زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

شاخه گل آویزان به دیوار را برداشت و نگاهی کرد و نشانم داد و گفت: «ببین چقدر خوب خشک شده!»
قبلاً، لابه‌لای حرف‌ها گفته بود که به مناسبتی به خانمش هدیه داده بوده و خانمش همه‌ی گل‌ها را این‌طوری خشک می‌کند تا شکلش حفظ شود و خراب نشود. وقتی آن حرف را زده بود، در دلم گفته بودم «چه‌قدر خوب است که یک نفر تلاش کند خاطره‌ی محبت‌کردن‌های تو را تا همیشه مقابل چشمش نگه‌ دارد...»

شاخه گل آویزان به دیوار را برداشت و نگاهی کرد و نشانم داد که چقدر خوب خشک شده و بعد به گلدان روی پیش‌خوان آشپزخانه اشاره کرد و گفت: «دیگر باید برود کنار آن‌ها». گلدان پر بود از گل‌های خشک‌شده. غنچه‌های آبی و سرخ، و شاخه‌های نرگس. و من به شاخه‌های نرگس بیش‌تر نگاه می‌کردم، و به گرمی عشقی می‌اندیشیدم که در یک روز یا شب سرد زمستانی، روی گلبرگ‌های لطیف آن گل‌ها نشسته و از مردی به محبوبه‌ی زندگیش هدیه شده.

شاخه گل تازه خشک‌شده را کنار گلدان گذاشت و گلدان را بالا آورد. به من نشان داد و گفت «خانمم، خودش درست کرده». خودِ آن گلدان کوچک را می‌گفت. لب‌خند زدم. گفتم «چه‌قدر خوب» و در ذهنم ادامه دادم «خوش به حال خانه‌ای که ذوق و هنر خانم خانه شده باشد رنگ و لعاب زیبایی‌هایش...»


به گلدان نگاه کردم. به گل‌هایی که برای هر کدامش یک قصه در ذهنم شکل می‌دادم. ازش پرسیدم «همه‌ی این گل‌ها را تو به خانمت هدیه کردی؟»
گفت «بله»
گفتم «خوش به حالت که کسی را داری، که برایش گل بخری، گل هدیه کنی...»


و راستی که خوش به حال همه‌ی دل‌هایی که محبتشان آواره نیست؛ پناه دارد، و کسی هست که آن‌ را بپذیرد و در آغوش بگیرد؛
و خوش به حال همه‌ی محبت‌هایی که در دل باقی نمی‌ماند؛ جاری می‌شود روی زبان، روی دست، روی نگاه، و روی گلبرگ‌های شاخه‌گل‌ها...

 

+ خدا را شکر، و هزاران بار خدا را شکر که عزیزانی را داریم که دوستشان بداریم smiley

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۰
سید طه

سلام wink

به به! عید ولادت امام مهربان را به شما تبریک می‌گویم. مبارک باشد. مبارک باشد. خیلی مبارک باشد.
(ببخشید که کمی هم تأخیر شده)

 

خیلی خوب است که برای شاد بودن و تبریک گفتن و دید و بازدید، این مناسبت‌های خوشگل را هم بهانه قرار بدهیم، و به این واسطه قدر وجود ائمه‌ی بزرگوارمان را بیش‌تر به خودمان یادآوری کنیم.

 

من هم امروز به دیدار دوستم رفته بودم که مدتی هم‌دیگر را ندیده بودیم. خیلی خوب بود و خدا را شکر! لا‌به‌لای گپ‌هایمان، به مناسبت زادروز امام رضا، به یاد حال و هوای حرمشان افتادیم و خیلی دلمان راهی شد، و خیلی هم خوش گذشت! تازه کلی هم خنده برفت! تعجب می‌کنید؟! خب الان توضیح می‌دهم. می‌دانید چه کردیم؟ خواستیم به پاسداشت این روز مبارک، نوای خاطره‌انگیز و نوستالوژیک نقاره‌خانه‌ی حرم مطهر رضوی را با هم اجرا کنیم. خیلی باحال است، نیست؟ این کار را کردیم، آن هم خیلی خوب و با کیفیت، و البته با حداقلِ حداقل امکانات. چه‌طوری؟ یکی‌مان همان‌طوری که نشسته بود روی مبل، با دستش روی مبل می‌کوبید، بدون هیچ‌نظم و قاعده‌ی خاصی. و دیگری هم با دهانش ادای صدای شیپور را در می‌آورد، باز هم بدون هیچ‌نظم خاصی. خیلی با حال بود. کاملاً همه چیز تصادفی و بی‌قاعده. اما به شکل غیرمنتظره‌ای کاملاً شبیه نقاره‌خانه شده بود!

 

یک حساب سرانگشتی کردم و گفتم: به نظر می‌رسد که این موسیقی نقاره‌خانه -که البته انصافاً هم حس و حال و هوای خوبی دارد و دوست‌داشتنی است و دلنشین است- این گونه حاصل شده که چند نفری خیلی همین‌طوری و بدون قاعده به طبل می‌کوبند، و چند نفری هم خیلی همین‌طوری و بدون قاعده در شیپور می‌دمند. خیلی خیلی دور همی و همین‌طوری. و تلفیق این‌دو، به شکل عجیبی می‌شود یک موسیقی خاص و انحصاری و ویژه و جذاب و خاطره‌انگیز. خیلی عجیب است، نه؟!
اصلاً شاید یک نمونه‌ی سنتی از هنر پست‌مدرن به حساب بیاید! laugh

 


حالا هر چه باشد، نظم و قاعده داشته باشد یا نداشته باشد، سنتی باشد یا مدرن باشد یا هرچیز دیگری، همین که مال حرم امام رضاست یعنی خیلی خوب. همین که گره خورده با حال و هوای حرم، و شنیدنش دل آدم را می‌برد به آن دیار، یعنی خیلی کار ازش می‌آید. خیلی ارزش دارد. خیلی ارج دارد. هر چیزی که ما را به یاد اماممان بیندازد، دلمان را به ایشان نزدیک کند، به هر وسیله تلنگری باشد تا به یادشان بیفتیم، خیلی خوب و گرامی و ارزشمند است، حتی اگر کوباندن مشتی بر پشتی مبل باشد و صدای شیپور از حنجره ادا کردن!

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۵
سید طه

اگر شما از آن بچه‌مثبت‌های درس‌خوانی بوده‌اید که تابستان و تعطیلی مدارس برایتان یک عزای بزرگ به حساب می‌آمده، گذشته از آن‌که قدری برایم عجیب است، و گذشته از آن که به نظرم درس‌خوان بودن هیچ منافاتی با خوشحال شدن به خاطر تعطیلات کلاس و مدرسه ندارد؛ من شخصاً هیچ‌وقت مثل شما نبوده‌ام!
من -مثل تقریباً همه‌ی بچه‌های دیگر- از آغاز تابستان و حتی چند روز قبل از شروع تعطیلات، یک عالمه هیجان و خوشحالی داشتم، و روزهای آخر امتحانات مدرسه را با شوق و ذوق آن‌که در تابستان چه‌کارها بکنم و چه کارها نکنم سپری می‌کردم. حتی حال و هوای روزهای گرم امتحانی آخر سال هم، چون مقدمه‌ی روزهای شیرین تابستان بود، برایم لذت و هیجان خاصی داشت. انگار نقطه‌ی اوجی که بعد از آن دوران خوشی آغاز شود.
حالا کار نداشته باشیم به آن‌که از برنامه‌هایی که برای تابستانم می‌ریختم، تقریباً هیچ‌کدامش را انجام نمی‌دادم! به هرحال تابستان‌ها بسیار برایم خاطره‌انگیز و خوش بودند، و به خاطرشان از خدا ممنونم.

همیشه تابستان که می‌شود، انگار زندگی وارد فاز متفاوتی می‌شود. هم هوا -خصوصاً در این منطقه‌ی ما- گرمای خاصی به زندگی‌هامان می‌بخشد، و هم روزهای طولانی وقت بیش‌تری را برای هر جور کار غیراجباری دوست‌داشتنی برایمان فراهم می‌کند. البته این وضعیت برای بچه مدرسه‌ای‌ها معنای پررنگ‌تر و ویژه‌ای دارد. خصوصاً ما که در زمانمان از کلاس‌های اجباری تابستانی مدرسه خبری نبود و تابستان برایمان یک فرصت عالی بود تا مدتی دقیقاً شکل خودمان زندگی کنیم!

حالا فکرش را بکن که آن همه خاطره و حال و هوای خوب، پیوست شده باشد به یک چیز باحال خاطره‌انگیز و چپیده باشد داخل آن، و آن چیز خاطره‌انگیز را -که به طور شگفت‌آوری توانایی همراه‌کردن طعم همه‌ی آن خاطره‌ها را در درون خودش دارد- بعد از چندین سال دوباره پیدا کنی، و با ملاقاتش، یک‌هو بپری میان آن‌همه خاطره. خیلی عالی است! نیست؟!

واقعاً که چه‌قدر بعضی چیزها ظرفیت‌های عجیبی برای انباشتن خاطره‌ها در دلشان دارند! باور نمی‌کنید؟! پس بشنوید تا -اگر هم‌سن‌وسال من هستید- باور کنید:

 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۰
سید طه

«حیف، و صد حیف! این ماه عزیز هم به پایان رسید. چه‌قدر حسرت‌بار است وقتی نگاه می‌کنم و می‌بینم از چه چیز ارزشمندی چه‌قدر غافل بوده‌ام! گویی در یک چشم بر هم زدن گذشت و حالا فقط چند ساعت تا برچیده شدن این سفره‌ی بی‌بدیل باقی مانده. حیف، و صد حیف! چه فرصت‌ها که در این ماه از دست دادم. چه شب‌ها و سحرهایی که مفت از کفم رفت و قدر ندانستم. چه معلوم است که سال بعد زنده باشم یا نباشم؟!...»

وجداناً یک دقیقه فرض بگیر روز آخر ماه رمضان است.
احتمالا جمگلی داریم از این‌جور حرف‌ها می‌زنیم. نه؟!

خب چه کاری است؟ چرا از همین اول جوری در این ماه عمل نکنیم که آخرش در دلمان این حرف‌ها نباشد؟!
بله،‌ قبول دارم که بعضی فرصت‌ها آن‌قدر خوب است که هرچه‌قدر هم استفاده کنی باز حسرت به دل داری، اما بالاخره اگر حواسمان جمع باشد، می‌شود لااقل این حسرت و کوتاهی‌ها را تا جایی که ممکن است کاهش داد.

پس بیا خدایی مواظب باشیم و کاری کنیم که روزهای آخر ماه مبارک، به جای آن حرف‌ها، حرف دلمان از این جنس باشد:
«الحمدلله که ماه رمضان امسال را بیش از سال‌های قبل قدر دانستم، و بیش‌تر بر خودم مراقبت کردم،‌ و بیش‌تر هوای قلبم را داشتم و کم‌تر هوای نفسم را محل گذاشتم. خدا را شکر که با قرآن بیش‌تر انس گرفتم و از شب‌های کم‌نظیرش در حد توانم استفاده کردم. خدا را شکر که به هرچیزی که وظیفه‌ام می‌دانستم، عمل کردم و کوتاهی نکردم...»

 

+ برای هم‌دیگر دعا کنیم.

 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۷
سید طه

نمی‌خواهم از همین اول سرِ سخت‌گیری بگذارم و حال شما را بگیرم، ولی احتمالاً اگر بخواهی خیلی حواست جمع باشد، باید بدانی که وقتی بعد از یک سال، موقع خواندن «یا علیُّ یا عظیم» و «اللهم أدخل علی أهل القبور السرور» بغضی در گلوت و اشکی پای چشمت می‌نشیند، شاید صرفاً یک حس نوستالوژیک طبیعی نسبت به جو خاطره‌انگیز این ماه باشد و هیچ ارزش معنوی‌ای نداشته باشد.


أیضا زمانی که چشمت به گنبد طلایی می‌افتد و أمثال ذلک.

 

 

 

+ ماه خوبِ خدا برای همه‌مان مبارک باشد ان‌شاءالله. دعا برای هم‌دیگر را فراموش نکنیم.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۶
سید طه

یک ویژگی جالبِ ممتازِ محمدحسین کتاب‌بازی است. او رسماً کتاب‌باز است! اصلاً کتاب‌ها را که می‌بیند حالش دگرگون می‌شود. هر چند شب یک‌بار که می‌روم اتاقشان می‌گوید «سید، یک کتاب جدید خریدم بیا ببین!» بعد کتاب را با احترام از قفسه‌اش می‌آورد و می‌گذارد جلوی من. مثلاً با یک شوق و ذوق و لب‌خند خاصی کتاب را نشان می‌دهد و به من نگاه می‌کند و می‌گوید «ببین چه جلد قشنگی دارد!» دست می‌کشد روی جلد آن، مثلاً از آن‌هایی که روکش سلفون مات دارد با UV موضعی، چنان لمسش می‌کند که انگار لطافت دست یار را نوازش می‌کند!

با همین خریدن کتاب‌های جدید خیلی حال می‌کند. به ظاهرِ کتاب هم هم‌سنگِ باطن کتاب اهمیت می‌دهد. یک دفعه یک کتابی را می‌خواست که در کتاب‌فروشی دیده بود و نخریده بود. می‌گفت: «صفحه‌آرایی و صحافی‌اش خوب نبود، به دلم ننشست، نخریدم.» مثلاً ظاهرش دل‌چسب نباشد به دلش نمی‌نشیند. با کتاب‌ها این‌طوری زندگی می‌کند. کنار بالشتش همیشه هفت‌هشت‌تا کتاب روی هم گذاشته. مرتب و منظم، کنار دیوار، روی هم چیده. به نظرم می‌رسد هر شب یکی‌شان را در آغوش می‌کشد و می‌خوابد! شاید هم صبح که بیدار می‌شود، لای یکی از کتاب‌ها را باز می‌کند و بو می‌کشد و مست می‌شود! این‌ها را حدس می‌زنم، این در آغوش گرفتن و بوییدن و این‌ها را، احتمالاً واقعی نباشد، ولی می‌خواهم بگویم یک هم‌چین آدمی است؛ یعنی یک آدمی است که مثلاً من در موردش می‌توانم هم‌چین حدس‌هایی بزنم. وقتی از کتاب‌ها حرف می‌زند خیلی ذوق‌زده می‌شود. با شخصیت‌های داستان‌هایی که می‌خواند رسماً زندگی می‌کند. بله، من هم زندگی می‌کنم، شاید بیش‌ترِ آدم‌ها زندگی می‌کنند، ولی او بیش‌ترْ زندگی می‌کند! شخصیت‌ها برایش واقعی هستند انگار. یعنی کتاب‌ها این‌قدر برایش جدی هستند. چند شب پیش ازش پرسیدم «تا به حال هیچ‌کسی بوده که خواسته باشی او باشی؟!» گفت: «باید فکر کنم.» چند لحظه بعد اسم شخصیت اصلی یکی از رمان‌ها را گفت. منظور من آدم‌های واقعی بود، منظورم این بود که مثلاً از بین آدم‌های واقعی دور و بر، یا حتی در تاریخ، کسی هست که غبطه‌ی او باشد؛ ولی او انگار فکرش صاف می‌رفت توی کتاب‌ها! قبل از جهان واقعی، می‌رفت سمت جهان‌های کتاب‌ها. شاید برای او آدم‌های توی کتاب‌ها همان‌قدر واقعی‌اند که برای ما آدم‌های توی خیابان‌ها. دنیای کتاب‌بازها دنیای عجیبی است!

یک‌بار کتابی خریده بود که نویسنده‌اش را نمی‌شناخت، ولی در عوض به موضوعش هم علاقه‌ی چندانی نداشت! می‌گفت به خاطر طرح جلدش خریده، از طرح جلدش خوشش آمده بود و آن را خریده بود. به چه قیمتی! یک جلد گالینگور با پوسته داشت، از همان ها که سلفون مات دارد و موضعی براق شده. به نظرم با طرح جلدهای خوب و ابتکاری خیلی خرکیف می‌شود. اصلاً شاید بخش قابل توجهی از قیمت کتاب مال همین جلدش بوده. خلاصه همان شب که با ذوق کتاب را آورد و به من نشان داد و گفت که فقط به خاطر جلدش خریده، به‌ش گفتم «کتاب‌باز هستی دیگه!» خندید و چیزی نگفت. به نظرم داشت با رفتارش حرفم را تأیید می‌کرد. کمی بعد، وقتی داشت کتاب را با احترام و دقت به سرجایش در قفسه بازمی‌گرداند، گفت: «کتاب‌باز هستم، ولی کتاب‌خوان نیستم». نمی دانم صادقانه می‌گفت یا داشت تواضع می‌کرد؛ ولی من یاد حرف یک بنده‌خدایی افتادم که می‌گفت فلانی خیلی کتاب‌خوان و خیلی کتاب‌فهم است! همین محمدحسین را می‌گفت. یاد آن حرف که افتادم، به محمدحسین در جواب چیزی که گفته بود، آهسته گفتم «نه، این‌طوری‌هام نیست!» نمی‌دانم صدایم را شنید یا نه. بعید است شنیده باشد. به نظرم آن وقت –که سر قفسه بود- دوباره مسحور کتاب‌هایش شده بود و هیچ نمی‌فهمید. دنیای کتاب‌بازها دنیای عجیبی است!

 

 

🔹

دور و برم، در همین ساختمان خوابگاه، چند طبقه پایین‌تر یا بالاتر، یا در ساختمان بغلی، یا بلوک مجاور، یا کمی آن‌طرف‌تر، باز هم آدم‌هایی هستند که این‌چنین با حال و اهل خواندن و اهل ذوق و اهل فکر هستند. چند نفری را هم تازگی فهمیده‌ام که هستند. هستند و من هنوز با آن‌ها رفیق نشده‌ام، یا آن‌طور که باید، رفیق نشده‌ام. من چه‌قدر دیر رفیق می‌شوم، رفیق! خدا نکند حسرت این رفاقت‌ها بر دلم بماند...!

 

 


+ وبلاگ کتاب‌باز یادشده.

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۰۷
سید طه

🔹 بخش‌هایی از کتاب «تکثیر تأسف‌انگیز پدربزرگ» اثر نادر ابراهیمی را انتخاب کرده‌ام تا نقل کنم.

🔹 نادر، این داستان بلند را -به رسم و سبک خاص خودش- در سال 1374 نگاشت و اولین انشار آن در سال 1375 صورت گرفت. نقل‌های من از چاپ پنجم کتاب است که نشر روزبهان آن را در تابستان 1394 چاپ و عرضه کرده است.

🔹 قسمت‌هایی را انتخاب کرده‌ام که داستان را لو نمی‌دهد، و اگر بخواهید بعداً اصل کتاب را بخوانید، خللی در مسیر فهم شما از رویدادهای ماجرا وارد نمی‌کند. این قسمت‌ها، بیش‌تر، عباراتی از نگاه نویسنده است که گویی از اساس‌نامه‌ی فکری او برخاسته؛ و کسانی که نادر ابراهیمی را کم و بیش بشناسند، نزدیکی این گزاره‌ها را با عبارت‌های مشابه او در آثار دیگرش درمی‌یابند.

🔹 در نقل، تلاش کرده‌ام که -حتی در درج یا عدم درج حرکات فتحه و ضمه و کسره و تشدید و سکون- عیناً مطابق رسم‌الخط خود کتاب تایپ کنم، تا در این زمینه هم امانت را مراعات کرده باشم.

🔹 به نظر خودم، جا دارد که هرکدام از این قطعات یک پست مجزا باشد، اما برای دسترسی آسان‌تر همه را یک‌جا منتشر می‌کنم. امیدوارم این‌کار از ارزش هر یک از قطعه‌ها نکاهد.

🔹 این نکته‌ی کلی را هم یادآوری می‌کنم که وقتی قطعاتی از یک کتاب را نقل می‌کنم یا آن را معرفی می‌کنم، غالباً به معنای آن نیست که من محتوای آن نوشته را تأیید می‌کنم یا رد می‌کنم یا اصلاً در مورد آن نظری دارم. ممکن است با آن موافق باشم، ممکن است مخالف باشم،‌ و نیز البته ممکن است هیچ‌ دیدگاه موافق یا مخالفی در موردش نداشته باشم. انگیزه‌ام برای نقل، معمولاً انتقال یک مفهوم «درست» نیست، بلکه پای چیز دیگری در میان است، که به زعم من ارزش بسیار بیش‌تری نسبت به صرف «درست» بودن دارد.
این ویژگی ممتاز، تأمل‌برانگیز بودن آن‌هاست. نوشته‌ای که مرا به فکر وادارد، حتی اگر نادرست باشد، ممنونش خواهم بود!

🔹 برای مطالعه‌ی قطعه‌های انتخاب شده، دکمه‌ی زیر را فشار دهید.

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۵۷
سید طه

امروز سیزدهم فروردین است و مثل هر سال ما در خانه‌ایم. تا آن‌جا که به یاد دارم تمام سیزدهم فروردین‌ها را در خانه بوده‌ایم. زمانی که مدرسه‌ای بودیم سیزدهم را آماده می‌شدیم برای مدرسه، و وقتی هم دانشجو شدیم آماده می‌شدیم برای سفر به تهران. البته چنین نبوده که هدف از در خانه ماندن کسب این آمادگی‌ها باشد. روز سیزدهم همه‌جا شلوغ است و اصلاً نمی‌شود از طبیعت بهره گرفت. ما برای این‌که لذت حضور در طبیعت تازه‌ی بهار را هم از دست نداده باشیم، معمولاً دوازدهم فروردین را -که تعطیل رسمی بود- با خانواده می‌رفتیم بیرون، و البته این امر، هرگز یک واجب غیرقابل تخلف هم تلقی نمی‌شد که مثلاً ترکش موجب خسران باشد و اگر انجام نشود چنان شود! معمولاً می‌رفتیم، اگر دسته‌جمعی حالش را داشتیم یا شوقش را. وگرنه، در خانه می‌نشستیم و یک‌دیگر را تماشا می‌کردیم، که خودش لطف بزرگی بود. اما دوازدهم فروردین همیشه برای رفتن به طبیعت بهار بهتر است. طبیعت خلوت‌تر است و خیلی بیش‌تر می‌توان بهره برد.

هیچ‌وقت هم روز سیزدهم سبزه گره‌ نزدیم! یعنی اگر یک‌بار در زندگیم این حرکت پوچ و بی‌معنی را انجام داده بودم، تا ابد به خاطرش خجالت می‌کشیدم! در واقع ما اصلاً هیچ‌وقت سبزه نداشتیم در خانه! بچه‌تر که بودم، وقتی از مادرم می‌پرسیدم چرا ما سبزه نمی‌کاریم، مادر می‌گفتند: «گندم نعمت بزرگی است، اگر آن را سبزه کنیم و بعد بیندازیم دور اسراف است،‌ و اسراف کفران نعمت است.»

هیچ‌وقت ماهی قرمز شب عید هم نخریدیم. شاید به این دلیل که نمی‌خواستیم ماهی‌های بی‌زبان در خانه‌ی ما اسیرِ تنگ باشند و در خانه‌ی ما بمیرند، چون ماهی‌ها را دوست داشتیم! آن‌ها را به خاطر خودشان دوست داشتیم، نه به خاطر این‌که برای ما باشند. (جالب است که می‌شود محبت واقعی را این‌طوری هم به بچه‌ها یاد داد، نه؟)

ما در طول سال تقریباً هر هفته سبزی‌پلو با ماهی می‌خوردیم، ولی هیچ‌وقت روز اول سال ناهارمان این نبود! شاید مادرم عمداً این‌کار را می‌کردند که بفهمیم رسم‌هایی که دلیل عقلی ندارند، انجامشان بر عدم انجامشان هیچ ترجیحی ندارد.

همیشه هم خریدهای مفصل سالمان را شب عید غدیر انجام می‌دادیم. روز عید غدیر هر سال، روزی بود که ما لباس‌های نوی سالمان را به تن می‌کردیم. البته برای خرید لباس و چیزهایی که لازم داشتیم، هیچ‌وقت لازم نبود که شب عید غدیر فرا برسد، اما خرید شب عید ما، شب عید غدیر انجام می‌شد. همیشه هم خوشحال بودیم که توصیه‌ی امام معصوم را بر عرف و سنت گذشتگان ترجیح داده‌ایم.

ما هیچ‌وقت سفره‌ی هفت‌سین هم نداشتیم. اصلاً هوسش را هم نکردیم! من که از همان بچگی توجیه بودم که وقتی نمی‌فهمیم سرکه و سماق و سیر و سیب و چند چیز دیگر را سر سفره گذاشتن و نشستن پای آن به چه دردی می‌خورد، هیچ لزومی ندارد که انجام بدهیم؛ به جایش معمولاً می‌رفتیم لحظه‌های تازه‌ی سال را در مسجد می‌نشستیم و نماز می‌خواندیم و دعا می‌کردیم، کارهایی که اقل‌کم می‌دانستیم به‌دردبخور هستند!

 

باید بروم از مادرم بپرسم دقیقاً چه‌طور این روحیه‌ را در ما به وجود می‌آوردند که چشممان دنبال این‌چیزها نبود! خدا حفظ کند و رحمت کند همه‌ی پدر و مادرهایی -و خصوصا مادرهایی- را که خرافه‌ستیزند و همیشه برای کارها سعی می‌کنند به معیارهای عقلی و اخلاقی و شرعی توجه کنند و آن‌ها را به فرزندانشان هم انتقال دهند، و از همان کودکی روحیه‌ی اعتماد به نفس و عدم خودباختگی را، در ضمن همان خرافه‌ستیزی و نفی این‌که باورهای عمومی الزاماً درست هستند، در ذهن آن‌ها تقویت کنند. چه‌قدر خوب است ارزش‌هایمان را درست تعیین کنیم و به همان ارزش‌های خودمان متکی باشیم، نه این‌که چشممان دنبال دیگران باشد یا بدون فکر، از هر کاری که گذشتگان می‌کردند تقلید کنیم.

من فکر می‌کنم اگر همین یک صفت در همه‌ی مردم وجود داشته باشد، اکثر معضلات فرهنگی و سبک زندگی و این چیزها درست می‌شود. شاید بعداً یک مطلب مفصل در این رابطه بنویسم. فعلاً می‌خواهم بروم دست مادرم را ببوسم و فاتحه‌ای برای پدرم بخوانم. شما هم اگر تربیت‌شده‌ی چنین والدینی هستید، قدرشان را بدانید و خدا را به خاطر وجودشان شکر کنید.

 

هم‌چنین، به این هم فکر کنید که چه‌طور ما پدر و مادری باشیم برای فرزندانمان، که وقتی بزرگ شدند تربیتشان باقیات‌الصالحاتی باشد برای ما.

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۳۲
سید طه

چه بگویم؟
که امشب
قصه به آخر رسید
-به آخر این فصل غریبانه و غم‌انگیز-
و تاریکی
-که دیگر تاب خورشید را نداشت-
زهر خودش را ریخت،
و سرانجام
منزل امام
مدفن امام شد.


امشب، مهتاب سامرا فروغی ندارد؛ یک هلال خمیده‌ی بی‌رمق!
امشب، می‌شود داغ را بر قلب ستاره‌های آسمان سامرا احساس کرد...
امشب، نفس‌های سامرا، فقط آه است و آه است و آه...
امشب، سامرا داغ بر قلب دارد.

سامرا با خودش مرور می‌کند:
«دلم برای گام‌هایت تنگ می‌شود ای ولی خدا، که استوار و موقر، بر پهنه‌ی من می‌گذاشتی و برمی‌داشتی.
دلم برای صورت مبارکت که هنگام عبادت‌های شکوه‌مند پروردگار، در آن سجده‌های عاشقانه، بر خاک من می‌گذاشتی، تنگ می‌شود.
دلتنگ می‌شوم برای مناجات‌های شبانه‌ات. برای حضورت. برای نگاهت. برای برکتی که وجودت به من ارزانی می‌داشت...
ای ولی مهربان خدا، ای مولای مظلوم و غریب؛ ای کاش اهل این سرزمین قدر تو را می‌شناختند! ای کاش این‌قدر نام من با غربت شما عجین نمی‌شد! ای کاش این مظلومیت شما، که در چهره‌ی خاک آلوده‌ی من تا همیشه متبلور خواهد بود؛ مایه‌ی شرمساریم نباشد...»


امشب، سامرا داغ بر قلب دارد.
امشب، دیگر هوای سامرا به نفس‌های او متبرک نمی‌شود.
امشب، دیگر قطرات وضویش، بر زمین سامرا نمی‌چکد.
سامرا، امشب داغ دارد. هوایش، زمینش، زمانش...
امشب در و دیوار سامرا داغ دارد...
چه‌قدر -هنوز هم که هنوز است- بوی غربت می‌دهد این سامرا.
چه‌قدر آسمانش در سکوت غم‌انگیز مداوم، شبانه‌روز روضه‌های جان‌سوز می‌خواند.
چه‌قدر شبیه بقیع است این سامرا...

 

آقای محبوب ما، مولای ما. ای حضرت «علی بن محمد الهادی النقی».
چه‌قدر نام مبارکتان زیباست آقا!
چه‌قدر خاطرتان عزیز است،
و چه‌قدر شأنتان والاست،
و چه‌قدر قصه‌ی زندگی‌تان غم‌انگیز است و جانگداز.
فدایتان بشوم، خوشا قلب‌های ما که به حرارت محبتتان گرم می‌شود و می‌سوزد. کاش عملمان هم چنان باشد که به موقع برسیم به پای وعده، برسیم به آستان نوه‌ی گرامی شما، مقتدایمان و مولایمان، صاحب الزمان.
ای کاش آن روز که محبت‌ها با آزمون‌های سخت محک می‌خورد، ما شکست‌خورده‌ی ادعاهای پوچ نباشیم.. پناه بر خدا..
ای کاش -ای حضرت هادی- ما هم باشیم در زمره‌ی هدایت‌شدگان به عنایت شما.

راستی، آقا و مولای ما -فدایتان بشوم- کاش امشب برایمان بیتوته‌ای در حرم با صفای سامرا امضا کنید. جامعه‌ای مقابل ضریحی که نیست؛ و آل‌یاسینی در آن سرداب مقدس، و رکعاتی نافله‌ی شب زیر آسمان صحن.
آقا، نخواهید که از دنیا بروم، در آن حال که این آرزوها را هم‌چنان بر دل دارم..
اذن بدهید آقا،
که دل در دل ندارم،
برای رسیدن به آن حرم.

فدایتان بشوم، مولای محبوب من.

 

+ من این فایل صوتی را خیلی دوست دارم. مدح و مرثیه‌ای است برای امام هادی -علیه آلاف التحیة والثناء- که مضامین زیارت روح‌بخش جامعه‌ی کبیره در آن آمده است. تقدیمِ شما. فقط خواهش می‌کنم یک وقتی با حوصله و حواسِ جمع به آن گوش بدهید.

 


عنوان مصراعی است از غزل میلاد عرفان‌پور

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۵۵
سید طه

سلام
سال نو بر شما مبارک.
به بیان رساتر، سال نو برایتان «پر برکت» باشد ان‌شاءالله.

می‌گویند دم تحویل سال به هر حالی و کاری که مشغول باشی، تا آخر سال به همان حال و همان کار می‌گذرد! شنیده‌اید؟! از آن حرف‌هاست! نمی‌دانم این باورها را مردم از کجایشان در می‌آورند. سال 1395 برای من سال پر خیر و برکتی بود. سال خوبی بود در مجموع. دست‌کم از سال‌های قبلش بدتر نبود! اما به عکس همه‌ی سال‌های گذشته‌اش، که من به همراه خانواده می‌رفتم در مسجد چسبیده به امامزاده‌ی بزرگ شهر یا به همراه دوستان به فضا یا منطقه‌ای که حس و حال معنوی داشته باشد، و لحظات متصل به سال‌تحویل را به عبادت و دعا مشغول می‌شدم، لحظه‌ی تحویل سال 1395 را در اعماق خواب به سر می‌بردم. وقتی بیدار شدم دیدم دفعه‌ی قبلی که بیدار بودم پارسال به حساب می‌آمده. اولش دمغ شدم. به نظر خودم این دمغ‌شدن صرفاً ناشی از ترک عادت بود و نه حاصل یک مواجهه‌ی عقلانی و فکر شده با موضوع! پس سعی کردم قدری به موضوع فکر کنم و با آن مواجهه‌ای عقلانی‌تر داشته باشم! گفتم خب، حالا که لحظه‌ی تحویل سال را در خواب بودم، باید کاری کنم که -لا اقل- به خودم ثابت شود که اگر لحطه‌ی سال تحویل خواب باشیم، آن سال می‌تواند سالی پر از بندگی خدا و موفقیت باشد! پس -جدی‌تر از سال‌های قبلش- «تصمیم» گرفتم که «تلاش» کنم تا سال بهتری را برای خودم رقم بزنم.

بله. چیزی که مهم است این است که تو چه کار می‌کنی! لحظه‌ی تحویل سال هم صرفاً یکی از لحظات عمر تو و یکی از لحظات سال پیش روی توست، شبیه بقیه‌ی لحظه‌هایش. تک‌تک این لحظات به اندازه‌ی همان لحظه‌ی تحویل سال ارزش دارند. لحظه‌ی تحویل سال ارزش بیش‌تری ندارد. باید تک تک لحظه‌ها را قدر دانست. لحظه‌ی تحویل سال از این جهت که بهانه دست تو بدهد برای یاد خدا، خیلی خوب است. اما این‌که یاد خدا منحصر شود به همان لحظه‌هایی که بهانه دستت می‌دهد، خیلی بد است! این که تعطیلات نوروز بهانه برای دید و بازدید باشد چیز بدی نیست. بد این است که برای بعضی‌ها اگر هفته‌ی بعد از تعطیلات نوروز طایفه دور هم جمع شوند، همه‌شان شگفت‌زده می‌شوند!

اگر لحظه‌ی تحویل سال را به کار خوبی مشغول بوده‌اید، این لحظه به صورت خودکار در تمام سال شما تکثیر نخواهد شد، و اگر هم به کار خوبی مشغول نبوده‌اید، باز هم هیچ اثری در بقیه‌ی سال شما نخواهد داشت. لحظه‌های عمر ما در کف خود ماست. خودمان باید تک‌تکشان را قدر بدانیم و تک‌تکشان را به بهترین کارهایی که می‌توانیم اختصاص دهیم. هر لحظه‌ای را که برای تحول حالمان به احسن الحال غنیمت بشماریم، و از خدا بخواهیم که آن لحظه را برایمان لحظه‌ی یک دگرگونی مثبت در ما قرار دهد، آن لحظه می‌تواند برایمان لحظه‌ی تحویل سال یا یک لحظه‌ی طلایی در زندگی باشد.

پس،

سالتان پر از لحظه‌‌‌های تحویل سال! wink

 

در پایان این را هم بگویم که به نظرم برای یک مسلمان، شب قدر به تحویل سال شباهت بیش‌تری دارد تا موعد سررسید یک دور گردش زمین دور خورشید. اگرچه -باز هم می‌گویم- بهانه برای کار خیر و بندگی و بهتر شدن، هر چیز و هر جا که باشد خوب است. فقط هیچ‌وقت نباید جای چیزها را با هم عوضی گرفت. نباید وسیله و هدف جایشان عوض شود. نباید راه‌ها با مقصدها اشتباه گرفته شوند و اصل‌ها جایشان را به حواشی بدهند. اگر این‌طور باشد به لحظه‌ی تحویل سال نه بیش از آن چه که باید، اهمیت می‌دهیم و نه کم‌تر از آن.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۰۵
سید طه