زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

حیف باشد بوی تو عادی شود

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۴۴ ب.ظ

با خودم فکر می‌کنم چه‌قدر خوشبختیِ آن گل‌فروش آس و پاس سر چهارراه غبطه‌برانگیز است، وقتی از صبح تا شب دست‌هایش پر است از دسته‌های نرگس. وقتی از صبح تا شب دست دور کمر نرگس‌ها حلقه می‌کند، و هر وقت دلش بخواهد می‌تواند گلبرگی از آن‌ها را ببوسد، یا جرعه‌ای رایحه‌شان را ببوید، یا سیر به زرد و سپید ظریف و لطیفشان زل بزند و تماشایشان کند... زندگی کنار نرگس‌ها، زندگی به بهانه‌ی نرگس‌ها، زندگی با بوی نرگس‌ها، و زندگیِ تنیده با لب‌خند نرگس‌ها کم رشک‌برانگیز است؟!

 

اما کمی بعد، کمی بیش‌تر که نگاه می‌کنم، نظرم برمی‌گردد! با خودم فکر می‌کنم که نه تنها وضع آن گل‌فروش سر چهارراه، که وضع صاحب گل‌فروشی با کلاسِ بالاشهر هم، چه‌قدر تأسف‌انگیز است وقتی این همه زیبایی را دیگر نمی‌بیند، و لذتی را که چنان در آغوش دارد و محکم در دست فشرده، دیگر نمی‌چشد؛ و رنگ‌های لطیف و مهربان نرگس، دیگر به چشمش نمی‌آید؛ و مشامش بوی دود خفه‌کننده‌ی ماشین‌ها را از عطر مست‌کننده‌ی نرگس فرق نمی‌گذارد؛ و تکرار، در یک تراژدی غم‌‌بار و حزن‌انگیز، او را به دردِ همه‌گیرِ «عادت‌کردن» دچار کرده..

 

●●●

شاخه‌ای نرگس می‌خرم، جلوی صورتم می‌گیرم، می‌بویمش، و خوب نگاهش می‌کنم..

«نرگس! خوش به حال تنفسی که معطر شود به بوی تو؛

حیف باشد بوی تو عادی شود..»

نظرها  (۱۰)

۰۴ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۰ هانیه شالباف
خیلی عالی بود! :)
جدا از نوشتار؛ ایده و محتواش چه‌قدر چسبید به‌م :)
واقعا تبریک می‌گم بابت این قلم خوب و حرفه‌ای!
پاسخ:
خدا رو شکر :)
خیلی ممنونم از لطف شما.
بسیار زیبا و پراحساس بود :)
پاسخ:
متشکرم :)

الحمدلله.
الان دلم چند شاخه گل رز و نرگس خواست:))
خیلی متن خوب و لطفی بود.
ممنونم
یاعلی
پاسخ:
دستتون پر از گل‌های بهشتی بشه ان‌شاءالله.
ممنون.
یاعلی
ب سلامتی امتحانا تموم؟؟ 

پاسخ:
سلامت باشید. امتحانات دانشگاه؟ بله، تموم شدند، چه‌طور مگه؟!
خیلی وقت بود چیزی نمینوشتی....
تازه با این گل نرگس ها معلومه امتحانات تموم شده خیالت راحته فکرت باز شده... الان ملتفت شدین یا بیشتر توضیح بدم؟؟؟؟
پاسخ:
بله. یه مدت سرم شلوغ بود..

نه، متوجه شدم، توضیح بیش‌تر لازم نیست! ممنون!
جمله ی آخر خیلییییییییییییلی خوب بود...
بوی نرگس به آدم حس زندگی میده....

پاسخ:
بله، بوی نرگس...
ای کاش هیچ‌وقت عادی نشه برامون..
ای کاش بتونیم که به حس‌های خوب زندگی عادت نکنیم تا همیشه برامون تازگی داشته باشه..
من که وقتی این رو خوندم یاد دوستای عزیزم افتادم
واقعا اونا که گلای واقعی اند حیف است که بویشان برایمان عادی شود.

برای من که بوی رفیقایی مثل شما هیچ گاه عادی نمیشود.
#رفیق
#گل
#دوست داریم
پاسخ:
ممنونم محمدعلی جان.
لطف داری برادر..
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن...

حافظ



عالی بود سید...قلمت مانا
پاسخ:
سلام سید

ارادتمندم..

دعا بفرما ما را.
کاش هیچ چیز عادی نشه
عادی شدن حتی برای گل ها مرگه...
پاسخ:
بله.. باید مواظب باشیم..
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۳۵ 🍁 غزاله زند
متن بسیار دلنشین :) 
انگار بوی گل‌نرگس از لای کلمات تایپ شده‌تان بیرون اومد.. (∩_∩)
پاسخ:
ممنونم.
جدی می‌گید؟!
چه خوب!
خدا را شکر.
خوش به حال کلمه‌هایی که عطر نرگس بدهند :)

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">