زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

۳۷ مطلب با موضوع «درنگ :: تلنگر» ثبت شده است

می‌گفت: طرف هنوز در پیش‌گیری یا حل تنش میان همسر و مادرش راه به جایی نمی‌برد، هنوز بلد نیست با هم‌نوعش درست ارتباط برقرار کند، بلد نیست به دوست و خانواده‌اش به شکل مقبولی توجه و ابراز محبت کند، از این‌که هر از گاهی احوالی از در و همسایه و خویش و قوم و دوست و آشنا بپرسد، غفلت می‌کند؛ بعد وقتی ازش می‌پرسی دغدغه‌هایت چیست، می‌گوید «پیچ تاریخی نظام و برپایی تمدن با شکوه اسلامی»!

 

می‌گفت: اگر راست می‌گویی، پیش از همه، راه‌حلِّ درست‌‌وحسابیِ مشکلات خودت را پیدا کن. وقتی توانستی گرفتاری‌های خودت را درست بشناسی، بفهمی، چاره کنی و از پسش بربیایی، آن‌وقت به حل مشکلات دیگران هم فکر کن. وقتی چاره‌ی گرفتاری‌های خُردِ شخصی خودت را بلد نیستی، بیخود به حل کلان‌مشکلات بزرگ اجتماعی و اقتصادی و سیاسی فکر نکن، که در آن صورت فقط داری یک مشت شعارِ مفت می‌دهی و جهان را بیهوده از سر و صداهای بی‌خاصیت پر می‌کنی! اما وقتی فهمیدی درد خودت چه‌طور دوا می‌شود، در گام بعدی به بغل‌دستیِ دچار همین مسئله هم راه‌کارِ مؤثر پیشنهاد می‌دهی، و کم‌کم روش حل مسئله و چاره‌ی مشکلات بزرگ‌تر و همه‌گیرتر را به شکلی می‌آموزی که شعارهای غرّا و آتشین ولی توخالی نباشد، و راستی‌راستی راهی بگشاید...

 

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۹:۵۱
سید طه

اگر از من در مورد مستحبات روز عید غدیر -و نیز دیگر ایام خجسته‌ی این‌چنینی- بپرسید، اصرار دارم به یکی از اعمال پرفضیلت و مهم اعیاد سعید اشاره و بر آن تأکید کنم که غالباً هم در منابع از قلم افتاده و یا -شاید هم- به خاطر شدت وضوح از بیانش صرف نظر شده، و آن، شاد بودن است :)

بله؛ شادی، خوشحالی! شاد و با نشاط بودن، و انتقال این شادی و نشاط به دیگرانی که در این روز می‌بینیدشان. فکر می‌کنید که کم کار بزرگ و با ارزشی است؟ من که فکر می‌کنم خیلی بزرگ و با ارزش باشد! فکر هم نمی‌کنم خیلی طاقت‌فرسا باشد! با قصد قربت خوشحالی کنید، و به نیت خیرات و مبرّات دیگران را هم بخندانید و شاد بگردانید.
آقا، شاااد باشید و خوشحااال، و دیگران را هم شاااد کنید و چی؟ بله! خوشحااااال!
شاد کردن دل مؤمن و زدودن زنگار خستگی و غم از دل و رویش، کار کمی نیست. در کار خیر پیش‌قدم باشیم. لطفاً.

 

مهم: البته این را هم بگویم که، در عین این شادی، نمی‌شود چشم پوشید از دردهایی که این روزها، فاجعه‌ها و جنایت‌های بزرگ، بر دل آدم‌ می‌نشاند. اما نکته‌ی مهم این‌جاست که اگر کسی توانایی شاد بودن در فرصت‌های شادی را نداشته باشد، گمان نمی‌کنم تکاپویی هم داشته باشد برای چاره‌کردن دردهایی که رنجش می‌دهند. دردمند پرنشاط به پا می‌خیزد، ولی افسرده‌ای که دل به حزن سپرده باشد و فجایع، قدرتش را برای ابراز هیجانات زایل کرده باشد، چندان امیدی نیست که کاری هم از دستش برآید. دردها نباید نشاط را یک‌سره براندازد و همه‌‌ی وجود انسان را گرد فسردگی بپراکند. البته که شادی و نشاط با دردمند بودن قابل جمع است، و در شرایط کنونی، این تلفیق ارزشمند، مهم و ضروری به نظر می‌رسد.

 


+ دوستان عزیز! در مورد عیدی، لطفا به عنوان و پانوشت پست قبلی (یعنی این) مراجعه، و اگر هم نظری داشتید، بفرمایید. عید همه مبارک :)

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۳۰
سید طه

«حیف، و صد حیف! این ماه عزیز هم به پایان رسید. چه‌قدر حسرت‌بار است وقتی نگاه می‌کنم و می‌بینم از چه چیز ارزشمندی چه‌قدر غافل بوده‌ام! گویی در یک چشم بر هم زدن گذشت و حالا فقط چند ساعت تا برچیده شدن این سفره‌ی بی‌بدیل باقی مانده. حیف، و صد حیف! چه فرصت‌ها که در این ماه از دست دادم. چه شب‌ها و سحرهایی که مفت از کفم رفت و قدر ندانستم. چه معلوم است که سال بعد زنده باشم یا نباشم؟!...»

وجداناً یک دقیقه فرض بگیر روز آخر ماه رمضان است.
احتمالا جمگلی داریم از این‌جور حرف‌ها می‌زنیم. نه؟!

خب چه کاری است؟ چرا از همین اول جوری در این ماه عمل نکنیم که آخرش در دلمان این حرف‌ها نباشد؟!
بله،‌ قبول دارم که بعضی فرصت‌ها آن‌قدر خوب است که هرچه‌قدر هم استفاده کنی باز حسرت به دل داری، اما بالاخره اگر حواسمان جمع باشد، می‌شود لااقل این حسرت و کوتاهی‌ها را تا جایی که ممکن است کاهش داد.

پس بیا خدایی مواظب باشیم و کاری کنیم که روزهای آخر ماه مبارک، به جای آن حرف‌ها، حرف دلمان از این جنس باشد:
«الحمدلله که ماه رمضان امسال را بیش از سال‌های قبل قدر دانستم، و بیش‌تر بر خودم مراقبت کردم،‌ و بیش‌تر هوای قلبم را داشتم و کم‌تر هوای نفسم را محل گذاشتم. خدا را شکر که با قرآن بیش‌تر انس گرفتم و از شب‌های کم‌نظیرش در حد توانم استفاده کردم. خدا را شکر که به هرچیزی که وظیفه‌ام می‌دانستم، عمل کردم و کوتاهی نکردم...»

 

+ برای هم‌دیگر دعا کنیم.

 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۷
سید طه

نمی‌خواهم از همین اول سرِ سخت‌گیری بگذارم و حال شما را بگیرم، ولی احتمالاً اگر بخواهی خیلی حواست جمع باشد، باید بدانی که وقتی بعد از یک سال، موقع خواندن «یا علیُّ یا عظیم» و «اللهم أدخل علی أهل القبور السرور» بغضی در گلوت و اشکی پای چشمت می‌نشیند، شاید صرفاً یک حس نوستالوژیک طبیعی نسبت به جو خاطره‌انگیز این ماه باشد و هیچ ارزش معنوی‌ای نداشته باشد.


أیضا زمانی که چشمت به گنبد طلایی می‌افتد و أمثال ذلک.

 

 

 

+ ماه خوبِ خدا برای همه‌مان مبارک باشد ان‌شاءالله. دعا برای هم‌دیگر را فراموش نکنیم.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۶
سید طه

سلام
سال نو بر شما مبارک.
به بیان رساتر، سال نو برایتان «پر برکت» باشد ان‌شاءالله.

می‌گویند دم تحویل سال به هر حالی و کاری که مشغول باشی، تا آخر سال به همان حال و همان کار می‌گذرد! شنیده‌اید؟! از آن حرف‌هاست! نمی‌دانم این باورها را مردم از کجایشان در می‌آورند. سال 1395 برای من سال پر خیر و برکتی بود. سال خوبی بود در مجموع. دست‌کم از سال‌های قبلش بدتر نبود! اما به عکس همه‌ی سال‌های گذشته‌اش، که من به همراه خانواده می‌رفتم در مسجد چسبیده به امامزاده‌ی بزرگ شهر یا به همراه دوستان به فضا یا منطقه‌ای که حس و حال معنوی داشته باشد، و لحظات متصل به سال‌تحویل را به عبادت و دعا مشغول می‌شدم، لحظه‌ی تحویل سال 1395 را در اعماق خواب به سر می‌بردم. وقتی بیدار شدم دیدم دفعه‌ی قبلی که بیدار بودم پارسال به حساب می‌آمده. اولش دمغ شدم. به نظر خودم این دمغ‌شدن صرفاً ناشی از ترک عادت بود و نه حاصل یک مواجهه‌ی عقلانی و فکر شده با موضوع! پس سعی کردم قدری به موضوع فکر کنم و با آن مواجهه‌ای عقلانی‌تر داشته باشم! گفتم خب، حالا که لحظه‌ی تحویل سال را در خواب بودم، باید کاری کنم که -لا اقل- به خودم ثابت شود که اگر لحطه‌ی سال تحویل خواب باشیم، آن سال می‌تواند سالی پر از بندگی خدا و موفقیت باشد! پس -جدی‌تر از سال‌های قبلش- «تصمیم» گرفتم که «تلاش» کنم تا سال بهتری را برای خودم رقم بزنم.

بله. چیزی که مهم است این است که تو چه کار می‌کنی! لحظه‌ی تحویل سال هم صرفاً یکی از لحظات عمر تو و یکی از لحظات سال پیش روی توست، شبیه بقیه‌ی لحظه‌هایش. تک‌تک این لحظات به اندازه‌ی همان لحظه‌ی تحویل سال ارزش دارند. لحظه‌ی تحویل سال ارزش بیش‌تری ندارد. باید تک تک لحظه‌ها را قدر دانست. لحظه‌ی تحویل سال از این جهت که بهانه دست تو بدهد برای یاد خدا، خیلی خوب است. اما این‌که یاد خدا منحصر شود به همان لحظه‌هایی که بهانه دستت می‌دهد، خیلی بد است! این که تعطیلات نوروز بهانه برای دید و بازدید باشد چیز بدی نیست. بد این است که برای بعضی‌ها اگر هفته‌ی بعد از تعطیلات نوروز طایفه دور هم جمع شوند، همه‌شان شگفت‌زده می‌شوند!

اگر لحظه‌ی تحویل سال را به کار خوبی مشغول بوده‌اید، این لحظه به صورت خودکار در تمام سال شما تکثیر نخواهد شد، و اگر هم به کار خوبی مشغول نبوده‌اید، باز هم هیچ اثری در بقیه‌ی سال شما نخواهد داشت. لحظه‌های عمر ما در کف خود ماست. خودمان باید تک‌تکشان را قدر بدانیم و تک‌تکشان را به بهترین کارهایی که می‌توانیم اختصاص دهیم. هر لحظه‌ای را که برای تحول حالمان به احسن الحال غنیمت بشماریم، و از خدا بخواهیم که آن لحظه را برایمان لحظه‌ی یک دگرگونی مثبت در ما قرار دهد، آن لحظه می‌تواند برایمان لحظه‌ی تحویل سال یا یک لحظه‌ی طلایی در زندگی باشد.

پس،

سالتان پر از لحظه‌‌‌های تحویل سال! wink

 

در پایان این را هم بگویم که به نظرم برای یک مسلمان، شب قدر به تحویل سال شباهت بیش‌تری دارد تا موعد سررسید یک دور گردش زمین دور خورشید. اگرچه -باز هم می‌گویم- بهانه برای کار خیر و بندگی و بهتر شدن، هر چیز و هر جا که باشد خوب است. فقط هیچ‌وقت نباید جای چیزها را با هم عوضی گرفت. نباید وسیله و هدف جایشان عوض شود. نباید راه‌ها با مقصدها اشتباه گرفته شوند و اصل‌ها جایشان را به حواشی بدهند. اگر این‌طور باشد به لحظه‌ی تحویل سال نه بیش از آن چه که باید، اهمیت می‌دهیم و نه کم‌تر از آن.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۰۵
سید طه

با خودم فکر می‌کنم چه‌قدر خوشبختیِ آن گل‌فروش آس و پاس سر چهارراه غبطه‌برانگیز است، وقتی از صبح تا شب دست‌هایش پر است از دسته‌های نرگس. وقتی از صبح تا شب دست دور کمر نرگس‌ها حلقه می‌کند، و هر وقت دلش بخواهد می‌تواند گلبرگی از آن‌ها را ببوسد، یا جرعه‌ای رایحه‌شان را ببوید، یا سیر به زرد و سپید ظریف و لطیفشان زل بزند و تماشایشان کند... زندگی کنار نرگس‌ها، زندگی به بهانه‌ی نرگس‌ها، زندگی با بوی نرگس‌ها، و زندگیِ تنیده با لب‌خند نرگس‌ها کم رشک‌برانگیز است؟!

 

اما کمی بعد، کمی بیش‌تر که نگاه می‌کنم، نظرم برمی‌گردد! با خودم فکر می‌کنم که نه تنها وضع آن گل‌فروش سر چهارراه، که وضع صاحب گل‌فروشی با کلاسِ بالاشهر هم، چه‌قدر تأسف‌انگیز است وقتی این همه زیبایی را دیگر نمی‌بیند، و لذتی را که چنان در آغوش دارد و محکم در دست فشرده، دیگر نمی‌چشد؛ و رنگ‌های لطیف و مهربان نرگس، دیگر به چشمش نمی‌آید؛ و مشامش بوی دود خفه‌کننده‌ی ماشین‌ها را از عطر مست‌کننده‌ی نرگس فرق نمی‌گذارد؛ و تکرار، در یک تراژدی غم‌‌بار و حزن‌انگیز، او را به دردِ همه‌گیرِ «عادت‌کردن» دچار کرده..

 

●●●

شاخه‌ای نرگس می‌خرم، جلوی صورتم می‌گیرم، می‌بویمش، و خوب نگاهش می‌کنم..

«نرگس! خوش به حال تنفسی که معطر شود به بوی تو؛

حیف باشد بوی تو عادی شود..»

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۴۴
سید طه

وای! نمی‌دانی چه‌قدر زیبا و خفن بود! عالی بود! این‌قدر دل‌ربا و هیجان‌انگیز بود که نمی‌دانم چه‌طور می‌خواهم چهارتا کلمه کنار هم بگذارم و توصیفش کنم! اصلاً مگر می‌شود توصیفش کرد؟ باید خودت بودی و می‌دیدی. از بس پر شده بودم از شعف و شور، می‌خواستم شصت‌متر بالا بپرم! می‌خواستم فریاد بزنم، داد بزنم و از شدت خوش‌حالی(یعنی خوشیِ‌حال)، اصلاً روی دست‌هایم راه بروم! اما آرامش غلیظی در فضا بود که باعث می‌شد ساکت باشم و با تحیر و ذوق‌زدگی فقط نگاه کنم و نگاه کنم. نگاه کنم و حظ کنم و کیف کنم و لذت ببرم...

می‌دانی؟ نمی‌دانی که!

برگ‌های سرخ و زرد چنار، از آن بالا، از شاخه جدا می‌شدند، بعد همین‌طور یکی‌یکی روی دست‌های باد می‌رقصیدند و آرام‌آرام بر فرش باران‌خورده‌ی زمین فرود می‌آمدند. وای! خدای من! انگار داشتند از آسمان نازل می‌شدند! انگار زمین دست به سویشان دراز کرده و منتظر بود تا بعد از مدت‌ها محکم در آغوششان بکشد. حالا فکر کن، این وسط گاهی هم یک نسیمی می‌وزید و چندتایشان را که هنوز نم نکشیده بودند و سبک‌تر بودند، از زمین بلند می‌کرد و در هوا پرواز می‌داد. می‌چرخیدند و بالا و پایین می‌رفتند. هم‌دیگر را صدا می‌کردند و از آن بالا، پروازشان را به رخ دوستانشان می‌کشیدند. ولی آن‌ها هم که خیس شده‌بودند صفایی داشتند برای خودشان، سفت چسبیده بودند به بغل زمین و داشتند با زمین خوش و بش می‌کردند. انگاری که زمین ماه‌هاست چشم دوخته به آن‌ها و برایشان دست تکان داده و هی چشمک زده و هی آن‌ها ناز کرده‌اند، تا بالاخره پاییز آمده و فصل وصالشان فرا رسیده و حالا هم‌آغوش شده‌اند...

خیلی حال همه‌شان خوب بود. هم درخت‌ها خوشحال بودند، هم برگ‌ها. شاید حس خوشایند درخت‌ها، سرِ سبک‌باری‌شان بود پس از ادای امانتشان به زمین؛ و حالا کم‌کم بین خودشان زمزمه‌های استقبال از زمستان را پچ‌پچ می‌کردند و هیجان روزهای برفی پیشِ رو را به یاد هم‌دیگر می‌آوردند. خلاصه همه شاد بودند و سرمستانه با هم بازی می‌کردند. شور و غلغله‌ای به پا بود در آن سکوت و سرما...

می‌بینی؟ درخت وقتی معرفت داشته باشد، پاییز هم برایش -عین بهار- پر از خوشی و شادی است. برگ، وقتی معرفت داشته باشد، هر اتفاقی که بیفتد برایش شیرین است. خدای من! چه‌طوری بگویم از موج‌موج و گلوله‌گلوله حالِ خوبی که از این همه خوشحالی باد و باران و برگ و شاخه‌ها به قلبم سرازیر می‌شد...؟!


نبودی ببینی که! حالا من هی بگویم، چه فایده‌ دارد؟!

چی؟ تا به حال شانصدبار از این چیزها دیده‌ای؟ خب، که چی حالا مثلاً؟ یک اتفاق عادی بوده؟ یعنی چه عادی بوده؟ مگر هر چیزی پرتکرار باشد عادی هم هست؟ مگر هر چیزی همه‌جای زمین باشد، دیگر نمی‌تواند پُر باشد از زیبایی و عظمت و هیجان؟ این‌ها چه حرف‌های مسخره‌ای است که می‌زنی؟! اصلاً به‌م  برخورد! یعنی واقعاً فکر می‌کنی این صحنه‌ی عجیب، این نمایش بی‌نظیر با‌شکوه، این همه زیبایی در هم تنیده، این‌ها همه ساده و معمولی و پیش‌ پا افتاده هستند؟ واقعاً این‌طور فکر کنی و من هم عمیقاً برایت متأسف نباشم؟! مگر می‌شود؟!

رفیق، خوشبختی یعنی دیدن همین‌ها، یعنی لذت‌بردن از همین‌ها؛ که البته همین‌ها خیلی چیزهای بزرگی هستند. چشم‌هایت را باز کن! نگاه کن به آیه‌ها. نگاه کن به زیبایی بی‌همتای این آیه‌های دیدنی، و آیه‌ها را هزار بار برای قلبت مرور کن و زمزمه کن...

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۴:۱۴
سید طه

یا گرفتار سرگرمی‌ها،

یا سرگرم گرفتاری‌ها؛

 

چه سرگذشت اندوه‌باری!

۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۶:۰۰
سید طه

دختر جوان به حرف‌های همسرش گوش نمی‌داد، و لابد همه به او حق می‌دادند؛ چون که همسرش در حق او به قدر کافی محبت نمی‌کرد.

پسر جوان در حق همسرش به قدر کافی محبت نمی‌کرد، و لابد همه به او حق می‌دادند؛ چون که همسرش به حرف‌های او گوش نمی‌داد.

 

این دور باطل ادامه پیدا کرد؛ و پس از اندکی، خط قرمز بطلان کشید بر خوشبختیِ نهان‌شده پشت فداکاری‌هایی که زیر دست و پای غرور و خودخواهیِ ناشی از بی‌عقلی جان‌باخته بودند.

و تمام.

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۵ ، ۰۷:۱۹
سید طه

نخستین اصلی که در هر پژوهش بنیادین باید دانست

-حتی پیش از بداهت امتناع اجتماع نقیضین-

این است که «فاقد شیء مُعطی شیء نمی‌شود».

 

بله. بی‌مایه فطیر است آقا.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۲۲:۴۴
سید طه

از یک کودک بخواهید تا با مقوا و چسب و ماژیک، یک کاردستی گوشی تلفن همراه هوشمند درست کند. به احتمال زیاد از نظر طراحی محصول یادشده شباهت قابل توجهی به گوشی‌های اپل خواهد داشت! خب، حالا می‌توانید از شرکت اپل شکایت کنید که طرح آی‌فون را از کاردستی کودک یادشده تقلید کرده است!

باور نمی‌کنید؟ حالا عرض می‌کنم خدمتتان...

گویا دادگاه پکن، اپل را به خاطر کپی‌برداری از طراحی ظاهری یک گوشی زپرتی چینی که نام و نشانش را احتمالاً هرگز نشنیده‌اید، محکوم کرده و فروش آی‌فون را در چین ممنوع نموده، که ظاهر iPhone 6 را یک شرکت چینی قبلاً طراحی کرده بوده است!

واقعیت این است که اپل همواره به طراحی بسیار ساده و در عین حال زیبا اهمیت می‌داده و سادگی از اصول طراحی او بوده است؛ دقیقاً همان نکته‌ای که اغلب طراحان صنعتی از آن می‌گریزند تا محصولات چشم‌گیرتری طراحی و تولید کنند. شاید اصلاً یکی از رازهای جذابیت اپل همین طراحی ساده و موقرش باشد. در هر صورت طرح ظاهری آن، هیچ پیچیدگی خاصی ندارد، و هیچ‌وقت هم نداشته است. به راستی این طراحی ساده‌ی ساده، این تخته‌ی بی‌هیچ‌ آرایه‌ و خم و قوس، اَپل مثلاً چه چیزش را خواسته باشد از دیگری تقلید کند؟! (اصلاً شما اگر ببینید، شباهت آن گوشی چینی به اپل همان‌قدر است که شباهت همه‌ی گوشی‌های همراه دیگر به هم‌دیگر!)

 

احتمالاً نکته را گرفته‌اید! توجه دارید که چین برای اَپل -صرفاً- در خود چین تعیین تکلیف کرده و این‌طور نبوده که به دادگاه جهانی شکایت کرده باشد.
بله، به نظر می‌رسد مسئله آن‌جاست که -هرچه باشد- اَپل سومین فروشنده‌ی گوشی تلفن همراه در چین بوده، و یک برند خارجی است، و -اگرچه در خود چین مونتاژ می‌شود- به هر تقدیر عرصه را بر طراحان صنعتی و مهندسان کشورش تنگ می‌کند، و مشتی ارز را نیز از آن کشور خارج می‌سازد.

و چین مثل ایران نیست که وقتی تولیدکننده‌ی داخلیش دست و پا می‌زند، هم‌چنان بیلبوردهای شهرهایش پر از طرح‌های تبلیغاتی برند1های بیگانه باشد2؛ و تعرفه‌های واردات در مناطق آزاد و عدم کنترل درست و درمان ورود کالا؛ گوشی‌های قاچاقی و محصولات خارجی را به مصاف دسترنج مردم کشورش بکشاند، و تولیدکننده‌ی داخلی را به خاک سیاه بنشاند.

 


1- «بنده از این کلمه‌ی برند هم خیلی بدم می‌آید.» رهبر معظم انقلاب.

2- ولو برندهایی که در داخل مونتاژ می‌شوند! طراحی بومی و تولید داخلی -هرچند حداقلی باشد- از مونتاژ محصولی که همه چیزش وابستگی است بهتر است. عرض کردم که چین خودش مونتاژ کننده‌ی آی‌فون است. فتأمل جیّداً.

* فکر نمی‌کنم عنوان نیازی به توضیح داشته باشد. این‌بار هم که مال همسایه واقعا غاز است، آمده‌اند که همسایه غاز را از روی مرغ آن‌ها کپی برداری کرده!

+ پیوند این خبر در خبرآنلاین

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۵ ، ۱۴:۵۷
سید طه

آزاده باش،

که نه به این به‌چشم‌آمدن‌ها دل ببندی،

و نه از این ازچشم‌افتادن‌ها خاطرت برنجد.

 

ولی از تأمل دریغ نکن؛

شاید آن‌چه تو را به چشم آورد فضیلتی نباشد،

و آن‌چه تو را از چشم انداخت رذیلتی باشد.

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۳۴
سید طه

3- اصلاً به خودم می‌بالم که از کودکی، همیشه خریدن و داشتن جنس تولید خارج برایم عار بوده و از پوشیدن لباس‌های دور از فرهنگمان می‌گریختم؛ و همیشه به داشتن کالاهای ایرانی افتخار می‌کردم، و از همان کودکی بارها با افتخار به دوستانم گفته‌ام و نشان داده‌ام که در خانه‌مان، تا منتها الیه آن‌جایی که راه داشته، همه چیز ایرانی است.

خدا روح پدر بزرگوارم را قرین رحمت کند و سایه‌ی مادرم را بر سرمان نگه دارد؛ که چنین بارمان آوردند...

 

2- بدین وسیله از همه‌ی کسانی که کالای خارجی می‌خرند در حالی که نمونه‌ی با کیفیت داخلی دارد - مثل پوشاک، گوشی تلفن همراه و تبلت، لوازم خانگی، محصولات کشاورزی و... - برائت می‌جویم،

و از همه‌ی کسانی که کالای کیفیت‌پایین داخلی می‌خرند در حالی که نمونه‌ی باکیفیت‌تر خارجی دارد، از صمیم قلب سپاسگزارم و به‌ فهم چنین هم‌وطنانی افتخار می‌کنم.

و به شدت عصبانی‌ و متنفرم از کسانی که از ولایت‌مداری فقط عکس‌ بر در و دیوار زدن و جملات عاشقانه و احساسات بچه‌گانه و شعارهای بی‌اساس را بلدند...

 

1- «یک نکته‌ی دیگری که این بیش‌تر به مردم مربوط می‌شود، مصرف محصولات داخلی است که من بارها در سخنرانی‌های اوّل سال و غیر آن تکرار کردم، الان هم به شما عرض می‌کنم: محصولات داخلی را مردم مصرف کنند؛ نروند دنبال این نشانه‌ها. حالا مُد شده است بگویند «بِرَند» است، بِرَند فلان؛ بِرَند چیست؟! بروید سراغ مصرف تولیدات داخلی. آن چیزهایی که مشابه داخلی دارد، متعصّبانه و با تعصّبِ تمام، ملّت ایران، خارجیِ آن را مصرف نکنند. این را من فقط برای یک عدّه‌ی خاص نمی‌گویم؛ خب بله، وقتی ما می‌گوییم، یک عدّه متدیّنین فوراً گوش می‌کنند حرف را، پیغام هم می‌دهند فلان چیز راکه خارجی است بخریم؟ فلان چیز را نخریم؟ من فقط برای متدیّنین و افرادی که برای حرف ما حجّیّت شرعی قائلند، این را نمی‌گویم؛ من این حرف را برای هرکسی می‌گویم که به ایران علاقه‌مند است، به آینده‌ی کشور علاقه‌مند است، به فکر بچّه‌های خودش است که بنا است فردا در این کشور زندگی کنند. شما مصنوعات خارجی را که مصرف می‌کنید، در واقع کمک می‌کنید به این‌که حجم آن بنگاه خارجی، آن کارگر خارجی، آن سرمایه‌دار خارجی، مدام بیش‌تر بشود و تولید داخلی ضربه بخورد، شکست بخورد. این را به همه‌ی مردم، به‌خصوص آن‌کسانی‌که مصارف زیادی دارند[میگویم‌]...»

[بخشی از بیانات حضرت آقا - 29 بهمن 93]

+ متن کامل سخنرانی
 

 

 

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۷ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۳۴
سید طه

فاقد الشیء لایعطی الشیء.

فاقد شیء معطی شیء نمی‌شود.

ذات نایافته از هستی‌ بخش، کی تواند که شود هستی‌بخش؟

پیش از آن که در تربیت فرزندت دربمانی، خودت را تربیت کن!


 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۷ اسفند ۹۳ ، ۱۹:۳۸
سید طه

گاهی منتظریم که شرایط بهتر شود تا کاری را انجام دهیم،

در حالی که باید آن کار را انجام دهیم تا شرایط بهتر شود...!
 

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۴۷
سید طه

خیلی حیف است که زبانت فارسی باشد، ولی از شراب حیات‌بخش شعرهای فارسی ننوشیده‌باشی و پرده‌ی چشم بر دریای زیبایی‌هایش کنار نزده‌باشی،

خیلی حیف است که فارسی بفهمی، فارسی حرف بزنی، فارسی بشنوی، فارسی بخوانی، فارسی بنویسی، ولی با شعر فارسی مأنوس نباشی؛

 

خیلی‌ها دوست داشتند زبانشان فارسی باشد، تا حلاوت رایحه‌ی این بوستان را با مشام جانشان بچشند،

و حیف است که آرزوی آن‌ها برای تو برآورده‌شده‌باشد، ولی قدرش را ندانی، شکرش را به جای نیاری، و ازش بهره نبری، و غافل باشی؛

 

به من باشد، می‌گویم زبان فارسی نعمتی است که بعداً به خاطرش سؤال خواهی شد؛ که چه‌گونه ازش استفاده کردی، چه‌قدر ازش بهره‌گرفتی، و چه‌طور قدردانش بودی.

 

«خوبان‌پارسی‌گو بخشندگان عمرند»

حیف است پارسی بفهمی و در این بحر غرقه نباشی...

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۳ ، ۱۰:۲۶
سید طه

در این جهان یک سری قواعد و قوانین حاکم است.

لطفاً منتظر غول چراغ جادو نباشید!

 

«ای کاش‌»‌هایی که امروز بوی امید می‌دهند و آرزو،

دور نیست که فردا رنگی جز حسرت نداشته‌باشند،

اگر بایستید و فقط «ای کاش» بگویید و گامی برندارید.

 

و آن‌جا تنها مقصر خود خود شما هستید...


مخاطب حرف بالا اول خودمم، بعدش - از باب تذکر و یادآوری خیرخواهانه - شما.

۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۴ مهر ۹۳ ، ۱۷:۱۷
سید طه

رسد آدمی به جایی،

که یک چنان کثافت‌کاری‌هایی بکند،

و اصلاً انگار نه انگار.

 

چشم‌ها را باید شست،

درست باید دید؛

بعضی‌کارها واقعاً زشت است.. واقعاً.

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۵۲
سید طه

می‌خواهم خدمت بانوان مکرم محجب مسلمان عرض کنم،

اگر تا الان غفلت کرده‌ایم دیگر کافی است!

به خانم‌های بدحجاب‌ دور و برتان، با احترام و محبت و رعایت اصولی که خودتان بهتر بلدید بگویید که

«علی خلیلی 21 سالش بود. فقط 21 سال.

به خاطر شرف زن مسلمان، جوانی‌اش را داد.

شاهرگش را زدند چون نمی‌توانست خواری تو را تحمل کند. چون برایش مهم بود نگاه ناروا به زن مسلمان را کور کند.

او به خاطر تو، عزت تو، شرافت تو، انسانیت تو، ارزش حقیقی تو، خون‌هایش را ریخت کف آسفالت. وجداناً فکر کن. به خدا دیوانه نبود. دلت به حال شرفت بسوزد خانم...»

این حرف‌ها را برسانید لطفاً. بهترش کنید و برسانید. درستش کنید، با زبان مؤثرتر بگویید. هرکاری درست است انجام دهید، ولی معطل نمانید. کاری کنید. قیامت از خون شهید می‌پرسندتان. نگذارید خونش هدر برود.

 

آقایان به همسرانشان، و برادران به خواهرانشان، و همه به همه برسانند.

خیلی بی‌عرضه‌ و بی‌خاصیتیم اگر خبر شهادت علی، به گوش زن بدحجابی نرسد یا درست در جریان ماجرا قرار نگیرد.

خجالت دارد اگر در استمرار رسالتش کم بگذاریم.

عزت زیاد.


1- حالم خوب نیست، انگار برادرم را از دست داده‌ام...

2- مهم: قاتل علی خلیلی به سه‌سال زندان محکوم شد و بعد با قید وثیقه آزاد. به آن بیست و شش بیمارستانی هم که در شب اتفاق از پذیرشش ممانعت کردند هنوز هیچ‌کسی یک کلمه هم چیزی نگفته. این دستگاه قضایی ما با مشکلات زیادی مواجه است که یک شبه درست نمی‌شود. این دستگاه به صدها قاضی مجتهد نیاز دارد. شاید قاضی مجتهد در احکام قضایی اسلام شدن، الان واجب کفایی باشد. حالا آقایان طلبه بروند تقوا پیشه کنند و تواضع بفرمایند و از قضاوت دوری کنند...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۳ ، ۰۲:۳۲
سید طه

«... این‌ بچه‌ای که شما می‌دیدید در اثر تلقین پدر در دوازده‌سالگی نمازش بیست‌دقیقه طول می‌کشید، نماز شب می‌خواند، دعا می‌خواند، یک‌مرتبه می‌بینید در بیست‌وپنج ‌سالگی یک فاسق و فاجری از آب در می‌آید که آن سرش ناپیداست، چرا؟ برای این‌که شما به بهانه‌ی مقامات عالیه‌ی روح، سایر غرایز او را سرکوب کرده‌اید. البته در غریزه‌ی بچه خدا بوده است، قیامت و عبادت بوده‌است، اما شما این غریزه‌ی خدا و قیامت و عبادت را در حالی در این بچه تقویت کرده‌اید که جلوی سایر غرایز او را گرفته‌اید، سایر غرائز او را حبس کرده‌اید، عصبانی و ناراحت کرده‌اید، به زندان انداخته‌اید، حق و حظ آن‌ها را نداده‌اید، سهم آن‌ها را نداده‌اید؛ دنبال فرصتی می‌گردند. در یک فرصتی که برایشان پیش می‌آید، در یک وقت که بچه فیلمی را تماشا کند یا در مجلسی با یک زن جوان آشنا بشود، همان کافی است که این نیروهای ذخیره‌شده‌ی سرکوب‌شده، یک‌مرتبه زنجیرها را پاره کند و به‌کلی تمام آن ساختمانی را که پدر در وجود او به غلط ساخته‌است، ویران سازد. درست مثل باروتی که منفجر بشود، منفجر می‌شود...»1


1- از: مطهری، مرتضی؛ آزادی معنوی؛ فصل توبه، ص115

2- با دل‌جویی صمیمانه از رفیقم، م.ص. که پدر و مادرش حرف‌هایش را نمی‌فهمند!

3- این سخنرانی در سال 1390 ایراد شده‌است، البته 1390 هجری قمری، یعنی مصادف 1349 هجری شمسی. اگرچه از آن زمان خیلی گذشته‌است، اما انگار این حرف بیش‌تر به درد زمان ما می‌خورد! زمانه‌ی ما هم اقتضائات خاص خودش را دارد. چیزهای جدید، حرف‌های جدید، همین چهره‌ی متفاوت و حضور جسورانه‌ی تکنولوژی و در آمیختگی وحشت‌ناک‌ آن با فرهنگ در زندگی بچه‌های امروز...

پدر و مادرها خیلی به‌هوش باشند، خیلی به هوش باشند. خیلی... هنوز هم بیش‌تر.

4- با پدر مادرها حرف‌های بسیار دارم. امیدوارم بتوانم روزی همه‌ش را بنویسم...

 

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۲ ، ۰۸:۳۰
سید طه