زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

پای حرف‌های یک ابن‌مشغله

يكشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۲، ۰۱:۳۱ ق.ظ

باز هم قسمتم شد قدمی بگذارم در کوچه‌ی نادر ابراهیمی، در همان محله‌ی باصفای ادبیات معاصر. این بار سر سفره‌ی نوشته‌ای که اگرچه ‌به‌قدر یک نویسنده‌ی کاردرست و مشهور امروز عمر دارد، اما چنان زنده‌ و روان است که گویی برای من نوشته‌شده و نه حتی برادر بزرگ‌ترم، با زبانی که برایم هیچ بوی قدمت نمی‌دهد و تنها تازگی دارد و طراوت، دوست‌داشتنی است و خواندنی.

و چه رازهایی را که باید از تار و پود واژه‌های نادر کشف کرد...! او چه می‌کند که من ساعت‌ها شیفته‌ و خاموش، در گوشه‌ای می‌نشینم و چشم‌هایم را با عجله پی کلمه‌هایش می‌دوانم که نکند دیر به پایانش برسم یا فرصت برای خواندن همه‌اش کم‌ آورم. و وقتی کسی مرا در چنین حالی می‌بیند نگاهِ - به خیال خودش - عاقل اندر سفیهی می‌اندازد و می‌پرسد که چه می‌خوانی؟ و می‌گویمش که زندگی‌نامه‌ی فلانی یا چیزی شبیه به آن. و او - بدون آن که مرا به این گندگی پای کتاب ببیند - سری به چپ و راست تکان می‌دهد و می‌پرسد: در این دوره‌ و زمانه هیچ آدمی پیدا می‌شود این‌ها را بخواند؟!

نادر ابراهیمی در ابن‌مشغله و سیزده‌سال بعدش ابوالمشاغل، زندگی پرمشغله و - به بیان درست‌تر- قصه‌ی شغل‌هایش را روایت می‌کند. و این روایتی است که به خیال آن عده از عاقلان، خواندنش را چه فایده؟ اما چه می‌دانند که در سطرهای ردیف و موقرش، چه‌قدر واژگان به وسواس گزینش شده‌اند و چه‌قدر با احتیاط هم‌سایگانشان را انتخاب کرده‌اند؟ و چه می‌دانند که او چه تجربه‌ها از سال‌های جوانی در لابه‌لای این سطرها باقی گذاشته‌است، برای منی که بیش از نیم‌قرن دیرتر از او چشم به دنیا بازکرده‌ام و هنوز سرد و گرم زمستان‌های سخت و تابستان‌های داغ را نچشیده‌ام؟

اگر از من بپرسی، می‌گویم که هر جوان جویای کاری، واجب است ابن‌مشغله را بخواند، خاصه اگر مثل من یا مثل دوستانم یا مثل خود نادر، دغدغه‌ی فرهنگ داشته‌باشد و قلم را دوست(حذف فعل به قرینه!). و ابوالمشاغل را هنوز نخوانده‌ام که نظری بدهم.

ابن مشغله را لطافت روایتش، از آن‌چه برخی دنیادیدگان، خشک و بی‌روح بیان می‌کنند تا پند بگیریم، متمایز می‌کند. ابن مشغله دوست توست، برادری است که دستت را می‌گیرد و با خودش می‌بردت به دوران دشواری‌ها و تجربه‌هایش. او هرگز نمی‌خواهد مثل یک پدربزرگ یا ریش‌سفید نصیحتت کند که فرزندم، دنیا چنین است و روزگار با تو چنان خواهدکرد. می‌گویدت که برای من این‌طور بود. شاید برای شما هم اتفاق بیفتد!

از ابن مشغله چیزهای زیادی آموختم. تجربه‌هایش برای هم‌چو من‌ی - حداقل هم‌چو من‌ی - کمک‌های بسیار می‌کند و عزم‌های مستحکم دوران کودکی‌ام را باز به یادم می‌آورد. - همان‌هایی که برخی‌شان را بر سر غفلت، دم در دانشگاه همراه اشیای ممنوعه به نگهبانی تحویل دادیم- !

ابن‌مشغله فقط روایت و خاطره نیست. مثلاً جملات قصاری هم دارد، از همان‌دست که می‌خواهی قاب کنی و بزنی به دیوار اتاق. انگار درس‌های زندگیش را در آن‌ها خلاصه‌کرده و البته باز هم آن‌قدر به‌جاست که صمیمیت را از نوشتار نمی‌رباید و بار سنگین تکلف بر دوشش نمی‌نهد. هم‌چنان برادرانه‌ و صمیمی! هر جا سیْرِ کلامش حاشیه‌‌ای طلبیده، طلبش را اجابت کرده. لابه‌لای روایت و خاطره، درددل هم گفته‌است، نقد هم کرده‌است، زبان به گلایه گشوده‌، یا مثلاً از هم‌سرش تقدیرکرده‌ و اوصافی از فرزانه‌ی زندگیش گفته و بزرگش داشته‌است. و حرف‌هایی که در این حاشیه‌ می‌زند، مصرّم می‌کند که همان روزهای اول، هم‌سر آینده‌ام را به خواندن کتاب ترغیب‌کنم!!

سخن بسیار است، شاید اگر پیش‌تر بروم، نقدهایی هم بیاورم و تذکر دهم که اگر پای حرف‌های ابن‌مشغله نشستید، به نظر من باید به چیزهایی توجه داشته‌باشید و آن چیزها را شرح دهم. باشد برای فرصتی دیگر. اگر خدا بخواهد و...

 

 


تذکر: مطالبی که بعد از خواندن کتابی، درباره‌اش می‌نویسم، خواسته یا ناخواسته، از قلم کتاب تأثیر گرفته‌است. گوشه‌های از این نوشتار هم وامی است از ابن‌مشغله.

 


نظرها  (۶)

همه اش را خواندم:)
در اسرع وقت انشاالله میخوانم
پاسخ:
موفق باشی
ان‌شاءالله
سلام
از کتابخانه خواهم گرفت * و از همین امروز خواندنش را شروع می کنم. انشاءالله.

(*) مزید یادآوری!

پاسخ:
سلام
یادآوری شدم و انجام شد!

سلام 

با تشکر از به روز رسانی وبلاگتون 

از توصیه شما ممنون 

یا علی

پاسخ:
سلام
زنده باشید
توصیه نیست، بیش‌تر پیشنهاد است؛ با احترام!
ممنون از حضورتون
یاعلی مدد.
سلام.
خدا قوت.
ظاهرا تلاشهای شما برای زیبا نوشتن بی ثمر نبوده و نتیجه آن جلوه گر شده.
در نوشته بعضی افراد دقت در زیبا نوشتن باعث شده غنای متن پایین بیاد ولی در نوشته شما این طور نبود.

پشنهاد میکنم کتاب آینه داران آفتاب را نگاهی بیاندازید.

موفق باشید.
۰۵ تیر ۹۵ ، ۱۲:۳۰ محمدحسین خانی
سلام
خب؛ مثل این که باید(حدف فعل بدون قرینه!)
پاسخ:
سلام

شما که رسماً حذف جمله داشته‌اید به اسم حذف فعل!

به قرینه‌ی معنوی می‌توانم بفهمم که «باید کتاب را بخوانید.»

اگر درست است، پس خیلی هم بی‌قرینه نیست!
خیلی خوب نوشتین...

نادرابراهیمی نمیدونم چی سر واژه ها میاره که کتاباش این شکلی میشن:)

پاسخ:
ممنون

بله.. من هم همیشه این دقتی که نادر در انتخاب کلمه‌هاش داشته، برام جلب توجه می‌کرده..
دمش گرم! :)

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">