زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

تردید

چهارشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۳، ۱۱:۵۲ ق.ظ

 

آن‌قدر سخاوت‌ داشت که از همان دور، همان‌طور که داشت مرا نگاه می‌کرد، لب‌خندهایش را دریغ نکند.

آن‌قدر متواضع بود که گرچه می‌دانست به صورتش زل زده‌ام، نگاهش را ندزدد و مرا از آن غرق‌شدن‌های دوست‌داشتنی محروم نسازد..

آن‌قدر مهربان بود، که در خیالم، وقتی کنارش می‌ایستادم، آرام آرام برایم حرف‌های دلنشین نجوا کند و دلم را آرام کند.

اصلش هم همین بود که از چندین سال پیش، دلم می‌خواست یک‌بار بتوانم از نزدیکِ نزدیک ببینمش، و مزه‌ی نفس‌هایش را بچشم.

و هرگز نمی‌دانستم که نزدیک، این‌قدر دور است، و این‌قدر دور از دسترس...

 

معمولاً دست‌هایش را مشت می‌کرد، می‌بست، نمی‌گذاشت مشتش به همین راحتی‌ها باز شود. برای آن‌که بدانی لای آن انگشت‌های زیبا چه چیزی پنهان کرده، خیلی باید زحمت می‌کشیدی، و خیلی باید زیرکی به خرج می‌دادی.

و من هم همیشه آن‌قدر ساده بودم که این‌کارها را بلد نباشم. یک بار از دور - از خیلی دور، جایی که اصلاً شاید به چشمش هم نیامده‌باشم - آهسته گفتم که من خیلی چیزها را بلد نیستم، این‌قدر به من سخت نگیر؛ و چون می‌دانستم حرفم آن‌قدر آهسته است که شنیده نشود، از نسیمی که می‌وزید کمک خواستم. ولی خودم هم می‌فهمیدم که کمک خواستن از نسیم زیادی شاعرانه است، و گویی قدیمی هم شده! من چاره‌ای نداشتم، اصلاً صدایم در نمی‌آمد. خصوصاً در چنان لحظه‌هایی این‌طوری می‌شوم. داد هم که می‌خواهم بزنم صدایم درنمی‌آید، انگار یک نوع خفگی تدریجی، که به اندازه‌ی کافی وحشتناک هم هست...

 

او - که آن‌ دور دورها ایستاده بود و موهایش را نسیم برای من تکان می‌داد تا بفهمم که سپردن کار به دست نسیم هیچ‌وقت قدیمی نمی‌شود، و هرچیزی که شاعرانه باشد، نه تنها بد نیست که خیلی هم خوب است! و همان‌وقت، در حالی که نسیم می‌آمد و می‌رفت، من از دست خودم ناراحت شده‌بودم، حس می‌کردم فکرهایم را می‌خواند، و حرف‌های دلم را می‌داند. و حس می‌کردم اشتباه کرده‌ام که در دلم از ارزشش کاسته‌ام.. -

 

او - که آن دور دورها ایستاده بود و من در هاله‌ای از خیال آمیخته با واقعیت، از همان دوردست‌ها به وضوح می‌دیدمش، و نگاهش را در چنگال چشمانم نگه می‌داشتم، و مزه‌ی نفسش را می‌چشیدم، و رایحه‌ی مست‌کننده‌ی موهایش را از دست نسیم چنگ می‌زدم و به تنفسم گره می‌زدم، و در لب‌خندش غرق می‌شدم - برایم سخت بود که در آن واپسین لحظاتِ بودن، در بودن یا نبودنش تردید کنم...

 

و تردید، گویی کلیدواژه‌ی مکرّر لحظه‌لحظه‌های دل‌تنگ تنهایی‌ من بود، که خیال را سخت به واقعیت نزدیک می‌کرد، و واقعیت را سخت با خیال می‌آمیخت، و مرا غرق می‌کرد در همهمه‌های مبهم میانِ بودن و نبودن...

 

 


پس‌تأمل: به این می‌اندیشم که خیال را آیا ثمری هم هست یا تنها چیزی که دارد لذت است..!

نظرها  (۶)

سلام بر سلام!
خیلی عالی پروراندی مطلب را، احسنت بر خدا با این بندگان خوب نویسش.
من که خیلی لذت بردم 
بازم بنویس
سلام
بسیار مبهم بود. البته قشنگ بودا ولی من هیچی متوجه نشدم!! :-S

در مورد اندیشه تون، بله... خیال، اثر داره در مقدرات ما
حتی گاهی، ثواب و عقاب هم داره
باید مواظب خیال هامون باشیم


سلام و عشق ..
شاید تیک تاک ساعت روی دیوار که به تو
بفهمونه منتظر کسی هستی که دوسش داری
از این نوع تردید جز عشق باقی نگذاره..
من انگ نگاه خسته شما رو به کلمه ای که استفاده کردم رو به جان
می خرم ولی باز دوس دارم استفاده کنم..
"عــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق"
من مجالی به تردید و خیال نمیدم تا در مورد نگارشت قضاوت کنن..
یعنی احساس سر ریز شده از متن این اجازه رو نمیده..
بنویس..
حتی اگر کسی نخونه..
بنویس برای کسی که دوسش داری..

۱۷ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۰۲ محمدرضا بیات
سلام
آورین... خیلی هم خوب...

تو فیلم شهریار، یک جایی ایشون میگه: برام سؤال بود که برای یک شاعر خیال اصله یا واقعیت... بعد خودش میگه: اما فهمیدم که مسلمه که خیال اصله!!!

به نظر من، شاید برای همه ی انسانها، میتونه خیال اصل باشه!! مگر فصل اخیر انسان را برخی "شاعر" بمعنی الاعم نگفته اند؟
پاسخ:
سلام
ممنون

سخنی که از شهریار نقل کردید عجیب به دلم نشست..

ولی در مورد نظر شما یه اشکالی دارم: مگه شاعر بمعنی الاعم، مقصود دارای شعور یا احساس نیست؟ و آیا مگر این‌طور نیست که احساس با تخیل فرق دارد؟ و آیا در این صورت معنی شاعر در عبارت شما با آن‌چه از شهریار نقل کرده‌اید متفاوت نیست؟
۱۸ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۴۱ حسین بوذرجمهری
سلام 
من احتیاط میکنم و خیال را مضر میدانم. چه اینکه در زندگی اولیاء الله خیال یا جای ندارد یا جای اندکی دارد. با سرچ کلیدواژه های خیال و تخیل و مثل آن در احادیث هم نتایج مثبتی پیدا نکردم. عمده نتایج نهی بود.
خیال یعنی عشق...
و عشق یعنی عدم وجود عقل...
(گذشته از من و تو،عشق کار مجرم هاست
گه جرم اعظم آن ها دروغ و چاخان است)
ممنون

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">