زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

می‌دانم. می‌دانم که به تو ربطی ندارد که امشب دمغ هستم. مثل دیشب و پریشب و شب‌های قبلش. مثل آن شبی که ساعت یازده و نیم به حسین پیام دادم که «همین الان می‌خوام بیام پیشت» و طوری گفتم که بعد از یکی دو جمله تعلل، گفت «بیا»! آن شب هم دمغ بودنم از یک جهت به حسین ربطی نداشت. از همان جهتی که به تو هم مرتبط نیست و لزومی ندارد که اوقات خوشت را با آن درگیر شوی، با من درگیر شوی، با حال من درگیر شوی! حسین البته آن شب مردانگی کرد و گفت «بیا». اولش گفت «یک خرده دیر نیست؟» و من گفتم «برای تو که متأهل هستی و آدم‌های مرتب و منظم، چرا دیره؛ ولی برای یک تنهای سربه‌هوا هیچ‌وقت دیر نیست!»، و خودم با این «هیچ‌وقت دیر نیست»ش خیلی حال کردم، و بعد هم رفتم و تا چند ساعت بعد از نیمه‌شب، در کوچه‌ها قدم‌زنان گرداندمش، تا از بهار تنفس کنیم و گام‌هایمان را با هم شریک شویم، بلکه حال من بهتر شود! که شد! می‌دانی؟ این معجزه‌ی رفاقت است! دوستان حتی بدون هیچ کنش خاصی، وجودشان می‌تواند حال آدم را بهتر کند. البته کم و زیاد دارد، ولی اگر واقعاً دوست باشند، همین که هستند مفید هستند. لذاست که می‌فرماید «مرسی که هستی!»

 

علی می‌گوید هر وقت دمغ بودی، با دمغ بودن خودت درگیر نشو! یک هم‌چین حرفی می‌زند. می‌گوید تماشا کن حال خودت را. بیا بیرون از خودت بایست و به طاهای دمغ نگاه کن. سعی کن آن دمغ بودن تو را درگیر نکند، خفه نکند، اسیر نکند. سعی کن بر آن مسلط باشی. خوب می‌گوید. حالا امشب که دمغ هستم، فارغ از این‌که دلیلش را می‌دانم یا نمی‌دانم؛ هی دارم تلاش می‌کنم بروم آن طرف اتاق و به این بچه‌ی دمغ نگاه کنم. رفتارش را کمی تا قسمتی مورد مشاهده و مطالعه و دقت و تحلیل قرار بدهم و فکر کنم که چرا این‌طوری شده، حالا خوب است که این‌طوری شده یا بد است که این‌طوری شده، حالا چه‌کارش بکنیم یا چه‌کارش نکنیم! و سعی می‌کنم که تمرین کنم تا دمغ بودن یک چیزی باشد بیرون از من، حتی اگر برای من است. مثل هر چیز دیگری که برای من است، ولی در من نیست، خود من نیست، چیز دیگری است که می‌شود ازش دور شد، فاصله گرفت و نگاهش کرد.

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۰۲
سید طاها

لابد حالا دیگر باید بدانم که ناشکیبایی و هیجان‌زدگی در برابر سختی فلان شرایط یا بی‌معرفتی فلان دوست یا ستم فلان مجموعه یا چه و چه، واکنشی است که دنیا دلش می‌خواهد از ما ببیند، اما ما باید او را در خماری بگذاریم و آرزویش را بر دلش بنشانیم. کلاً چشم دنیا نباید از بعضی انگشت‌هایمان دور بماند. دنیا را کلاً به دل نگیریم، وقتی غیر از دل، این همه چیز دیگر هم هست! ارزش دل بیش از این‌هاست.

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۳۵
سید طاها

بهار است، و من از وقتی این‌قدر بودم [تصویر متأسفانه موجود نیست!] بهار را خیلی دوست داشتم. در بهار هیچ‌جوره دلم نمی‌خواهد بپذیرم که حالم خوب نیست. حتی اگر فلان بیماری مختصر یا بهمان درد روحی هم داشته باشم، دلم می‌خواهد تمام‌قد روحیه‌ام را به مصافش ببرم که چون بهار است، حال من خیلی هم خوب است!

چه‌قدر خوبند آدم‌هایی که شبیه بهار هستند، حضور پرقدرتشان حالت را مجبور می‌کند که خوب باشد. در کنارشان بدی‌ها غلاف می‌کنند و بی‌جنگ و خون‌ریزی، حال خوب فاتح می‌شود. از این آدم‌ها دارید توی زندگی‌تان؟

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۰۷
سید طاها

وقتی آن نمایش‌نامه‌نویس پرافتخار یونانی که دیالوگ‌های عاشقانه‌ی نوشته‌هایش کپشن‌های اینستاگرام را پر از لایک می‌کند -همان آقای سوفوکلس (496-406 ق.م.) را می‌گویم- وقتی جوانی‌اش را پشت سر گذاشته بود و رمق اعضا و جوارحش به سستی گراییده بود؛ روزی یکی آمد ازش پرسید که حالا در این سن پیری‌ آیا هنوز هم می‌تواند رابطه‌ا‌ی جنسی داشته باشد یا نه. سوفوکلس جواب خیلی خوب و باحالی داد. گفت که «خیلی خوشحالم که از چنگ این میل [کوفتی] خلاص شده‌ام، حس برده‌ای [مفلوک] را دارم که از دست یک ارباب ظالم و دیوانه [و زبان‌نفهم و خر] فرار کرده باشد.» [عبارات داخل کروشه را طبعاً من افزوده‌ام، برای این‌که -نمی‌دانم چرا- دلم می‌خواهد سوفوکلس در اصل این‌طوری جواب داده باشد!] خب، حالایی‌ها که خیلی‌هاشان مثل سوفوکلس فکر نمی‌کنند به نظرم. البته شاید اصلاً فکر نمی‌کنند! بی‌دلیل دلشان می‌خواهد وضعیت را به شکل مطلوب سابق نگه دارند، حتی اگر وضعیت بعدی بهتر باشد! بیش‌تر از آن‌که فکر کنند هم تقلید می‌کنند. راحت‌تر است، هزینه‌ش هم کم‌تر است! برای همین تا پا به سن می‌گذارند به انواع و اقسام دارو و درمان و گیاه و علف و چه و چه متوسل می‌شوند که توان جنسی‌شان هم‌چنان استوار بماند. حالا کار ندارم. شاید دلیل موجهی داشته باشند. شاید شرایط فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی‌شان با زمان سوفوکلس فرق دارد یا وضع مالی باباشان مثل وضع مالی بابای سوفوکلس توپ نیست (گرچه نمی‌دانم آن زمان وضع توپ بابا در این زمینه چه‌قدر تأثیر داشته!) و خلاصه طوری است که در جوانی هم نتوانسته‌اند برای میل جنسی‌شان طرفی ببندند و حالا می‌خواهند جبران کنند. شاید هم طرفی بسته‌اند و می‌خواهند تا ابد همین‌جور طرفی ببندند! چه می‌دانیم؟!

 


چند روز است که گوشی تلفن همراهم پُکیده و از کار افتاده. داغان شده و لاجرم خاموش است. گوشیِ جایگزینِ موقتی هم برایش پیدا نکرده‌ام و برای همین از قیدش رهیده‌ام. هر وقت می‌خواهم برای قدم زدن یا خریدی چیزی از خانه بیرون بروم، طبق عادت یک لحظه به این فکر می‌کنم که گوشی کجاست تا برش دارم، بعد سریع یادم می‌آید که لاشه‌ی خدابیامرز افتاده گوشه‌ی اتاق، لب‌خندی می‌زنم و سبکبار می‌زنم از خانه بیرون. هر کسی هم ازم می‌پرسد «خب چرا نمی‌روی درستش کنی؟» ناخودآگاه به یاد تلاش امروزی‌ها برای درست کردن ضعف قوای جنسی در کهن‌سالی و آن حرف سوفوکلس می‌افتم، نمی‌دانم چرا!

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۴
سید طاها

توی بروشورهایی که در حرم امام رضا می‌دادند، یک صفحه‌ای داشت در مورد برخی مشاهیر مدفون در حرم. آن صفحه را که دیدم، راست چشمم افتاد به عکس ملاصدرا و شگفتی زیاد در شکل دهان و چشم من نمایان شد. خواهرم که از تعجب من تعجب کرده بود، دلیل را پرسید. من هم در همان حال که داشتم جواب می‌دادم، بروشور را به کله‌ام نزدیک کردم تا ببینم دور و بر عکس چه نوشته. دیدم نوشته «بهاءالدین محمد عاملی، معروف به شیخ بهایی». بلافاصله در ادامه‌ی پاسخم این نکته را هم برای خواهرم گفتم؛ که کنارش نوشته شیخ بهایی، در حالی که عکس ملاصدرا است. خواهرم پرسید «از کجا می‌دانی ملاصدرا است؟» گفتم در جاهای دیگری دیده‌ام که این نقاشی به چهره‌ی ملاصدرا نسبت داده شده. گفت «شاید آن‌ها اشتباه بوده!» به همین راحتی! چیزی نگفتم و شانه‌ای بالا انداختم و ادامه‌ی بروشور را ورق زدم. به این فکر می‌کردم که آیا ممکن است یک چیز پرتکرار اشتباه باشد و اتفاقاً یک مورد نادر درست باشد؟ و دیدم که بله! از قضا خیلی ممکن است و خیلی هم اتفاق می‌افتد. مثلاً خرافاتی که جزء فرهنگ عمومی مردم بوده یا باورهایی که رایج بوده ولی درست نبوده. در چنین شرایطی اگر کسی خلاف فرهنگ عمومی رفتار کند، شاید خیلی شگفتی‌برانگیز باشد، گرچه رفتار درست همانی است که او انجام می‌دهد. حالا در مورد عکس شیخ بهایی به نظر نمی‌رسید این‌طوری باشد و به نظر می‌رسید یک سهو و سهل‌انگاری در طراحی باعث این مسئله شده باشد، اما در کل نکته‌ی ساده‌ای که خواهرم گفته بود، نکته‌ی ارزشمندی بود، حتی اگر خودش هم نمی‌دانست که نکته‌اش این‌طور ارزشمند است!

 

بله. من آخر پارسال تا اول امسال را مشهد بودم. یکی دو روزی از آن و یکی دو روزی از این. قبل از رفتن دوستی بهم گفت «خوش به حالت که سال جدیدت رو کنار امام رضا شروع می‌کنی». من هم بهش گفتم که «تو هم می‌تونی کنار امام رضا شروع کنی! امام اگر امام است، با یک سلام می‌آید کنار قلب تو و سال جدیدت کنار او آغاز می‌شود.» ای بسا کسی که موقع تحویل سال در حرم امام نشسته باشد و دلش پی آرزوهای خودش باشد. کنار بودن به چه معنی است؟ مثلاً فکر کن مردی که همسرش را در آغوش گرفته، اما دلش پی کار و گرفتاری خودش باشد؛ و یک مرد دیگری را که دنبال کار و گرفتاری خودش باشد، اما دلش پی معشوقه‌ای. به نظر تو زن و مرد کدام یک از این دو قصه بیش‌تر کنار هم هستند؟! حالا دور از تشبیه. منظور این‌که، من کنار هم بودن را آن‌طوری می‌فهمم، که دلت کنارش باشد، که یادش در دلت باشد. حالا اگر جسمت هم کنارش باشد که چه بهتر. خیلی بهتر! هم کنارش باشی و هم حواست بهش باشد. اما حواس جمع خیلی مهم است. مهم‌تر است. من این‌طور فکر می‌کنم. صحبت از امام هم که می‌شود، من فکر می‌کنم اگر دلت به یاد امامی که دوستش داری گرم است، خیلی غصه‌ی نبودن در بارگاهش را نخور. سعی کن تا جایی که می‌توانی شکل و شمایل رفتار و زندگی‌ات به خوبی‌ها و قشنگی‌های رفتار و زندگی آن امامِ خوب، شبیه شود. آن‌وقت تو از همه‌ی مردم، حتی از خود مشهدی‌ها و خود خادمان حرم هم به امام نزدیک‌تری. آن‌وقت قلب تو می‌شود ضریح امام و پنجره‌ی حاجت. می‌نشینی کنار دل خودت و دعای تحویل سال می‌خوانی. «حوّل حالنا إلی أحسن الحال» می‌خوانی. ای بسا بیش‌تر مقبول بیفتد.

سال جدیدتان پر باشد از حال خوب. سال جدیدتان مبارک باشد.

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۰۸:۰۲
سید طاها

یک بیماری خیلی خطرناک وجود دارد و آن این است که وسیله جایش را بدهد به هدف؛ به عبارت دقیق‌تر، هدف جایش را بدهد به وسیله. یعنی چیزی که قرار است وسیله‌ای باشد و خودش موضوعیت ندارد، خودش بشود خیلی مهم و بشود هدف و بشود همان خیلی مهم. مثلاً بچه می‌رود مدرسه که مشق بنویسد و الفبا یاد بگیرد، خب حالا اگر فرض بگیریم که این الفبا یادگرفتن هدف باشد (که نیست، بلکه آن هم خودش وسیله است، ولی حالا فرض بگیریم هدف باشد) مداد و خودکار و دفتر و نوشت‌افزار وسیله‌اند برای این هدف، ولی بچه کم‌کم حواسش را می‌دهد به این نوشت‌افزار. هی دنبال نوشت‌افزار خوب و خوشگل می‌رود و این چیزهایش را با این چیزهای دوست‌هایش مقایسه می‌کند و با این‌چیزهایش ور می‌رود و از این‌کارها. خب، او بچه‌ است و ممکن است هم‌چین خبطی بکند، ولی من و شما که بزرگ شده‌ایم خیر سرمان، نباید در ابعاد بزرگ‌تر، مرتکب خطاهایی بشویم که جنسش همین است. مثال بزنم؟ خب مثال فت و فراوان است. مثلاً ماشین برای جابه‌جایی شما است، وسیله است. به‌ش می‌گویند وسیله‌ی نقلیه. اما برای بعضی‌ها ماشین می‌شود هدف. اصلاً می‌شود خود زندگی. طرف سی‌سال فکر می‌کند چه ماشینی خوب است، بعد ده سال پول جمع می‌کند تا آن را بخرد، بعد چهل سال فقط از ماشینش مواظبت می‌کند و دل در گرو آن ماشین دارد. خب اصلاً قرار نبود ماشین این‌قدر مهم باشد. ماشین برای این خوب است که بنشینی تنگش و لذتش را ببری و با آن نقل مکان کنی. وسیله باشد برای نقلیه، نه آن‌که خودش موضوعیت پیدا کند. تو باید سوار ماشین بشوی، نه ماشین سوار تو بشود. نمونه‌ی دیگر درس خواندن است. یا مدرک گرفتن. یا قبول شدن در دانشگاه، یا فارغ شدن از تحصیل در دانشگاه. یا اصلاً کل دانشگاه. حالا از وسیله بودن دانشگاه که نباید خودش بشود هدف غایی، بگذریم؛ کنکور که رسماً وسیله‌ است برای رسیدن به دانشگاه، ولی برای بعضی بچه‌ها و خانواده‌هایشان این کنکور می‌شود هدف، می‌شود مایه‌ی حیثیت کل دودمان. غیر از این‌ها هم مثال زیاد است. انواع و اقسام دارد. برای هر کسی می‌تواند به شکل خاصی وجود داشته باشد. خطری است در کمین همه. به نظرم گریبان خیلی‌ها را می‌گیرد. حواسمان بهش باشد.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۴۰
سید طاها

وقتی می‌خواهی از فرعی وارد بزرگ‌راه شوی، یک خط سرعت دارد که در حاشیه‌ی بزرگ‌راه است و فرصتی است برای افزایش دادن سرعت ماشین و رساندنش به حداقل سرعت مناسب بزرگ‌راه. وقت‌هایی که می‌رسم به آن خط افزایش سرعت، خیلی حال می‌کنم. ژست خلبانی را می‌گیرم که هواپیما را با وقار رسانده به اول باند و حالا می‌خواهد گازش را بگیرد. تکیه می‌دهم به صندلی و دست‌ها را بر فرمان عمود می‌کنم و ماشین را به شتاب فرا می‌خوانم. البته من سرعت و گاز دادن را همیشه دوست ندارم. به عبارتی از این بچه‌بازی‌های بچه‌راننده‌های جوگیر خوشم نمی‌آید. یک رانندگی آرام و امن را دوست دارم، ولی سرعت گرفتن در بزرگ‌راه به معنی بد راندن نیست. بزرگ‌راه اساساً جایی است برای آمیختن سرعت و رامش در راندن. شبیه خلبانی، شبیه کاری که خلبان در ابتدای باند بر سر هواپیما می‌آورد. فکر می‌کنم اگر خلبان بودم،‌ همان ابتدای باند را از اوج پرواز هم بیش‌تر دوست می‌داشتم. به خاطر همین‌که آن‌جا آغاز یک شتاب است. شتاب است که هیجان خاصی دارد، وگرنه سرعت‌داشتن زود ملال‌انگیز می‌شود. شتاب، اما حرکتی است در حرکت! تغییر کیفیت حرکت است. یک حرکت یک‌نواخت نیست. تنوعی است در حرکتی که وجود داشته یا خواهد داشت. فرصتِ شتاب، فرصتی برای جابه‌جایی است در شکل جابه‌جایی؛ و خب این خیلی جالب است! و من هم آن را دوست دارم؛ حسی را که از نقطه‌ی آغاز یک شتاب تازنده دریافت می‌کنم. دوست دارم این حس را. حسِ خط افزایش سرعت کناره‌ی بزرگ‌راه را‌، و حس ابتدای باند پرواز را.

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۵۱
سید طاها

امروز روز بزرگ‌داشت خواجه نصیرالدین طوسی بود. روز مهندسی و روز مهندس. روز بزرگ‌داشت ابن‌سینا هم روز پزشک است. باشد. ما که بخیل نیستیم. اما ابن‌سینا قبل از آن‌که طبیب باشد و بیش از آن که طبیب باشد، فیلسوف بود و حکیم بود. قبول ندارید، از خودش بپرسید! خواجه نصیرالدین طوسی هم آن زمان که متکلّم بود و به علم کلام رنگ و بوی فلسفی داد و ابداعات ماندگاری از این دست، و تجرید الاعتقاد را نوشت که با شرح محقق حلی شد یکی از آثار برجسته‌ی کلام امامیه؛ آن زمان نه انجین وجود داشت و نه انجینیر، و مهندسی امروزی هم صد سال با حال و هوای خواجه‌ی طوسی جور در نمی‌آید. حالا دیگر خود دانید. اگر دلتان خواست روز بزرگ‌داشت ملاصدرا را هم بگذارید مثلاً روز سفر و گردشگری؛ چون اسم کتاب ملاصدرا اسفار است!

اصلاً انگار نه انگار که شیخ الرئیس و خواجه‌نصیرالدین طوسی و دیگران اصل شهرتشان برای آثار فلسفی‌شان بوده و طب و ریاضیات و نجوم و چه و چه را در جغرافیای علوم زمان خود، و در پی فلسفه آموخته باشند. حساب و کتاب ندارد که. روز تولد سهراب سپهری را هم بگذارید روز نقاش. روز تولد کمال‌الملک را هم بگذارید روز کمال. کمال و ترقی مثلاً.

 

●●●

مکانیکی سر کوچه‌ی ما، یک‌بار لامپ جلوی ماشین را عوض کرد، ده دقیقه طول کشید، ده هزار تومن برایش دستمزد گرفت. یک‌بار هم لوله‌ی آب ماشین ترک برداشته بود، برای تعویضش حدود یک ساعت وقت لازم داشت، هفتاد هزار اجرت گرفت. حالا بروید دانشگاه و مهندس شوید!

روز مهندسی مبارک :)

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۱۸
سید طاها

خود من خیلی بار تا حالا دلم خواسته که اینستاگرام داشته باشم. عکس بگیرم یا طرح بزنم و بفرستم تنگش. در پست قبلی که یک حرف نغزی در تریپ جملات حکیمانه‌ی قصار پیرامون اینستاگرام و این‌ها افاضه نمودم، یک‌نفر در وبلاگ امتیاز منفی داده به افاضه‌ام! من وقتی به پستم یک امتیاز منفی داده می‌شود یا کسی از دنبال‌کردن وبلاگم انصراف می‌دهد، خیلی فکری می‌شوم که چرا. بله خوب است آدم برای خودش زندگی کند. خوب است دربند این نباشد که حالا دیگران چه می‌گویند. همین پریشب امید بهم زنگ زده بود و وسط حرف‌هاش گفت که خوب است کم‌کم یادبگیریم که برای دیگران زندگی نکنیم. ولی خب شاید هم چیزی این وسط بوده که خوب نبوده. این وسط منظورم توی پست قبلی وبلاگ است. مثلاً سوء تفاهمی را سبب شده باشد یا یک چیز کوفتی این‌چنینی را. خلاصه من یک‌بار دیگر با نگاه انتقادی‌تری پستم را خواندم. بعد دقت کردم و گفتم شاید کسی برداشت کرده باشد که مثلاً «کسی که اینستاگرام دارد، نمی‌تواند جذاب‌ترین و عالی‌ترین و خفن‌ترین زندگی‌ها را داشته باشد و مثلاً خر است که اینستاگرام دارد!»، در حالی که نه بابا، این‌ها چه حرف است؟ مسئله از آن‌وری است، نه از این‌وری. یعنی می‌خواستم بگویم کسانی هستند که زندگی‌هایی بسیار جذاب و باحال و لذت‌بخش و متعالی دارند، ولی اینستاگرام ندارند! برق هم به زور دارند، چه برسد به اینستاگرام. بعضی‌هامان رفته‌ایم از نزدیک نمونه‌هاش را دیده‌ایم. زندگی‌شان را هم دیده‌ایم. حالا وقت گفتنش نیست. منظور این‌که آن وقتی که داشتم آن پست را می‌نوشتم، این فکر مدنظرم بود که شاید بعضی‌ها وقتی همه‌ش صفحات اینستاگرام را دنبال می‌کنند، ذهنشان کم‌کم محدود می‌شود به گزارش‌های اینستاگرامی. می‌خواستم بگویم که برخی جلوه‌های برخی زندگی‌های باحال، به سختی در قاب‌های اینستاگرامی جا می‌شوند، و خلاصه مواظب باشید که دنیایتان محدود به آن‌چه اینستاگرام نشان می‌دهد نباشد و از بقیه غافل نشوید. ملتفت عرضم شدید حالا؟ یا باز هم قرار است امتیاز منفی بدهید و وبلاگ را آنفالو کنید؟! indecision

خب، امیدوارم اگر سوء تفاهمی شده بوده، رفع شده باشد. اما داشتم می‌گفتم که خودم خیلی بار تا حالا می‌خواستم اینستاگرام درست کنم و فِرت‌فِرت عکس بفرستم داخلش، اما چرا نشده است که بشود؟ می‌گویم، ولی شاید برایتان جالب نباشد! وقتی می‌خواستم اینستاگرام را روی گوشی نصب کنم، دیدم فهرستی از انواع و اقسام مجوزهای ممکن را برای همه‌ی دسترسی‌های ممکن به حریم شخصی و غیرشخصی من در گوشی می‌خواهد بگیرد! دسترسی به هر چیزی که فکرش را هم نمی‌کردم. یادم می‌آید که وقتی داشتم آن فهرست کذایی را زیر نظر می‌گذراندم، بارها با خودم گفتم «دِ آخه اینو دیگه واس چی می‌خوای کصافت!» کصافت با صاد! خب به نظرم منطقی نبود، ولی به این زودی هم کوتاه نیامدم. چون اندرویدم از آن نسخه قدیمی‌هاست و امکان اصلاح دسترسی‌ها را نمی‌دهد، رفتم سراغ برنامه‌های این‌کاره. مجوزهای بیخودی‌اش را برداشتم و سپس نصب کردم، اما دیدم که لامصب کار نمی‌کند! پس دو راه داشتم؛ یکی امضا کردن آن قرارداد ننگین و ذلت‌بار برای نصب شازده، و دیگری هم زدنِ عزت‌مندانه‌ی قیدِ نصب‌کردن شازده! گفتم که، شاید برایتان جالب نباشد. ولی آن لحظه‌ای که قیدش را زدم خیلی حس شکوه‌مندِ «هیهات منّا الذله»طوری داشتم. یک حس خفن کفّ نفسی داشتم یا چیزی شبیه به این. مثلاً هوسم را به خاطر ملاحظه‌ای عقلانی گذاشته‌ام کنار. یک‌ هم‌چین چیزی. بالاخره از خیرش گذشتم. و قضیه این‌چنین بوده، وگرنه شاید من هم الان داشتم طیفی از پست‌های خوب تا مزخرف اینستایی را زیر انگشت می‌لغزاندم. پناه بر خدا.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۵۹
سید طاها

اگر انواع و اقسام زندگی‌های مردمان این دنیا را دارید از پنجره‌ی اینستاگرامتان دنبال می‌کنید، می‌خواستم یادآوری کنم که احتمالاً دسته‌ای از بهترین و جذاب‌ترین و عالی‌ترین زندگی‌های روی این کره‌ی زمین، صاحبانشان اصلاً اینستاگرام ندارند. دنیای اینستاگرامی‌‌جات کوچک و محدود است، گرچه بزرگ جلوه می‌کند. «زندگی جای دیگری است.»

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۱۱
سید طاها