زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

مهمانی

پنجشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۱۷ ب.ظ

صبح‌ که از خواب بلند می‌شوی، آقا و بانوی پابه‌سن‌گذاشته‌ی روستایی، که به غایت پر از عاطفه هستند و مهربانی و صفا، چنان گرم و خودمانی تحویلت می‌گیرند که بی‌مبالغه می‌انگاری فرزندشان هستی. سفره‌ی صبحانه‌ی محلی تقریباً‌ در نوع خودش بی‌نظیر است. ماست و سرشیر و تخم مرغ و کر‌ه‌ی اعلای حیوانی و چای، همه و همه از همین اطراف به دست آمده است. به اندازه‌ی چند شبانه‌روزِ غذاهای شهری تو را سرحال می‌آورد. سفره‌های ناهار و شام هم همین است، غذاهای محلی که جایی گیرت نمی‌آید، و ترشی‌ها و مرباهایی که همه را در خانه پرورانده‌اند، و حتی نان‌های برنجی کوچکی به اندازه‌ی یک بشقاب معمولی، که با ساده‌ترین امکانات خانگی پخته‌ شده‌اند.

حال و هوای خانه را نمی‌شود وصف کرد. خانه را پدر خانواده ساخته است، همان مردی که ذکرش آمد، که دلی دارد آسمانی، و انگار خانه را از اول وقف مهمان‌هایش بنا کرده، که درش این‌چنین به رویمان باز است.

قرار بود با رفقایم بیایم، اما آن‌ها کار و بار دنیا را ترجیح دادند، و رهیدن از چنگ هیاهوی بی‌وقفه‌ی زندگی مدرن برایشان دشوار آمد. شاید خیال کردند وضعشان که خوب باشد کافی است، بعداً می‌آیند و می‌روند هتلی پرستاره، و آسمان گیلان هم که سراسرش یک‌رنگ است. ولی چه‌قدر این خیال باطلی است؛ من هرگز چنین نگاه نمی‌کنم. این سفر را برای من، «زندگی» با این مردمان است که معنادار می‌کند.

تماشای شالیزارهای روستا از پنجره‌های روبه‌دشت طبقه‌ی دوم این خانه‌ - که به تازگی به دست مردان خانواده ساخته و آباد شده است - صدهابار از آن «ویو»ی روبه‌دریای هتل پرستاره، دل را بیش‌تر نوازش می‌دهد. هه! هتل پر از ستاره؟! چه توصیف غیرمنصفانه‌ای است از این هتل‌ها! انگار نه انگار که همین هتل‌ها و همین شهرسازی‌های مدرن؛ ظالمانه ستاره‌ها را از دل‌هایمان ربود، و شکوه بی‌کران آسمان را در چشمانمان کاست. ساختمان چندطبقه‌ی فلان تفریح‌گاه، کی می‌تواند عطر دیوارهای این بنای روستایی را به مشامت بنشاند؟ نشست و برخاست با آدم‌هایی که این‌جا بزرگ‌شده‌اند و این‌جا فرزند بزرگ کرده‌اند، کی می‌تواند در آن اقامت‌گاه و تفریح‌گاه‌ها‌ی بی‌روح و سخت و خشک تکرار شود؟ شهرها آرامش را دزدیده‌اند. زندگی این‌جاست! چه‌قدر افسوس می‌خورم به جای دوستانی که یک‌ به یک دعوتم را رد کردند، و لابد نفهمیدند چه خسارتی را می‌پذیرند. هرچند این خانواده‌ی میزبان برای پذیرایی چند مهمان غریبه -هم حتی- آغوش می‌گشایند و راه آب و جارو می‌زنند، ولی هر چه‌ باشد من برای طرح موضوع شرم داشتم، بالاخره زحمت بود برایشان. به هر حال من گفتم و آن‌ها هم با گشاده‌رویی همیشگی این زحمت را استقبال کردند؛ و دیروز، وقتی کوله‌ روی دوشم بود و تنهایی از درگاه خانه‌شان سلام کردم، با همان لهجه‌ی گیلکی غلیظ، بعد از سلام و احوال‌پرسی کوتاه، بی‌فاصله سراغ دوستانم را گرفتند. و وقتی فهمیدند که نیامده‌اند دلشان گرفت، و دل من هم گرفت. آخر حیف نبود این همه صفا و عاطفه‌ای که تجربه‌اش را رفقا فروختند به هیاهوهای شهری‌شان؟!

***

صبح‌ که از خواب بلند شدم، آقا و بانوی پابه‌سن‌گذاشته‌ی روستایی، که به غایت پر از عاطفه هستند و مهربانی و صفا، چنان گرم و خودمانی تحویلم گرفتند که بی‌مبالغه انگاشتم فرزندشان هستم. سفره‌‌ای انداختند، کوچک، ساده، صمیمی، آن‌قدر دوست‌داشتنی که وصفش نمی‌توانم بکنم. چه‌قدر میز و صندلی‌های پر از کلاس آن هتل‌های پر از ستاره دل‌گیر است، چه‌قدر انسان را به تکلف می‌افکند؛ و چه‌قدر این سفره‌ی کوچک دلم را باز می‌کند، و سادگی‌اش به دل می‌نشیند. بعد از صبحانه، چای ایرانی اصیل و تازه، که از مزرعه‌های همین چندقدم آن‌سو تر به دست آمده، با آن عطر عجیبی که دارد، کلاً دیدگاه علمی‌ت را در مورد چای عوض می‌کند! فکر می‌کنی این نوشیدنی با آن مزخرفات رنگی‌ای که به اسم چای، در شهر، در بسته‌های قشنگ به‌ت می‌اندازند، از اساس فرق دارد، اصلاً چیز دیگری است.

 

قرار است فردا با هم برویم اردبیل، برویم سرعین. جایی تدارک دیده‌اند و با کسی هماهنگ کرده‌اند برای اقامتمان در آن‌جا. دفعه‌ی اولی هم که رفتم سرعین با همین خانواده بودم. سرعین هم اولش روستایی بوده، الان شده شهر توریستی، مردم می‌آیند به خاطر آب گرمش. آدم دلش به حال خیابان‌های سرعین نمی‌سوزد؟ این خیابان‌ها یک روز قدمگاه همین‌ آدم‌های روستایی والامرتبه بود، که گویی تنها وارثان انسانیت ناب در امروزه‌روزگار هستند؛ ولی الان شده جولانگاه دخترگان عشوه‌گر شهری، که برای دنیای پست‌تر از آب بینی بز، میراث انسانیت‌شان را نقداً‌ فروخته‌اند، و پسرانی که از مردی و مردانگی، حتی ظاهرش را هم حاضر نشدند نگه دارند!

ولی این‌جا هم‌چنان با صفا است. ساده و آرام. گویی دغدغه‌هات را زمینِ پر از برکتش بلعیده است! چه‌قدر قدم زدن روی این زمین خستگی را می‌تکاند! نزدیک غروب می‌روم آن سوی روستا، بدرقه‌ی خورشید، که از انتهای دشت، آسمانِ امروزمان را  ترک می‌کند. با خورشید حرف می‌زنم، به‌ش چشمک می‌زنم و می‌گویمش که «تو همانی که ظهرهای یزد از دستت هل‌هل می‌زنیم، این‌جا تابش تند سوزنده‌ات را فروخورده‌ای؟ دم غروب که می‌شود، چه‌قدر جامه‌های سبزِ برازنده به تن می‌کنی! شاید به خاطر دشت‌های کویری منطقه‌ی ماست که دلگیر شده‌ای و تلافی می‌کنی!» خورشید می‌خندد! دلش نمی‌خواهد ازش ناراحت باشم. البته خورشید خوب می‌داند که من اهل شوخی‌ام.

هوا مرطوب است، خیلی مرطوب، طوری که شاید برای بچه‌های کویر نفس کشیدن‌ را سخت کند! به هوا می‌گویم پس عدالتت کجاست؟ اگر قدری از این رطوبت در هوای ما بود، هر دو جا تعادل مراعات می‌شد! هوا مثل خورشید اهل سخن گفتن نیست. هوایی است! سرش به کار خودش است!

 

آقای روستایی یک مغازه دارد، نیم‌چاشت با هم می‌رویم آن‌جا؛ فروشگاه کوچک روستایی محل آمد و شد مشتریان و دوستان و آشنایان است. چه‌قدر آشنا شدن با مردمان جدید برایم لذت‌بخش است! باز به یاد رفقا می‌افتم که خیال می‌کردند سفری دعوتشان کرده‌ام صرفاً برای تفریح، و تفریح هم صرفاً دیدن طبیعت است و آب دریا بر تن زدن. حاشا که همین باشد و بس! سفری را که در آن آشنا شدن با مردم و جامعه‌ و فرهنگ دیگری نباشد، کجا به زحمتش می‌ارزد؟ انسان به دیدار انسان می‌رود، دیدار دار و درخت و دریا، و در و دیوار ابنیه و آثار گذشتگان- اگرچه بسیار باشکوه است و سرزندگی را در جسم و جان آدم جریانی دوباره می‌دهد و تلنگر می‌زند و به اندیشه وادار می‌کند و درس می‌آموزد- به گمانم آن‌قدر دیدارش اهمیت ندارد که دیدار انسان‌های دیگر، آن‌هم انسان‌هایی این‌چنین خالص و یک‌رنگ و ساده، و این‌چنین دوست‌داشتنی. زندگی این است. سفر وقتی خوب است که بشود در آن رنگ تازه‌ای از زندگی را فهمید. بشود برای ولایت خود، آرامش سوغات برد. این روستاها و مردمانش گنجینه‌های آرامشند. خلوتِ کوچه‌باغ‌هایش، چه‌قدر برای تفکر، برای اندیشیدن، برای روبه‌رو شدن با خود، فرصت بی‌نظیری فراهم می‌کند!

 

اگر فرصتی فراهم شود یک روزمان را از صبح تا عصر در ییلاق کوهستانی دشت‌های دیلمان می‌گذرانیم. آب از چشمه می‌آوریم و چای طبیعی دم می‌کنیم و میوه‌های تازه‌ی باغچه‌ی خانه را دور هم می‌خوریم. هر فصلی که این‌جا مهمان شویم، با سبدی از میوه‌هایی که همان وقت از باغچه چیده شده ازمان پذیرایی می‌کنند، انجیر و به و گلابی و خج و سیب و خرمالو و انگور و خیار و آلوچه. و البته سفره‌هایشان هم از این باغچه‌ی پر برکت بی‌بهره نمی‌ماند، بادمجان و گوجه و فلفل و عناب و زیتون.

دیروز یک‌سری هم رفتیم شهرهای اطراف، و در خانه‌ی هر یک از فرزندان این خانواده که در این نزدیکی ساکن‌اند، ساعتی مهمان شدیم، یکی‌شان رشت زندگی می‌کند، یکی لاهیجان، یکی آستانه‌ی اشرفیه... این‌ اسم‌ها همه متعلق است به شهرهایی کوچک و بزرگ، که دیدن خیابان‌ها و خانه‌هایش خوب متقاعدم می‌کند که اقامت چند روزه‌ام در این روستا، از همه‌ی گزینه‌های شهری بهتر است، و خیلی هم بهتر است!

ای کاش دوستانم می‌فهمیدند که این فرصت‌ها در روزهای این زندگی پر مشغله‌ی محدود ریخت و پاش نیست؛ و اگر پیش آمد، باید از آن استقبال کرد، نه آن که بهانه‌ای یافت و از آن گریخت.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۵/۲۹
سید طه

نظرها  (۱۶)

به به!
چه توصیفی!
لذت بردم از توصیف زیبای شما از ولایت ما :)
البته ما اهل دیلمان نیستیم... راستی به کوه های بالاتر از دیلمان و اون آبشار مشهورش (لونک) یه منطقه ی کوهستانی خیلی خیلی زیبا و ناب وجود داره به نام اسپیلی... رفتین؟!
اگه نرفتین، این بار فرصت دیدن اونجا رو از دست ندید... البته من بچه که بودم، اونجا واقعا بکر بود... الان دیگه بکر نیس ولی قطعاً برا شما یزدی ها غنیمته:)
یادمه یه بار وسط مرداد رفته بودیم اسپیلی و از فرط سرما مجبور شدیم آتش روشن کنیم!! ^__^

راستی عناب مال ما نیستا... احتمالا با یه میوه ی دیگه اشتباه گرفتین... عناب کلا مال شمال کشور نیس

:)

حالا این خانواده کی بودن؟ از اقوام همون شوهر خواهر شما بودن؟!
پاسخ:
سلام
ممنونم از لطفتون.
و از پیشنهاداتتون.

بله، از خویشان هستند.
سلام
خیلی زیبا می نویسید..
فوق العاده توصیف می کنید
مثل همیشه لذت بردم
پاسخ:
سلام
خیلی ممنونم از شما.
لطف دارید.
خدا را شکر که به دلتان نشسته.
۰۶ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۰۰ صحبتِ جانانه
سفر خیلی قشنگی بوده:)
ایول
ولی من خجالت می کشم مهمون دوستان بشم چندروز چندروز:(
پاسخ:
ولی من همیشه از میزبانی دوستانم در خانه‌مان، خصوصاً برای چندروز چندروز با اشتیاق استقبال می‌کردم و می‌کنم.
ای‌کاش قدر می‌دونستند بچه‌ها!
خانمِ "صحبت جانانه" جان! شما خجالت نمی کشی خجالت میکشی بیای خونه ی ما تو بهشت گیلان؟!!!! :|

میای اینجا میگی آقای "زلال" هم فک میکنه حالا این دوستای گیلانی شما چجور آدمایی هستن!!! :|
نکن خواهر من نکن!

:|

۰۶ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۵۰ صحبتِ جانانه
برف دونه جون شما ما را عفو بفرما:)

پاشم بیام گیلان باقی مانده ی تابستان را؟
8)

سلام 
خیلی ممنون از اینکه حتی با بیان خاطراتت از سفری این چنین زیبا، ما را از آرامشی که بودن در این فضا نصیب هر انسانی می کند بی بهره نساختی!
ارادتمند تمامی مردم با صفای یکرنگ
پاسخ:
سلام
خواهش می‌کنم.
به قول معروف انشاءت 20

پاسخ:
ممنونم
خدا را شکر
بله بله زود پاشو بیا در خدمتیم :)

۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۱۶ دانشجوی کلاس اول دبستان
سلام

سادگی ..
اگر جوابی برای نظرات بگذاری بد نیستا
تا اینجا اومدیم دست خالی نریم
پاسخ:
بله،
قطعا کار خوبیه، ولی خب گاهی سخته!

دیر به دیر به صفحه‌ی مدیریت وبلاگم سر می‌زنم...
و گاهی هم نمی‌دونم چی جواب بدم!
سلام و مهر..

به فکرم! رسید که ..

اینکه جالبه که آب آوردن و دم کردن چایی...

رفتن در مغازه و تعامل با دیگران..

اصلا زندگی کردن..

گاهی خوشمزه میشه..

میدونی، گاهی برای لذت بردن فقط باید دید..

به کشکول عیبها کوری هم باید اضافه کنیم، ظاهرا..

چه جالب!!!
سلام
برای نظر دادن کمی دیر شده، ولی خوب باید گفت...
گاهی وقتا آدم از این زندگی مدرن، و از این رقابت‌‌های خیالی خسته میشه، ولی هیچ کس حرف دلشو نمی‌فهمه... دقیقا مثل بازی پانتومیم وقتی نوبت به اصطلاحات سنگین فلسفی میرسه! در این جور وقتا آدم انتظار یک آدم تیرهوشو میکشه...
تا با دست بهش اشاره کنی و بگی احسنت....
احسنت!
پاسخ:
سلام

بابا بی‌خیال!
یعنی دیگه این‌قدر؟!
سلام، آدینه تون به خیر و شادی ان شاءالله...
خوش به حالتون....
تا باشه این سفرا باشه....
پاسخ:
سلام و احترام
ممنونم از لطف شما، و از همه‌ی خوبی‌های شما...
روزگار شما هم به خیر باشد الهی.
..
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۵ هانیه شالباف
سلام. به به ... عالی نوشتید!
من متن‌های شمارو میخونم دیگه روم نمیشه چیزی بنویسم :))
بس‌که شما خوب و ملموس و حرفه‌ای می‌نویسید.
یه آدم باید خیلی خوش‌شانس باشه که بتونه کنار این مردم پاک و صادق و مهربان زندگی کنه! من هروقت می‌رم روستا فقط به حال خودم تاسف می‌خورم که درگیر زندگی شهری شدم و با آدم‌هایی درافتادم که هر روز نقاب عوض می‌کنن!

امیدوارم همیشه سفرهاتون به همین شیرینی و زیبایی باشه :)

راستی شما اهل یزد هستین ؟ یکی از صمیمی‌ترین دوست‌های من اهل یزده! واقعا که مردم پاک و نجیب و اصیلی داره این شهر :)
پاسخ:
سلام.
سلامت باشید. خدا را شکر.

شکسته‌نفسی و تواضع می‌کنید شما..
ممنونم از این همه لطفتون.

در مورد روستا، حس من هم مشابه شماست..

بله، من اهل یزدم، گرچه از وقتی دانشجو شدم، بیش‌ترِ روزهای سال را تهران هستم.. ان‌شاءالله که ما هم جزء این یزدی‌های خوبی باشیم که شما گفتید :)
خیلی خوب نوشتید. ....یه جاهاییش یاد توصیفات نادر ابراهیمی افتادم از غذاهای محلی و سیب زمینی برشته و نمک و گلپر و.....
خوشحالم بهتون خوش گذشته:)
پاسخ:
خدا را شکر. ممنونم.

این‌که نوشته‌ی من شما را به یاد نوشته‌ی نادر ابراهیمی بیندازد، علی القاعده افتخار بزرگی است! پس باز هم خدا را شکر :)
۲۹ تیر ۹۶ ، ۱۴:۵۱ فــــ . میم
عجب متن بکری بود.. :)
گاهی افسوس می خورم بابت این که انقدر درگیر شهر هامون و دود و دمش شدیم٬ از این که چنین بهشت های نابی  رو از دست داده ایم و خیال مان هم نیست.
گاهی افسوس می خورم که چرا دخترک روستایی گلیکی نیستم که دامن چین چین سفید با گل های صورتی یپوشم و در شالیزار ها و باغ های چایی بدوم... دور از این همه هیاهوی مزمن شهر.
متن شما را خواندن حس نوستالژیکی داشت٬ مثل لین که لقمه لقمه آن صبحانه محلی را بخوری و هوای پر از عشق گیلان را به ریه بکشی. 
ممنونم بابت لینک. 

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">