زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

۱ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

یا ابن  شبیب،

إن کنت باکیاً لشیء

فابک للحسین...

و حالا قریب یک هفته مانده تا چهل روز،

چهل روز پس از عرفه،

و چهل روز پس از...

 

و می‌پنداشتم که با مرور زمان داغْ سرد می‌شود و دردِ هجران تسکین می‌یابد،

و نمی‌پنداشتم که دل‌تنگی، هر چه بیش‌تر می‌گذرد، بیش‌تر معنا می‌یابد؛و بیش‌تر آزار می‌دهد...

 

همانند کودکی بودم که سرمست و خوش‌حال این سو و آن سو می‌دوید، جست و خیز می‌کرد، بازی می‌کرد، و بازی حواسش را از هر چیز دیگری پرت کرده‌بود. ناگهان، چنان که در وسط کوچه خودرویی به سرعت بیاید و جلوی پای کودک بازیگوش ترمز بکشد و کودک میخ‌کوب مقابل خودرو بایستد و نفس نفس بزند و لحظه‌ای از بازی باز بماند و شوکه شود... و مستی بازی‌ها از کله‌اش بپرد...

این‌چنین، همانند این کودک -که در آن لحظه به «واقعیت» خیره می‌نگرد و صدایش در نمی‌آید- با حقیقتی سخت سنگین و سخت تلخ، شاخ به شاخ شدم.

گویا مرگ با تمام سیطره‌ و قدرتش مقابلم ایستاد، تا بودنش را به رخم بکشد؛

و بازی‌ها از کله‌ام پرید...

 

فقدان بابا سخت است، فقدان بابایی که من داشتم سخت‌تر،

بابایی که دست خیرخواه و مهربانش شهره‌ی شهر بود،

و هیچ‌وقت کسی را نیافتم که از او بدخلقی دیده باشد.

بابایی که انبان خاطرات خوشمان، بدون او هرگز این‌قدر غنی نمی‌شد،

و چه بسیار رنج‌هایی که بودند، اگر او نبود.

با رفتنش، چه یتیم‌هایی که دوباره یتیم‌ شدند،

و من خودم دیدم که همراه من اشک می‌ریخت و لابلای هق‌هقش می‌گفت دوباره بابا از دست داده.

 

حالا حسرت‌ها - چه‌قدر ناجوان‌مردانه - چنگ در قلبم می‌زنند،

و داغِ غصه‌ای سنگین، سینه‌ام را می‌فشرد،

و بغض ِ دل‌تنگی راه نفس‌هایم را سد می‌کند،

و حرارت‌ آه‌های ناگزیر، دلم را می‌سوزاند.

 

و نمی‌دانم این‌ها پایانی خواهند داشت یا نه.

رفیقم می‌گفت: این هم ثُلمه‌ای است که هرگز پر نخواهد شد،

او می‌گفت - همان روزهای اول می‌گفت- و من نمی‌خواستم بپذیرم؛ و نمی‌فهمیدم که چه اتفاقی افتاده، و واقعاً نمی‌فهمیدم...

 

بی‌تاب نیستیم، الحمدلله؛

ناشکر نیستیم، الحمدلله؛

خوبیم، آرامیم، الحمدلله...

یادم نرفته‌بود حرف‌های حاج‌علیرضا پناهیان را -دهه‌ی محرم پارسال پای منبرش در هیئتمان؛

و چه جالب - که انگار برای تسکین و تسلی خاطر من - امسال هم همان حرف‌ها را پی گرفت، و گاه تکرار کرد، و گاه تأکید، و گاه تکمیل؛

خلاصه‌ آن‌که همه باید امتحان بدهیم؛

و همه باید امتحان بشویم،

امتحان است که مقدراتت را تعیین می‌کند،

باید چنین امتحان می‌شدی، رشد تو در این بود، خیر تو در این بود، و این بود که چنین برایت مقدر شد؛

در برابر امتحان شکیبا باش و بپذیر که بلا بر سرت می‌آید،

بپذیر و از بلا نترس...

و خدا از تو امتحانی که در وسعت نباشد نمی‌گیرد،

خدا هوای بنده‌اش را دارد، و بی‌پناهش نمی‌گذارد...

 

 

بله ما پناه داریم، ما بزرگ‌تر داریم، ما امام داریم،

امام مهربان داریم که صدایش بزنیم و بخوانیمش، و به یادش آرام شویم، و به یادش به پا خیزیم، و به یادش امید یابیم، و به یادش حرکت کنیم، و به یادش بخروشیم و بجوشیم و خسته نشویم، و به یادش رخوت از جان بزداییم، و به یادش بر مصیبت صبر کنیم، و به یادش زنده باشیم و -ان‌شاءالله- به یادش و به پایش بمیریم...

 

در هر مصیبت و مهنی فابک للحسین

در هر عزای دل‌شکنی فابک للحسین

...

اللهم اغفر لی و لوالدی

و ارحمهما کما ربیانی صغیرا،

اجزهما بالاحسان احسانا، و بالسیئات غفرانا.


برای شادی روح پدرم، فاتحه‌ای بخوانید و صلواتی؛

و برای صبر و تسلیت ما، دعا کنید؛ دعا کنید؛ دعا کنید...

 

+ سپاسگزارم از همه‌ی عزیزانی که در این غم گران، تنهایم نگذاشتند؛

با حضورشان، با پیامشان، با پیامکشان، و از همه مهم‌تر با دعایشان.

خدایشان اجر مضاعف بدهد.

۱۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۳ ، ۲۰:۰۶
سید طه