زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

تازه‌ترین نظرها

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

یک بیماری خیلی خطرناک وجود دارد و آن این است که وسیله جایش را بدهد به هدف؛ به عبارت دقیق‌تر، هدف جایش را بدهد به وسیله. یعنی چیزی که قرار است وسیله‌ای باشد و خودش موضوعیت ندارد، خودش بشود خیلی مهم و بشود هدف و بشود همان خیلی مهم. مثلاً بچه می‌رود مدرسه که مشق بنویسد و الفبا یاد بگیرد، خب حالا اگر فرض بگیریم که این الفبا یادگرفتن هدف باشد (که نیست، بلکه آن هم خودش وسیله است، ولی حالا فرض بگیریم هدف باشد) مداد و خودکار و دفتر و نوشت‌افزار وسیله‌اند برای این هدف، ولی بچه کم‌کم حواسش را می‌دهد به این نوشت‌افزار. هی دنبال نوشت‌افزار خوب و خوشگل می‌رود و این چیزهایش را با این چیزهای دوست‌هایش مقایسه می‌کند و با این‌چیزهایش ور می‌رود و از این‌کارها. خب، او بچه‌ است و ممکن است هم‌چین خبطی بکند، ولی من و شما که بزرگ شده‌ایم خیر سرمان، نباید در ابعاد بزرگ‌تر، مرتکب خطاهایی بشویم که جنسش همین است. مثال بزنم؟ خب مثال فت و فراوان است. مثلاً ماشین برای جابه‌جایی شما است، وسیله است. به‌ش می‌گویند وسیله‌ی نقلیه. اما برای بعضی‌ها ماشین می‌شود هدف. اصلاً می‌شود خود زندگی. طرف سی‌سال فکر می‌کند چه ماشینی خوب است، بعد ده سال پول جمع می‌کند تا آن را بخرد، بعد چهل سال فقط از ماشینش مواظبت می‌کند و دل در گرو آن ماشین دارد. خب اصلاً قرار نبود ماشین این‌قدر مهم باشد. ماشین برای این خوب است که بنشینی تنگش و لذتش را ببری و با آن نقل مکان کنی. وسیله باشد برای نقلیه، نه آن‌که خودش موضوعیت پیدا کند. تو باید سوار ماشین بشوی، نه ماشین سوار تو بشود. نمونه‌ی دیگر درس خواندن است. یا مدرک گرفتن. یا قبول شدن در دانشگاه، یا فارغ شدن از تحصیل در دانشگاه. یا اصلاً کل دانشگاه. حالا از وسیله بودن دانشگاه که نباید خودش بشود هدف غایی، بگذریم؛ کنکور که رسماً وسیله‌ است برای رسیدن به دانشگاه، ولی برای بعضی بچه‌ها و خانواده‌هایشان این کنکور می‌شود هدف، می‌شود مایه‌ی حیثیت کل دودمان. غیر از این‌ها هم مثال زیاد است. انواع و اقسام دارد. برای هر کسی می‌تواند به شکل خاصی وجود داشته باشد. خطری است در کمین همه. به نظرم گریبان خیلی‌ها را می‌گیرد. حواسمان بهش باشد.

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۴۰
سید طه

وقتی می‌خواهی از فرعی وارد بزرگ‌راه شوی، یک خط سرعت دارد که در حاشیه‌ی بزرگ‌راه است و فرصتی است برای افزایش دادن سرعت ماشین و رساندنش به حداقل سرعت مناسب بزرگ‌راه. وقت‌هایی که می‌رسم به آن خط افزایش سرعت، خیلی حال می‌کنم. ژست خلبانی را می‌گیرم که هواپیما را با وقار رسانده به اول باند و حالا می‌خواهد گازش را بگیرد. تکیه می‌دهم به صندلی و دست‌ها را بر فرمان عمود می‌کنم و ماشین را به شتاب فرا می‌خوانم. البته من سرعت و گاز دادن را همیشه دوست ندارم. به عبارتی از این بچه‌بازی‌های بچه‌راننده‌های جوگیر خوشم نمی‌آید. یک رانندگی آرام و امن را دوست دارم، ولی سرعت گرفتن در بزرگ‌راه به معنی بد راندن نیست. بزرگ‌راه اساساً جایی است برای آمیختن سرعت و رامش در راندن. شبیه خلبانی، شبیه کاری که خلبان در ابتدای باند بر سر هواپیما می‌آورد. فکر می‌کنم اگر خلبان بودم،‌ همان ابتدای باند را از اوج پرواز هم بیش‌تر دوست می‌داشتم. به خاطر همین‌که آن‌جا آغاز یک شتاب است. شتاب است که هیجان خاصی دارد، وگرنه سرعت‌داشتن زود ملال‌انگیز می‌شود. شتاب، اما حرکتی است در حرکت! تغییر کیفیت حرکت است. یک حرکت یک‌نواخت نیست. تنوعی است در حرکتی که وجود داشته یا خواهد داشت. فرصتِ شتاب، فرصتی برای جابه‌جایی است در شکل جابه‌جایی؛ و خب این خیلی جالب است! و من هم آن را دوست دارم؛ حسی را که از نقطه‌ی آغاز یک شتاب تازنده دریافت می‌کنم. دوست دارم این حس را. حسِ خط افزایش سرعت کناره‌ی بزرگ‌راه را‌، و حس ابتدای باند پرواز را.

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۵۱
سید طه

امروز روز بزرگ‌داشت خواجه نصیرالدین طوسی بود. روز مهندسی و روز مهندس. روز بزرگ‌داشت ابن‌سینا هم روز پزشک است. باشد. ما که بخیل نیستیم. اما ابن‌سینا قبل از آن‌که طبیب باشد و بیش از آن که طبیب باشد، فیلسوف بود و حکیم بود. قبول ندارید، از خودش بپرسید! خواجه نصیرالدین طوسی هم آن زمان که متکلّم بود و به علم کلام رنگ و بوی فلسفی داد و ابداعات ماندگاری از این دست، و تجرید الاعتقاد را نوشت که با شرح محقق حلی شد یکی از آثار برجسته‌ی کلام امامیه؛ آن زمان نه انجین وجود داشت و نه انجینیر، و مهندسی امروزی هم صد سال با حال و هوای خواجه‌ی طوسی جور در نمی‌آید. حالا دیگر خود دانید. اگر دلتان خواست روز بزرگ‌داشت ملاصدرا را هم بگذارید مثلاً روز سفر و گردشگری؛ چون اسم کتاب ملاصدرا اسفار است!

اصلاً انگار نه انگار که شیخ الرئیس و خواجه‌نصیرالدین طوسی و دیگران اصل شهرتشان برای آثار فلسفی‌شان بوده و طب و ریاضیات و نجوم و چه و چه را در جغرافیای علوم زمان خود، و در پی فلسفه آموخته باشند. حساب و کتاب ندارد که. روز تولد سهراب سپهری را هم بگذارید روز نقاش. روز تولد کمال‌الملک را هم بگذارید روز کمال. کمال و ترقی مثلاً.

 

●●●

مکانیکی سر کوچه‌ی ما، یک‌بار لامپ جلوی ماشین را عوض کرد، ده دقیقه طول کشید، ده هزار تومن برایش دستمزد گرفت. یک‌بار هم لوله‌ی آب ماشین ترک برداشته بود، برای تعویضش حدود یک ساعت وقت لازم داشت، هفتاد هزار اجرت گرفت. حالا بروید دانشگاه و مهندس شوید!

روز مهندسی مبارک :)

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۱۸
سید طه

خود من خیلی بار تا حالا دلم خواسته که اینستاگرام داشته باشم. عکس بگیرم یا طرح بزنم و بفرستم تنگش. در پست قبلی که یک حرف نغزی در تریپ جملات حکیمانه‌ی قصار پیرامون اینستاگرام و این‌ها افاضه نمودم، یک‌نفر در وبلاگ امتیاز منفی داده به افاضه‌ام! من وقتی به پستم یک امتیاز منفی داده می‌شود یا کسی از دنبال‌کردن وبلاگم انصراف می‌دهد، خیلی فکری می‌شوم که چرا. بله خوب است آدم برای خودش زندگی کند. خوب است دربند این نباشد که حالا دیگران چه می‌گویند. همین پریشب امید بهم زنگ زده بود و وسط حرف‌هاش گفت که خوب است کم‌کم یادبگیریم که برای دیگران زندگی نکنیم. ولی خب شاید هم چیزی این وسط بوده که خوب نبوده. این وسط منظورم توی پست قبلی وبلاگ است. مثلاً سوء تفاهمی را سبب شده باشد یا یک چیز کوفتی این‌چنینی را. خلاصه من یک‌بار دیگر با نگاه انتقادی‌تری پستم را خواندم. بعد دقت کردم و گفتم شاید کسی برداشت کرده باشد که مثلاً «کسی که اینستاگرام دارد، نمی‌تواند جذاب‌ترین و عالی‌ترین و خفن‌ترین زندگی‌ها را داشته باشد و مثلاً خر است که اینستاگرام دارد!»، در حالی که نه بابا، این‌ها چه حرف است؟ مسئله از آن‌وری است، نه از این‌وری. یعنی می‌خواستم بگویم کسانی هستند که زندگی‌هایی بسیار جذاب و باحال و لذت‌بخش و متعالی دارند، ولی اینستاگرام ندارند! برق هم به زور دارند، چه برسد به اینستاگرام. بعضی‌هامان رفته‌ایم از نزدیک نمونه‌هاش را دیده‌ایم. زندگی‌شان را هم دیده‌ایم. حالا وقت گفتنش نیست. منظور این‌که آن وقتی که داشتم آن پست را می‌نوشتم، این فکر مدنظرم بود که شاید بعضی‌ها وقتی همه‌ش صفحات اینستاگرام را دنبال می‌کنند، ذهنشان کم‌کم محدود می‌شود به گزارش‌های اینستاگرامی. می‌خواستم بگویم که برخی جلوه‌های برخی زندگی‌های باحال، به سختی در قاب‌های اینستاگرامی جا می‌شوند، و خلاصه مواظب باشید که دنیایتان محدود به آن‌چه اینستاگرام نشان می‌دهد نباشد و از بقیه غافل نشوید. ملتفت عرضم شدید حالا؟ یا باز هم قرار است امتیاز منفی بدهید و وبلاگ را آنفالو کنید؟! indecision

خب، امیدوارم اگر سوء تفاهمی شده بوده، رفع شده باشد. اما داشتم می‌گفتم که خودم خیلی بار تا حالا می‌خواستم اینستاگرام درست کنم و فِرت‌فِرت عکس بفرستم داخلش، اما چرا نشده است که بشود؟ می‌گویم، ولی شاید برایتان جالب نباشد! وقتی می‌خواستم اینستاگرام را روی گوشی نصب کنم، دیدم فهرستی از انواع و اقسام مجوزهای ممکن را برای همه‌ی دسترسی‌های ممکن به حریم شخصی و غیرشخصی من در گوشی می‌خواهد بگیرد! دسترسی به هر چیزی که فکرش را هم نمی‌کردم. یادم می‌آید که وقتی داشتم آن فهرست کذایی را زیر نظر می‌گذراندم، بارها با خودم گفتم «دِ آخه اینو دیگه واس چی می‌خوای کصافت!» کصافت با صاد! خب به نظرم منطقی نبود، ولی به این زودی هم کوتاه نیامدم. چون اندرویدم از آن نسخه قدیمی‌هاست و امکان اصلاح دسترسی‌ها را نمی‌دهد، رفتم سراغ برنامه‌های این‌کاره. مجوزهای بیخودی‌اش را برداشتم و سپس نصب کردم، اما دیدم که لامصب کار نمی‌کند! پس دو راه داشتم؛ یکی امضا کردن آن قرارداد ننگین و ذلت‌بار برای نصب شازده، و دیگری هم زدنِ عزت‌مندانه‌ی قیدِ نصب‌کردن شازده! گفتم که، شاید برایتان جالب نباشد. ولی آن لحظه‌ای که قیدش را زدم خیلی حس شکوه‌مندِ «هیهات منّا الذله»طوری داشتم. یک حس خفن کفّ نفسی داشتم یا چیزی شبیه به این. مثلاً هوسم را به خاطر ملاحظه‌ای عقلانی گذاشته‌ام کنار. یک‌ هم‌چین چیزی. بالاخره از خیرش گذشتم. و قضیه این‌چنین بوده، وگرنه شاید من هم الان داشتم طیفی از پست‌های خوب تا مزخرف اینستایی را زیر انگشت می‌لغزاندم. پناه بر خدا.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۵۹
سید طه