زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

گورستان - قسمت دوم

يكشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۳، ۱۰:۰۲ ب.ظ

نیم‌ساعتی را در آن‌جا گذراندیم. مسخره‌بازی‌مان می‌آمد! لودگی می‌کردیم. کم‌کم به فضای ساکت و کم‌نور عادت کرده‌بودیم. هوا سردتر شده‌بود. بهنام کتاب دعایی از گوشه‌ی گلزار برداشت و آورد و نشست و کتاب را مقابل خودش باز کرد. شروع کرد به خواندن با آهنگ مناجات. صابر اشاره کرد که یواشکی برویم و بهنام را تنها بگذاریم که بترسد. برای شوخی.

یواش‌یواش قدم برداشتیم که برویم. ناگهان بهنام متوجهمان شد. خواندنش را برید و آمد دنبالمان. خندیدیم و رفتیم پای ماشین. سوار شدیم. بهنام گفت برگردیم و برویم خانه. من هم تأیید کردم و گفتم شب ماندن در قبرستان کراهت دارد؛ و البته کراهت خودم از ماندن در آن‌جا بیش‌تر مرا برای بازگشت مصمم کرده‌بود تا کراهت فعلمان. صابر اما ساز مخالف می‌زد. گفت می‌خواهد برود سر قبر مادر بزرگش. بهنام گفت وقتی کراهت دارد، یعنی مردگان اذیت می‌شوند. صابر می‌پذیرفت ولی بعد کار خودش را می‌کرد. آشکارا حرص ما را در می‌آورد، ولی احتمالا قصدی نداشت. دست خودش نبود! نور بالای ماشین را انداخته‌بود در خیابان‌های تاریک قبرستان و رانندگی می‌کرد. رسید به همان فرعی که آرام‌گاه خانوادگی طایفه‌شان آن‌جا بود. همین‌که پیچید داخل، نور ماشین افتاد روی جمعیتی مقابلمان. بیست‌نفری بودند. جوان بودند. دختر بودند و پسر بودند. اولش حدس زدیم که آمده‌اند سر قبر تازه‌گذشته‌ای که شب اول قبرش را برایش قرآنی دعایی بخوانند. اما زود بهنام حدسمان را فرستاد هوا. راست می‌گفت. شاد بودند و لباس‌های رنگی پوشیده‌بودند. صابر رفت جلوتر و مقابل آرامگاه مادربزرگش پارک کرد. بهنام هنوز می‌گفت که برویم. صابر کار خودش را می‌کرد. بهنام با کنایه خودرأیی صابر را در سرش می‌کوفت. صابر اعتنا نمی‌کرد. من و بهنام در ماشین نشسته‌بودیم و به این آدم‌ها نگاه می‌کردیم. یک خودروی سواری کنارشان به چشم می‌خورد. سؤال اولمان این بود که این‌ها چه‌طوری همه‌شان با همین یک ماشین آمده‌اند، و همین قضیه بهانه‌ای می‌شد برای شک و هراس. صابر فاتحه‌اش را خواند و آمد نشست پشت فرمان. سؤال اول را ازش پرسیدم و بعد سؤال دوم را: این‌ها واقعا این وقت شب در قبرستان چه‌کار می‌کنند؟

یکی‌شان هی می‌رفت نور موبایلش را می‌انداخت در یک گودالی و نگاه می‌انداخت. انگار یک قبر خالی بود. ما از دور درست نمی‌فهمیدیم چه خبر است. سر و ته کردیم که برگردیم. آن‌جا دیدیم که ماشین‌ها تعدادشان زیاد است. اما در تاریکی به چشممان نیامده بود. سؤال اولمان برطرف شد، ولی سوال دوممان هم‌چنان بی‌پاسخِ بی‌پاسخ ماند.

رفتیم پیش شهدای گمنام. فاتحه‌ای خواندیم و حرف زدیم. صدای خنده‌ی زنانه از آن دور در قبرستان می‌پیچید. طبیعی‌ترین احتمال آن بود که خنده‌ها را به همان‌هایی که دیده‌بودیم ربط بدهیم، اگر چه حالا خیلی ازشان دور شده‌بودیم. با خودم فکر می‌کردم یعنی چه می‌شود که عده‌ای برای عیش و نوششان نیمه‌شب قبرستان را انتخاب می‌کنند؟! حالا که دیگر در شهر به اندازه‌ی کافی جا هست!!

صابر مُهری از گوشه‌ی مقبره‌ی شهدای گمنام پیدا کرد و ایستاد نماز. رکعتی را خوانده‌بود که بهنام هم کنارش ایستاد. من وضو نداشتم و آن‌جا هی این ور و آن ور می‌رفتم. صابر که نمازش تمام شد، اشاره کرد برویم و بهنام را اذیت کنیم. نمی‌دانستم دقیقا چه می‌خواهد بکند، اما برای تنوع و مسخره‌بازی پذیرفتم. سریع از پلوهای سکوی مقبره پایین رفتیم و سوار ماشین شدیم. صابر ماشین را روشن کرد. بهنام را دیدیم که به سرعت به سمت ماشین می‌دود. علی‌القاعده نمازش را شکسته‌‌بود. قبل از این‌که راه بیفتیم بهنام رسید به ماشین. وقتی صابر حرکت کرد بهنام دست‌گیره‌ی در را کشید. در باز شد. صابر راه افتاد و گاز داد. بهنام دست‌گیره را ول نمی‌کرد. صابر با سرعت شتاب می‌گرفت. بهنام همراه ماشین می‌دوید. صابر می‌خندید. بهنام داد می‌زد. ماشین سرعت گرفته‌بود و به سمت بیابانی کنار قبرستان - به سمت ناکجا آباد - می‌رفت. بهنام داد می‌زد وایسا وایسا. هنوز چند لحظه بیش‌تر از راه افتادن ماشین نگذشته‌بود. بهنام ماشین را ول کرد، در حالی که داد می‌زد: افتادم، افتادم. سرم را گرداندم و دیدم به سرعت می‌دود. خودش را نمی‌توانست بگیرد. زمین آسفالته تمام شده‌بود و او شیبه مست بی‌اراده روی زمین پر از سنگ و خاک می‌دوید. به وضوح تندتر از آن می‌دوید که بتواند خودش را کنترل کند، لحظه‌ای بعد دیدم که بهنام محکم خورد زمین. به صابر گفتم وایسا. صابر بهنام را ندیده‌بود و فکر می‌کرد که مزخرف گفته. دوباره گفتم. صابر همین‌طور می‌رفت. دیوانه‌وار ترمز دستی را کشیدم. ماشین روی خاک کشیده‌شد و ایستاد. گرد و خاک زیادی بلند شده‌بود. پریدم پایین و رفتم سر بهنام. صدایش زدم. دوباره صدایش زدم. باز هم صدایش زدم. جواب نمی‌داد. سرش روی خاک بود. چرخاندمش. در آن نور کم درست نمی‌توانستم ببینم. دقت کردم. از پیشانی‌ش خون می‌آمد. محکم زدم به صورتش. نمی‌فهمیدم چه می‌کنم. صابر تازه پیاده شده بود و آرام آرام داشت می‌آمد. بهت و هول توأمی در نگاه صابر موج می‌زد. با فریاد بهنام را صدا می‌زدم. جواب نمی‌داد. از آن سوی قبرستان صدای خنده‌ی زنانه در زوزه‌ی باد می‌پیچید و قبرستان را پر می‌کرد.


1- یادآوری: قسمت قبلی هم دارد.

2- امیدوارم این داستان، موجب ندیده‌شدن مطلبی که بین دو قسمت آن نوشتم نشود.

موافقین ۱ مخالفین ۱ ۹۳/۰۱/۳۱
سید طه

نظرها  (۹)

سلام
خیلی قشنگ صحنه ها رو پر و بال داده بودی واقعا احساس کردم اونجام
ولی خدا رحم کرد که نبودم و اگرنه منم مثل بهنام الان صورتم خونی بود و تا داستان بعدی نمی شد بفهمم که زنده ام یا نه و عاقبتم چی میشه!
با آرزوی موفقیت بیش از پیش برای داداش گلم
التماس دعا
پاسخ:
سلام
سپاس
مرحبا یا مرحبا!
بله دیگه! منم داستان می نوشتم وقت نمیکردم داستان بخونم بیام جلسه خوانش و نقد رمان فلسفی!
آسید طه! با ما به از این باش!
فیلسوف! شاعر! آهای! با تو ام!
پاسخ:
سلام آقاسید بزرگوار.
ما خدمت شما ارادت ویژه داریم.
قضیه‌ی آن جلسه چیز دیگری بود، به هرحال بنده از شما خاضعانه و متواضعانه و صمیمانه، کمال عذرخواهی را دارم،
شما به بزرگواری خودتان مرا عفو بفرمایید.
سلام
وبلاگی است برای حرکت در مسیر رنج ورسیدن به گنج
رنج جهادی
اگر امکان داشت لینک کنید
ranjejahad@blog.ir
سلام
ممنون از اطلاعرسانیتون
و شرمنده بابت اینکه دیر خدمت رسیدم
خیلی خوب بود
زیبا نوشتید
ولی من منتظر قسمت سوم هم بودم!
:)
پاسخ:
سلام
سلامت باشید.
خواهش می‌کنم.
لطف شماست.
قسمت سوم... دیگه باید ببخشید!
این چه شوخی و مسخره بازی بود آخه؟ :|
این دیوونه بازی ها ینی چی؟
عقل مگه تو کله تون نیس؟؟؟ :-|
شماها که بچه مذهبی هستین ظاهرا... مگه نشنیدین این همه حدیث رو که از شوخی های بی مورد برحذر داشتن ائمه، ماها را؟ :-|
بماند که آیه ی 3 سوره 23 هم مومنان رو از "لغو" بر حذر می کنه...
الحق که شما پسرا مخ تون گاهی کار نمیکنه...
:-|
واقعا از خوندن این متن عصبانی ام الان...
نه به اون زیارت اهل قبور رفتن تون، زیارت شهدا رفتن تون، نه به اون مسخره بازی های جاهلانه تون :-|
پسره چی شد آخرش؟؟
استرس گرفتم واقعا :-|
حالش خوبه؟ زنده ست؟


پاسخ:
سلام.
خواهش می‌کنم شما آرامش و خونسردی خودتان را حفظ کنید، من الان برایتان توضیح می‌دهم.
شاید شما پاورقی قسمت اول را نخوانده‌اید. اشاره کرده‌بودم که این ماجرا آمیخته‌ای از واقعیت و خیال است. مثلا پایان‌بندی آن کاملا تخیلی بود.
من هم با شما کاملاً موافقم که از این دست‌ شوخی‌های مسخره‌ی مزخرف، هیچ‌ معنایی و هیچ توجیهی نداره.
من هم یک ماجرای واقعی را با تغییراتی به شکلی درآوردم که مخاطبمان را از این دست شوخی‌ها برحذر دارد. در واقع گفتم که چنین برخوردهایی می‌تواند چینی نتایجی داشته‌باشد. البته این یکی از اهداف این روایت است. شما از محتوا و فضا و نتیجه و شخصیت‌ها و حوادث، شاید با تأمل بیش‌تر نکات دیگری هم به دست بیاورید. این که گفتم یک نکته‌ی سرراست سطحی بود.

این آقا بهنام عزیز ما هم کاملا سالم و زنده‌است و در جبهه‌ی علمی و فرهنگی حق علیه باطل قهرمانانه می‌جنگد و جهاد می‌کند و خداحفظش کند. من این آقا بهنام را خیلی دوست دارم. کلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم در این داستان بکشمش! بعد هم از خودش عذرخواهی کردم و گفتم ان‌شاءالله با شهدا محشور باشه!
علیک سلام
آه، وای از دست شما! پدر مخاطب رو در آوردین که برادر!
خداییش خیلی ناراحت و عصبی شده بودم...
اگه سه چهارتا پسر قرتی و ولنگار این کارا رو کرده بودن، اینقد عصبی نمی شدم...
آخیش... خیالم راحت شد پس :)
قسمت اولشو تا آخر نخونده بودم راستش؛ منو تا آخر جذب نکرده بود آخه! ولی قسمت دومش بیش از حد جذاب، هیجان انگیز و در واقع استرس زا و عصبی کننده بود!!
ببخشید از بابت قضاوت جاهلانه م...
و خدا رو شکر می کنم که شما برادرهای خوب و مومن مون، عاقل هم هستین... و این برادر بهنام ما هم سالم ان :)
حقیقتاً مومن، باید عاقل هم باشه وگرنه ایمانش مشکل داره...

سالم و شاداب و پاینده باشید هر سه تاتون ان شاءالله
سلام ما رو هم به اون آقا بهنام تون-که بنده خدا رو شهیدش کردین با دستای خودتون!!- برسونین :) بگین زیاد دور و بر شمادوتا نپلکه!! D:

التماس دعاهای ناب
یا علی
آقا چرا اینجا به روز نمی شه؟!
مخاطب رو میذارین تو خماری!!
بابا می خوام ببینم این آقا بهنام تون چی شد آخرش...
زود باشین دیگه!!
(شکلک یکی از مدافعان حقوق مخاطبین وبلاگ های هیجان انگیز!!)
D:
پاسخ:
سلام.
ببخشید اگه ناراحتتون می‌کنم، اما راستش فعلا قصد ندارم قسمت سومی برای این ماجرا بنویسم.
یعنی علی‌الحساب می‌تونید این داستان‌واره را تمام‌شده در نظر بگیرید.

ضمنا از لطف و حضور و پیگیری شما واقعا سپاسگزارم.
خواهشمندم این دیربه‌دیربه‌روزشدن‌های وبلاگم را حوصله کنید و خسته نشید و مرا ببخشید.
سایه‌ی نظرات و پیشنهادات و انتقاداتتان را هم از سر نوشته‌هایم کم نکنید.
ممنون
سلام
ای بابا (شکلک اشک و آه به همراه خیلی خیلی تو ذوق مخاطب خوردن!!)
حیفه ها ولی... داستانه رو می شد قشنگ تموم ش کرد... الان انگار یه جوری نصفه ست...
ولی خب باوعشه... ما حوصله می کنیم... دیگه چیکار می شه کرد... صلاح مملکت خویش خسروان دانند :)

التماس دعاهای ناب
یا علی
پاسخ:
سلام
حالا که این‌قدر اصرار می‌کنید، شاید نظرم عوضه شه و یه ادامه‌ای براش بنویسم...
تا ببینیم خدا چه خواهد.
در روزهای پیش رو مرا از دعاهای خوبتون نفراموشید.

یاعلی مدد
۲۵ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۰۹ محمد علی رنجبر طزنجی
سلام
اول نظرم را راجب قسمت اول داستانت بخوان بعدش این را...
1- چرا روغن پیازش را بیشتر نکردی-حالا که به قول بچه ها داری سانتیمانتالیسم یازی در میاری-مثلا یکی از اون هایی که اونجا بودند نا خودآگاه می آمدند بر بالین دوستتان و با لفظ هایی شروع به صحبت(خنده و گریه) می کردندمثل "بادا" یا حتی "ریثنفت" و یا "سبیسش" و از اینجا جریان سیال ذهن را می افتاد
2- البته داستان "داستان "شماست البته اگه بشه اسمش را گذاشت
3- به شدن تکذیب می کنم "من با فلاسفه کلاس فیلنامه نویسی نمی رفتم"
4-...
5...
6-چیکارت کنم هنوز دوستت دارم "رفیق"
پاسخ:
سلام
باز هم سپاس.
یه نکاتی هست، ان‌شاءالله بعداً عرض خواهم کرد.
ممنون

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

متاسفانه به علت عملیات بروزرسانی، موقتا امکان ارسال نظر و نظرسنجی مطالب غیر فعال می باشد.
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">