زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

اسمش را می‌گذارم -مثلاً- احسان

جمعه, ۲۷ دی ۱۳۹۲، ۱۱:۲۵ ب.ظ

احسان ساعت هفت و نیم سه‌شنبه شب، وقتی تازه به خانه برگشته‌بود، گوشی‌اش را برداشت و دید که نامزدش برایش پیامک فرستاده تا فردا با هم بروند یک‌جایی. به نظرم سینما خوب است. بله. آن‌ها با هم قرار داشتند که فردا بروند سینما. احسان بعد از غروب آفتاب، هر شب کار دارد و برای همین است که قرار سینما را گذاشته قبل از شب. فکر می‌کنم همان سانس‌های اول خوب باشد. دو و نیم بعدازظهر. لابد سینمای خوبی هم می‌روند، چون می‌خواهند از دوران نامزدی خاطرات خوشی جمع کنند.

 

احسان ساعت هفت و نیم سه‌شنبه شب، وقتی تازه به خانه برگشته‌بود، گوشی‌اش را برداشت و دید که نامزدش پیامک فرستاده و گفته فرداظهر برای یک کار مهم باید برود خانه‌ی دوستش و یک امانتی را به دستش برساند. احسان برای سینما از پیش بلیت خریده‌بود و از این‌که نامزدش قرار را کنسل کرده، به شدت حالش گرفته شده بود. ولی آخر ساعت دو و نیم ظهر که دیگر رزرو بلیت لازم نیست، سر ظهر سینما تا نصفه‌ هم عمراً پر نمی‌شود. پس احسان هرگز برای آن روز ظهر بلیت نگرفته‌بود. و برای همین چیزی از دست نرفته‌بود و احسان می‌توانست قرار را به یک وقت دیگر موکول کند.

 

احسان ساعت هفت و نیم سه‌شنبه شب، وقتی تازه به خانه برگشته‌بود، گوشی‌اش را برداشت و بلافاصله صفحه‌ی پیامک‌ها را باز کرد و نوشت که قرار فردا کنسل است، اصلا همه‌ی قرارها کنسل است. احسان تا صبح منتظر ماند تا نامزدش به او پاسخی بدهد، اما هیچ خبری نشد. آن‌شب، برای آخرین بار احسان برای نامزدش پیامک فرستاد. فردا صبح، دوست نامزدش به احسان تماس گرفت که خودش را سریع به بیمارستان برساند.

 

احسان ساعت هفت و نیم سه‌شنبه شب، وقتی تازه به خانه برگشته‌بود، یک بار دیگر همه‌ی آن‌فکرهای مغشوش مخدوش مزخرف را مرور کرد، و از این‌که آن‌ها را مرور کرده‌بود نگران شد، سپس همه‌شان را مچاله کرد و خواست که در سطل آشغال بریزد، اما آن‌همه فکر بیخود در سطل آشغال جا نمی‌شد. احسان بار دیگر از خانه بیرون رفت و همه‌ی فکرهایش را ریخت وسط کوچه و کناری ایستاد و تماشایشان کرد. چند دقیقه بعد یک ماشین، همه‌ی فکرها را زیر چرخ‌هایش له کرد. احسان آرام‌تر شده‌بود.

 

احسان ساعت هفت و نیم سه‌شنبه شب، وقتی تازه به خانه برگشته‌بود، روی مبل لم داد و گوشی‌اش را از جیب درآورد تا یک پیام برای نامزدش بفرستد و قرار فردا را قطعی کند. احسان هیچ‌وقت فرصت حداقل یک‌ساعت و نیم حرف‌زدن با نامزدش را پای یک فیلم هدر نمی‌داد. برای همین هرگز قرار آن‌ها در سینما نبود. احسان قرار پارک شهر را در ذهنش مرور کرد و امیدوار بود که بتواند روز خوبی را برای نامزدش رقم بزند. بعد خواست تا نامِ نامزدش را در بین نام‌های دفتر تلفن گوشی‌اش پیدا کند. اما هرچه فکر کرد، نامی به ذهنش نرسید.

 

احسان ساعت هفت و نیم سه‌شنبه شب، وقتی تازه به خانه برگشته‌بود، قصه‌ی همه‌ی تنهایی‌هایش برایش تداعی شد. خانه‌ی تنها و خالی و سوت و کور. خدا بیامرزد مادر را، و پدر، تا ساعتی دیگر باید سرکارش بماند و بعد هم تا به خانه برسد خیلی دیر شده است،‌ و خواهر که درس خواندن را بهانه‌ی زندگی در شهر دیگری کرده‌است و برادر، که در گوشه‌ی دیگر این شهر درندشت، زندگی می‌کند و دود می‌خورد و شاید بعضی وقت‌ها به یاد آدم‌های زندگی گذشته‌اش بیفتد.

احسان، برای چاره‌ی تنهایی، هرگز آرزوی خیالات یک نامزد و قرارهای مکرر بیهوده و خوف و رجاهای بی‌سرانجام را مفید نمی‌پنداشت، اما بازهم چاره‌ای نداشت.

 

احسان ساعت هفت و نیم سه‌شنبه شب، وقتی تازه به خانه برگشته‌بود، کادو را روی کمد آشپزخانه گذاشت و به نظرش این‌طور به همسرش ثابت می‌کرد که هرگز سال‌گرد بهترین روز عمرش را فراموش نخواهد کرد. همسرش کادو را باز کرد و از دیدن گلدان کوچک پلاستیکی و کاکتوسی که در آن نشسته‌بود، ذوق‌زده شد. همسرش می‌دانست که احسان برای خریدن این گلدان زحمت زیادی کشیده است.

ساعت هشت و بیست‌ دقیقه، وقتی احسان و همسرش سر سفره نشسته‌بودند و نان خشک مرطوب را با پنیر می‌خوردند و می‌گفتند و می‌خندیدند، احسان لحظه‌ای سکوت کرد و لب‌خند از صورتش پرید. بعد، از همه‌ی اتفاقات بدی که در زندگی‌شان نیست یاد کرد و بعد، هر دوشان تصدیق کردند که چه‌قدر خوشبختند.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۲/۱۰/۲۷
سید طه

نظرها  (۱۲)

مدیونید فک کنید چیزی فهمیدم!!!

پاسخ:
سلام
نفرمایید!
بالاخره از هر متنی می شود چیزهایی فهمید.
مهم نیست که شما چیزی را بفهمید که من می خواستم بگویم.
چیزی را برداشت کنید که خودتان دوست دارید.
۳۰ دی ۹۲ ، ۲۳:۰۸ حسین بوذرجمهری
سلام
خیلیییییی عالی بود.
بسی دوست داشتم
پاسخ:
سلام
خدا را شکر
خدا را شکر

ممنونم
تقریبا چیز خاصی نفهمیدم
پاسخ:
ای بابا! چرا؟
اصلا اگر خیلی قضا مبهم است، در این فضای مبهم هر آن چه را دوست دارید انتخاب کنید، هر چه را دوست ندارید دور بریزید، اضافه کنید، کم کنید.
نوشته ای که کاملا واضح نباشد، شاید این ظرفیت را داشته باشد که حرف های گوناگون و دور و نزدیک زیادی را بشود ازش فهمید.
راحت باشید. سخت نگیرید!
راستشو بگین حال میکنین ی جور بنویسین ک کسی چیزی نفهمه؟
پاسخ:
سلام
قبلا پاسختون رو ندادم؟!
۰۴ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۱۸ ...:: زرافه ::...
زیبا بود. فک کنم فهمیدم! :دی
پاسخ:
لطف دارید.
البته که فهمیدید!
اصلا چرا نفهمید؟!
من که برخلاف دوستان خیلی چیزی فهمیدم!
برداشت های بسیار زیباییبرای خودم داشتم. ازجمله:
بعد، از همه‌ی اتفاقات بدی که در زندگی‌شان نیست یاد کرد و بعد، هر دوشان تصدیق کردند که چه‌قدر خوشبختند.
***
این نوشته بدون اغراق بسیار عالی ودل نشین بود
پاسخ:
ممنونم.
به نظرم این دست نوشته‌های من کم‌کم برای همه قابل فهم خواهد شد.
شاید فضای نامأنوسش بعضی از دوستان را غافل‌گیر کرده باشد.
سلام
چقدر جالب
الان که خواندم و خواستم تشکر کنم دیدم قبلا نظر هم گذاشتم
واقعا جالب بود
ولی یک چیزی
ما یک بار خدمت آقای امیرخانی رسیدیم من پرسیدم چرا شخصیت های اول رمان هایتان اینقدر ثروتمند هستند
خودشان هم قبول کردند و نقد را وارد دانستند ولی گفتند شاید برای مبارزه با این تفکر که پولدارها همیشه منفی اند
جالبتر بود اگر قسمت آخرش نون و پنیر نمی خوردند
بسیار متن متفاوتی بود ولی این پایانش خیلی لوث شده
شد مثل فیلم های تلویزیون
پاسخ:
سلام
ممنونم، لطف دارید.

آقای امیرخانی گفته بود که می‌خواهد نشان دهد که ثروت‌مندها همیشه منفی نیستند. اما این‌جا مسئله سر مثبت یا منفی بودن نیست، سر خوشبخت‌بودن یا نبودن است. می‌خواستم تأکید کنم که خوشبختی ارتباط وثیقی با ثروت ندارد، خب اگرچه منافاتی هم ندارد.

دو جمله‌ی آخرتان نگرانم کرد. اگر واقعا این اتفاق افتاده باشد، کلاً برای نوشته‌ام متأسفم.
به انتقادتان فکر می‌کنم. ممنون
در اوجم الان
 با خواندن این
آفرین!
پاسخ:
سلام
در اوج به یاد ما هم باشید!
ممنون.
۱۰ بهمن ۹۲ ، ۱۰:۵۴ یاسمن هرندی
مگه نون و پنیر چه اشکالی داره؟
اتفاقا شاید نشون بده غذای سالم میخورن! سبک زندگیشون سالمه!
جای شما خالی ما هم دیشب نون و پنیر داشتیم!
البته نون خشک بیشتر تو یزد مرسومه! شاید برای دیگران تداعی کننده‌ی فقر باشه
سلام
نه کلا که متاسف نباشید
اتفاقا بسیار جالب بود.اصلا متفاوت بود
بله شاید من از حرف آقای امیرخانی به جا استفاده نکردم
ولی این که آخر این متن جالب به این نتیجه برسیم که خوشبختی ارتباط وثیقی با ثروت ندارد به نظرتان حیف نیست؟؟هرز نرفت همچین متن جالبی؟؟این نتیجه رو ما روزی هزار بار از متن های صد درجه آبکی تر می گیریم
حیف بود این متن.نه اینکه بد باشد.حیف بود.و اینکه این نتیجه رو با اینکه دارند خیلی ها می گیرند در حالیکه خیلی به عمل نمی نشیند و ما می بینیم که آدم های کم بضاعت تر معمولا احساس عدم خوشبختی(وحتی شاید بدبختی) می کنند.خوشبختی گرچه ارتباطی با ثروت ندارد ولی بنظر من به عزت نفس افراد مربوط است.نه اینکه ما برای اینکه خوشبختی را خوب جلوه بدهیم بگوییم ببین فلانی دارد ولی خوشبخت نیست.
مثلا من اگر بتوانم همچین متنی بنویسم که فکر نکنم بتوانم اخرش به این نتیجه می رسم که خوشبخت بودندو عزت نفس داشتند.نه اینکه نان و پنیر می خوردند.و نپرداختن به وضعیت مالی خودش یک نکته برای زیباتر شدن متن می شد.
البته اینها همه نظر شخصی است.

نمی دانم توانستم منظورم را برسانم یا نه؟؟
در کل بازهم تاکید می کنم بسیار جالب بود.موفق باشید
سلام
این که متنتون رو هر بار با یه جمله شروع کردید کار خیلی جالبی بود
ولی نمیشد منظور کامل شمارو فهمید
یعنی جوری نوشته بودید که برداشت ها متفاوت باشه؟؟؟
ولی کلا حس خوبی رو منتقل می کرد مخصوصا نون و پنیر اخرش
منم به روزم اگه دوس داشتین تشریف بیارین
یا حق
حقیقتاً دوست داشتنی نوشتین... :)
امیدوارم خوشبخت شین... :)
پاسخ:
نظر لطف شماست.
ممنونم.
شما هم.

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">