زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

آن‌چه گذشت
تازه‌ترین نظرها
  • ۱۲ شهریور ۹۷، ۱۲:۲۱ - کلوئه ..
    زیبا...

۴ مطلب با موضوع «نقد و نظر» ثبت شده است

صفر. در پانوشت پست قبلی حرف‌هایی گذرا و خودمانی درباره‌ی مواجهه‌ی روان‌شناسی با مردم نوشتم. در پی آن نوشته و نظراتی که درموردش درج شد، در این مطلب چند نکته عرض می‌کنم. پیش از خواندن این مطلب می‌توانید سری به آن پانوشت و کامنت‌های مربوط به‌ش بزنید.

 

یک. پیشنهادات مؤکد: اگر فیلم Stonehearst Asylum (تیمارستان استون‌هرست) را ندیده‌اید، پیش از خواندن این مطلب یا با فاصله‌ی کوتاهی بعد از آن، حتماً حتماً ببینید. تماشای فیلم خیلی راحت‌تر از خواندن کتاب است، اما بالأخره «تاریخ جنون» میشل فوکو را هم بخوانید.

 

دو. این‌که برخی رفتارها طبق عقل سالم انسانی غیر متعارف، نابه‌هنجار یا آسیب‌زا هستند؛ قبول. فعلاً خطابم در مورد این رفتارها نیست، گرچه در مورد مرتکبان این رفتارها هم به نظرم باید «رفتار» را واجد نابه‌هنجاری یا چیزی شبیه به این بدانیم، نه این‌که «کسی» را که دچار چنین رفتاری است، دیوانه یا بیمار یا دچار «اختلال» خطاب کنیم و این‌گونه، انزوا یا افسردگی را هم به دردهایش بیفزاییم!

پس در این موارد حاد نیز، نابه‌هنجاری «رفتار» فرد را توصیف می‌کند و نه خودش را. رفتار او نادرست و نیازمند کنترل یا اصلاح است، اما شاید خودش نه گناه‌کار باشد و نه روانی و نه هیچ‌چیز دیگری!

 

سه. اما درباره‌ی رفتارهایی که نمود بارزی در غیرمتعارف‌بودن ندارند، گویا معیارهای کمّیِ روان‌شناسان تعیین می‌کند که فرد دچار اختلال هست یا نیست. به نظر من این روش کمّی برای چنین موضوعاتی به شدت ناکارآمد است. نه تنها در مواجهه با رفتار و روان انسان، بلکه در پزشکی هم متد کمّی‌گرا مورد نقد است. این متد رایج در پزشکی، تنها یکی از دیدگاه‌هایی است که در فلسفه‌ی پزشکی برای بیماری و درمان مطرح شده است، و منتقدان آن حرف‌هایی برای گفتن دارند. دکتر احمدرضا همتی‌مقدم، پزشک و پژوهشگر فلسفه‌ی پزشکی، در این باره می‌گفت که در کشور خود ما همین نگاه و روش باعث شده که بسیاری از بیماران، زنده از بیمارستان ترخیص نشوند! در این نگاه، انسان به مثابه‌ی یک ماشین یا برنامه‌ی کامپیوتری است که در تمامی نمونه‌هایش از یک دستورالعمل واحد پیروی می‌کند و هر چیزی که در محدوده‌ی تعیین‌شده‌ی آن نباشد، نادرست است. جالب است که این معیارها مدام در حال تغییر هستند و هر سال مرز آن جابه‌جا می‌شود! به هرحال، بحث‌های مربوط به پزشکی را فعلاً وامی‌گذاریم. به نظر می‌رسد که ناکارآمدی این نگاه درباره‌ی نفس و روان انسان خیلی بیش‌تر از پزشکی باشد، زیرا در رفتار و روان انسان، عواملی هم‌چون فرهنگ، جغرافیا، پیشینه، اطرافیان و مسائل پیرامونیِ این‌چنینی بسیار مؤثر هستند، که شاید تا این حد در مورد جسم و فیزیولوژی مؤثر نباشد. ثابتات در مورد سلامت روانی انسان به سختی قابل تعیین هستند، مگر این‌که تأثیر شدید زمینه‌های فرهنگی و پیرامونی را به کلی نادیده بگیریم. مثلاً در روان‌شناسی تجربی، آزمایشی که یک روان‌شناس در یک زمان و مکان مشخصی بر روی تعداد محدودی از انسان‌ها انجام داده، ملاک عمل برای همه‌ی روان‌شناس‌ها می‌شود و به عنوان یک نظریه در همه‌ی مکان‌ها و زمان‌ها مورد استناد قرار می‌گیرد، در حالی که -دست کم برای مسائل روانی و رفتاری- چنین مواجهه‌ای چندان قابل پذیرش نیست. در درستی همه‌ی معیارهای کمّی روان‌شناسان برای تعیین حد و مرزها، می‌توان چون و چرا کرد، و منشأ تعیین حد و مرزها را به چالش کشید. به طور کلی، به نظر می‌رسد که روگرفت از روش پزشکیِ کمّی‌گرا در روان‌شناسی، روان‌شناسان را از دیرباز تا کنون با اشتباهات زیادی مواجه کرده است.

 

چهار. چرا باید پی اختلال باشیم؟! در این مورد هم احتمالاً روان‌شناسی از روش پزشکی الگو گرفته است! اما اگر سیری در تاریخ پزشکی داشته باشیم، می‌بینیم که در همان پزشکی نیز، در دوره‌هایی دغدغه‌ی پزشکان بیش از درمان بیماران، افزایش سطح سلامت در مردم بوده است. خانواده‌هایی پزشک استخدام می‌کردند و تا زمانی که کسی بیمار نمی‌شد، به پزشک ماهانه می‌پرداختند، ولی در صورت بروز بیماری در خانواده، او را اخراج می‌کردند. وظیفه‌ی پزشک درمان بیماران نبود، بلکه حفظ سلامتی بود. این ادعا که همه‌ی آدم‌ها در طول زندگی‌شان مریض می‌شوند هم نیازمند اثبات است! در شرایطی که ما زندگی می‌کنیم عواملی که سلامت را به خطر می‌اندازد خیلی زیاد است، اما در نبود عوامل منفی، و به شرط یک سبک زندگی سالم و درست، شاید بیماری به صفر کاهش پیدا کند. حال، به نظر می‌رسد روان‌شناسی هم مشابه پزشکی امروزی در پی یافتن اختلال‌ها و افراد دچار اختلال است. به نظر من همین رویکرد، یکی از خطاهای بزرگ روان‌شناسی تجربی است. در فلسفه‌های شرقی (مثل چین و ژاپن) و غرب باستان مکاتبی را می‌بینیم (مثل تائوئیسم در چین و استویسیزم در یونان و روم) که تلاش می‌کردند سلامت روانی و آرامش را در همراهانشان تثبیت کنند و چنین فضای روانی‌ای را برای همه‌ی افراد جامعه نیز فراهم سازند. آن‌ها به دنبال اختلال نمی‌گردند و دغدغه‌ی آن را هم ندارند. بلکه به دنبال زیستِ بهتر هستند. به همه‌ی آدم‌ها از کودکی توصیه‌هایی دارند، جهان‌بینی و سبکی را برای زندگی تبلیغ می‌کنند که اساساً ابتلا به مواردی که امروزه اختلال روانی شمرده می‌شود، بسیار کاهش پیدا می‌کند. انسان‌ها در نگاه آن‌ها به مثابه‌ی نمونه‌های قابل آزمایش و تعمیم نیستند، بلکه به معنای واقعی‌تری «روان» دارند و ملزومات شأن انسانی‌شان بیش‌تر ملاحظه می‌شود. من چنین نگاهی را بیش‌تر دوست دارم؛ که دغدغه‌ی انسان متعالی (فیلسوف یا روان‌شناس به معنای عام) حفظ سلامت و آرامش مردم باشد، نه صرفاً یافتن موارد نقض، با معیارهای خطاپذیر کمّی و امثال آن.

 

پنج. فوکو در تاریخ جنون می‌گوید «تفاوت ما با دیوانه‌ها صرفاً در این است که آن‌ها در اقلیت‌اند.» البته در حال حاضر، به لطف روان‌شناسی و پزشکی معاصر، سالم‌ها هستند که در اقلیت‌اند! شاید به این خاطر که معیارها را نه عقل عرفی و نظر عمومی، بلکه عده‌ی خاص، و با معیارهایی که اساساً نمی‌تواند جهان‌شمول باشد تعیین می‌کنند. من فکر می‌کنم وقتی معیارها به شکلی تعیین می‌شود که اکثر اعضای یک مجموعه در عین زندگی متعارفی که در کنار هم دارند، نا‌متعارف شناخته می‌شوند، اعتبار معیارها خیلی قابل مناقشه و تردیدبرانگیز است.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۸
سید طه

از یک کودک بخواهید تا با مقوا و چسب و ماژیک، یک کاردستی گوشی تلفن همراه هوشمند درست کند. به احتمال زیاد از نظر طراحی محصول یادشده شباهت قابل توجهی به گوشی‌های اپل خواهد داشت! خب، حالا می‌توانید از شرکت اپل شکایت کنید که طرح آی‌فون را از کاردستی کودک یادشده تقلید کرده است!

باور نمی‌کنید؟ حالا عرض می‌کنم خدمتتان...

گویا دادگاه پکن، اپل را به خاطر کپی‌برداری از طراحی ظاهری یک گوشی زپرتی چینی که نام و نشانش را احتمالاً هرگز نشنیده‌اید، محکوم کرده و فروش آی‌فون را در چین ممنوع نموده، که ظاهر iPhone 6 را یک شرکت چینی قبلاً طراحی کرده بوده است!

واقعیت این است که اپل همواره به طراحی بسیار ساده و در عین حال زیبا اهمیت می‌داده و سادگی از اصول طراحی او بوده است؛ دقیقاً همان نکته‌ای که اغلب طراحان صنعتی از آن می‌گریزند تا محصولات چشم‌گیرتری طراحی و تولید کنند. شاید اصلاً یکی از رازهای جذابیت اپل همین طراحی ساده و موقرش باشد. در هر صورت طرح ظاهری آن، هیچ پیچیدگی خاصی ندارد، و هیچ‌وقت هم نداشته است. به راستی این طراحی ساده‌ی ساده، این تخته‌ی بی‌هیچ‌ آرایه‌ و خم و قوس، اَپل مثلاً چه چیزش را خواسته باشد از دیگری تقلید کند؟! (اصلاً شما اگر ببینید، شباهت آن گوشی چینی به اپل همان‌قدر است که شباهت همه‌ی گوشی‌های همراه دیگر به هم‌دیگر!)

 

احتمالاً نکته را گرفته‌اید! توجه دارید که چین برای اَپل -صرفاً- در خود چین تعیین تکلیف کرده و این‌طور نبوده که به دادگاه جهانی شکایت کرده باشد.
بله، به نظر می‌رسد مسئله آن‌جاست که -هرچه باشد- اَپل سومین فروشنده‌ی گوشی تلفن همراه در چین بوده، و یک برند خارجی است، و -اگرچه در خود چین مونتاژ می‌شود- به هر تقدیر عرصه را بر طراحان صنعتی و مهندسان کشورش تنگ می‌کند، و مشتی ارز را نیز از آن کشور خارج می‌سازد.

و چین مثل ایران نیست که وقتی تولیدکننده‌ی داخلیش دست و پا می‌زند، هم‌چنان بیلبوردهای شهرهایش پر از طرح‌های تبلیغاتی برند1های بیگانه باشد2؛ و تعرفه‌های واردات در مناطق آزاد و عدم کنترل درست و درمان ورود کالا؛ گوشی‌های قاچاقی و محصولات خارجی را به مصاف دسترنج مردم کشورش بکشاند، و تولیدکننده‌ی داخلی را به خاک سیاه بنشاند.

 


1- «بنده از این کلمه‌ی برند هم خیلی بدم می‌آید.» رهبر معظم انقلاب.

2- ولو برندهایی که در داخل مونتاژ می‌شوند! طراحی بومی و تولید داخلی -هرچند حداقلی باشد- از مونتاژ محصولی که همه چیزش وابستگی است بهتر است. عرض کردم که چین خودش مونتاژ کننده‌ی آی‌فون است. فتأمل جیّداً.

* فکر نمی‌کنم عنوان نیازی به توضیح داشته باشد. این‌بار هم که مال همسایه واقعا غاز است، آمده‌اند که همسایه غاز را از روی مرغ آن‌ها کپی برداری کرده!

+ پیوند این خبر در خبرآنلاین

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۵ ، ۱۴:۵۷
سید طه

دیداری داشتیم با محمدحسین باطنی. دانش‌‌آموخته‌ی کارشناسی مهندسی کامپیوتر از دانشگاه صنعتی شریف و دکتری علوم کامپیوتر از دانشگاه پرینستون، که هم اکنون پژوهشگر ارشد دفتر نیویورک گوگل است.

از میان انبوه حرف‌های شنیدنی و تأمل‌برانگیزش، دو نکته‌ی جالب را درباره‌ی دانشگاه پرینستون نقل می‌کنم:

 

اول این‌که در پرینستون حضور هرگونه مراقبی سر جلسات امتحان ممنوع و خلاف مقررات است.  دانشجوها موظفند یک عبارت خاص را بالای برگه‌ی هر امتحان، با دست‌خط خود بنویسند و امضا کنند، عبارتی که در آن به شرفشان قسم می‌خورند که هرچه در این برگه نوشته‌اند آموخته‌ها و دانسته‌های خود آن‌هاست. اگر نوشتن این عبارت را فراموش کنند، برگه‌ی امتحانی‌شان به هیچ‌وجه تصحیح نخواهد شد. این، تنها اقدامی است که دانشگاه برای جلوگیری از تقلب انجام می‌دهد.

جالب است که حتی استاد هم اجازه‌ی حضور سر جلسه‌ی امتحان را ندارد؛ چون اگر باشد، به هرحال نوعی مراقب به حساب می‌آید. حال اگر برای دانشجویی در برگه‌ی سؤال ابهامی وجود داشته باشد، می‌تواند در حین برگزاری امتحان به دفتر استاد مراجعه کند و سؤالش را بپرسد و بازگردد، و اگر برای کار ضروری دیگری هم نیاز به خروج پیدا کند، می‌رود و برمی‌گردد. اصلاً هیچ مراقبی وجود ندارد که بخواهد به دانشجو برای رفتن یا نرفتن اجازه بدهد.

حال اگر به هر طریقی -به رغم عدم مراقبت و سخت‌گیری دانشگاه- تخلفی از سوی دانشجویی ثابت شود، برخوردهایی جدی -هم‌چون اخراج از دانشگاه- را در پی خواهد داشت.

 

این روش، مرا به یاد منش قضایی شریعت اسلامی می‌اندازد. به نظرم شبیه است به مصادیق متعددی که در سیره‌ی معصومین شنیده‌ایم، حاکی از این‌که اسلام در مواردی که آسیب خطای فرد متوجه جامعه نیست، هیچ اصراری به تجسس و اتها‌م‌زنی و کشف فسق پنهان ندارد. برای مثال احکام زناکار را نگاه کنید، اصلاً وضعیت طوری است که انگار می‌خواهد نتیجه به نفع زناکار تمام شود! یعنی شرایط اثبات جرم و احکام مربوط به شاهدان و دیگر موارد، در وهله‌ی اول -به جای مچ‌گیری و اصرار بر تنبیه- همه در جهت کتمان مسئله است؛ اما اگر با وجود این اغماض، خطای کسی اثبات شود، لازم است مجازات اسلامی در موردش اجرا شود، که بسیار هم جدی است و شوخی هم برنمی‌دارد.

 

به دانشگاه برگردیم. من فکر می‌کنم برخورد این‌چنینی پرینستون یک روش کاملاً اسلامی، تقوا محور و مبتنی بر اعتماد است، که بازدارندگی درونی ایجاد می‌کند. به دانشجو می‌گوید قسم خودت را بیش‌تر از گزارش‌های هر مراقبی و تصویرهای هر دوربینی قبول دارم. دانشگاه از اول این را به دانشجویش القا می‌کند که مثلاً «یک پرینستونی دروغ نمی‌گوید، یک پرینستونی تقلب نمی‌کند، یک پرینستونی به مراقب نیازی ندارد، چون یک پرینستونی خودش مراقب خودش هست».

 

حالا به راستی این روش بیش‌تر در کاهش تقلب‌ها و افزایش حس مسئولیت تأثیر دارد یا روش‌های مچ‌گیرانه و بچه‌گانه‌ی دانشگاه‌های کشور ما؟ واقعاً کدام برازنده‌ی دانشگاه‌های اسلامی است؟ نه، انصافاً؟! به نظر من که پاسخ واضح است!

 

اما نکته‌ی دوم مربوط می‌شود به هویت‌بخشی دانشگاه به دانشجوها و تلاش برای ایجاد علقه‌ای در دل دانشجویان نسبت به دانشگاه. پرینستون با دانشجویش طوری رفتار می‌کند که پس از پایان تحصیلات، خود را مدیون دانشگاه بداند و همه‌جا از دانشگاه به خاطر خوبی‌هایش به نیکی یاد کند. اصلاً -به قول محمدحسین باطنی- بخشی از هزینه‌های دانشگاه از طریق کمک‌های فارغ التحصیلان گذشته تأمین می‌شود. برای نمونه، یک هنگ‌کنگی هر سال مبلغ قابل توجهی به این دانشگاه آمریکایی کمک مالی می‌کند. چرا؟ چون وقتی دانشجوی آن‌جا بوده، دوره‌ای خاطره‌انگیز و به یادماندنی از تحصیل در خاطرش به جای مانده و حالا خودش را مدیون می‌داند. دانشجویان دانشگاه‌های آمریکا، به واسطه‌ی نام و نمادها هم که شده، دانشگاهشان بخشی از هویت آن‌هاست. دوستش دارند و حتی نسبت به آن عِرق پیدا می‌کنند، و در نتیجه با افتخار برای سربلندی‌اش زحمت می‌کشند.

 

کافی است! بی‌هیچ حرف اضافه‌ای، این‌ها را می‌گذارم کنار انبوه واگویه‌ها و دردل‌هایی که از دانشجوهای بهترین دانشگاه‌های تهران شنیده‌ام، که گویی می‌خواهند از دانشگاه‌هایشان فرار کنند و هرگز به آن بازنگردند، تا مبادا تلخی‌های خاطرات بی‌توجهی‌ها و سهل‌انگاری‌ها و گیر و گورهای بیهوده و نادیده‌گرفتن‌های چیزهای مهم و اهمیت‌دادن به چیزهای پیش‌ پا افتاده و امثال آن برایشان تازه شود.

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۰۷:۲۴
سید طه

باز هم قسمتم شد قدمی بگذارم در کوچه‌ی نادر ابراهیمی، در همان محله‌ی باصفای ادبیات معاصر. این بار سر سفره‌ی نوشته‌ای که اگرچه ‌به‌قدر یک نویسنده‌ی کاردرست و مشهور امروز عمر دارد، اما چنان زنده‌ و روان است که گویی برای من نوشته‌شده و نه حتی برادر بزرگ‌ترم، با زبانی که برایم هیچ بوی قدمت نمی‌دهد و تنها تازگی دارد و طراوت، دوست‌داشتنی است و خواندنی.

و چه رازهایی را که باید از تار و پود واژه‌های نادر کشف کرد...! او چه می‌کند که من ساعت‌ها شیفته‌ و خاموش، در گوشه‌ای می‌نشینم و چشم‌هایم را با عجله پی کلمه‌هایش می‌دوانم که نکند دیر به پایانش برسم یا فرصت برای خواندن همه‌اش کم‌ آورم. و وقتی کسی مرا در چنین حالی می‌بیند نگاهِ - به خیال خودش - عاقل اندر سفیهی می‌اندازد و می‌پرسد که چه می‌خوانی؟ و می‌گویمش که زندگی‌نامه‌ی فلانی یا چیزی شبیه به آن. و او - بدون آن که مرا به این گندگی پای کتاب ببیند - سری به چپ و راست تکان می‌دهد و می‌پرسد: در این دوره‌ و زمانه هیچ آدمی پیدا می‌شود این‌ها را بخواند؟!

نادر ابراهیمی در ابن‌مشغله و سیزده‌سال بعدش ابوالمشاغل، زندگی پرمشغله و - به بیان درست‌تر- قصه‌ی شغل‌هایش را روایت می‌کند. و این روایتی است که به خیال آن عده از عاقلان، خواندنش را چه فایده؟ اما چه می‌دانند که در سطرهای ردیف و موقرش، چه‌قدر واژگان به وسواس گزینش شده‌اند و چه‌قدر با احتیاط هم‌سایگانشان را انتخاب کرده‌اند؟ و چه می‌دانند که او چه تجربه‌ها از سال‌های جوانی در لابه‌لای این سطرها باقی گذاشته‌است، برای منی که بیش از نیم‌قرن دیرتر از او چشم به دنیا بازکرده‌ام و هنوز سرد و گرم زمستان‌های سخت و تابستان‌های داغ را نچشیده‌ام؟

اگر از من بپرسی، می‌گویم که هر جوان جویای کاری، واجب است ابن‌مشغله را بخواند، خاصه اگر مثل من یا مثل دوستانم یا مثل خود نادر، دغدغه‌ی فرهنگ داشته‌باشد و قلم را دوست(حذف فعل به قرینه!). و ابوالمشاغل را هنوز نخوانده‌ام که نظری بدهم.

ابن مشغله را لطافت روایتش، از آن‌چه برخی دنیادیدگان، خشک و بی‌روح بیان می‌کنند تا پند بگیریم، متمایز می‌کند. ابن مشغله دوست توست، برادری است که دستت را می‌گیرد و با خودش می‌بردت به دوران دشواری‌ها و تجربه‌هایش. او هرگز نمی‌خواهد مثل یک پدربزرگ یا ریش‌سفید نصیحتت کند که فرزندم، دنیا چنین است و روزگار با تو چنان خواهدکرد. می‌گویدت که برای من این‌طور بود. شاید برای شما هم اتفاق بیفتد!

از ابن مشغله چیزهای زیادی آموختم. تجربه‌هایش برای هم‌چو من‌ی - حداقل هم‌چو من‌ی - کمک‌های بسیار می‌کند و عزم‌های مستحکم دوران کودکی‌ام را باز به یادم می‌آورد. - همان‌هایی که برخی‌شان را بر سر غفلت، دم در دانشگاه همراه اشیای ممنوعه به نگهبانی تحویل دادیم- !

ابن‌مشغله فقط روایت و خاطره نیست. مثلاً جملات قصاری هم دارد، از همان‌دست که می‌خواهی قاب کنی و بزنی به دیوار اتاق. انگار درس‌های زندگیش را در آن‌ها خلاصه‌کرده و البته باز هم آن‌قدر به‌جاست که صمیمیت را از نوشتار نمی‌رباید و بار سنگین تکلف بر دوشش نمی‌نهد. هم‌چنان برادرانه‌ و صمیمی! هر جا سیْرِ کلامش حاشیه‌‌ای طلبیده، طلبش را اجابت کرده. لابه‌لای روایت و خاطره، درددل هم گفته‌است، نقد هم کرده‌است، زبان به گلایه گشوده‌، یا مثلاً از هم‌سرش تقدیرکرده‌ و اوصافی از فرزانه‌ی زندگیش گفته و بزرگش داشته‌است. و حرف‌هایی که در این حاشیه‌ می‌زند، مصرّم می‌کند که اگر هم‌سری گزیدم، همان روزهای اول به خواندن این کتاب ترغیبش کنم!

سخن بسیار است، شاید اگر پیش‌تر بروم، نقدهایی هم بیاورم و تذکر دهم که اگر پای حرف‌های ابن‌مشغله نشستید، به نظر من باید به چیزهایی توجه داشته‌باشید و آن چیزها را شرح دهم. باشد برای فرصتی دیگر. اگر خدا بخواهد و...

 

 


تذکر: مطالبی که بعد از خواندن کتابی، درباره‌اش می‌نویسم، خواسته یا ناخواسته، از قلم کتاب تأثیر گرفته‌است. گوشه‌های از لحن این نوشتار هم وامی است از ابن‌مشغله.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۲ ، ۰۱:۳۱
سید طه