صورت ذهنی بسیار گستاخ ادعا کنم که اصلا شما - که صاحب منِ صورت‌ذهنی هستید - در ذهن من هستید و می‌پندارید که واقعیت دارید. ولی به هرحال این ادعا‌ها فقط از سوی صورت‌های ذهنی غیرواقعی است و هیچ اهمیتی ندارد.

خب، فعلا به همین اندازه اکتفا می‌کنم و منتظر پاسخ‌ها و نقدهای این نظریه هستم، اگر محمدحسین پذیرفت که یک بحث دوطرفه شکل بگیرد، این موضوع را دنبال می‌کنیم، وگرنه یکی از این دو گزینه را انتخاب خواهم کرد: یا این‌که مطلب را به کلی حذف می‌کنم، و یا این‌که خودم خلاصه‌ای از بررسی‌های گذشته‌‌ام را راجع به پاسخ این‌مسئله تقریر می‌کنم.

امیدوارم بحث خوبی را پیش رو داشته‌باشیم.


1- اگر قائل باشم که هیچ‌چیزی خارج از ذهن من نیست، آن‌وقت اشتباه همین‌جاست!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۲ ، ۲۱:۴۸
سید طه

می‌دانیم که برای ساخت‌مندسازی استنباط حکم شرعی از متون دینی، ناگزیز از یک قواعد ثابت و پذیرفته شده بودیم. اصول فقه برای این مهم تدوین شد تا استخراج و استباط حکم فقهی روش‌مند شود و اختلافات به حداقل برسد و اگر هم اختلافی هست، اصول‌مند و تحت ضابطه باشد.

اصول فقه این مجال را برای دانشجوی علوم دینی فراهم می‌آورد که بیاموزد چگونه می‌توان از بیان‌های قرآنی و روایی به دست آورد که مولا و پرودگار از بنده دقیقا چه چیزی را طلب می‌کند و در حقیقت معارف فقهی احادیث را در این دستگاه اصولی به قواعد علمی و زبان مشترک فقه امروز ترجمه می‌کند.

حال، خواستم اشاره کنم به یک نیاز جدید! این نکته را در مقاله‌ای که پیرامون دیدگاه‌های آیت‌الله جوادی آملی نگاشته‌شده‌بود یافتم. ما برای تدوین علوم جدید انسانی در هندسه‌ی معرفتی دینی نیازمند و ناگزیر از روایات و گنجینه‌ی دانش به ارث رسیده از معصومین هستیم. و از طرفی با نظر به عنایت خاص و تأکید اندیشه‌ی اسلام بر ضرورت دیدگاه‌های صحیح اعتقادی، بعید و حتی محال به نظر می‌رسد که در قرآن و احادیث و روایات، حرف‌های بسیاری پیرامون مسائل بنیادی اجتماعی و علمی به میان نیامده باشد. اما آیا تا به حال دانشمندان به فکر تدوین اصول استباط نظریات جامعه‌شناسانه یا روان‌شناسانه از نصوص و متون دین بوده‌اند؟ یعنی آیا تا به حال برای ساختارمند کردن و تدوین روش صحیح و نیتجه‌بخش برای استخراج دیدگاه دین راجع به آن‌چه زبان مشترک علوم انسانی امروز می‌طلبد کاری انجام شده است؟

شاید اقداماتی توسط دانشمندان و دانش‌ورزان صورت گرفته باشد که در آینده نتیجه ببخشد، اما به هرحال به نظرم این نکته بسیار جالب و بسیار مهم رسید و گفتم دوستانم را نیز از لزوم و ظرفیت چنین علمی که جایگاه تولید آن به شدت نیاز می‌شود مطلع کنم، اگرچه بعید نیست که این‌کار زیره به کرمان بردن باشد، که در آن صورت درس پس داده‌ایم!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۱ ، ۱۹:۵۱
سید طه