زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

آن‌چه گذشت
تازه‌ترین نظرها

به فروشگاهی در همین نزدیکی رفته بودم تا به جای شام، به یک کیک و نوشیدنی اکتفا کنم. در حال خوردن نگاهم به تلویزیون بزرگ چسبیده به دیوار بود. پیام‌های بازرگانی پخش می‌کرد. گروهی پلیس برای یک مأموریت در مقابل یک ساختمان ایستاده بودند. یگان ویژه بودند. یک آدم خلاف‌کار داخل ساختمان داشت یک غلطی می‌کرد و از اجتماع پلیس‌ها گرخیده بود. یک ماشین خفن آمد و از آن یک بچه با لباس پلیس و بدون شلوار پیاده شد. به بند پوشکش دست‌بند آویخته بود و یک بی‌سیم هم در دست داشت. رفت وسط یک عده مأمور سیبیل‌کلفت یگان‌ویژه و با حرکات دست چیزهایی گفت و مأمورها هم سرتکان دادند. لحظه‌ای بعد، هفت‌هشت‌ده‌تا مأمور دست‌های آن خلاف‌کار را گرفته بودند و از ساختمان آوردندش بیرون. بچه‌کوچولو به مأمورها و خلاف‌کاری که دستگیرشده بود نگاهی کرد و خندید. از ابتدای ماجرا هم تا این‌جا که پایانش بود، پای تصویر لوگوی یکی از تولیدکنندگان پوشک درج شده بود. بسیار تبلیغ خلاقانه و اثرگذاری بود، من که قانع شدم این پوشک برای جلوگیری از نم‌دادن بچه بهترین مورد است! خلاقیتش بیش‌تر در توانمندی سازنده برای مرتبط کردن بی‌ربط‌ترین چیزهای عالم به یک‌دیگر بود. حالا این هیچ‌چی، نمی‌فهمم چرا در همه‌ی تبلیغ‌هایی که پوشک نقش محوری دارد، گذشته از آن‌که همیشه بی‌ربط‌ترین چیزها را درباره‌اش به کار می‌برند، بالاتنه‌ی بچه‌ها خیلی شیک و لاکچری یا حرفه‌ای است و پایین‌تنه‌شان لخت است! در آن تبلیغات که بچه‌ با کت و پوشک می‌رود عروسی می‌گوییم لابد می‌خواهد بگوید پوشک به اندازه‌ی کت خوشگل است، گرچه خوشگل بودن هیچ اهمیتی ندارد در پوشک؛ ولی در یک مأموریت پلیسی نمی‌دانم داشتن پوشک خوب، چه تأثیری در فرماندهی عملیات دارد! پس‌ماندهای کیک و نوشیدنی را داخل سطل‌های مربوطه انداختم و فروشگاه را ترک کردم.

۱۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۷ ، ۲۳:۵۹
سید طاها

دیروز به اتفاق یکی از رفقا رفتیم پردیس ملت، برای حضور در نخستین روز جشنواره‌ی فیلم کوتاه تهران. پس از ساعتی معطل‌ماندن در صف فیلم‌های داستانی، در سالن جا نشدیم و ناچار رفتیم سالن بخش بین‌الملل. از دو سه فیلمی که آن‌جا دیدم، تقریباً هیچی نفهمیدم، و هیچ جذابیتی هم برایم نداشتند! مشکل زبان هم در کار نبود، چون فیلم‌ها سخن نداشت. از انیمیشن گرفته تا مستند، با هیچ‌کدام ارتباط برقرار نمی‌کردم. شاید اگر چند سال پیش بود، مجبور بودم یکی را از بین این دو گزینه انتخاب کنم:

یک. این فیلم مزخرف است و مفهوم خاصی ندارد؛

دو. من بی‌سوادم و هنرنفهم هستم و از سینمای جدید هیچی حالی‌ام نیست!

ولی دیروز این‌طور نبودم. انگار با فیلم‌ها به مصالحه رسیده بودیم. این‌که نمی‌فهمیدمشان، صرفاً ارتباط میان من و فیلم را منتفی می‌کرد. یعنی نه به فیلم گیر می‌دادم و نه به خودم. گویی ما اصلاً با هم کاری نداریم، و نمی‌توانیم در مورد یک‌دیگر قضاوت کنیم. قضاوتی که من درباره‌ی فیلم بکنم یا قضاوتی که من به خاطر فیلم درباره‌ی خودم بکنم. اصلاً چه لزومی دارد که قضاوت کنم؟ گویی آن فیلم برای من نیست. مجبور نیستم درباره‌اش نظر بدهم، و فکر می‌کنم نظرنداشتن و نظرندادن هم چیز بدی نیست،‌ و قطعاً بهتر از آن است که وقتی از چیزی سردرنمی‌آوریم، تظاهر به دانستن کنیم و ژست فهمیدن بگیریم. گرچه به نظرم جوّ جشنواره آدم را تحت فشار قرار می‌دهد که اگر نتوانست درباره‌ی یک اثر حرفی بزند، خودش را سرزنش کند؛ اما فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت جوگیر شدن چیز خوبی باشد.

 

🔹

اگر علاقه‌مند باشید می‌توانید با حضور در پردیس سینمایی ملت در روزهای جشنواره، آثار کوتاه داستانی، مستند، تجربی و پویانمایی فیلمسازانی از ایران و سایر کشورها را رایگان تماشا کنید. فقط، اگر به تماشای فیلم‌های داستانی کوتاه علاقه‌مندید، باید از ساعتی قبل از شروع سانس مورد نظرتان در صف مقابل درِ سالن حاضر شوید. دست‌کم دیروز این‌طور بود!

این هم از برنامه‌ی جشنواره‌‌ی سی‌وپنجم که نام و مشخصات و زمان و محل نمایش فیلم‌ها را به اطلاعتان می‌رساند.

 

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۷ ، ۱۰:۵۲
سید طاها

امشب که یکی از دوستان داشت می‌گفت می‌خواسته از فلان گروه لفت بدهد، در این فکر فرو رفتم که اولین بار چه کسی کشف کرد که لفت یک چیز دادنی است! چه‌طور متوجه شد که لفت را می‌دهند و مثلاً نمی‌گیرند یا نمی‌زنند یا نمی‌بندند یا هر چی. چرا همه خیلی راحت پذیرفتند که لفت را باید بدهند؟! یا اصلاً چرا «از» گروه لفت می‌دهند و مثلاً گروه «را» لفت نمی‌دهند. کی نخستین بار متوجه شد که حرف اضافه‌ی این کلمه‌ی اجنبی «از» است و لاغیر؟! اگر قرار بود من تکلیف لفت را در این‌باره روشن کنم، دقیقاً طبق چه مبنایی و چه منطقی و چه اصولی و چه سازوکاری یا چی تعیین می‌کردم، و در نهایت چه تصمیمی برایش می‌گرفتم. من هنوز هم نمی‌دانم که چرا باید از گروه لفت داد و مثلاً نباید لفت زد یا لفت گرفت یا لفت کرد یا اصلاً لفتِ خالی! هنوز هم ترجیح «از» بر «را»‌ را نمی‌دانم به خاطر چیست، و هنوز هم برایم سؤال است که اصلاً چرا نمی‌شود به جای لفت‌دادن، گروه را «ترک کرد»!

۱۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۲ ۱۸ آبان ۹۷ ، ۰۰:۳۱
سید طاها

هم‌چین روزهایی بود. پاییز بود. هوا رطوبت داشت، اما باران نمی‌بارید. اگر هم می‌بارید خیلی کم و آرام. مثلاً اگر دستت را رو به آسمان می‌گرفتی، در هر دقیقه دو سه قطره نصیبش می‌شد. هوا کمی سرد بود، ولی سرمای مطبوعی داشت. سرمایی که پوست صورت را نوازش می‌داد. سرمایی که دوستش داشتم. سرما، روی صورت تو گل انداخته بود. همان‌وقت که می‌خندیدی و همراه با شرمی ملیح، زمین را نگاه می‌کردی. یک انار در دست داشتی. دو دستی گرفته بودی‌اش. خوش به حال آن انار. آن‌قدر نوازشش کرده بودی که پوستش برق افتاده بود. زیبا بود. همه‌چیز زیبا بود. من دل سپردم. به نگاه تو. به چشم‌ها و ابروان تو. به لب‌خند تو. به نمکی که در حالاتت می‌دیدم. به رفتاری که در پس سکناتت احساس می‌کردم. به وقاری که لحن متینت پیش رویم گذاشته بود. به سکوتت، که با سرمای مرطوب آن صبح دل‌ربا نسبتی داشت. من دل سپردم. به تو. هنوز زود بود، ولی انگار کار تمام شده بود. هر وقت خیلی کسی را دوست داشته باشی، نمی‌توانی درست با او حرف بزنی. این قسمت خوبی از ماجرا نیست. این‌که عاشق دست‌وپایش را جلوی معشوقش گم کند! کافی بود قدری جسارت بیش‌تر به خرج می‌دادم، اما اهلش خوب می‌دانند که جسارت بیش‌تر در برابر تو، از آن حالِ من هیچ‌وقت برنمی‌آمد. تو دلم را برده بودی. می‌توانستم به جای ابری که در گریستن این‌قدر تعلل می‌کرد، روزها و هفته‌ها ببارم. نمی‌توانستم در برابرت تاب بیاورم. دلم می‌خواست راحت و فاش بگویم که چه‌قدر دوستت دارم، اما چیزی مانع بود. شاید ادب و نزاکت اجازه نمی‌داد. آیا تو هم موافقی که گند بزنند به آن ادب و نزاکت؟! اما حق داشتم! می‌دانی؟ بر این باور بودم که اگر چنان فاش می‌گفتم، روی می‌گرداندی و می‌رفتی. حرفم را نمی‌فهمیدی. حرارت آتشم را احساس نمی‌کردی. حتی یک‌ذره‌اش را. شاید از چنان سخنی خوشحال می‌شدی، شاید هم نه. شاید گمان می‌کردی که دستت انداخته‌ام. پس حق داشتم که سکوت کنم. برای همین غلیانم را فروخوردم و دم برنیاوردم، و حالا مانده‌ام ادامه‌ی داستان را چه‌طور بپرورانم. من به تو رسیدم؟ من تو را بعد از آن ملاقات باشکوه و گفت‌وگوی کوتاه، باز هم دیدم؟ آیا تو هم مرا دوست داشتی؟ آیا آن خنده‌های نمکین و سربه‌زیرت معنایی داشت؟ آیا هیچ‌وقت دیگر تو را ندیدم؟ آیا به تو رسیدم و موقعی که برای نخستین بار دست‌هایم را لای گیسوانت می‌بردم، از هیجان تا دمِ جان‌سپردن پیش رفتم؟ آیا من در حسرت و آرزوی بوسیدن گل‌هایی که آن سرمای مطبوع روی گونه‌هایت انداخته بود، تا آخر عمر سوختم؟ آیا در آغوشم جای گرفتی یا جای خالی‌ات را همیشه گریستم؟ نمی‌دانم. این قصه را تا همین‌جایش مرور می‌کنم و دوباره برمی‌گردم به همان اول. به همان وقتی که مقابلم بودی، که مقابلت بودم. به هر کلمه‌ات دوباره گوش می‌دهم. لحنت را در آغوش می‌کشم. صدایت را می‌بوسم. و هر بار، هزار «دوستت دارم» آتشین را میان دلم پنهان می‌کنم. بعدش را نمی‌دانم چه‌کار کنم. بعد از آن، چه شیرین باشد و چه تلخ، تاب‌آوردنش سخت است. شوق این‌یکی و غم آن‌یکی، هردو تا سرحد مرگ کاری است. کاری به کارش ندارم. به جایش، از همین الان، از فرسنگ‌ها آن‌سوی‌تر، در مکانی که به یاد نمی‌آورم کجاست، در زمانی که نمی‌دانم چندهزار سال از آن ملاقات فاصله دارد، در جایی گم‌شده میان هزار حادثه‌ی بی‌اهمیت و حقیر، می‌خواهم تا پایان بی‌کران این قصه‌ی در نیمه رها شده، یک‌سره و بی‌توقف بگویم که دوستت دارم. با تمام تپش‌های قلبم، به گواهی اشکی که هنگام دیدار تو با خنده توأم شده بود، به رسم مردی که سلاحش را غلاف کند و تسلیم شود، دوستت دارم. بی‌تکلف، بی‌ادعا، فاش، ساده، صریح، دوستت دارم، دوستت دارم.

۱۸ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۷ ، ۲۳:۱۱
سید طاها

شباهنگ در خلال تازه‌ترین پست وبلاگش این‌طور نوشته که:

«[خبرنگار رادیو از ما دوتا که دانش‌آموز بودیم] پرسید کی می‌دونه دعا چیه؟ برای چی دعا می‌کنیم ما؟ دستمو بلند کردم که جواب بدم. جواب دادم. جواب خوبی هم دادم. جوابی که سال‌ها بعد وقتی پای یکی از سؤالات امتحان درس‌های معارف دورهٔ کارشناسیم هم نوشتمش نمرهٔ کاملو گرفتم. دعا، آرزو، خواسته، حاجت و هر جمله‌ای که با امیدوارم و ایشالا شروع بشه. سال‌ها می‌گذره از اون روز، از اون سؤال، از اون جواب، از اون مصاحبه، از اون امتحان، از اون پست و از آرزوهای برآورده نشده و دعاهای مستجاب نشده‌م. و من همهٔ این سال‌ها، هنوز و همچنان دارم به این سؤال و جوابی که دادم فکر می‌کنم.»

و احتمالاً عنوان مطلب هم جواب سؤال دومه. این‌که «دعا می‌کنم که اجابت شه. دعا می‌کنم چون دلم روشنه»

وقتی پست را خواندم، خواستم درباره‌اش چیزی بنویسم، ولی هر چی گشتم دیدم هیچ‌کجای وبلاگ محلی برای کامنت‌گذاشتن پای آن مطلب تعبیه نشده! خب البته مطلب ستاره‌دار بوده و مطابق ضوابط کامنت‌گذاری شباهنگی، شباهنگ نمی‌خواسته کسی درباره‌اش کامنت بگذارد. ولی به هرحال این مطلب به صورت عمومی و جلوی چشم همه منتشر شده بوده و حرفی که به یک عالمه نفر گفته می‌شود دیگر حرف خصوصی به حساب نمی‌آید، و من هم راجع به‌ش حرف‌هایی داشتم که به نظرم با توجه به محتوای پست، می‌تواند حائز اهمیت باشد یا به درد کسی بخورد. (تأکید می‌کنم که کاری به احوالات شخصی نویسنده نداریم، صرفاً ناظر به نوشته‌ای که با آن مواجه هستیم حرف می‌زنیم.)

خلاصه تصمیم گرفتم حرفم را با تمثیلی -که باز امیدوارم شباهنگ بزرگوار را ناراحت نکند- در وبلاگ خودم مطرح کنم.

 

 

بیایید یک سفر کوتاه برویم! در یکی از منظومه‌های یکی دیگر از کهکشان‌ها، کره‌ای وجود دارد خیلی شبیه به زمین. در آن‌جا اکثر چیزها شبیه همین زمین و زندگی ماست، ولی تفاوت‌های کمی هم وجود دارد. مثلاً یکی از تفاوت‌ها این است که اشیاء فیزیکی را هر کسی باید برای خودش بسازد و ساخت اشیاء مورد نیاز امری است که در دست خود اشخاص است. شاید شبیه امور معنوی ما.

در آن کره یک شباهنگی هست که وبلاگ دارد و در پست آخر وبلاگش تعریف کرده که یک روز در مدرسه او و دوستش را صدا زدند و رفتند در اتاق مدیر تا در مصاحبه‌ای رادیویی شرکت کنند. بقیه‌ش را از زبان همین پست آن شباهنگ می‌نویسم:

«پرسید کی می‌دونه ماشین چیه؟ برای چی ماشین می‌سازیم؟ دستمو بلند کردم که جواب بدم. جواب دادم. جواب خوبی هم دادم. جوابی که سال‌ها بعد وقتی پای یکی از سؤالات امتحان فناوری‌های جدید دوره‌ی کارشناسیم هم نوشتمش نمره‌ی کاملو گرفتم. ماشین، یک جعبه‌ی آهنیه که یک شکل قشنگی داره و شیشه هم داره و رنگ متالیک می‌زننش روش. سال‌ها می‌گذره از اون روز، از اون سؤال، از اون جواب، از اون مصاحبه، از اون امتحان و ماشین‌های این‌شکلی که هرچی می‌سازمشون و سوارشون میشم راه نمیرن. و من همه‌ی این سال‌ها، هنوز و هم‌چنان دارم به این سؤال و جوابی که دادم فکر می‌کنم.»

عنوان مطلبش هم جواب سؤال دومه. این‌که

«ماشین می‌سازیم که راه بره. ماشین می‌سازیم چون دلمون می‌خواد سوار بشیم و زودتر برسیم!»

 

قطعاً در این کره‌ای که اشاره کردم، لازم است در مورد استاد درس فناوری‌های جدید جداً بازنگری بشود! حالا این دخلی به ما ندارد. اما دست‌کم کاش یک نفر به آن شباهنگ بگوید که ماشین به خاطر بدنه‌ی آهنی و رنگ متالیک و شیشه و حتی صندلی و فرمانش نیست که راه می‌رود. و وقتی می‌توانی توقع داشته باشی ماشین راه برود که ماشینی که می‌سازی اولاً اجزای اصلی و قوه‌ی محرکش درست کار کند،‌ وگرنه این پوسته‌ای که می‌بینی دلیل راه رفتن ماشین نیست. بله! هر ماشینی که تا به حال دیده‌ای این شکلی بوده، ولی ماشین‌هایی که راه می‌روند به خاطر شکلشان نبوده که راه می‌رفته‌اند.

 

خب. از سفر برگردیم و حالا که سر این صحبت باز شد، دوتا کلمه هم خیلی خلاصه درباره‌ی دعا هم‌فکری کنیم؛ و حرف‌های مفصل در این‌باره هم باشد برای وقتی دیگر.

می‌گویند مخّ عبادت دعاست. گویی حقیقت عبادت پروردگار دعاست یا دعا بخشی مهم و اصلی از آن است. می‌گویند بافضیلت‌ترین عرض بندگی‌ها در شب‌های قدر دعا کردن است. می‌گویند فضیلت دعا از خواندن قرآن برای نزدیک شدن به پروردگار بیش‌تر نباشد، کم‌تر نیست! آیا «دعا» را درست شناخته‌ایم؟! آیا به دعایی که شناخته‌ایم می‌خورد که هم‌چین حرف‌هایی راجع‌به‌ش درست باشد؟

من فکر می‌کنم دعا یک «سخن» نیست، یک «عمل» است، آن هم نه یک عملی که مثلاً با حرکات و دست و پا انجامش بدهیم، یک عمل برخاسته از همه‌ی همه‌ی همه‌ی ابعاد وجودی انسانی تو. دعا یک اتفاق است، یک رویداد مهم برای انسان، که باید در لحظه‌ی انجامش رخ بدهد. فکر می‌کنم اصل دعا آن است که در قلب انسان روی می‌دهد، گرچه نمودش بر زبانش و گاهش چشمانش هم جاری می‌شود. در دعا یک چیزی که خیلی مهم است «ارتباط» است. حتی اگر به معنی لغویِ بین‌ِانسانیِ «دعا» هم توجه کنیم، ارتباط یک شرط است. بدون تماس‌گرفتن با کسی نمی‌توانی باهاش حرف بزنی یا ازش چیزی بخواهی. این خواستن معنا ندارد! ارتباط با پروردگار هم ارتباطی است که در قلب انسان اتفاق می‌افتد و احساس می‌شود. گرچه دعاهای من به این مرتبه از کیفیت نرسیده باشد، ولی دست‌کم از نظر تئوری باید متوجهش باشم!

حتی فکر می‌کنم یک دعای خوب، خیلی وقت‌ها خودش اجابت است! گاهی بی‌فاصله بعد از دعا یا در زمان آن، حس می‌کنی که به هر چی می‌خواسته‌ای رسیده‌ای. حس می‌کنی هیچ‌چیزی نیست که خواسته باشی و نداشته باشی! حالا شاید یک چنین ماشینی دنده اتومات کلاس A باشد، ولی بالاخره به پراید هم بخواهی بسنده کنی، باید در جریان باشی که راه رفتنش به موتور است، نه رنگ بدنه.

۱۸ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۳:۴۵
سید طاها

مدتی بود که فکر و خیال‌های شاید نه چندان مهم درگیرم می‌کرد و یک‌جورهایی دمغ بودم. یکی از دوستانم گفت که آن‌قدر سر خودت را شلوغ کن که دیگر فرصت برای فکر‌های بی‌اهمیت نداشته باشی، آن‌قدر که مرز اهمیت امور برایت جابه‌جا شود!

من دست‌به‌کار شدم و سرم را خیلی شلوغ کردم. اگر مرا به کاری یا کمکی فرامی‌خواندند، زود قبول می‌کردم و آن‌ها را به انبان کارهای شخصی خودم می‌افزودم، و کم‌کم کار به جایی رسید که این روزها فهرست کم‌وبیش شلوغی از کارهایی که خودم برای خودم می‌خواسته‌ام انجام دهم و کارهایی که به این و آن وعده داده‌ام پیش رو دارم و به طور موازی باید همه را پیش ببرم، و هر روز که از خواب بیدار می‌شوم، ناخودآگاه شروع می‌کنم به حساب و کتاب، و فکر می‌کنم به این‌که کدام‌ها بیش‌تر پیش رفته‌اند و کدام‌ها کم‌تر، و البته گاهی به مواردی که تقریباً از دست رفته‌اند! مثلاً شاید موضوعی که چندماه پیش خیلی برایم مهم بود، در این شلوغی‌ها ناخواسته از کنترلم خارج شد و به فنا رفت! آیا به خاطر این‌که دیگر برایم اهمیتی نداشت؟! ابداً، بلکه به خاطر این‌که کارهایی که یک نفر دیگر به آدم می‌سپارد و می‌خواهد سر وقت تحویل بگیرد، با شدت بیش‌تری پیگیری و مطالبه می‌شود تا مسائلی که برای خود آدم مهم است. البته به آدمش هم بستگی دارد.

فکر می‌کنم مهم‌ترین و جدی‌ترین کارفرمای هر کسی، باید خود او باشد؛ کارهایی را که خودش با خودش قرارداد کرده، یا به بیان درست‌تر برایش اهمیت شخصی دارند، با دقت و جدیت بالایی از خودش پیگیری و مطالبه کند؛ یک جدول داشته باشد، مشابه همانی که در اتاق کارفرما یا مدیر مربوط به شغلش نصب شده، و هر روز به خودش زنگ بزند و بپرسد «فلان کارَت در چه وضعیتی است، کارهای موردعلاقه‌ات را چه‌قدر دنبال کردی، کارهایی که وظیفه‌ی فردی‌ات بود -مثل احوال‌پرسی از دوستانت و تماس با خانواده‌ات- را امروز به بهترین شکل انجام دادی یا نه؟» و از این قبیل.

خلاصه گفتم شما هم حواستان باشد. خودتان برای کارهای خودتان، از کارفرمایتان کارفرمای سخت‌گیرتری باشید.

 

+ نه چندان بی‌ربط: وقتی نمی‌خواهیم کارهایمان را انجام دهیم!

۱۱ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۷ ، ۱۵:۴۶
سید طاها

۸ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۲۰
سید طاها

آن بلاگفای فلان‌فلان‌شده که قاطبه‌ی بیانی‌ها در پست طلیعه‌ی وبلاگ فعلی‌شان به آن بد و بی‌راه می‌گفتند و از بی‌وفایی‌اش ناله می‌کردند، یک چیزهای خوبی هم داشت، که البته به معنی داشتن امکانات بهتر نبود. اتفاقاً شاید نبود برخی امکانات باعث شده باشد که در مقایسه‌ای که الان می‌خواهم به آن اشاره کنم، بلاگفا ترجیح یابد. به طور کلی، از منظر من، امکانات زیاد همیشه موجب خوشبختی نیست،‌ بلکه گاهی سر خر آدم را کج می‌کند سمتی که نباید، و جلوی اتفاقات خوبی را می‌گیرد. بنابراین انسان باید امکانات را هوشمندانه در اختیار خودش یا اطرافیانش قرار بدهد. یک بستر وبلاگ‌نویسی یا شبکه‌ی اجتماعی، اگر برای مدل کار خودش، فلسفه‌ای یا مبنایی در انسان‌شناسی، علوم ارتباطات، جامعه‌شناسی، فرهنگ،‌ اخلاق، و از این دست مباحث انسانی داشته باشد، به وضوح در شکل دادن به سامانه‌ها و ابزارهایش مؤثر است. این‌که در ایران یک عده مهندس بزرگوار به چنین چیزهایی بیندیشند، یا حتی سردمدار علوم انسانی خوانده‌شان، حواسش به این مسئله باشد، قدری رؤیایی به نظر می‌رسد؛ اما من در مورد بیان چنین توقعی را داشتم. توقعی که این روزها دیگر رنگ زیادی بر رخسارش باقی نمانده. بیان، اگر بعد از مدت‌ها امکان جدیدی هم بیفزاید، به نظر می‌رسد روگرفتی باشد از شبکه‌های اجتماعی یا بسترهای وب‌نویسی مشهور دنیا، که احتمالاً آن‌ها بر اساس مبانی خودشان در موردش فکر کرده‌اند، و مبانی آن‌ها، با چیزی که من توقع داشتم مبنایی برای کار بیان باشد، متفاوت است.

مثلاً یک شبکه‌ی اجتماعی به سرگرم کردن انسان‌ها، غافل‌کردنشان از موضوعات جدی، درگیر کردنشان به زندگی‌های شخصی هم‌دیگر، تشویقشان به تظاهر و چشم‌وهم‌چشمی و بزرگ‌جلوه‌دادن ظواهر مادی زندگی دنیایی اهمیت زیادی می‌دهد، در حد و اندازه‌ای که به سختی می‌شود گفت این یک اتفاق است! حالا اگر از مدل فالووینگ در آن شبکه، بدون هیچ تأملی برای بلاگ بیان -که صفحه‌ی لاگینش بسم الله دارد و بالای مرکز مدیریتش نقوش ایرانی-اسلامی به کار برده- استفاده شود، به نظرم عجیب نیست که تعجب کنیم! بگذارید در ارتباط با همین فاکتوری که به‌ش اشاره کردم، بیان را با همان بلاگفا مقایسه کنیم، گرچه -همان‌طور که گفتم- احتمالاً این موضوع در بلاگفا هم با مبنا و فکر نبوده، بلکه اتفاقاً کمبود امکاناتش از نظر فنی، در این مقایسه و بر اساس معیاری که الان مد نظر دارم، آن را در جایگاه بهتری قرار داده؛ در هر صورت من الان به چرایی قضیه کار ندارم. به خود قضیه و نتایجش کار دارم.

اگر یادتان باشد، در بلاگفا قسمت‌هایی وجود داشت به نام «وبلاگ‌های دوستان» و «مطالب دوستان». در فهرست «وبلاگ‌های دوستان» آدرس وبلاگ کسانی که می‌خواستید از به‌روزرسانی‌هایشان اطلاع پیدا کنید، وارد می‌کردید و در قسمت «مطالب دوستان» پست‌هایشان را به ترتیب تاریخ به‌روزرسانی مشاهده می‌کردید. اولاً لفظ «دوست» دوست‌داشتنی‌تر است از لفظ «دنبال‌کننده» که به نظر می‌رسد ترجمه‌ی تحت‌اللفظی نچسبی باشد از عبارتی که در اغلب شبکه‌های اجتماعی به کار می‌رود. «دنبال‌کردن»، من را به یاد فضولی در زندگی هم‌دیگر می‌اندازد! مثلاً‌ این‌طور که کسی را در کوچه و خیابان دنبال کنید تا ببینید کجا می‌رود و چه کار می‌کند. با این حال مسئله‌ی لفظ را خیلی مهم به حساب نمی‌آوریم، و گذر می‌کنیم و می‌رویم سراغ اصل ساز و کار فالووینگ در بلاگ و تأثیراتش.

در بلاگفا، کسی از هویت دنبال‌کنندگانش یا حتی تعدادشان باخبر نمی‌شد، درست است؟ بلاگفا آن‌قدر مزخرف بود که حتی آمار بازدیدکنندگان روزانه را هم نمی‌داد،‌ چه برسد به این چیزها! اما دست‌کم در مورد «دوستان» اتفاق خوبی می‌افتاد. چون کسی به دنبال «دنبال‌کننده‌» جمع کردن نبود، و انگیزه‌ای غیر از خواندن مطالب تازه‌ی وبلاگ‌هایی که دوستشان دارد، برای افزودن وبلاگ‌ها در فهرست دوستانش وجود نداشت. خیلی صادقانه و به دور از ریا یا طمع فالوبک و این مسخره‌بازی‌های بچه‌گانه، هر کسی وبلاگ‌هایی را که دوست داشت -به قول بیان- دنبال می‌کرد. من احساس می‌کنم باکس دنبال‌کننده‌ها و صفحه‌ی «دنبال‌کنندگان من» در مرکز مدیریت، به رغم جذابیت‌هایی که دارد، آسیب‌هایی به «وب‌نویسی فاخر» زده است،‌ چیزی که فکر می‌کردم برای بیان دغدغه باشد.

البته در دوران بلاگفا به جای این مسخره‌بازی، مسخره‌بازی دیگری رواج داشت که تبادل لینک بود! «لینک‌شدی، لینک‌کن، اگه لینک‌نکنی، لینکتو برمی‌دارم!» که شاید بشود ازش نتیجه گرفت که این مسخره‌بازی‌ها ناگزیر است. ولی حتی چنین نتیجه‌‌گیری‌ای باعث نمی‌شود از تأثیر ابزارهای جدید چشم بپوشیم. حالا که اسم لینک به میان آمد، این را هم بگویم که بساط دنبال‌کردن نه تنها جایگزین بساط لینک‌دهی نمی‌شود، بلکه از اساس هیچ‌ربطی هم به آن ندارد! بعضی‌جاها دیدم که بعضی دوستان وبلاگ‌نویس می‌گویند که این جای آن را گرفته! اصلاً درک نمی‌کنم که چه‌طور جای آن را می‌تواند بگیرد! چه ربطی دارند به همدیگر؟ لینک در واقع برای معرفی وبلاگ دیگری است که یک وبلاگ‌نویس آگاهانه به آن اقدام می‌کند. فرصتی برای معرفی خوب‌ها به دیگران. جعبه‌ی لینک‌ها یا لینک‌کردن وبلاگ‌های خوب دیگر در میان متن، سنت حسنه‌ای است که هنوز هم میان برخی وبلاگ‌های بیانی وجود دارد، ولی احساس می‌کنم در دوران بلاگفا شدت بیش‌تری داشت،‌ و الان تحت تأثیر پیام‌رسان‌ها و شبکه‌های اجتماعی و چیزهای دیگر، خیلی کم‌تر شده و شاید در نسل‌های بعدی، کلاً کنار گذاشته شود،‌ و البته بر این باورم که فعلاً هیچ‌چیزی جایش را نمی‌گیرد!

خلاصه کنم. به نظرم از یک‌جایی به بعد برای سرویس بلاگ بیان اتفاقاتی افتاد که آن جمله‌ی «رسانه‌ی متخصصان و اهل قلم» را رسماً به یک شعار تهی، مسخره و بی‌معنی تبدیل کرد. زیر عنوان بلاگ، هزاران وبلاگ ساخته شد که بدون هیچ تعارفی نه رسانه هستند و نه تخصصی در آن‌ها بروز پیدا کرده و نه اهل قلمی در آن‌ها می‌نویسد، که اگر دست‌کم یکی از این سه تا را داشته باشند من آن‌ها را جزء مثال‌های نقض به حساب نمی‌آوردم! این اتفاق به خودیِ خود چیز بدی نیست، ولی با شعار بلاگ آشکارا در تضاد است. می‌توانست به جای آن جمله‌ای که این روزها برای سرویس بلاگ خنده‌دار است، بنویسد «بلاگ، رسانه‌ای برای همه، حتی شما دوست عزیز!». با توجه به این شعارها و جَوهایی که بلاگ در روزهای اول راه انداخته بود، من تصور می‌کردم برنامه‌های درست و درمانی دارد برای تشویق و گسترش وب‌نویسی خلاق و غنی، فکر می‌کردم به شکل هوشمندانه‌ای و به هر تدبیری، بستر کشف استعداد و رشد وب‌نویسان را فراهم می‌کند و در آغاز کار هم کم و بیش این‌چنین بود، و الان می‌بینیم که خرده‌خرده همه‌ی آن بارقه‌های امیدی که به بلاگ بیان داشتیم، دارد به خاموشی می‌گراید. غم‌انگیز است که در بالای فهرست سالانه‌ی بلاگ‌های برتر بیان، خودش می‌نویسد که «فقط معیارهای کمّی مدنظر بوده است!» اگر معیارهای کمّی مدنظر است که اصلاً‌ نیازی به «معرفی» برترها نیست! برترهای کمّی، یعنی آن‌هایی که خودشان بیش‌تر شناخته شده هستند. به هرحال بلاگ با یک عالمه ویژگی خوب و تحسین‌برانگیز و قابل تقدیر، یک‌جاهایی حال آدم را می‌گیرد. دوست داشتم به جز پشتوانه‌ی فنی، پشتوانه‌ای ستودنی از جنس مطالعات انسانی هم در پس سیاست‌ها و برنامه‌های شرکت بیان وجود می‌داشت، که آن را در راستای شعارهایش به پیش براند؛ گرچه نمی‌دانم اصلاً در همان حوزه‌ی فنی‌اش هم چه‌قدر سیاست و برنامه برای خودش پیشِ رو دارد، اما به هرحال، ما از بیان خاطرات خیلی خوبی داریم، آرزو می‌کنم که برایش اتفاقات خوبی بیفتد.

به امید رشد و سربلندی و هر روز بهتر شدن آب و هوای بلاگستان فارسی.

 


گویند که شانزدهم شهریور، روز وبلاگ‌نویسی فارسی است. نمی‌دانم وجه این نام‌گذاری چی بوده، اما به هرحال، ضمن خوشحالی از بابت این‌که روزی را به اسم بلاگستان فارسی نام گذاشته‌اند، قصد کرده‌ام که به مناسبتش، تا آن روز، چیزهایی درباره‌ی وبلاگ و وبلاگ‌نویسی در وبلاگم بنویسم. به یاری خدا.

۲۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۴۸
سید طاها

علیرضا، پسردایی مادرم، راننده‌ی اتوبوس شرکت واحد کرج است. خودش یک دستگاه اتوبوس دارد و در بخش خصوصی کار می‌کند. یک شب که مهمانش بودیم، وقتی راننده ماشین را از سر کار بازگرداند، علیرضا دعوت کرد تا ساعتی را با اتوبوس در شهر به دور دور بگذرانیم. و‌ چنین کردیم. و آن‌قدر چنین کردیم که پاسی از شب گذشت و شهر خلوت شد، و آن‌گاه علیرضا -چنان که گویی بخواهد حلاوتی بی‌بدیل را به کامم بچشاند- پیشنهادی هیجان‌انگیز داد که همانا رانندگی اتوبوسش بود. بی‌درنگ پذیرفتم و راندن آن خودروی دوازده‌متری را در سابقه‌ام ثبت کردم. باشد که در تاریخ بماند.

اتوبوس، یکی از باشکوه‌ترین جاذبه‌های خلقت در نگاه علیرضاست! گمان می‌کنم اگر علیرضا وب‌سایت ارزشمند گوگل را باز کند، گوگلِ بی‌نوا بی‌درنگ و قبل از نوشتن هر چیزی، به او انواع و اقسام جستجوهای مربوط به انواع و اقسام اتوبوس‌ها را پیشنهاد می‌دهد! همسرش گلایه می‌کند که هوو دارد، اما سپس سخنش را اصلاح می‌کند: او هوویی است که سر اتوبوس آمده!

علیرضا با جدیت تمام، لحنی مطمئن و حرکات تأکیدکننده‌ی انگشتِ اشاره می‌گوید:

«هیـــــــــــــــــچ لذتی در دنیا بالاتر از رانندگی با اتوبوس نیست، هیچ لذتی!»

من که ساعت‌های زیادی را پای درددل‌های علیرضا نشسته‌ام، می‌دانم که رانندگان اتوبوس‌های شرکت واحد کرج یکی از اقشار مظلومی هستند که شاید مثل خیلی از اصناف دیگر کلی از حقوقشان خورده شده، اما این بخش قضیه که علیرضا بیش‌ترین ساعات زندگی‌اش را صرف کاری می‌کند که از نظرش لذت‌بخش‌ترین کار دنیاست، غبطه‌برانگیز است. نیست؟

۱۸ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۴۸
سید طاها

غرق بودم توی فکرهای خودم. «خدا کنه هیچ‌وقت یه اشتباه کوچیک جلوی یه اتفاقِ خوبِ بزرگ رو‌ نگیره». بلند بلند فکر می‌کنم. این جمله‌م را شنید. گفت «گندی زدی؟» با چهره‌ی بی‌حالتی نگاهش کردم. شانه بالا انداختم. «نمی‌دونم. خدا کنه گند نزده باشم». سرش را تکان داد و گفت «خوبه. بسپار به خدا. آدمی‌زاد هی گند میزنه. غصه نخور. خدا درست کنه ایشالا». نگاهِ چهره‌ی بی‌حالتم را به زمین انداختم. هی توی کله‌ام دور می‌زد. «خدا کنه جلوی هیچ اتفاق خوبی گرفته نشه». فکرم درگیر بود.

۱۳ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۸:۴۸
سید طاها